شهید محمد باقر پور اسماعیل
خاطره شهید چندین مرتبه از طریق سپاه و لشگر 5 نصر خواسته بودند که او عضو سپاه بشود و چون بسیار خالص بود می خواستند در مشهد برای خدمت بماند اما شهید می گوید: من خالص نیستم همه از من بهتر هستند اما من نمی خواهم عضو سپاه بشوم و می¬خواهم آخرین لحظه عمرم به عنوان یک بسیجی خدمت کنم زیرا امام فرمودند: «بسیج لشگر مخلص خداست.» شهید به مادر می گوید: می خواهم صحبتی با تو بکنم اما می خواهم ناراحت نشوی، من به شهادت نمی رسم زیرا لیاقت ندارم، اما دوست دارم اگر شهید شدم؛ لحظه اول پودر شوم و چیزی از من باقی نماند که باعث اذیت دیگر بسیجیان شوم که بخواهند تن بی روح مرا بیاورند. خاطره ای از مادر شهید: پس از اینکه خبر شهادت برادر و پسر خاله اش را آوردند، تلفنی از او خواستیم که برای آخرین بار بیاید و جسد برادرش را ببیند و او گفت مادر جان در جبهه نیاز بیشتر است؛ فقط وقتی خواستید حسن را به خاک بسپارید سلام مرا به حسن برسانید و به او بگوئید خوشا به حالت حسن جان و در جواب تلفن من گفت مادر جان اینجا حسن زیاد است که احتیاج به کمک و یاری دارد . هر وقت که از جبهه می آمد بیشتر شبها ما متوجه نمی شدیم اما بعضی وقت ها که می فهمیدیم نماز های شب دلنشینی می خواند و دائماً ما را دعا می کرد و می گفت تمام عمر من فدای یک لحظه عمر امام. باقر رفت تا راهش را پیدا کرد. پس از 2 سال که در جبهه بود، به گروه تخریب ملحق شد و یک سال و نیم بود که در این گروه فعالیت می کرد که در حمله بدر بعد از حمله تخریبی اش خودش را به گروه ویژه ملحق کرد و در روز 22/12/63 ساعت 9 صبح روز تولد حضرت زهرا (س) به مراد دلش رسید و جسد پاک و مطهرش در بیابان های هورالعظیم ماند . روانش پاک و راهش پر رهرو باد .
دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.
این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند. حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟
اگر نتوانستید حل کنید به جواب آن در زیر مراجعه کنید.
00000000
0000000
000000
00000
0000
000
00
0
یکی از کلید ها را روشن کنید و یکی دو دقیقه بعد آنرا خاموش نمایید. حالا کلید دیگری را روشن کنید و به اتاق چراغها بروید. چراغی که روشن است مربوط است به کلید دوم. دو چراغ دیگر را لمس کنید، آنکه گرم است مربوط است به کلید اول و البته آنکه سرد است مربوط است به کلید سوم است.
اگر شما نتوانستید این معما را حل کنید یقینا به این دلیل بوده است که به فیزیک معما که همانا حرارت تولید شده در چراغها است توجه نداشتید و فکر خود را متمرکز بر تناظر چراغها و کلیدها نمودید، راه حلی که هرگز شما را به جواب نخواهد رساند.
توان چراغها هم هیچ ربطی به حل معما ندارد و فقط برای گمراه کردن شما در معما گنجانده شده است
چه کسی کر است؟
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم : خوراک مرغ!
نتیجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد!