• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 5902روز قبل
شعر و قطعات ادبی
گفتی٬ بهار که بیاید برمیگردی٬
گفتی٬ اولین باران بهاری که ببارد٬ برمیگردی
گفتی که می آیی٬ با بهار می آیی...

نمیدانی که بهار چگونه بهار را انتظار کشید
نمیدانی که بهار طلوع خورشید را میشمرد
نمیدانی که بهار٬ آرزو میکرد روزهایش شب شود٬
نمیدانی که بهار٬ برایت هفت سین عشق چیده بود٬
نمیدانی که...

آخر فکر میکرد که روز اول بهار باز میگردی٬
فکر میکرد که تو هم دلت برای بهار تنگ شده است٬
فکر میکرد که تو هم مثل بهار٬ منتظر بهانه ای برای آمدن بودی٬
فکر میکرد که تو هم دلت را یک جای دیگر٬ جا گذاشته ای٬
فکر میکرد که ...

بهار آمد ولی تو نیامدی٬
بهار آمد ولی بهار چشم انتظار ماند٬
بهار آمد ولی بهار بوی پیراهن تو را نشنید٬
بهار آمد ولی چشمان بهار به راه ماند!
بهار آمد ولی...

با خود گفتم٬ باران که ببارد می آیی٬ ولی تو نیامدی!
با خود گفتم٬ عاشق بارانی٬ آخر تو خود بارانی٬ ولی تو نیامدی!
با خود گفتم٬ شاید با باران بعدی می آیی٬
با خود گفتم٬ اینبار چشم به آسمان میدوزم٬ شاید باران ببارد٬
باران هم بارید٬ ولی تو نیامدی!

عشق بهار زیر باران خیس شد٬
چشمان بهار همرنگ باران شد٬
تنش بوی باران گرفت٬
سکوتش صدای باران گرفت٬ ولی تو نیامدی!
پشت پنجره اشک ریختم٬
سراغت را از پروانه ها گرفتم٬
نجواهای عاشقانه ام را در گوش قاصدک گفتم٬
از ستاره ها جویای احوالت شدم٬
ولی تو نیامدی!

و امشب باز باران می بارد٬ نازنینم!
می گویند باران رحمت است٬
بوقت باران٬ هر آرزویی کنی٬ اجابت است٬
من تو را از باران میخواهم٬
آخر بهار دارد میرود٬
شاید تا بهار آینده٬ دیگر باران نبارد٬
چرا نمی آیی؟

مگر دلتنگ بهار نیستی؟
مگر عطر یاسها را از یاد پرده ای؟
مگر...

وای اگر برگردی٬ چه میشود!
عطر تنت با عطر یاسهای باغچه که همراه شود٬ حیاطمان بوی بهشت می گیرد٬
اگر برگردی٬ بهار پروانه ها را خواهد گفت که دورت را حلقه کنند٬
اگر برگردی٬ بهار دوباره بهار میشود٬
اگر برگردی رویای بهار باز آفتابی میشود٬

باز امشب٬ هق هق بهار٬ در میان فریادهای باران گم شد٬
باز دست گلی که برایت چیده بودم٬ توی گلدان پژمرده شد٬
باز احساس ترک خورده بهار هزار پاره شد٬
باز...

باز هم چشم انتظارت می مانم٬
می دانم که می آیی٬ با بهار می آیی ... با باران می آیی!

 

عادله ( بهار )


سه شنبه 21/2/1389 - 10:2
خاطرات و روز نوشت
میروم از یادها
همسفر با بادها
در دلم فریادها
می روم با خویشتن تنها شوم
فارغ از اینها از آنها شوم
میروم شاید كه خود را یافتم
عشق را شاید خدا را یافتم
می روم تا آخر بود و نبود
می روم تا انتهای بی كسی
می روم تا انتهای جنگل و باران و باد
می روم پاییز را خندان كنم
می روم تا این دل لبریز از نیرنگ را
با صفای چشمه و باران مهر
اندكی شاید مصفاتر كنم
جمعه 20/9/1388 - 12:19
خاطرات و روز نوشت
ابی تر از انم كه بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم كه با سنگ بمیرم
تقصیر كسی نیست كه اینگونه غریبم
شاید كه خدا خواسته كه دلتنگ بمیرم
جمعه 20/9/1388 - 12:16
فلسفه و عرفان

ترجیح میدهم با كفشهایم راه بروم وبه خدا فكر كنم  تا اینكه در مسجد بنشینم و به كفشهایم فكر كنم .

 

يکشنبه 1/9/1388 - 0:32
ادبی هنری

تومپندار که فراموش شوی از سوی من

مگر آن روز شود در خاک منزل من

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل داند و من دانم و دل من

چهارشنبه 11/2/1387 - 9:16
ادبی هنری

هوایم هوای تو

      دلتنگم برای تو

          تنهایم به یاد تو

               زندگیم فدای تو

چهارشنبه 11/2/1387 - 9:12
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته