• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 9
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 6683روز قبل
محبت و عاطفه

ای که از کوچه معشوقه ما

می گذری

 بر حذر باش که سر

میشکند دیوارش

شنبه 25/12/1386 - 13:40
محبت و عاطفه

من یقین دارم که در رگهای من خون هیچ رسولی یا امامی نیست

نیز خون هیچ خان وپادشاهی نیست وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت

کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست

سه شنبه 21/12/1386 - 11:41
ادبی هنری

شنیدم که صیادی ضعیف را ماهیی قوی در دام افتاد .قوت ظبط آن
نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام ازکفش در ربود وبرفت.


شد غلامی که آب جوی آرد           آب جوی آمد وغلام را ببرد

دام هر بار ماهی آوردی               ماهی این بار رفت ودام ببرد

دیگر سیادان دریغ خوردند (افسوس خوردند)وملامتش کردند که چنین
صیدی در دامت افتاد ونگاه نتوانستی داشتن! گفت:ای یاران چه توان
کردن ؟مرا آن ماهی روزی نبود وماهی را همچنان روزی مانده بود.


صیاد بی روزی،ماهی در دجله نگیرد وماهی بی اجل بر خشک نمیرد

 

اگر هدفی دنبال کردی وبا وجود سعی وتلاش به هدف نرسیدی
(گر چه برای انسان غیر ممکن وجود ندارد وخواستن توانستن است
ویا برخواستن توانستن است)ولی باید همیشه تسلیم خواست خداوند
بود زیرا به قولی افتادن برگی از درخت هم بی دلیل نمی تواند باشد
      
سه شنبه 21/12/1386 - 11:31
محبت و عاطفه

من اینجا بس دلم تنگ است


                                هر سازی که میبینم بد آهنگ

 است


بیا ره توشه برداریم

                           قدم در راه بی برگشت بگزاریم.........

پنج شنبه 16/12/1386 - 11:43
دانستنی های علمی

مهر اهرمن چرا آخر
بر اهورا آفرین حاجات یزدانی ست؟
گر نکو بینی همین گمراهی منفور،درمعنی
با دگر سان لفظ ودیگرصورت بغرنج
چهره ای ازساده تر حاجات انسانی است
وراستی که وای برمامردم نفرین شده کج بین
این چه بنیاد بد است آخر، چه ویرانی ست؟

تو به فریادم رس ای مزدشت
این نمی دانم چه نادانی ست؟
هر کجابد می روم،بی راه میگویم،بگوییدم

قطعه ای از شعر (مردم پیشین....)

مهدی اخوان ثالث

پنج شنبه 18/11/1386 - 1:23
شعر و قطعات ادبی

اما تو آن مژده راستینی
 که گوید آزادی و راست گوید
با آرزوی تو ای آرزوی همیشه
گویی که در این گوشه غم
امشب، من آزادم،آزاد

وراستی را عجب عالم پر شگفتی
باعالمی غم دلم میتپد شاد

آزادم وعهدم این است
که اول قدم در راه میخانه پویم
واین جام می بر سر دست
نام تو،نام تو، نام تو گویم

آری ای شعله پاک
ای لحظه شادهستی
ای گفتگوی دلم باتو،وزتو
درهوشیاری ومستی
ای لحظه هااز تو پرناب سعادت
یاد تو شیرین ترین عهدو عادت

ای آشنای غم و شادی من
عشق تو زیبا ترین راستی ها
زندان وآزادی من

 البته اسم شعر، این که من گفتم نیست

این برداشت من بود از این شعر

قسمتی بود از یکی از شعر های مهدی اخوان ثالث

چهارشنبه 17/11/1386 - 9:29
ادبی هنری

سال دیگر یا نمی دانم کدامین سال...
از کدامین قرن
باز یک شب،یک شب سرد زمستانی ست
یک شب کولاک
بادبرف وسوز وحشتناک
لیک
سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
ازسماور،از چراغ،از کپه آتش
از نفسها،دودها،وز دم انبوه آدمها
گر چه می بینند ومیدانند آن انبوه
که انکه اکنون نقل میگوید
از درون جعبه جادوی فرنگ بیرون می آورد
گرگ_روبه طرفه طراری ست افسونکار
مثل استر، روبه گرگ ،خو کفتار
از فرنگی نطفه،ازینگی فرنگی مام
اینک افسونکارتر اهریمنی طرار؛
گر چه آن انبوه این دانند
باز هم امٌا
گرد پوفن جعبه جادویش_دزد دین ودنیاشان
همچنان غوغا وجنجالست
راست پنداری که این محتال بیگانه
آن گرامی آن نازنین،پارینه نقٌال ست

شیشه ها پوشیده از ابرو عرق کرده
مانع دیدار ان سویشان
پریانی آبگین پرده
قهوه خانه ،همچنان هنگامه آن دزد جادو گرم
آه
شرمم آید ،شرم
در سکنجی در کنار پنجره،نقال پارینه
سوت و کور و سرد افسرده،
منتهایش چون ستونی متٌکای دست،دستش زیر پیشانی
خشمگین وخاطر آزرده
روی تخت قهوه خانه،دور از آن جنجال،
قوز کرده،سر به جیب پوستین خود فرو برده
زان دروغین جلوها وان وقاحتها
خاطرش غمگین
در دلش طوفانی از نفرین ونفرتها
جعبه جادوی طرار فرنگان همچنان گرم فسونسازی
وپراکندن فریب وچربک اندازی
((راستین چندو چونها بشنو از نقال امروزین
قصه را بگذار
قهرمان قصه ها با قصه ها مرده است
دیگر اکنون دوری ودیریست
کآتش افسانهافسرده است
بچه ها جان!بچه های خوب!
پهلوان زنده را عشق است
بشنوید ازما گذشته مرد
حال را آینده را عشق ست
وای شمایان دوستار پهلوانیها
سام نیرم،زال زرماءیم
رستم دستان وسهراب دلاور نیز
ما فرامرزیم ما برزو
شهریار نام گستر نیز....))
از سکنج حسرتش خاموش
خسته از این چربک جنجال
دارد اینک میرود تنها
زین قدینی قهوه خانه،آن کهن،آن راستگو نقٌال
بر بخار بی بخاران،روی شیشه در
با سر انگشتی که گیرد ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال
نقش بندد یادگار نفرت وخشمش:
نقش یک آدمک،با پیکری سیٌال
من نمی دانم
آدمک بر شیشه با آن حال و آن منوال
نقش آن حرٌافک جادوست
یا حریفانی که هوش و گوششان با اوست؟
ای دریغا باچه هنجاری؟
در چه تصویری تجٌلی کرده است
رستم،ای پیر گرامی،پور مسکین زال
آه
از سر وپایش عرق ریزد
بسکه هو گفته است حق کرده است
هوله آماده کن نچاید،های..
آدمک کلٌی عرق کرده است

مهدی اخوان ثالث

شنبه 13/11/1386 - 20:20
ادبی هنری

درآن لحظه
در ان لحظه که می پژمرد ومی رفت
و َلختی عمر جاودان هستی را
با شتابی آشنا می برد می رفت
در آن پر شور لحظه
دل من با چه ِاصراری تو راخواست
و می دانم چرا خواست
ومی دانم که پوچ هستی واین لحظه های پژ مرنده
که نامش عمر دنیاست
اگر باشی تو بامن خوب و جاودان وزیباست

شنبه 13/11/1386 - 20:14
ادبی هنری

با شما هستم،آی....شما
اخترانی که دراین خلوت صحرای بزرگ
شب که آید،چوهزاران گله گرگ
چشم بر لاشه رنجورزمین دوخته اید
وندرآهنگ بی آزرم نگهتان،تک وتوک
سکه هایی همه قلب وسیه،اما به زراندوده زاحساس وشرف
حیله بازانه نگهداشته،اندوخته اید

این دوره همه چیز پول شده
بیایید ما زندگی را جور دیگری ببینیم
(چشمها راباید شست)

جمعه 12/11/1386 - 20:18
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته