• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 5982روز قبل
شعر و قطعات ادبی
یادمان باشد از امروز جفایی نكنیم گر كه در خویش شكستیم صدایی نكنیم خود بتازیم به هر درد كه از دوست رسد بهر بهبود ولی فكر دوایی نكنیم جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم شكوه از غیر خطا هست،خطایی نكنیم یاور خویش بدانیم خدایاران را جز به یاران خدا دوست وفایی نكنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نكنیم گر كه دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم تا بهاران نرسیده ست هوایی نكنیم گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان با غم خویش بسازیم و شفایی نكنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نكنیم پر پروانه شكستن هنر انسان نیست گر شكستیم ز غفلت من و مایی نكنیم و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق جز برای دل محبوب دعایی نكنیم مهربانی صفت بارز عشاق خداست یادمان باشد از این كار ابایی نكنیم هوروش نوابی
سه شنبه 4/12/1388 - 18:2
ادبی هنری
زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین خاطراتی مغشوش خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند به چنین رهگذری آمده ایم گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایه پستی هاست ما ز اقلیم ازل ناشناسانه به این دیر کهن آمده ایم چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم ما در آن روز نخست تک و تنها بودیم خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود سخنی از پدر و مادر دلبند نبود یک زمان دانستیم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست خواهر و همسر دلبندی هست ما همه همسفریم کاروان می رود و می رود آهسته به راه مقصدش سوی خداست همه از سوی خدا آمده ایم باز هم ره سپر کوی خداییم همه ما همه همسفریم لیک در راه سفر غم و شادی به هم است ساعتی در ره این دشت غریب می رسد راهروی خسته به خرمکده ای لحظه ای در دل این وادی پیر می رسد همسفر شاد، به ماتمکده ای یک نفر در شب کام یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد وز سر تخت مراد پای بر تخته تابوت گذاریم همه ما همه همسفریم پدر خسته به راه مادر بخت سیاه عاشقانی که ز هم دور شدند دخترانی که چو گل پژمردند کودکانی که به غربت زدگی خفته در گور شدند همگی همسفریم تا ببینیم کجا، باز کجا چشممان بار دگر سوی هم باز شود در جهانی که در آن راه ندارد اندوه زندگی با همه معنی خویش از نو آغاز شود زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین خاطراتی مغشوش خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند
سه شنبه 4/12/1388 - 17:58
شعر و قطعات ادبی
بازباران باترانه، باگهرهای فراوان می خوردبربام خانه. من به پشت شیشه تنها ایستاده درگذرها، رودهاراه اوفتاده. شادوخرم یك دوسه گنجشك پرگو، بازهردم می پرند،این سووآن سو می خوردبرشیشه ودر مشت وسیلی، آسمان امروزدیگر نیست نیلی. یادم آردروزباران: گردش یك روزدیرین؛ خوب وشیرین توی جنگل های گیلان. كودكی دهساله بودم شادوخرم نرم ونازك چست وچابك. ازپرنده، ازخزنده، ازچرنده، بودجنگل گرم وزنده. آسمان آبی،چودریا؛ یك دوابر،اینجاوآنجا. چون دل من، روزروشن. بوی جنگل تازه وتر، همچومی مستی دهنده. بردرختان می زدی پر، هركجازیبا پرنده. بركه ها،آرام وآبی؛ برگ وگل هرجانمایان، چترنیلوفردرخشان؛ آفتابی. سنگ ها ازآب جسته، ازخزه پوشیده تن را؛ بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم درشوروغوغا. رودخانه، بادوصدزیبا ترانه؛ زیرپاهای درختان چرخ می زد،چرخ می زد،همچومستان. چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم وخوش درجوش ولرزه؛ توی آنهاسنگریزه، سرخ وسبزوزردوآبی. بادوپای كودكانه، می دویدم همچو آهو، می پریدم ازسرجو؛ دورمی گشتم زخانه. می پراندم سنگریزه، تادهد برآب لرزه. بهرچاه وبهرچاله، می شكستم" كردخاله" می كشانیدم به پایین، شاخه های بید مشكی دست من می گشت رنگین، ازتمشك سرخ ومشكی. می شنیدم ازپرنده، داستان های نهانی. ازلب بادوزنده، رازهای زندگانی. هرچه می دیدم درآنجا بود د لكش،بودزیبا؛ شادبودم. می سرودم: روز!ای روز دلارا داده ات خورشیدرخشان این چنین رخسارزیبا؛ ورنه بودی زشت وبی جان. این درختان، با همه سبزی وخوبی گوچه می بودندجزپاهای چوبی! گرنبودی مهررخشان؟ روز،ای روزدلارا! گردل آرائی ست ازخورشیدباشد ای درخت سبزوزیبا! هرچه زیبائی ست ازخورشیدباشد" اندك اندك،رفته رفته،ابرها گشتند چیره؛ آسمان گردیده تیره، بسته شدرخساره ی خورشیدرخشان ریخت باران،ریخت باران. جنگل ازبادگریزان چرخ ها می زدچودریا دانه های گردباران پهن می گشتندهرجا. برق،چون شمشیر بران پاره می كردابرهارا تندردیوانه غرا ن مشت می زد ابرها را. روی بركه مرغ آبی ازمیانه،ازكرانه، باشتابی چرخ میزد بی شماره. گیسوی سیمین مه را شانه می زددست باران بادها،بافوت،خوانا می نمودندش پریشان. سبزه درزیردرختان رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا. بس دلارابودجنگل، !چه زیبابودجنگل!به بس ترانه،بس فسانه بس فسانه،بس ترانه. بس گوارابودباران. !چه زیبابودباران!به می شنیدم اندراین گوهرفشانی رازهای جاودانی،پندهای آسمانی بشنو از من كودك من! پیش چشم مردفردا، زندگانی ـ خواه تیره،خواه روشن ـ هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا." مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی )
يکشنبه 2/12/1388 - 18:40
ادبی هنری
به نام خدایی که سربه سجده اش حالی دگر است خدایا آنانکه تورادارند مگرچه کم دارند؟ وآنانکه تورا ندارند مگر چه دارند؟ خدایا آنگونه که لیاقت نداشتم مرابه بنده هایت شناساندی،با آن همه بدی وگناه بازتوآبرویم راحفظ کردی،چگونه وچقدرتومهربانی که اینگونه لطف می کنی درحق بنده ای که لیاقت مهربانی هایت را ندارد.... واین بنده سراپا تقصیر بازدرعوض مهربانی هایت گناه می کند با اینکه می داندمهربانیت عوض نمی خواهد... چقدر مهربانی خدای من؟؟
يکشنبه 2/12/1388 - 18:34
انتقادات و پيشنهادات
با سلام وخسته نباشید مدتی است كه با پاسخ دادن به سوالت آخر مطالب روزانه هیچ پیامی ظاهر نمیشود گزینه ی ارسال جواب غیر فعال است قصد عنوان كردن این موضوع را در بخش مشاوره داشتم كه در آنجا هم مشكل داشتم گروه ها مشخص نبود وقسمت انتخاب مشاور خالی بود.جهت دریافت اكانت اینترنت رایگان هر روز با پیغام ظرفیت تكمیل شده روز بعد مراجعه كنید مواجه میشوم. درحالی كه تا چند هفته پیش هیچ كدام از این مشكلات را نداشتم. با تشكر از شما
يکشنبه 2/12/1388 - 18:24
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته