از كعبه حق بانك جلى مى آید او اى خوش لم یزلى مى آید بشنو كه سروش وحى حق مى گوید آغوش گشائید على ( ع ) مى آید ----------------------------------------------------------------- شكفتن یك گل لحظه ها لحظه هاى غروب بود و روشنى روز كم كم داشت جاى خودش را به شب مى داد. كعبه خانه خدا و خانه مردم با شكوه ویژه خود و با گیرایى خاص ، مردم را به سوى خود مى خواند. روز جمعه بود و سیزدهم ماه رجب . گروهى در اطراف كعبه بودند، و در جمع آنان زنى بى تابانه دست در پرده كعبه انداخته بود. اشك بر چهره اش راه مى كشید و با خدایش راز و نیاز مى كرد. زن حامله بود و از خدا مى خواست كه وضع حملش را اسان و كودكش را تندرست بگرداند. مردم ، اندك اندك مى رفتند. اما از مشتاقان كعبه ، هنوز هم گروهى در طواف بودند. همه ، در خود بودند و با خدایشان راز و نیاز داشتند، كه به ناگاه تنى چند از مردم ، فریادى از وحشت و حیرت براورند، و برجاى خود، خشكشان زد! مگر آنها چه دیده بودند كه چنان سراسیمه و وحشتزده به زمین میخكوب شدند؟ آنان از خود مى پرسیدند: آیا به راستى ما بیداریم ، یا اینكه خواب مى بینیم ؟ ولى ، نه ! آنها واقعا بیدار بودند. گروهى از همدیگر مى پرسیدند. تو هم به چشم خودت دیدى ؟! ماجرا چه بود؟ چند لحظه قبل ، ناگهان دیواره سنگى و سخت كعبه شكافته و از هم باز شده بود، و انگاه زنى به درون كعبه ، پاى گذاشته بود. آیا كسى هم او را مى شناخت ؟ چرا نه ؟ كه او پاك زنى بود با شخصیت و قابل احترام . او فاطمه بنت اسد بود. شیر زنى كه شیر مردى چون شیر خدا - را به دنیا هدیه داد. و او كنون میهمان خداوند خویش است ، در خانه او! به زودى این خبر در شهر پیچید: زنى حامله ، به هنگام طواف كعبه ، به درون خانه رفته است . دیوار سنگى و عظیم كعبه شكافته شده و خداوند او را به خانه خویش خوانده است !و به دنبال این پیشامد، گروهى به سوى بنى عبدالدار كه ان موقع كلید دار كعبه بودند، دویده و تقاضا كردند كه بیایند و در كعبه را بگشایند. بنى عبدالدار از باز كردن در، امتناع ورزید، زیرا كه این در، مى بایستى تنها در روز ویژه اى در سال گشوده مى شد. اما مردم ، از اصرار خود دست بر نمى داشتند، تا اینكه سرانجام بنى عبدالدار را قانع كردند كه بیایند و در را بگشایند. اما هر چه كوشیدند تا بلكه قفل در را باز كنند، نتوانستند و تلاششان به ثمر نرسید! و مردم كه براى دیدن این رویداد، اجتماع كرده بودند، ناباور و حیرت زده چشم به در دوختند، تا مگر از درون خانه خبرى شود... سه روز گذشت و باز گروه زیادى كه آنجا بودند به چشم خویش دیدند كه همان دیوار، همان خاره سنگ سخت ، آغوش بر گشود، و همان شكاف دیگر باره گشوده گشت و فاطمه قدم به بیرون گذاشت ! اما این بار نه تنها كه با نوزادى بر دامن ، هاله اى از نور بر چهره ، و اشكى از شوق بر گونه ! پسر فاطمه دست به دست مى گشت . صداى شادى و هلهله ، و موج غریو خنده و نشاط، در سر تا سر مكه مى پیچید و عطر خوشبوى اشتیاق ، مشام جانها را نوازش مى داد. فریاد شور گستر، نه از همه دلها كه از تمامى ذرات هستى ، بلند بود و نوزاد - این فرزند مبارك هستى - كه از همان آغاز، از وجودش نور و روشنى ساطع بود و چشمها را خیره مى كرد، سرانجام دنیا را خیره كرد و تا پآیان آخرین لحظه حیات شكوهمندش ، بر همه وجود، نور و روشنى و بیدارى و زندگى نثار كرد. ابوطالب ، چهره سرشناس و همیشه یاور پیامبر اكرم (ص ) با شتاب ، خود را به فاطمه رسانید و مادر على نوزاد را به او داد و گفت : او را بگیر. شنیدم هاتفى گفت : نامش را على بگذارید. بدینگونه ، امام على علیه السلام این خانه زاد خداى بى فرزند، چشم به جهان گشود و از همان آغاز، نگران سرنوشت جامعه و جامعه ها بود، و در راه اعتلاى كلمه توحید و توحید كلمه گامها بر داشت بس بلند، و تلاشها كرد بس سازنده و شكوهمند.
گرفته شده از كتاب "از عاشورا تا غدیر" نوشته "محمد عسكری"
میدونید چرا زنها تو فوتبال پیشرفت نمیکنن ؟
به دو دلیل :
1 - چون نمیتونی 11 تا زن پیدا کنی که حاضر شن لباسای یک شکل بپوشن !!!
2 - چون تو مسابقه دوم حاضر نمیشن با لباسای مسابقه اول شرکت کنن !!!