• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 5648روز قبل
داستان و حکایت

 

لوئیز لردن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم، وارد خوار و بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار و بار به او بدهد به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غدا مانده اند.

جان لانگ هاوس. صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم. جان گفت نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من.

خوار و بار فروش با اکراه گفت: لازم نیست خودم می دهم. لیست خریدت کو؟ لوئیز گفت: اینجاست.

لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه ی وزنش، هرچه خواستی ببر، لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد و از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ی ترازو گذاشتف همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.

خوار و بار فروش باورش نشد، مشتری از سر رضایت خندید، مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد.

آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت خوار و بار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ لیست خرید نبود. دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم. تو از نیاز من با خبری خودت آنرا برآورده کن.

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: تا آخرین پنی اش می ارزید.

www.vahidie.mihanblog.com

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد.

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه و آفتاب بدون باران وعده نداده است.

اما او توان پایداری در آن روزها، و وعده ی تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است.

مشکلات مانند دست انداز های جاده اند. کمی از سرعت تان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد.

زیاد روی دست انداز ها توقف نکنید

به حرکت تان ادامه دهید.

وقتی ناراحتید از این که به آن چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید. زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست.

وقتی اتفاقی برای تان می افتد چه خوب ف چه بد، به معنایش فکر کنید، در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد چه طور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید.

شما نمی توانید کسی را وادار کنید دوست تان بدارد، اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند.

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید، از دست بدهیدف نه این که او را به خاطر غرورتان از دست بدهید.

ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را برای دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم.

اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم.

هر گز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد دوستی مانند شراب هر چه کهنه تر، بهتر.

پایان

www.vahidie.mihanblog.com

سه شنبه 5/11/1389 - 1:42
داستان و حکایت

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم "  اثر پائولو كوئیلو

سه شنبه 28/10/1389 - 4:16
شعر و قطعات ادبی
کسی بی خبر آمد مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز

کسی بسته و آزاد اسیره قفس باز

کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم

کسی ساده کسی صاف کسی در هم و برهم

کسی پر از ترانه  کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده  کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست  مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می گرد
سه شنبه 28/10/1389 - 4:9
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته