• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 9
زمان آخرین مطلب : 6526روز قبل
دانستنی های علمی

سخن بدون پشتوانه ، یعنی گزاف گویی.
سه شنبه 29/5/1387 - 17:36
دانستنی های علمی
ابو جعفر محمدبن موسی خوارزمییکی از دانشمندان بزرگ ایرانی که منجم، ریاضیدان وجغرافیدان که در سال 185هجری قمری در نزدیکی بغداد پا به عرصه وجود نهاد او بزرگترین عالم زمان و عصر خویش بود. اجدادش اهل خوارزم بودند اما به احتمال زیاد خودش از اهالی قطربولی نزدیک بغداد بود. او در زمینه ریاضیات و نجوم مهارت به سزایی داشت. او اولین ریاضیدان دوره اسلامی است که آثارش به دست ما رسیده. وی در زمان خلاقیت مأمون عضو«دارالحکمه» که گروهی از دانشمندان در بغداد به سرپرستی مأمون قرار داشتند، شد و مورد توجه خلیفه وقت بود.

او کتاب جبر و مقابله خود را که درباره ریاضیات مقدماتی است و اولسن کتاب جبر است که به عربی نوشته شده آن را به مأمون تقدیم کرد. کتابهای او در زمینه جبر، حساب، نجوم که به زبان عربی نوشته شد هم در کشورهای اسلامی و هم در کشورهای اروپایی تأثیری بسزا داشت. کتابهای دیگر او که درباره ارقام هندی است بعد از آنکه در قرن دوازدهم به زبان لاتینی منتشر شد تأثیر خاص برروی اروپائیان گذارد و نام خوارزمی مرادف با هر کتابی که درباره حساب جدید بود قرار گرفت و از همین جا اصطلاح جدید الگوریتم به معنای قاعده محاسبه رواج یافت. از جمله کتابهای ریگر او در زمینه ریاضی می توان مختصر من حساب الجبر و المقاله، کتاب الجمع و التفریق و زیج را نام برد. وی در سال 233 هجری قمری درگذشت.

سه شنبه 29/5/1387 - 17:32
خواستگاری و نامزدی
انوشیروان با خود عهد بسته بود از هر که کلام خوش بشنود چهار صد درهم به او بدهد. روزی پیرمردی را دید که درخت زیتون می نشاند. گفت :تو پیرمردی، به چه آرزو درخت زیتون می نشانی؟ ( درخت زیتون خیلی دیر بار می دهد و به طوری که نقل کرده اند بیست سال وقت می خواهد تا بار بدهد ) حال آنکه عمر تو وفا نمی کند میوه آن را بخوری. پیرمرد در جواب گفت:دیگران کاشتند و ما خوردیم ما نیز می کاریم تا دیگران بخورند.انوشیروان خوشش آمد و امر کرد چهار صد درهم به او دادند. پیرمرد گفت:·       درخت بعد از مدت زیادی بار می دهد، اما درخت من همین روز اول بار داد.از آن حرف نیز انوشیروان خوشش آمد، بنابراین دستور داد چهار صد  درهم  دیگر به او بدهند. پیرمرد گفت: -      درخت مردم در سال یک دفعه بار می دهد. اما درخت من دو مرتبه بار داد.از آن جمله باز هم انوشیروان خوشش آمد، از این رو امر کرد چهار صد درهم دیگر نیز به او بدهند. آنگاه سوار بر اسب خود شد و عزم رفتن که کرد، خطاب به پیرمرد گفت، می ترسم  خزانه ما را تمام کنی !

 

دوشنبه 7/5/1387 - 15:17
خواستگاری و نامزدی

شکوه جهان گذر است ،

و ما نمی باید زندگی خود را با آن بر سنجیم ،

اما با اختیار ، وادار می شویم

تا دنبال کنیم افسانه ی شخصی خود را ،

تا باور بداریم آرمانشهرهای خویش را ،

و بجنگیم برای رویاهامان .

ما جمله گی مدافعان زندگانی خویش ایم ،

و اغلب فهرمانان گمنام اند

که ژرف ترین نشانه ها را بر جای می گذارند.

«پائولو کوئیلو»
يکشنبه 23/4/1387 - 11:5
خواستگاری و نامزدی

اگر گذشته یی داری که از آن احساس ناخشنودی می کنی

پس هم اینک به دست فراموشی اش بسپار.

زندگانی ات را داستانی تازه گمان بدارو بدان باور کن.

بر لحظه هایی فقط تمرکز کن

که بدان چه اشتیاق داشته ای ، دست یافته ای

و آن توانمندی به تو یاری خواهد کرد

تا به کف آری ، هر آنچه می خواهی.

شنبه 22/4/1387 - 12:56
شعر و قطعات ادبی
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشقکه نامی خوشتر از اینت ندانم وگر -هر لحظه- رنگی تازه گیری به غیر از زهر شیرینت نخوانم تو زهری، زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی که شور هستی از توست شراب خورشیدی که جان را نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست به آسانی مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند دل از عشق بر گیرا که نیرنگ است و افسون است و جادو است ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است اما ... نوشداروستچه غم دارم که این زهر تب آلود تنم را در جدایی می گذارد از آن شادم که در هنگامه درد غمی شیرین دلم را می نوازد اگر مرگم به نا مردی نگیردمرا مهر تو در دل جاودانی است وگر عمرم به ناکامی سر آید ترا دارم که مرگم زندگانی است
پنج شنبه 26/2/1387 - 15:48
شعر و قطعات ادبی
 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک- که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من، گر چه - در این روزگار-

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی پوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت - از آن می که می باید تهی ست-

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد به آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

اگر نگویی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

چهارشنبه 22/12/1386 - 17:17
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته