پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیش خدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید "یک بستنی میوه ای چند است؟" پیش خدمت پاسخ داد "50 سنت" پسربچه دستش را در جیبش برد وشروع به شمردن کرد.بعد پرسیدیک بستنی ساده چند است؟ دراین هنگام تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیش خدمت با عصبانیت پاسخ داد"35 سنت" . پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت "لطفا یک بستنی ساده". پیش خدمت بستنی را آورد وبه دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیش خدمت آمد از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5سنتی و5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود.. برای انعام پیش خدمت
پیر مرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید :
هی پیری ! مردم این شهر چه جور آدمهایی اند ؟
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: مزخرف!
پیر مرد گفت: اینجا هم همینطور.
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید.
پیر مرد باز هم از او پرسید مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت:خب مهربونند.
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!
شیطان که رانده شد بجز یک خطا نکرد
خود را برای سجده آدم رضا نکرد
شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز
او سجده بر آدم وین بر خدا نکرد
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:"کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.
بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعد ها کشورم را نیز بزرگ
دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که
در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم ".
دنیا به مثل بهر بشر مزرع کشت است
بی حب علی کشتن این مزرعه زشت است
بنوشته چنین بردر فردوس
هر کس که علی دوست بود اهل بهشت است
منبع:mehrdad516.blogfa.com