• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6612روز قبل
دعا و زیارت
بسم الله الرحمن الرحیم هذا ما اوصت به فاطمة بنت رسول‏اله و هى تشهد ان لا اله اله الله و ان محمدا رسول‏الله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتیة لاریب فیها و ان الله یبعث من فى القبور یا على انا فاطمه بنت محمد زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنیا و الاخرة انت اولى بى من غیرى حنطنى و غسلنى و كفنى باللیل وصل على و ادفنى باللیل و لا تعلم احدا و استودعك الله و اقراء على ولدى السلام الى یوم القیامة.(1)

این است وصیت فاطمه دختر رسول خدا و او شهادت مى‏دهد به یگانگى و یكتایى ذات باریتعالى و رسالت حضرت محمد رسول‏الله و گواهى مى‏دهد كه بهشت حق است و آتش جهنم حق است و بدون شك قیامت در پیش است و خواهد آمد و خدا در آن روز همه را از قبرها برمى‏انگیزد یا على من فاطمه دختر محمدم كه خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت همسر تو باشم و از آن تو، تو از هركس بر من نزدیكترى مرا شبانه حنوط كن و شب غسل بده و شبانه كفنم كن و شب به خاك بسپار و كسى را از دفن من مطلع مكن. تو را به خدا مى‏سپارم و سلام من به فرزندانم تا روز قیامت برسان. و در بعضى از روایات دارد كه زهرا علیهاالسلام به على علیه‏السلام گفت: یابن عم دلم تمناى مرگ دارد ساعتى نخواهد گذشت جز آن كه از تو مفارقت نمایم.

على علیه‏السلام فرمود: اى دختر رسول خدا وصیت كن به آنچه مى‏خواهى و هر چه در دل دارى بیان كن على علیه‏السلام نشست بالاى سر فاطمه و خانه را از بیگانه خالى كرد جز فاطمه و على كسى نبود فاطمه عرض كرد: اى پسر عم هیچگاه در زندگى به شما دروغ نگفته‏ام و در زندگى زناشویى با تو راه خیانت نپیموده‏ام و لا خالفتك منذ عاشرتنى. و هرگز در معاشرت با تو از در مفارقت وارد نشده‏ام و پیوسته مطیع فرمان تو بوده‏ام. على علیه‏السلام فرمود:

پناه مى‏برم به خدا (اى دختر رسول خدا) تو بانوى راستگویى و داناتر و پرهیزگارتر و نیكوكارتر و گرامى‏تر از هركسى، من نیز از خدا در مخالفت با تو بیمناك بوده‏ام و فراق تو بر من سخت ناگوار است فقدان تو بر من تجدید مصیبتى است كه از رحلت پیغمبر بر من وارد شد به خدا قسم مصیبت فراق تو بر من چنان است كه هیچ چیز نمى‏تواند مرا تسلیت دهد در آن حال هر دو به گریه افتادند و مدتى زار زار اشك ریختند (بعضى نوشته‏اند كه چون اطاق خلوت شد زهرا علیهاالسلام به على علیه‏السلام عرض كرد پسر عم جلوتر بیا و دستت را روى سینه من بگذار على علیه‏السلام خواهش آن بانو را عمل كرد آنگاه عرض كرد پسر عم از من راضى باش على علیه‏السلام فرمود: زهرا جان از تو راضیم خداى نیز از تو راضى باشد. عرض كرد نه على جان مى‏دانى من از چه چیزى از شما رضایت مى‏خواهم روزى كه دشمن به صورت من سیلى زد و با خستگى و درد جسمانى و روح افسرده آمدم منزل دیدم تو در كنج حجره نشسته‏اى و مشغول جمع‏آورى قرآنى با تندى با شما سخن گفتم و به شما گفتم یابن ابیطالب اى پسر ابى‏طالب در كنج حجره نشسته‏اى و مثل جنین در رحم حجره قرار گرفته‏اى دشمن به همسرت تعدى كرده...

غصه‏دار بودم و با تو پرخاش كردم اینك از تو رضایت مى‏خواهم از من راضى باش) مولاى متقیان سر فاطمه را به سینه چسباند و با مهربانى فرمود: زهرا جان از تو راضیم خدا و رسول از تو راضى باشند هرچه مى‏خواهى بگو كه اجرا خواهم كرد. آن بانو در حالى كه اشك مى‏ریخت گفت شوهر گرامیم خداوند تو را جزاى خیر دهد وصیت من این است كه دختر خواهر من امامه را تزویج كنى (امامه دختر زینب بنت رسول‏الله بود كه مادرش در زمان پدر فوت كرده بود) زیرا امامه به فرزندان من مهربانى خواهد كرد و بهترین پرستار آنها است و مرد هم ناگزیر است زنى در خانه داشته باشد.

از جمله وصایاى حضرت زهرا علیهاالسلام به همسرش این بود كه گفت: شوهر عزیزم براى من تابوتى بساز كه فرشتگان صورت آن را به من نشان داده‏اند و امام علیه‏السلام از وى خواست كه وصف آن را برایش بیان كند تا طبق خواسته‏اش عمل نماید.

«مورخین نوشته‏اند كه وصف تابوت در متن وصیت آن بانوى بزرگ اسلام نیست» و باز گفت: همسرم وصیت دیگرم این است كه هیچكس به جنازه من حاضر نشود.

من از این مردم كه به من ستم كردند و حق مرا غصب نمودند متنفرم.

اینها دشمن من و دشمن رسول خدا (ص) هستند اجازه نده از این قوم و هوادارانشان كسى بر جنازه من حاضر شوند و نماز بخوانند یا على مرا در تاریكى شب آنگاه كه دیدگان مردم به خواب رفت به خاك بسپار تا از دفن من بى‏خبر باشند. (2)

 

 

 

  1ـ بحار چاپ قدیم ج 10/ 61

2ـ فاطمة الزهرا سیدة نساءالعالمین/ 435

 

جمعه 17/3/1387 - 17:27
دعا و زیارت

1- نقل از زبان حضرت زهرا

زهرا علیهاالسلام: «هیزم زیادى بر در خانه‏ى ما جمع كردند و آتش آوردند كه خانه‏ى ما را آتش بزنند. پشت در ایستادم و آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بردارند و منصرف شوند. عمر تازیانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت، و به بازویم زد چنانكه همچون بازوبند به دور بازویم حلقه زد. پس لگدى به در زد و آن را به طرف من راند. من كه آبستن بودم، به رویم درافتادم. آتش شعله مى‏كشید و صورتم را مى‏گداخت. سپس چنان مرا سیلى زد كه گوشواره‏ام از گوشم كنده شد و مرا درد زایمان گرفت و محسن بى‏گناه را كشته سقط كردم».

منبع: بحارالانوار، (چ قدیم)، ج 2، ص 231; (چ جدید) ج 3، ص 348.

2- نقل شیخ مفید
در روایت شیخ مفید آمده: عمر بن خطاب، قنفذ را فرستاد و به او گفت: آنان را از خانه بیرون كن. اگر خارج شدند كه شدند و الّا هیزمها را بر در خانه‏اش جمع كن و به آنان بگو: اگر بیرون نیایند، خانه را به رویشان آتش خواهى زد.
سپس خودش همراه جماعتى از جمله مغیرة بن شعبه ثقفى و سالم غلام ابوحذیفه راه افتاد تا به در خانه‏ى على علیه‏السلام رسیدند، ندا داد: فاطمه دختر رسول خدا! كسانى را كه به خانه‏ات متوسل شده‏اند، بیرون كن تا در آنچه مسلمانان در آن داخل شده‏اند، داخل شوند و الّا- به خدا قسم- آنان را آتش مى‏زنم. این حدیث مشهور است. (1)
در یك متن دیگر آمده: وقتى با ابوبكر بیعت شد، على و زبیر نزد فاطمه مى‏آمدند و با او مشورت مى‏كردند. سپس به دنبال كارشان مى‏رفتند. این خبر به گوش عمر رسید. نزد فاطمه آمد و گفت: «دختر رسول خدا! به خدا قسم، احدى از خلق از پدرت برایم دوست داشتنى‏تر نیست. به خدا قسم این مانع من نمى‏شود كه اگر این افراد نزد تو گرد آیند، دستور دهم كه در را به رویشان آتش زنند. چون عمر بیرون رفت، آنان نزد فاطمه آمدند. گفت: مى‏دانید كه عمر نزد من آمد و به خدا ِسوگند خورد كه اگر بازگشتید، در را به رویتان آتش خواهد زد. به خدا قسم كه او به آنچه سوگند یاد كرده، عمل خواهد كرد. پس با كامیابى پراكنده شوید و خوب بیندیشید... از نزدش پراكنده شدند و تا بیعت نكردند، نزدش بازنگشتند. (2)
ملاحظه: وى از آتش زدن در سخن مى‏گوید نه خانه و این چیزى است كه بدان عمل شد. 6- عمر: «چون به در خانه رسیدیم و فاطمه علیهاالسلام آنها را دید، در را به رویشان بست. او شك نداشت كه بدون اجازه‏اش كسى وارد نخواهد شد. عمر لگدى به در زد و آن را كه از شاخه خرما بود، شكست. سپس وارد خانه شدند و على را ریسمان به گردن بیرون بردند». (3)
7- پیامبر صلى اللَّه علیه و آله در وصیت خود به على علیه‏السلام درباره‏ى فاطمه علیهاالسلام فرمود: «... واى بر كسى كه حرمت او را هتك كند، واى بر كسى كه خانه‏اش را آتش بزند، واى بر كسى كه خلیل او را اذیت كند، و واى بر كسى كه او را به زحمت اندازد و با او بجنگد...». (4)

منبع: 1ـ الجمل، صص 77- 18.@.
2ـ منتخب كنزالعمال، ص 174; ج 5، ص 651; الاستیعاب، ج 2، صص 254- 255; الوافى بالوفیات، ج 17، ص 311، كنزالعمال، ج 5، ص 651; اقتحام الاعداء والخصوم، ص 72; المصنف، ج 14، ص 567; شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 45; الشافى فى الامامه، ج 4، ص 110; المغنى، ج 20، ق 1، ص 335; قرةالعین، ص 78; الشافى ابن‏حمزه، ج 4، ص 174; نهایةالارب، ج 19، ص 40.@.
3ـ بحارالانوار، ج 28، ص 227; تفسیر عیاشى، ج 2، ص 47; ر. ك: الاختصاص، صص 185- 186; تفسیر البرهان، ج 2، ص 93.
4ـ بحارالانوار، ج 12، ص 458; خصائص الائمه، ص 72.

 

3- نقل علامه مجلسى از زبان عمر

علامه مجلسى عهدنامه‏اى از خلیفه دوم براى معاویه در بحارالانوار آورده كه ماجراى خود را با زهرا علیهاالسلام در آن حكایت كرده است. (1)
از جمله در آن آمده: «به خانه على آمدم تا مگر او را به زبانى بیرون كشم. كنیزك فضّه كه به او گفتم: به على بگو براى بیعت با ابوبكر بیرون آید كه مسلمانان بر خلافت او اجماع كرده‏اند; گفت: امیرالمؤمنین مشغول است. گفتم: این را فراموش كن و به او بگو بیرون آید و الّا داخل مى‏شویم و او را به اكراه بیرون مى‏آوریم.
فاطمه بیرون آمد. پشت در ایستاد و گفت: این گمراهان دروغگو; چه مى‏گویید؟ و چه مى‏خواهید؟ گفتم: فاطمه! گفت: عمر! چه مى‏خواهى؟! گفتم پسر عمویت را چه شده كه تو را براى پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است؟
گفت: اى شقى! طغیان تو مرا بیرون آورد و حجت را بر تو تمام كرد...
گفتم: این اباطیل و افسانه‏هاى زنانه را از سرت بیرون كن و به على بگو بیرون بیاید.
گفت مورد احترام ما نیستى، عمر! مرا از حزب شیطان مى‏ترسانى؟ در حالى كه حزب شیطان بس ضعیف است.
گفتم: اگر على نیاید، هیزم مى‏آورم و خانه را به روى ساكنانش آتش مى‏زنم، و آنان را به آتش مى‏كشم یا على را براى بیعت مى‏بریم. تازیانه قنفذ را گرفتم و زدم. به خالد بن ولید گفتم: تو با مردان هیزم فراهم كنید. خودم خانه را آتش مى‏زنم.
فاطمه گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امیرالمؤمنین. فاطمه دستهاى خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم. نتوانستم. پس با تازیانه به دستهایش زدم چنانكه دردش گرفت و من صداى ناله و گریه‏اش را مى‏شنیدم. نزدیك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم، اما كینه‏هاى على و حرص او به خون دلیران عرب را به یاد آوردم... پس لگدى به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و پشت آن پنهان شده بود. چنان فریاد زد كه گمان كردم كه فریادش مدینه را زیر و رو كرد شنیدم كه گفت: پدر! یا رسول‏اللَّه! اینگونه با حبیبه و دخترت رفتار مى‏شود؟ آه: فضّه! مرا بگیر كه به خدا قسم جنین داخل شكمم كشته شد. و شنیدم كه او را درد زایمان گرفته است. او به دیوار تكیه داده بود. در را به داخل راندم و داخل شدم. به گونه‏اى در مقابلم ایستاد كه جلوى دیدم را گرفت. از روى مقنعه چنان به گونه‏اش سیلى زدم كه گوشواره‏اش كنده شد و روى زمین افتاد. على بیرون آمد. چون احساس كردم كه مى‏آید، به سرعت بیرون دویدم و به خالد و قنفذ و كسانى كه با آن دو بودند، گفتم: از خطر بزرگى نجات پیدا كردم».
در روایت دیگرى آمده: «جنایت بزرگى مرتكب شدم و اینك بر خودم ایمن نیستم. این على است كه از خانه بیرون آمده. همه با هم طاقت او را نداریم. على بیرون آمد. فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسیده بود، از خداى بزرگ استغاثه كند. على، پیراهنش را روى فاطمه انداخت و به او گفت: دختر رسول خدا! خداوند پدرت را براى جهانیان رحمت فرستاده است، پس تو نیز، اى سرور زنان! براى این خلق نگون‏بخت رحمت باش نه عذاب. درد زایمانش سخت شد. وارد خانه شد و جنینى را سقط كرد كه على او را محسن نامید.
جمعیتى زیاد فراهم كردم نه براى مقابله با على بلكه قلبم به آنان محكم شود. آمدم و او را كه در محاصره قرار داشت، از خانه‏اش بیرون آوردم... ابوبكر مى‏گفت: واى بر تو عمر! چه كارى بود كه با فاطمه كردى؟!». (2)

منابع: 1 ـ بحارالانوار، ج 30، صص 293- 295; الهدایةالكبرى، ص 417.
2 ـ بحارالانوار، ج 39، صص 41- 42; معانى‏الاخبار، صص 205- 207. 

 
جمعه 17/3/1387 - 16:16
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته