شعر و قطعات ادبی
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده استوز عمر مرا جز شب دیجور نمانده استهنگام وداع تو زبس گریه که کردمدور از رخ تو چشم مرا نور نمانده استمن بعد چه سود ار قدمی رنتجه کند دوستکز جان رمقی در تن رنجور نمانده استمی رفت خیال تو زچشم من و می گفتهیهات از این گوشه که معمور نمانده استنزدیک شد ان دم که رقیبان تو گوینددور از برت ان خسته رنجور نمانده استوصل تو اجل را ز سرم دور همی داشتاز دولت هجر تو کنون دور نمانده استصبر است مرا چارهی هجران تو لیکنچون صبر توان کرد که مقدور نمانده استدر هجر تو گر چشم مرا اب نماندگو خون جگر ریز که معذور نمانده استحافظ زغم از گریه نپرداخت به خندهماتم زده را داعیه سور نمانده است حر رسول نتاج
چهارشنبه 22/12/1386 - 12:53
شعر و قطعات ادبی
بسم الله الرحمن الرحیم
دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار اشنا را
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح و هبوایا ایها السکری
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی نوا را
اسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
ایینه سکندر جام جم است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
گر مطرب حریفان این پارسی بخواند
در رقص و حالت ارد پیران پارسا را
ان تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و اهلی من قبله العذاری
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بشارتی ده رندان با صفا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می الود
ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را
شنبه 18/12/1386 - 13:46
شعر و قطعات ادبی
به نام خدا
ملک الشعرا
از ملک ادب حکم گذاران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
ان گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید چه نشینی که سواران همه رفتند
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند
افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند هزاران همه رفتند
خون بار بهار،از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
یغما
بهار ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم
ز ساغر گر دماغی تر نمی کردم چه می کردم
چرا گویند در خم خرقۀصوفی فرو کردی
به زهد الوده بودم گرنمی کردم چه می کردم
هوا تر ،می به ساغر،من ملول از فکر هوشیاری
اگر اندیشۀدیگر نمی کردم چه می کردم
ملامت می کنندم کز چه بر گشتی زمژگانش
هزیمت گر ز یک لشگر نمی کردم چه می کردم
وصال
چو شد فرهاد بر بالای ان کوه
دل و جانی به زیر کوه اندوه
به روز افغانی و شب یا ربی داشت
به یمن عشق خوش روز و شبی داشت
پی صنعت کمر بر بست چالاک
به ضرب تیشه کرد ان کوه را چاک
چنان تمثال ان گلچهر پرداخت
که بر خود نیز ان را مشتبه ساخت
دلش را ساخت سخت و بی مدارا
به عینه چون دلش یعنی که خارا
لبی پر خنده یعنی اشناییم
سری افکنده یعنی با وفاییم
نگاهی گرم یعنی دلنوازیم
زبانی نرم یعنی چاره سازیم
سراپا دلربا زانگونه بستش
که گر بودی دلی دادی به دستش
نظامی
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق ابی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحبدلان را پیشه این است
جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازی است الا عشق بازی
کسی کز عشق خالی شد ،فسرده است
گرش صد جان بود بی عشق مرده است
مبین در عقل کان سلطان جان است
قدم در عشق نه کان جان جان است
نظامی
در عشق شکستگی کند سود
خورشید به گل نشاید اندود
عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچۀشهوت جوانی است
عشق اینۀبلند نور است
شهوت ز حساب عشق دور است
در خاطر هر که عشق ورزد
عالم همه حبّه ای نیرزد
چون عشق به صدق ره نماید
یک خوبی دوست،ده نماید
يکشنبه 5/12/1386 - 16:59
شعر و قطعات ادبی
به نام خدا
فروغی بسطامی
مردان خدا پرده ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هر دست که دادند از ان دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر ادم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام کشیدند
همت طلب از باطن پیران سحر خیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درایند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند
میرزا عبدالوهاب
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
منظر دیده نظرگاه گدایان شده است کاخ دل در خور اورنگ شهی باید کرد
روشنان فلکی را اثری در ما نیست حذر از چشم سیهی باید کرد
خوش همی میروی ای قافله سالار به راه گذری جانب گم کرده رهی باید کرد
نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد
صبا
رویت همه شب به خواب بینم هر نیمه شب افتاب بینم
هر سو نگرم به کوه و هامون رخسار تو بی حجاب بینم
هر ذره ز افتاب حسنت روشن تر از افتاب بینم
از خجلت افتاب رویت بر چهره ی مه نقاب بینم
روزی باشد که خویشتن را از وصل تو کامیاب بینم
از سیل سرشک در غم تو بنیاد طرب خراب بینم
از موجۀبحرغم صبا را همواره در انقلاب بینم
مجمر اصفهانی
از کوی تو ره گم نکنم خانۀخود را دیوانه شناسد ره ویرانۀخود را
مستیم و ره کوی تو نادیده سپاریم با این که ندانیم ره خانۀخود را
از اتش دل ،شب همه شمعی بفروزم تا گم نکندغم،ره کاشانۀخود را
بنما رخ و بنگر که دهد جان و نداند شمعی که نیافروخته پروانه ی خود را
مجمر شدم از خویش و دریغا که ساغی بگرفتم و دادم به تو پیمانۀخود را
بیگدلی
مرا عجز و ترا بیداد دادند به هرکس هرچه باید داد،دادند
برهمن را وفا تعلیم کردند صنم را بی وفایی یاد دادند
گران کردند گوش گل پس انگه به بلبل رخصت فریاد دادند
برزخ
یکی از منزل های هولناک برزخ است که حق تعالی در قران فرموده است"و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون یعنی و پشت ان ها برزخی است تا روزی که بر انگیخته شوند.
حضرت صادق(ع)در حدیثی فرمود:«به خدا که من میترسم بر شما از برزخ»
شخصی پرسید برزخ چیست؟
حضرت فرمود:قبر است از زمان مردن تا زمان قیامت.
در روایتی امده است که:«مردگان هر شب جمعه از ماه رمضان می ایند.پس هریک از انها به اواز فریاد می کشند که:ای اهل من ای فرزندان من ای خویشان من!مهربانی کنید به ما چیزی پس خدا به شما رحمت کند.ما را به خاطر اورید ما را فرا موش نکنید.بر ما و غربت ما رحم کنید پس بدرستیکه ما در زندان تنگی مانده و در اندوه و غم و زاری وسختی هستیم پس بر ما رحم کنید و در دعا کردن و صدقه دادن بخل نورزید.شاید خدا به ما رحم کند پیش از انکه شما مانند ما شوید.
ای کاش ما مثل شما توانا بودیم.ای بندگان خدا سخن ما را بشنوید و ما را فراموش نکنید ،بدرستیکه این زیادی های معاش که در دست شماست در دست ما بود و ما ان را در راه خدا خرج نکردیم و حقّ را منع کردیم ،پس انها وبال ما شد و منفعت انها برای دیگران گردید.
سپس فریاد می کنند:«چقدر نزدیک است که شما بر خودتان گریه کنید و هیچ فاید ه ای برایتان نداشته باشد،چنانکه ما بر خود گریه می کنیم و فایده ای برایمان ندارد.پس کوشش کنید پیش از انکه مثل ما شوید.
شنبه 4/12/1386 - 20:44
شعر و قطعات ادبی
به نام خدا
از حضرت امام صادق(ع)روایت شده است که از شیعه ما نیست هر کس که سه چیز را انکار کندو ان ها عبارتند از :معراج،سوال در قبر و شفاعت.
و روایت شده است که :«دو ملک نکیر و منکر به شکل و صورت وحشتناکی می ایند که صدای ان ها مثل رعد،خیره کننده است.پس سوال می کنند:«پروردگارت کیست ؟پیغمبرت کیست؟ دینت چیست»و همچنین سوالی از ولی و امام می کنند.
در ان حالت چون جواب دادن برای میت سخت است و محتاج به کمک می باشدپس در دو جا برای مرده تلقین ذکر کرده اند:یکی وقتی او را در قبر می گذارند بهتر است که با دست راست او و با دست چپ ،دوش چپ او را بگیرند و حرکت دهند و تلقین کنند و دیگر وقتی که او را دفن کردند سنت این است که ولی میت یعنی نزدیک ترین خویشاوندان او بعد از انکه مردم از سر قبر او رفتند نزد سر میت بنشینند و با صدای بلند به او تلقین کنند.وارد شده است که وقتی این را تلقین کردند منکر به نکیر می گوید بیا برویم ،حجتش را به او تلقین کردند ،احتیاج به پرسیدن نیست.پس انها بر می گردند و سوال نمی کنند.
لاهوتی
غیرتم میدهد این گونه که پروانه دهد جان
سوزد و خوش بود الحق که چه مردانه دهد جان
ای خوش ان عاشق صادق که به میدان محبت
غرق خون گردد و در دامن جانانه دهد جان
درگه دوست بود خانه ازادی و امید
زنده ان است که در خدمت این خانه دهد جان
گر خزان حمله کند بنده ان بلبل مستم
که جدایی نکند از گل و در خانه دهد جان
شهریار
اسمان کو ندهد کام چه خواهد بودن
یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن
حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی است
گر نماند زمن این نام چه خواهد بودن
افتابی بود این عمر ولی بر لب بام
افتابی به لب بام چه خواهد بودن
مرغ اگر همت ان داشت که از دانه گذشت
گو همه پیچ و خم دام چه خواهد بودن
صبح اگر طالع وقت است غنیمت بشمار
کس نخوانده ست که تا شام چه خواهد بودن
چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام
نه تو باشی و نه ایام چه خواهد بودن
گر دلی داری و پابند تعلق خواهی
خوشتر از زلف دل ارام چه خواهد بودن
شرط موزونی اخلاق بود شاهد را
ور نه موزونی اندام چه خواهد بودن
پیر ما گفت و چه خوش گفت که از خلق مدار
چشم اِنعام که انعام چه خواهد بودن
شهریاریم و گدای در ان خواجه که گفت
«خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن؟»
جمعه 3/12/1386 - 20:6
شعر و قطعات ادبی
جامی
ای در اسباب جهان پای تو بند مانده از راه بدین سلسله چند
بگسل از پای خود این سلسله را باشد از پی برسی قافله را
قافله پی به مسبب برده تو در اسباب قدم افشرده
عنکبوت ار نئی از طبع دنی تار اسباب به هم چند تنی
تا کند روز جهان افروزی هیچ روزی نبود بی روزی
یاد می کن که چه سان مادر تو بود عمری صدف گوهر تو
جامی
زنده دلی از صف افسردگان رفت به همسایگی مردگان
حرف فنا خوانده ز هر لوح خاک روح بقا جست ز هر روح پاک
کارشناسی پی تفتیش حال کرد از او بر سر راهی سوال
کاین همه از زنده رمیدن چراست رخت سوی مرده کشیدن چراست؟
گفت بلندان به مغاک اندرند پاک نهادان ته خاک اندرند
مرده دلانند بروی زمین بهر چه با مرده شوم همنشین
همدمی مرده دهد مردگی صحبت افسرده دل افسردگی
زیر گل انان که پراکنده اند گرچه به تن مرده به دل زنده اند
مرده دلی بود مرا پیش از این بسته ی هر چون و چرا پیش از این
زنده شدم از نظر پاکشان اب حیاط است مرا خاکشان
حکایت
همسر مردازاده وی را گفت:ایا نبینی که زمانی ترا گشایش حاصل ایدیاران ملازمت گردند و زمان تنگدستی رهایت کنند؟گفت:این از بزرگواری ایشان است.چه زمانی به نزد ما همی ایند که می توانیم به ایشان احسان کنیم.و زمانی که نمی توانیم چنین کنیم ترکمان می گویند.
از لطایف اعراب
اعرابی به دیگری گفت:مرا بیست درهم وام ده و نیز یکماه مهلت.گفت بیست درهو ندارم اما به جای یکماه یکسال به تو وقت میدهم.
اعرابی را ولایت یمن دادند.یهودیان راجمع کرد و گفت:راجع به عیسی چه می گویید؟گفتند وی را به صلیب اویختیم و کشتیم.گفت:از زندان نرهید مگر اینکه دیه اش دهید.
عربی نماز خویش طولانی کرد.حاضران مدحش بگفتند.زمانی که نماز تمامکرد بگفت،روزه نیز هستم!
سقراط را همی بردند تا به قتل رسانند.همسرش به گریه افتاد.سقراط پرسیدش زچه رو همی گریی؟گفت از انکه تو را به مظلومی به قتل رسانند.گفت:مگر دوست می داشتی من به ظالمی کشته شوم؟
پنج شنبه 2/12/1386 - 19:7
شعر و قطعات ادبی
اسدی
ستیز اوری کار اهریمن است
ستیزه به پرخاش ابستن است
همیشه در نیک و بد است باز
تو سوی در بهتری شو فراز
چه رفتن زپیمان چه رفتن ز دین
که این هر دو به ز اسمان و زمین
چو یار گنه کار باشی به بد
بجای وی ار تو بپیچی سزد
جهان ان نیرزد بر پر خرد
که دانایی بر او غم خورد
همان خواه بیگانه و خویش را
که خواهی روان و تن خویش را
چنان زی که مور از تو نبود به درد
نه بر کس نشیند زتو باد و گرد
عنصری
باد نوروزی
باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود
تا زصنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ همچون کلبه ی بزاز پر دیبا شود
راغ همچون طبله ی عطار پر عنبر شود
روی بند هر زمینی حله چینی شود
گوشوار هر درختی رشته ی گوهر شود
چون حجابی لعبتان،خورشید را بینی به ناز
گه برون ایدز میغ و گه به میغ اندر شود
افسر سیمین فرو گیردزسر،کوه بلند
باز ِمینا چشم مشکین سر شود
مردی مردانگی
عجب مدار که نامرد مردی اموزد
از ان خجسته رسوم و از ان خجسته سیَر
به چند گاه دهد بوی عنبر ان جامه
که چند روز بماند نهاده با عنبر
دلی که رامش جوید نیابد ان دانش
سری که بالش جوید نیابد ان افسر
ز زود خفتن و دیر خاستن هرگز
نه ملک یابد مرد و نه یابد بر ملوک ظفر
پنج شنبه 2/12/1386 - 13:33
دعا و زیارت
بسم الله الرحمن الرحیم
بخشی از واقعه ی کربلا
حر بن یزید ریاحی که چندی بعد در صف یاران و شهدای کربلا در امد،مامور شد راه را بر حسین ابن علی(ع) که به طرف کوفه روان بود ببندد؛امام حسین(ع)که برای فداکاری و جنگ با یزید تصمیم جدی گرفته بود،در بین راه کوفه از مرگ عمو زاده اش اطلاع حاصل کرد با وجود این به راه خود ادامه داد.
حر خواست به دستور عبیدالله ابن زیاد امام راوادار به تسلیم نماید،اما فرزند پیامبر(ص) وادار به تسلیم نشد،و راه خود را به سمت دیگر کج کرد تا روز دوم در سرزمینی که«کربلا»نامیده می شود فرود امد.
امام حسین (ع)پیش از انکه به کربلا وارد شود در محلی بنام «بیضه»خطبه ای ایراد فرمودودر ان خطبه که خطاب به حر و لشگریانش بود،درباره ی نهضت مقدس خودوعلتهای ان سخن گفت،اینک فراز هایی از ان خطبه ی مهم:
ای مردم،هر کس ببیندکه حکومتی ستم پیشه کرده و به حریم قوانین الهی تجاوز می کند،عهد و پیمان خدا را می شکند،باسنت و روش رسول خدا(ص)مخالفت می کند،در این موقع هر کس از عمل ستمگرانه ی او جلو گیری ننماید،بر خداوند حق است چنین کسی را با ستمکار عذاب کند...سپس اشاره به حکومت جابرانه ی یزید کرد و فرمود:«اینان اطاعت خدا را پشت سر انداخته اند،پیروی از شیطان را پیش گرفته اند.حرام خدا راحلال و حلال خدا را حرام می دانند.اینک من که فرزند علی ابن ابی طالب(ع)و فاطمه ی زهرا(س)دختر رسول خدا هستم،از همه شایسته ترم که در مقام جلوگیری از این کارها بر ایم...اگر همچنان که در نامه های خود نوشته اید حاضرید مرا یاری کنیدبه سعادت ابدی خواهید رسید.»
سپس اما حسین (ع)در منزل شرافبا یاران خود و لشگریان حر ابن یزید ریاحی نماز خواند،وهمگی در نماز ظهر و عصر با امام(ع)نماز خواندندو بعد از نماز به ان مردم فرمود:ای مردم اگر شما مردمی با تقوا باشیدو حق را از ان اهل حق بدانیداین کار خدا را خشنود می سازد.ما خاندان پیغمبر(ص)شایسته تریم که پیشوا و زمامدار شما باشیم،از این کسانی که امروز بر سر کارند و بر شما ستم و تعدی می کنند.اگر رای شما غیر از ان است که نامه ها و فرستادگان شما حکایت میکند،بر می گردم.
حر ابن یزید گفت"من از این نامه ها اطلاعی ندارم.امام به یکی از یاران خود فرمود دو ظرف از نامه های مردم کوفه را پیش حر بریزد.حر گفت:من از نامه ها خبری ندارم بلکه ما موریت دارم تا شما را به نزد ابن زیاد ببرم.امام فرمود مرگ از این کار به تو نزدیک تر است.سپس امام(ع)به یاران خود دستور داد سوار شوند و برگردند.حر مانع شد و به گمان خود به نصیحت امام (ع)پرداخت و گفت:جنگ مکن که اگر جنگ کنی با ایشانم کشته میشوی.امام(ع)فرمود:ایا مرا از مرگ می ترسانی؟مگر با کشتن من اسوده خواهند شد و مشکلشان حل خواهد گردید.سخنان گهر بار امام حسین(ع)را همه شنیدند،اما تنها یک دل اگاه که ان رادرک کرد و در ان اثر کرد خود حر بود که بامداد روز عاشورا به اردوگاه حق پیوست و در راه حق شهید شد.اما حسین (ع)درباره ی حر فرمود:الحق که مادرت نام تو را حر نهادو بعد از شهادت حر دستمال مبارکش را برای بند امدن خون حر به سرش بست.
چهارشنبه 1/12/1386 - 14:30
دانستنی های علمی
عقبه دوم: فشار قبر
فشار قبر عقبه بسیار دشواری است که تصورش نیز دنیا را بر انسان تنگ و سخت می نماید حضرت امیرالمومنین (ع) فرمود: ((ای بندگان خدا!بعد از مرگ برای کسی که آمرزیده نشود ،چیزی شدید تر از مرگ وجود دارد که آن قبر و تنگی و تاریکی و غربت آن است. هوشیار باشید! همانا که قبر،هر روز می گوید: منم خانه غربت،منم خانه وحشت،منم خانه کرم؛ بدرستی که قبر یا باغی از باغ های بهشت است و یا گودالی از گودال های آتش.
آن زندگی سختی که خداوند دشمن خود را از آن ترسانیده، همان عذاب قبر است. در قبر 99 مار بزرگ بر کافر مسلط می شوند و گوشت او را به نیش می کشند و استخوان او را می شکنند و تا روز قیامت این کار ادامه دارد.اگر یکی از آن مارها در زمین بدمد، دیگر زراعتی نمی روید. ای بندگان خدا! جان های ضعیف و بدن های نازک و رقیق شما که گوشه ای از این عذاب برایش کافی است، در برابر این عذاب، ضعیف و نا توان است.))
بدان که عمده عذاب بخاطر بی توجهی به نجاسات و سخن چینی و غیبت و دور شدن مرد از خانواده خود است. از روایت سعد معاذ اینطور استنباط می شود که : ((بد خلقی مرد با اهل خود و درشت گویی با خانواده نیز موجب فشار قبر می شود.))در روایتی از امام صادق(ع)امده است که هیچ مومنی نیست مگر انکه برای او فشار قبر وجود دارد و در روایتی دیگر امده است که :فشار قبر،کفاره ی نعمتی است که ان مومن ضایع نموده است.از حضرت صادق(ع) روایت شده است که:مردی را در قبرش نشاندند و گفتند:ما صد تازیانه از عذاب خدا به تو می زنیم. او گفت من طاقت ندارم.پس کم کردند تا ان را به یک ضربه رساندند و گفتند:باید یک تازیانه بخوری.گفت:به چه سبب مرا میزنید؟گفتند:بخاطر انکه روزی بدون وضو نماز خواندی و از کنار فرد فقیری گذشتی و به او کمک نکردی.سپس یک تازیانه از عذاب خدا به او زدند که قبرش مملو از اتش شد.همچنین از ان حضرت روایت شده که : هرکس برادر مومنش از او حاجتی بخواهد و او توانایی داشته باشد که ان را بر اورد و برنیاورد حق تعالی در قبرش مار عظیمی را بر او مسلط می کند که به ان مار شجاع می گویند و ان پیوسته انگشتان او را می گزد.
سه شنبه 30/11/1386 - 20:56
دانستنی های علمی
بسم الله الرحمن الرحیم
اشعب طماع را گفتند :پیر شدی و حتی یک حدیث حفظ نکردی.گفت: چرا !کسی همانند من حدیث از عکرمه نشنیده است.گفتندش بهر ما بگویش.گفت از عکرمه شنیدم که روایت کرد از ابن عباس و او از رسول خدا که فرمود:دو صفت است که جز در مومن دیده نشود،یکی از ان دو را عکرمه فراموش کرد به من بگوید. دومی را نیز من فراموش کرده ام.
در یکی از کتب تاریخی امده است که:روزی کسری پادشاه ایران بر وزیرش بزرگمهر خشم گرفت و وی را به زندان فرستاد و گفت تا به زنجیرش بستند چند روزی چنان بماند.تا این که کسری کس فرستاد تا حال او جویا شود.فرستاده وی را ارام دل و قوی یافت.وی را گفت تو به این تنگی اندری و چنین فارغت همی بینم. گفت: من معجونی از سه مخلوط فراهم ساخته ام و به کارش برده ام.گفتند ان مخلوط ها بهر ما وصف کن .شاید هنگام گرفتاری به کارمان اید.گفت :مخلوط اول اعتماد به خداوند عزوجل است.مخلوط دوم ان است که هر چه مقدر بود خواهد بود.سوم بردباری نیک ترین چیزی است که بردبار به کار زند.چهارم انکه اگر بردباری پیشه نکنم چه کنم؟از این رو به زاری بیش از این کار را به خود سخت تر نکنم.پنجم از این ساعت به ساعت دیگر امید و فرج است.این سخنان به کسری باز گفتند.بزرگمهر را ازاد ساخت و گرامی داشت.
در حدیث امده است که وقتی انسان به چهل سالگی رسد و توبه نکند شیطان بر صورتش دست کشد و گوید:پدرم فدای این صورت باد که رستگاریش نیست.
نظامی
خرامیدن لاجوردی سپهر همی گرد بر گشتن ماه و مهر
مپندار که بهر بازیگری است
سرا پرده ای اینچنین سرسری است
در این پرده یک رشته بیکار نیست
سر رشته بر کس پدیدار نیست
نه زین رشته سر می توان یافتن
نه سر رشته را میتوان یافتن
زاهد نکند گنه که قهاری تو
ما غرق گناهیم که غفاری تو
او قهارت خواند و ما غفارت
آیا به کدام نام خوش داری تو
ابن مسعود گفت:بهشت را هشت در است که همگی باز و بسته شود الا در توبه که فرشته ای بر ان ایستاده است که هرگز بسته نشود.
دلدار اگر به دام خویشم فکند
وز نو نمکی بر دل ریشم فکند
ترسم به غلط ربوده باشد دل را
بیند که همان دل است پیشم فکند
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سرگشته بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
ایاس قاضی را گفتند:تنها عیب تو ان است که در قضاوت تعجیل همی کنی و در ان تامل نکنی. ایاس دست خویش بر افراشت و گفت:چند انگشت دارد؟گفتند:پنج.ایاس گفت ز چه رو تعجیل کردید و نگفتید یک و دو و سه و چهار و پنج؟گفتند انچه را دانیم نشمریم.ایاس گفت:منم انچه را که حکمش روشن بود به تاخیر نیاندازم.
ضمیری
در وعده گاه وصل تو دل را قرار نیست
تمکین صبر و حو صله ی انتظار نیست
صد زخم بر تنم بود از ضرب تیغ عشق
اما یکی زمعجز عشق اشکار نیست
سه شنبه 30/11/1386 - 19:57