روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست
بهر طلب طعمه پرو بال بیاراست
بر راستی بال نظر کردو چنین گفت
امروز همه ملک جهان زیر پر ماست
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخواست
ناگاه ز کمین جست یکی سخت کمانی
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بر بال عقاب رفت آن تیر جگر دوست
وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست