• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 6559روز قبل
دانستنی های علمی

لازانیا

آیا می دانید خوراك لازانیا غذایی است، كه ایرانیان باستـــان آن را ابداع كردند! سرگذشت این خوراك ایرانی و نحوه گزیدن نام آن در تاریخ اینــگونه به نگارش آمده: حامی جان،یكی از پادشاهان سلسله هخامنشیـــــان بود كه دارای سه فرزند دختر به نامهای لیلا ، زیبا و پنیا بود. گستره ایران زمین در هنگام حكمرانیش، از شرق تا چین و از غرب تا اسپانیـا و از شمال تا روسیه و از جنوب، كل كشور های حوزه خلیج( همیشه فارس) را دربــر می گرفت. هر هنگام كه حامی جان بردشمنان این مرز و بوم پیروز می گشت، به دستـور او تمامی  ایرانیان در جشن و پایكوبی بودند، و از بهترین خوراكی ها تنـــــــاول می نمودند. در یكی از جنگها ، سپاهیان امپراطوری یونان به ایران یورش آورده و پس از تحمل خسارات جبران ناپذیر مجبور به عقب نشینی شدند، و تعدادی از یونانیان نــیز در بند قرار گرفتند كه در این بین ، سه پسر فرمانروای یونان نیز دیده می شدند. دختران پادشاه هنگامی كه این سه پسر را دیدند از پدر خود درخواست آزادی آنان را نمودند. پادشاه برای دختران خود پیش شرطی را تعیین كرد. آنان می بایست هر سه با هم  غذایی را طبخ نمایند كه تاكنون ابداع نشده بود، و اگر از عهده این كار بــر می آمدند،  فرزندان فرمانروای یونان آزاد می شدند. جالب اینكه دختران پادشاه با سرافرازی از عهده این كار برآمدند. و بــرای نام گذاری  این غذا از همه ایرانیان دعوت به همكاری شد. از میان مردم، كشاورزی بر خواست و رو به پادشاه گفت: نام این غذا را لازانیا كه برگرفته از نام فرزندان پادشاه است پیشنهاد می دهم. پیشنهاد آن كشاورز پذیرفته شد و به پاس این مهم، حكمرانی ولایت عراق و اسپانیا را به او دادند.     

          لیلـا    زیبا    پنیا      

پنج شنبه 27/4/1387 - 17:32
ادبی هنری

مقدمه

اینکه فرایند پیچیده و رازآلودی  مثل نویسندگی را بتوان طی یک نوشته ی کوتاه آموزش داد یا حتا اصول اولیه اش را منتقل کرد، از فکری غربی نشات می گیرد. یعنی طرز فکری که در آن جایی برای الهامات ادبی آنچنانی و اسرار و رموزی مافوق طبیعی و وهم آلود نیست. اینکه این نوشته تا چه حد در آنچه ادعایش را دارد، یعنی آموزش ساده ی نوشتن یک داستان کوتاه، موفق است، اصل انگلیسی این نوشته را که JMaynard نوشته است و خوانندگان قبلی اش نمره ی خوبی به آن داده اند . علی رغم ساده و روان بودن خود متن اصلی، ترجمه اش آن گونه که باید روان و سره از آب درنیامد.

به هر حال فکر کنم خواندنش خالی از فایده نیست؛ ممکن است دو سه نکته ی خیلی ساده داشته باشد که موقع نوشتن یک داستان کوتاه یادتان بیفتد و به بهتر شدن کار کمکی ولو اندک کند ؛  

چگونه یک داستان کوتاه بنویسیم

همه می دانند که نوشتن یک داستان کاری راحت و ساده نیست. داستان کوتاه همانند نمایشنامه و شعر نوعی از ادبیات تخیلی ست که باید بر احساسات خوانندگان تاثیر بگذارد. ازآنجا که داستان کوتاه حاکی از تفسیر نویسنده از واقعیت است، باید به گونه ای هنری از زبان استفاده کند که بر تجربیات بشری دلالت کند. چگونه یک داستان کوتاه عالی بنویسم؟ چه نکاتی را باید در خاطر داشته باشیم تا داستان کوتاه خوبی بنویسیم؟ اینجا یک راهنمای سریع برای پاسخ گفتن به پرسش ها ارائه می شود:

1- بخوانید

خواندن برای هر کسی که می خواهد بنویسد، ضروری ست. برای نوشتن یک داستان کوتاه خوب، باید در ابتدا داستان های کوتاه دیگران را بخوانید. خواندن نه تنها انگیزه و الهام لازم برای نوشتن داستانتان را به شما می دهد، بلکه به شما می آموزد چگونه دیگر نویسندگان بر خواننده تاثیر می گذارند و همچنین یاد می گیرید که از سبک های آن نویسنده ها به عنوان پایه ای برای خلق سبک و تاثیر متعلق به خودتان استفاده کنید.

*****

2- الهام بگیرید

یک نویسنده ی باتجربه و حرفه ای نیازی به الهام ندارد چون افکار او بطور طبیعی روان می شود و کافی ست که آنها را در کلمات تعبیه کرده و روی کاغذ پیاده کند. اما نویسنده های تازه کار باید الهامی داشته باشند چون نه تنها داشتن الهام به شما کمک می کند که اولین پاراگراف تان را بنویسید بلکه شما را یاری می دهد تا انتها پیش روید. الهامتان ممکن است به شکل یک شیئ باشد؛ یک شخص خاص یا رویدادی که نمی توانید فراموشش کنید.

*****

3- داستانتان را در ذهن مجسم کنید

به چیزی فکر کنید که می خواهید درباره اش با خوانندگانتان حرف بزنید. فرض کنید می خواهید داستانی درباره ی دو نفر که عاشق هم می شوند، تعریف کنید. آن دو چگونه افرادی هستند؟ چه چیزِ آنها برایتان جالب است که می خواهید به خونندگانتان منتقل کنید؟ روی این موضوع تمرکز کنید و به موضوعات دیگری که می خواهید به این زوج پیوند دهید، فکر کنید. فرض کنید والدین دختر موافقِ رابطه ی آنها نیستند. خود این والدین چگونه آدم هایی هستند؟ برای اینکه آن دو را از عشق شان منصرف کنند، چه کار می کنند؟ پاسخ به این سوالات ممکن است علامت خوبی برای آغاز داستانتان باشد. شما از اینجاست که باید اندیشه ای درباره ی آنچه خواهید نوشت، فراهم کنید.

*****

4- صحنه ها را بچینید

برای آنکه نوشته یتان با رویدادهای از پیش اندیشیده شده ی داستانتان هماهنگ باشد، ترسیم صحنه های داستانتان در یک کاغذ دیگر بسیار مفید است. شخصیت های احتمالی و رویدادهای اصلی داستانتان را ردیف کنید. لازم نیست این لیست شامل جزئیات زیادی از شخصیت ها و اتفاقات باشد چراکه قرار است این فهرست فقط طرحی باشد از آنچه داستانتان به نظر خواهد رسید.

*****

5- زاویه ی دیدتان را انتخاب کنید

اینکه داستان از زبان چه کسی و چگونه تعریف می شود، برای یک داستان کوتاه بسیار مهم است. این نظرگاه به شدت حس و حال داستان را تغییر می دهد. به همین خاطر قبل از اینکه زاویه ی دیدی را که در داستان به کار خواهید گرفت انتخاب کنید، به دقت فکر کنید. ولی هر زاویه ی دیدی را که در این مرحله انتخاب می کنید، تا پایان داستان باید به آن پایبند باشید و تغییرش ندهید.

*****

6- شخصیت ها را بسازید

برای یک داستان کوتاه حداکثر سه شخصیت اصلی خلق کنید. کاراکترهای اصلی زیاد داستان را پریشان، درهم و برهم و گیج کننده می کنند چون هر شخصیت جدید با خود بُعد تازه ای به داستان می دهد. شخصیت ها نباید آدمک هایی مقوایی باشند. هر شخصیت باید متناسب با ویژگی های خاص آن شخصیت سخن گوید. آنها باید باورپذیر و درعین حال اسرارآمیز باشند.

*****

7- یک مقدمه ی خوب فراهم کنید

وقتی همه چیز طراحی و برنامه ریزی شد، پاراگراف اول را به سرعت بنویسید. صحنه را بچینید و شخصیت های اصلی تان را معرفی کنید. این صحنه باید جایی باشد که شما خوب می شناسیدش تا قادر باشید جهت توصیف واضح آنجا از تصاویری که در خاطر دارید، بهره بگیرید. باید پاراگرف اول چنان جالب باشد که خواننده توجه اش جلب شده و تشویق شود تا داستان را تا انتها بخواند. نکته ی مهم این است که در این پاراگراف، جزئیات مهم و نیز قسمت اصلی کنش را پشت پرده نگهدارید تا معمای داستان فاش نشود.

*****

8- یک نقشه ی خوب طرح کنید

ابتدا اتفاقاتی را که قرار است نهایتا مشکل یا چالش اصلی را برای شخصیت (یا شخصیت های) اصلی خلق کنند، طراحی کنید. سپس گره های داستانی را پی ریزی کنید تا خواننده مشتاق و کنجکاو باقی بماند. همانگونه که داستان پیش می رود، چالش و مشکل اصلی نیز باید پیچیده تر شود و سختگیرانه تر پیگیری شود. به این ترتیب نه تنها احساسات خواننده برای خواندن ادامه ی داستان برانگیخته خواهد شد بلکه بر داستان متمرکزتر خواهد شد.

*****

9- نگویید بلکه نشان دهید

شخصیت ها مسئول تعریف داستان طی کنش ها و دیالگوهایشان هستند؛ نویسنده نباید آنچه بیان شدنی ست را خودش تعریف کند. به جای اینکه بگویید "آنت از دست بهترین دوستش کریستینا به خاطر دزدیدن دوست پسرش خیلی عصبانی بود" بگویید " وقتی کریستینا به طرف آنت آمد و با لبخندی شیرین بر لب به او چشمک زد، آنت در درونش درد شدیدی از خیانتی که به او شده بود، احساس کرد. با خشمی فروخورده و درحالیکه به سختی نفس می کشید، گفت: ’امیدوارم از اینکه دوستی خودت را ثابت کردی، خوشحال باشی.‘ "

*****

10- از فعل های معلوم استفاده کنید

داستانتان هرچه بیشتر مملو از زندگی باشد، بهتر است. برای این کار از فعل های معلوم به جای افعال مجهول استفاده کنید. به جای گفتن "گل بوسیله ی امیر برداشته شد" بگویید " امیر گل را برداشت"

*****

11- گفتگو را فراموش نکنید

بکارگیری گفتگو و دیالوگ به داستان زندگی می بخشد. از گفتگو فقط برای شاخ و برگ دادن ظاهری به شخصیت استفاده نکنید بلکه با آن هویت شخصیت هایتان را به خواننده منتقل کنید. از دیالوگ به شکل نقل قول مستقیم استفاده کنید مثل "برو آنجا!" به جای نقل قول غیرمستقیم مثل "زن به مرد گفت که به آنجا برود."

*****

12- فرهنگ لغت دم دست داشته باشید

یک مرجع خوب (مثل یک فرهنگ لغت یا واژه نامه) برای خلق یک داستان خوب حیاتی ست. می توانید از آنها برای چک کردن املای کلمات و یافتن بهترین کلماتی که برای توصیف بکار می آید ، استفاده کنید. به جای یک جمله ی طولانی یا یک پاراگراف طویل سعی کنید از حداقل کلمات برای انتقال آنچه می خواهید بگویید، استفاده کنید. اغلب اوقات یک کلمه ی مناسب و محکم بهتر از پاراگرافی پر از کلمات تجملی و پوچ است.

*****

13- پایان داستان را مختصر برگزار کنید

توصیه می شود که پایان داستان با تدبیر و اندکی پیچش همراه باشد. پایان تان یگانه باشد ولی به پایانی شل و ول اکتفا نکنید. باید رضایت بخش باشد ولی نه قابل پیش بینی. باید به خاطر داشته باشید که پایان بهتر است کوتاه باشد ولی نه آنچنان موجز و ابتر که خواننده احساس کند پا درهوا مانده است. پایان شما باید همه چیز داستان را از آغاز تا انتها به هم پیوند دهد و دربرگیرد.

*****

14- بازخوانی و ویرایش کنید

بعد از اینکه آخرین کلمات داستان را کنار هم گذاشتید، زمان آن فرا می رسد که چرخه ی ویرایش را آغاز کنید. با دقت سراغ نوشته بروید و تمام اشتباهاتی را که در ساخت جملات، لغات مورد استفاده و نیز قالب بندی مرتکب شده اید، اصلاح کنید. علامت های نگارشی، انتخاب صحیح کلمات و واژه بندی، املا، دستور و توصیف را از قلم نیاندازید. لغات ، عبارات و حتا پاراگراف هایی را که با عناصر اصلی داستان هماهنگ و همسو نیستند، خط بزنید. بعد از اینکه این کار را کردید، نوشته را تا چند روز و حتا چند هفته کنار بگذارید و بعد دوباره سراغش بروید؛ بخوانید و ویرایش کنید. در موقعیت ها و فرصت های مختلف داستان را بارها و بارها بازخوانی کنید. با این کار متوجه چیزهای مختلفی در داستانتان خواهید شد که ممکن است بخواهید آنها را تغییر دهید تا به بهترین شکل ممکن اش درآید.

*****

15- بگذارید دوستان خطاهایتان را گوشزد کنند

دوستانتان را وادارید که نگاهی به کارتان بیاندازند. احتمالا آنها تنها قادر خواهند بود که اشتباهات و خطاهایی را ببینند که از چشم شما دور مانده اند. مثلا ممکن است آنها به بعضی کلمات یا جملات گیر دهند که اتفاقا شما عاشقانه دوستشان دارید. در چنین وضعیتی باید بین تغییر یا حذف کامل آن موارد یکی را انتخاب کنید.

نوشتن یک داستان کوتاه شاید آسان نباشد ولی غیرممکن هم نیست. با دانستن اصولی درباره ی عناصر اصلی و اندکی شور و انگیزه و البته شکیبایی می توان تنها با داشتن ایده هایی محدود داستانی نوشت. فقط به خاطر داشته باشید که شما مجبور به نوشتن نیستید؛ اگر می نویسید به خاطر این است که می خواهید بنویسید. همین حالا این کار را بکنید .

 

 

پنج شنبه 27/4/1387 - 17:31
دانستنی های علمی

 

 

 

 

مامان پیتزا آماده نشد ؟ گشنمه دیگه ....... 10 دقیقه بعد :

مامان مگه میشه پیتزا رو بدون نوشابه خورد ؟ پیتزا فقط با کوکا کولا .

مامان : کوکاکولا ضرر داره . اصلا چیزی دربارش میدونی ؟

پسر : نه !

مامان : پس بزار برات توضیح بدم :

موارد استفاده ی کوکا کولا

۱. در بسیاری از ایالتهای آمریكا، مامورین پلیس راه دو گالن كوكاكولا در صندوق‌عقب ماشینشان دارند تا در صورت تصادف رانندگی، خون را با كمك آن از جاده پاك كند.

۲. اگر تكه‌ای از گوشت گاو را در یك كاسه كوكاكولا قراردهید، پس از دو روز ناپدید می‌شود.

۳. برای تمیز كردن توالت : یك قوطی كوكاكولا را داخل كاسه توالت بریزید و یك ساعت صبر كنید، سپس با آب پر فشار بشویید. اسید سیتریك موجود در كوكاكولا لكه‌ها را از سطوح چینی می‌زداید.
 
۴. برای برطرف‌كردن لكه‌های زنگ از سپر آب‌كرم كاری شده اتومبیل: سپر را با یك تكه كاغذ (فویل) آلومینیوم مچاله‌شده آغشته به كوكاكولا بسایید.

۵. برای تمیز كردن فساد قطبهای باتری اتومبیل: یك قوطی كوكاكولا را روی قطبها بریزید تا با غلیان كردن، آن را تمیز كند.

۶. برای شل كردن پیچ و مهره‌های زنگ زده: تكه‌ای پارچه را كه در كوكاكولا خیس شده است برای چند دقیقه بر روی پیچ و مهره قرار دهید.

۷. برای پختن گوشت ران آبدار: یك قوطی كوكاكولا را داخل ماهی‌تابه خالی كنید، گوشت را لای كاغذ آلومینیوم بپیچید; و داخل ماهی‌تابه بپزید. سی دقیقه قبل از اتمام پخت، كاغذ آلومینیوم را باز كنید، و آب گوشت را با كوكاكولای داخل ماهی‌تابه مخلوط كنید تا سس قهوه‌ای رنگ عالی‌ای به دست آید.


۸. برای پاك كردن چربی از لباسها: یك قوطی كوكاكولا را داخل ماشین‌لباسشویی پر از لباسهای چرب خالی كنید، پودر لباسشویی اضافه كنید و ماشین را روی دور عادی روشن كنید. كوكاكولا به تمیز شدن لكه‌های چربی كمك می‌كند.

۹. كوكاكولا همچنین بخار آب را از روی شیشه جلوی اتومبیل تمیز می‌كند. (در مناطق سرد و مرطوب، مثل Midwest در شمال ایالات متحده آمریكا، گاهی اوقات شیشه جلوی اتومبیل از بیرون بخار می‌كند كه با برف‌پاك‌كن پاك نمی‌شود. )

و جهت اطلاع شما:

۱. ماده موثر كوكاكولا اسید فسفریك با pH برابر 2.8 است.

اسید فسفریك ناخن را در مدت حدود ۴ روز حل می‌كند. همچنین كلسیم را از استخوانها می‌زداید و عامل اصلی افزایش روز‌آفزون پوكی استخوان است.

۲. برای حمل محلول كوكاكولا (محلول غلیظ شده)، كامیونهای حامل باید از علامتهای ویژه ?مواد خطرناك? كه برای حمل مواد به‌شدت خوردنده در نظر گرفته شده است استفاده كنند.

۳. توزیع‌كنندگان كوكاكولا بیش از ۲۰ سال است كه از كوكاكولا برای تمیز كردن موتور كامیونهای خود استفاده می‌كنند .

--------------------------------------------------------------------------

پسر : مامان !

مامان : بله پسرم ؟؟

پسر : من دیگه کوکاکولا نمیخورم !!

 منبع : ajak.blogfa.com

پنج شنبه 27/4/1387 - 17:29
مصاحبه و گفتگو
قرعه كشی میس زالزالك:::

ماجرا از زمان بچگی‌م شروع شد. هر كی بهم می‌رسید، از عمو و عمه و دایی و خاله گرفته تا دوست بابا و مامان، بعد از كشیدن لپم(آخ كه چقدر دردم میومد) و ماچ‌های آبدار( كه چقدر از خیسیش چندشم می‌شد)، به عنوان كادو با بزرگواری یك یا دو یا چند در نوشابه‌ می‌ذاشتن كف دستم، كه:
- عزیزدلم، اینا توش نوشته جایزه. اینا رو می‌بری سوپر محله نوشابه‌ی مجانی می‌گیری. خوب؟ ناقلا، موقع نوش جان كردنش هم یاد عموت یا خاله‌ت هم بیفتی ها...

بابام می‌گفت چرا برای خودتون نمی‌گیرید؟ عمو جان می‌گفت مگه نمی‌دونی من قندم بالاست!

اون موقع از اون نوشابه شیشه‌‌ای‌ها بود كه باید با درباز كن تشتكشو برمی‌داشتی و چون كوكاكولا و پپسی‌كولا استكباری بودن، اسم این نوشابه‌ی وطنی رو گذاشته بودن ‌كوثر!

منم با شوق و ذوق تشتك‌ها رو كه توش بزرگ نوشته بود "جایزه" جمع می‌‌كردم كه یهو خیلی بشه، با هم برم بگیرم. 12 تا كه شد. بابامو به زور برداشتم بردم سوپرمحله.

 

آقای سوپری تشك‌ها رو كه دید گفت مردم هر روز از اینا میارن. ولی كارخونه‌ی ‌كوثرهمچین چیزی به مانگفته كه نوشابه‌ی مجانی بدیم و تشتك بگیریم. بذارید 24 تا بشه و برید از نمایندگی‌ش بگیرید.

خوشبختانه اهدا‌ء تشتك از افراد فامیل و دوستان به همكارای بابام هم سرایت كرده بود. بابا هر روز با چند تشتك از راه می‌رسید كه ببین بچه‌جان، همكارام چقدر دوستت دارن!

و من خوشحال از این همه محبت و صفا تشتك‌هارو تو یه گلدون جمع می‌كردم و هر روز می‌شمردمشون.
48 تا كه شد بابا منو با به كیسه پر از تشتك سوار ماشین كرد و برد نمایندگی كوثر. مامان هم موند خونه تا توی آشپزخونه جای دو جعبه‌ی 24 تایی نوشابه رو خالی كنه تا بعدا جلوی دست‌وپامونو نگیرن.

به نمایندگی نوشابه پخش‌كنی كه رسیدیم. یك‌راست سراغ مسئولش رو گرفتیم كه نبود. از كارمندی كه مشغول كار بود پرسیدیم اینجا نوشابه‌ جایزه رو می‌دن. كارمند با نیشخندی كیسه‌ی پر از تشتك رو نگاه كرد و گفت نخیر. روزی چند نفر میان این سوالو می‌كنن. اما اینجا از طرف كارخونه تاحالا هیچ دستوری نیومده . فكر كنم باید برید از خود كارخونه بگیرید!

با ناامیدی برگشتیم. مامان تا صدای ماشین بابا رو شنید دوید بیاد كمك، كه دید دست از پا درازتر برگشتیم.
اما تشتك‌های اهدایی كه بعد از این جریان هنوز هم مرتب بهم می‌رسید امیدم رو باز هم شعله‌ور كرد. نه من، نه بابا و نه مامان هیچكدوم از رفتن جلو كارخونه حرفی نمی‌زدیم.

 

بیشتر از صد تشتك جمع شده بود كه روزی مادر بزرگم كه اومده بود خونه‌مون مهمونی از دهنش در رفت كه عمه و عمو تا دم در كارخونه كوثرهم رفتن و اونجا فقط دستشون انداخته بودن و كلی مسئولین نوشابه‌سازی رو نفرین كرد كه دختر و پسرشو علاف كرده بودن. می‌گفت زمان ما قول‌ها قول بود. اما اینا (....)

همون شب مامانم تموم تشتك‌ها رو ریخت بیرون.

با اینكه اولین تجربه‌م از جایزه خوب نبود اما همیشه یه ندایی تو دلم می‌گفت میس‌زالزالك تو یه روزی یه جایزه‌ی بزرگ می‌بری و پولدار می‌شی و همه رو متحیر می‌كنی!

می‌دونستم مامانم هم یه همچین امیدی تو دلش هست. اینو از باز كردن دفترچه‌ پس‌اندازهای قرض‌الحسنه‌ای كه در همه‌‌ی بانك‌ها برام باز كرده بود فهمیدم.

بعدها، یه روز كه مامانم داشت موهاشو با رنگ موی كارون رنگ می‌كرد به‌طور تصادفی روی جعبه‌ش خوندم كه اگه شش تا تیوب خالی رنگ مو رو ببریم مغازه‌ای كه ازش خرید كردیم یك تیوب ِ پُر جایزه می‌گیریم. از خوشحالی به هوا پریدم. حساب كردم شش تا تیوب كه چیزی نیست. تازه تو بروشور صراحتا" اعلام كرده بود از مغازه‌ای كه رنگ مو رو خریدیم. من می‌دونستم كه مامانم از كجا خرید می‌كنه. از اون به‌بعد فامیلا تعجب می‌كردن كه چرا یه دفعه میس‌زالزالك به مارك رنگ‌مویی كه می‌زنن علاقه‌مند شده. اونایی هم كه نمی‌خواستن كسی بفهمه كه مو رنگ می‌كنن(مثل آقایون) یه خوره از این سوالم دلگیر می‌شدن. اما در راه هدفم ناچار بودم گاهی از این جسارت‌ها بكنم.

 

بعد اگه جواب كارون بود(اون‌موقع رنگ‌موهای خارجی كم بود و تقریبا همه كارون می‌زدن)، می‌پرسیدم چقدرش مونده؟ اگه می‌گفتن كم مونده یا داره خالی می‌شه ازشون می‌گرفتم.

خیلی زود 6 تا جمع شد و باكمال افتخار رفتم گذاشتم جلوی آقای مغازه‌داری كه مامانم خریدشو ازاونجا می‌كرد. مغازه‌دار لبخندی زد و گفت، تو این سری جدید رنگ موهایی كه آوردیم نوشته باید 12 تا جمع كنید تا یه نو تقدیم كنم.

با قیافه‌ی كنف شده برگشتم خونه. منو بگو می‌خواستم مامانمو سورپریز كنم.

خلاصه، سرتونو درد نیارم. سعی كردم از پا ننشینم. حتی یواشكی از تیوپ‌های رنگ‌موی مامانم رنگ خالی می‌كردم تو آشغالی تا زودتر خالی شه و تعداد جور بشه.

بالاخره 12 تا شد. دیگه با اعتماد به نفس رفتم جلوی مغازه‌داره گذاشتمشون.
اونم انگار از این بازی خوشش بیاد با خنده گفت چرا این‌قدر طولش دادی؟ این رنگ‌موهای جدید كارون نوشته باید 15 تا جمع كنی!

موقتا پروژه‌ی رنگ‌مو رو گذاشتم كنار. نه اینكه خدای نكرده خسته یا ناامید شده باشم. نه! اگه بگن صدتا هم جمع كن جمع می‌كنم. ولی می‌خواستم دایره‌ی فعالیتم رو بیشتر كنم.

اتفاقا عزمم جزم‌تر شده بود كه بـــایـــد یه جایزه‌ای‌چیزی از این شركت‌ها ببرم تا همه‌ی آشنایان بفهمن كه من همچین الكی تلاش نمی‌كنم. اما دنبال جایزه‌ی بزرگتر و دندون‌گیرتری بودم!
مثل بلیت سفر به جزایر قناری!

 

وقتی شركت آب‌میوه فروشی "سین‌سین" اعلام كرد اگه ده تا برچسب آب‌میوه بزرگ سین‌سین رو بفرستیم به آدرس شركت، در قرعه‌كشی سفر به جزایر قناری شركت داده می‌شیم آروم و قرار نداشتم. اگر می‌بردم و بلیتشو به عنوان كادو به مامانم می‌دادم چه ذوقی می‌كرد و دیگه نمی‌گفت زالزالك جون، این حرفا رو ولش كن. به درسات بچسب!

از اون به‌بعد به طور ناگهانی دچار كمبود ویتامین شده بودم. هی آب‌میوه می‌خواستم. اونم فقط آب‌میوه‌ی سین‌سین. هر چی مامانم می‌گفت زالزالك جان تو كه روزی دو سه كیلو میوه‌ی تازه می‌خوری. یخچال از دست تو آرامش نداره بس كه می‌ری بازش می‌كنی، دیگه آبمیوه‌خوردنت چیه. می‌گفتم شنیدم این‌طوری هوشم بیشترمی‌شه و درسا رو بهتر می‌فهمم! مامانم ابرویی بابا مینداخت و هیچی نمی‌گفت. می‌دونستم نقطه‌ضعفش درس منه!

هر وقت پاكت آبمیوه خالی می‌شد برچسبشو می‌بریدم و یواشكی قائم می‌كردم. هر ده‌تا كه جمع می‌شد می‌ذاشتم تو پاكت و می‌فرستادم برای شركت.

از اون طرف هم در مسابقه‌ی صابون "گلبهار" هم شركت می‌كردم. برای بردن وسائل خانگی. می‌خواستم احتیاجی نباشه بابام برای جهیزیه‌م تو خرج بیفته!
و در مسابقه‌ی خمیر دندون "دندنه" برای بردن دوچرخه. شامپو گل‌میخ برای بردن كباب‌پز و...

اینا رو هم باید ده‌تا ده‌تا جعبه‌شونو صاف می‌كردم و می‌ذاشتم تو پاكت بزرگ و می‌فرستادم.

یكی از جایزه‌ها كه مال شركت آدامس فیل‌نشان بود، یك هفته اقامت در شهری بود كه مسابقات فوتبال جام جهانی برگزار می‌شد. در رؤیا می‌دیدم كه برنده شدم و بلیتو دادم بابام و بابام ساك سفر بسته و داره خداحافظی می‌كنه. و من دارم لیست سوغاتی‌هایی كه باید برام بیاره بهش می‌دم.

بعدها جمع كردن در قوطی‌های رب "تحفه" و تیكه پارچه‌ای كه به گونی‌های برنج تحفه وصل بود شد كارم. اینا رو نباید خودشونو می فرستادیم. كافی بود شماره‌ها رو روی كاغذی می‌نوشتیم و پست می‌كردیم.

چقدرتا حالا پول پست پیشتاز داده باشم خوبه؟

ولی از حق نگذریم، جایزه‌های شركت تحفه هم واقعا وسوسه‌كننده‌بود. ویلا، آپارتمان، ماشین آخرین سیستم، سرویس طلا و...

من باید به كسایی كه این كارمو مسخره می‌كردم نشون می‌دادم چندمرده حلاجم!

تموم كشوهای دراورم، توی كمدم، زیر تختم پر شده بود از جعبه‌های صابون و خمیردندون و در قوطی رب گوجه فرنگی و برچسب شامپو و مایع ظرفشویی (شكر خدا نمی‌گفتن خود قوطی‌های مایع ظرفشویی رو براشون پست كنیم). آخه باید نگهشون دارم تا بعد از برنده شدن نشونشون بدم.

خلاصه آقای دكتر، به‌خدا من چیزیم نیست. این مامان و بابام بی‌خود نگرانن. درس به چه درد می‌خوره. وقتی جهیزیه‌م جور شد و آپارتمان و ماشین آخرین سیستم و برنده شم و تو گردنم سرویس طلا ببینن، خودش پی می‌برن بی‌خودی منو آوردن پیش شما... راستی آقای دكتر! می‌دونید این خودكاری كه دستتونه اگه 20 تا پوكه‌ خالی‌شو بفرستیم تو قرعه‌كشی ساعت دیواری عقربه‌طلا شركتمون می دن؟!
پنج شنبه 27/4/1387 - 17:29
خاطرات و روز نوشت

یه روز یه مرد بی غم / نشسته بود تو ایون

می گفت و خود می خندید / با خوشحالی و خندون

ناگه یه پاره آجر / افتاد و کرد صدایی

مرد دیگه هیچی نگفت / اومد سرش بلایی

اگرمیدونست اون مرد / دقیقه آخره

به فکر کار دیگه / بود تا راحت بپره

 

شاعر : رضا اسكندری 

چهارشنبه 26/4/1387 - 19:32
دانستنی های علمی
بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با اون مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین،آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطورتاریخی که باید کار رو شروع کنین..
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت : (( متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجودخارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.))

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعدخونه به خونه گشت و گوجه فرنگی ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره ودیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا بود. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید،نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.
شنبه 22/4/1387 - 19:38
خانواده
دم دمای صبح بود كه صدای پر انرژی خروس در خانه پیچید . از خواب بلند شدم و به كودك درونم سلامی كردم . اما محل نگذاشت . فكر كنم چند روزه كه رفتارش تغییر كرده .
بعد از شستن سر و صورتم صبحانه و خوردم و به سمت محل كار رفتم .
كارم مثل همیشه تكراری بود . تایپ نامه ها ، طبقه بندی و .........
دم دمای ظهر بود كه برگشتم . حوصله هیچی رو نداشتم غیر از ناهار .
اونم چی چیپس و ماست . خیلی عذابه . ناهار كه خوردم به كودك درونم گفتم
چت شده ؟ چرا عین آدمای زوار در رفته می مونی ؟
گفت : چیش به تو ؟ تو برو برای خودت مشغول باش یه وقت ، زمان كم نیاری .
گفتم : خودت رو لوس نكن . بگو چی شده ؟
گفت : خوب حوصله ام سر رفته . دلم تفریح و شادی می خواد .
نگاهی به ساعت كردم و گفتم : زرشــــــــــــــــــك ! ربع ساعت دیر كردم .
شرمندتم ، بزار یه زمانی كه وقت داشته باشم .
باز سرش رو انداخت پایین . سریع پریدم پشت كامپیوتر و عین یه (( مكس باز ))
حرفه ای سریع رفتم سراغ پروژه ام . نزدیك 3 ساعت براش وقت گذاشتم .
آخرش هم به هیچ جا نرسید . چیزی زیر لب گفتم و نگاهی به ساعت كردم .
ده دقیقه به پنج بود . فقط وقت داشتم كه لباس بپوشم . می خواستم به سمت باشگاه حركت كنم كه باز كودك درون مزاحم شد و گفت : هنوز وقت خالی پیدا نكردی ؟
محل نذاشتم و زدم بیرون .
باشگاه كه تموم فقط تا زمان برگزاری كلاس زبان اندازه یك دوش گرفتن وقت داشتم و بعد از كلاس هم اذان مغرب بود .
دم دمای غروب كه شد پرسید : یكم هم به من محل بزاری خوبه ها ! هر روز حاضری برای همه وقت بزاری اما چند دقیقه برای من نه !
با عصبانیت گفتم : تو این چیز ها رو نمی فهمی . ممكنه دعا و نمازی كه می خونم تكراری به نظر بیاد . اما مثل پله های یك نرده چوبی اند كه هر چند تشابه دارند و به ترتیب مقامشون بیشتر میشه .
ساعت  30/10 دقیقه بازی ایران تموم شد و من كمی وقت آزاد داشتم .
داخل اتاق كه رفتم دیدم كتاب (( راهنمای مسافران مجانی كهكشان )) نیمه باز روی تخت افتاده . خواستم ادامش رو بخونم كه باز كودك پرید وسط :
- این یكی كه دیگه ضروری نیست . بزار بعدا ، من حوصله ام سر میره .
حتما بعدش هم می خوای یورو 2008 نگاه كنی ؟
این حرف رو كه زد خیلی عصبانی شدم :
- چی ؟ نه تورو خدا . یورو هم نگاه نكنم ؟ یه دفعه بگو شام هم نخور .
یه لحظه دلم براش سوخت . گفتم باشه بزار این كتاب تموم بشه موقع خواب یكم بازی می كنیم . به ظاهر خیلی ناراحت نشد .

نزدیك ساعت یك و نیم اومد جلوم سر تق ایستاد 
نصفه شب چیكار می كنی ؟
گفتم : حتما انتظار داری الان كه همه خوابن بازی كنیم ؟
گریش گرفته بود  :؟ 
محلش نذاشتم و خوابیدم تا دوباره خروسی فردا صبح با صدای پر انرژیش بیدارم كنه و برم سر كار و ............ روز از نو ، روزی از نو .
نمی دونم كسی وقت اضافه داره قرض بده ؟
دوشنبه 20/3/1387 - 17:48
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته