محبت و عاطفه
"از توی همون اتاقک قاصدک خبر میاره
یه نفر داره میمیره تنها و این چه روزگاره
کی دلش این همه سنگه که اونو گذاشته رفته خیلی ساله خیلی وقته نه یکی 2 روزو هفته
مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی کوه پر صبر و صمیمی واسه گریه هاش تو بودی توی این روزا عزیزم منتظر باش بر میگرده کوره داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده....................
يکشنبه 13/2/1388 - 11:56
محبت و عاطفه
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتی (خدا) ، ولی حیف که من زاده امروزم ، خدایا جهنمت فرداست پس چرا من امروز می سوزم
يکشنبه 13/2/1388 - 11:53
رويا و خيال
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش
که مرگ من تماشاییست
پنج شنبه 20/1/1388 - 21:7
محبت و عاطفه
متن زیر را کسی برام ارسال کرده که تا نفس دارم چشم به راهشم...!
اگر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...
می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم،
یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....
نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!
یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...
بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم....
سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده،
برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود......
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم.....
برای شستشوی مغزی....
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند...
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟
باید واقع بین بود !
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب می زنندم....
بغضم را در گلو خفه كنم!
یك كپی از هویتم را هم می خواهم....
برای وقتی كه به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم....
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یك پلاكارد بخر......
به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
"من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم
يکشنبه 18/12/1387 - 17:22
محبت و عاطفه
حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن
شوقی ندارم برای از عشق نوشتن ، جایی ندارم برای رفتن!
اینگونه باید بمانم ، بسوزم و بسازم با این عشق خیالی!
عشقی که آخرش پیداست ، زندگی با تو یک رویاست !
تقصیر قلبم بود که عاشق شدم تا چشم بر روی هم گذاشتم دیدم که اسیرم!
اسیر قلبی که باور نمیکند مرا ، حس نمیکند مرا در لحظه های تنهایی اش!
هنگام گفتن درد دلهایم صدای مرا نمیشنوی ، هنگام اشک ریختن ،
گونه خیس مرا نمیبینی!
احساس میکنم برایت سرگرمی هستم ، تو با من بازی میکنی و
من تنها نظاره گر هستم!
تو آرزوهایی را در دلت داری ، افسوس که من جایی در آرزوهایت ندارم !
حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن
ماندنم بیهوده است ، رفتنم محال و این است یک زندگی پر از عذاب!
تحمل میکنم این عذاب را ، منتظر میمانم تا بیاید روزی که
یا مرا تنها میگذاری و یا عاشقانه با من میمانی !
مرا باور کن ای عشق ، نگذار در خیالم با تو باشم ،
بگذار همیشه عاشق تو باشم ،
به حقیقت این عشق ایمان داشته باش ،
مرا درک کن و دوستم داشته باش....
يکشنبه 18/12/1387 - 17:19