قصه ی پاییز
قصه ی رقص برگ و باد!
قصه ی جشن تولد مرگ برگ های زرد و قرمز و نارنجی زیر رقص باد و بارونــــ!
قصه ی درختانی كه حسرت خوردن باران روی تنشان جا مانده!
قصه ی دستای بارون كه به پنجره ی اتاق من و تو میخورن تا یادمون بیاره پاییز رسیده!
قصه ی فصل اوج دلتنگی های شیرین كودكی!
قصه ی پاییز!
قصه ی استشمام عطر خدا میون كاهگل های بارون خورده ی خانه ی قدیمی بچگی هایمان!
قصه ی چتری كه بام كوچك روزهای بارونی من میشد!
قصه ی شوق گرمای جیب های پلیور بافتنی روزهای بچگی!
و بوی گچ های رنگی پای تخته سیاه!
بوی ترش نارنگی سبزی كه میون راهروی مدرسه تو هیاهوی زنگ تفریح ها با یار دبستانی تقسیم میكردم!
قصه ی بیشه ای كه انعكاس سبزش روی تیله چشمان تو جا دارد وهمیشه زیر بارون در باورخیالهایِ من جون میگرفت!
و ایوونی كه پاتوق همیشگی فصل بــــ ـــ ـــ ـارونـــــےمن و تو بود!
قصه آسمون پشت بومی كه زیر بارون تمام سهم من از این طاق كبود می شد!
قصه ی به اوج رسیدن احساس من !
قصه ی چكمه های مشكی جیری كه پا به پای هم رَج زده اند تمام كوچه راه خیس پاییز را!
قصه ی كوچه هایی كه همه ی ردپاها زیر پای باران شسته شده اند وبی نشانی مانده اند!
قصه ی به انتظار نشستن چشم هایی كه تو را چشم در راهند كنار خاطراتت!
قصه پاییز!
قصه ی شال گردن خیسی كه همیشه عطر پاییز را در چارفصل سال میون تار و پودش دارد!
قصه ی پاییز!
قصه ی دختركی كه تمام تنهاییش را زیر بارون در آغوش كشید...
قصه ی من و یه فنجون چای و سه كنج شومینه ای كه تمام سرمای تنم را در خود ته نشین میكند!
قصه ی پاییز!
قصه ای به رنگ بودن تو!و از جنس خیال من!
+
my blog:season-rainy.blogfa.com