بعد از مدتها بازم اومدم که بنویسم ولی اینبار دیگه نمیدونم از چی بنویسم نه فکر نکنی حرفی برای گفتن ندارم حرف زیاد دارم ولی نمیدونم چجوری بگم نمیدونم از کجا شروع کنم از خودم بنویسم از دردهام بنویسم؟ پسر کیه که به دردهای تو گوش بده کیه که دردهای بقیه براش اهمیت داشته باشه بیخیال، یا از بچه های فقیر و قحطی زده بنویسم؟ نوشته های تو به چه درد اونا میخوره نوشته هات براشون غذا میشه یا کمبود محبتشون رو جبران میکنه؟بیخیال بیخیال، از سرطانی ها و بیماران لا علاج بنویسم؟یا از پدر و مادرانی بنویسم که پول عمل بچه شونو نداشتند بچه شون مرده؟نوشته تو به چه درد اونا میخوره نوشته های بی ارزش تو معجزه میکنه بچه شون زنده میشه؟یا بیمارن لا علاج رو درمان میکنه؟ بیخیال بابا بیخیال، یا از جنگ و خون ریزی بنویسم؟ نوشته های تو سلاح میشه و از مردم مظلوم جنگ زده دفاع میکنه؟بیخیال بابا بیخیال تو هیچ کاری نمیتونی بکنی، واقعا نمیدونم از چی بنویسم! چطوره از خدا بنویسم؟ نه بابا من که خدا نشناسی بیش نیستم چطور میتونم از خدا بنویسم بیخیال از یه چیز دیگه مینوسم اصلا از آدما می نویسم نه نه آدمی نمونده که ازش بنویسم ولش کن از آدما هم نمی نویسم واقعا از چی بنویسم از غم و تاریکی و تنهایی و گریه های شبونه ام بنویسم؟ نه بابا یه عمره از شب و غم نوشتم آخرش چی؟ آخرش ده نفر به سایتم سر زدند و هشت تاشون خندیدندو رفتند یه فحشی هم بارمون کردند، از الافی هام از تقویم خط خورده و روزهای هدر رفته ام بنویسم؟نه بابا نوشته هام برام معجون زمان میشه و منو به گذشته برمیگردونه؟نه بابا بیخیال، از درخت انگور خونه قدیمون بنویسم؟ اون درخت انگور دیگه خشکیده دیگه نه برگ داره نه میوه از چیش بنویسم، از دوستای قدیمی بنویسم؟ لابد دوستای قدیمی هم که همشون دوستای جدید واسه خودشون پیدا کردن و حال میکنن بخیال بابا بیخیال،از پدرم و ماردم و خواهرامو و برادرام بنویسم؟بیخیال دیگه حتی پدر و مادری و خواهری و برادری برام نمونده همه عوض شدن بیخال،چطوره از مورچه های توی خونه مون بنویسم؟ما آدما وارد حریم مورچه ها نشیم لونه شونو نابود نکنیم اونا خودشون براحتی زندگیشونو میکنن بیخیال، از تیمارستانی ها و روانی ها بنویسم؟بعضی وقتا آرزو میکنم منم تیمارستانی بودم اینجوری از آدما ی متفاوت دور بودم همه از نوع خودم بودن نمیدونم شایدم هستم بیخیال بابا نوشته من به درد اونا هم نمیخوره،از دخترکی بنویسم که به کفش های کهنه و پاره شدش نگاه میکنه و آرزو میکنه باباش براش امشب کفش نویی که قول داده بود رو بخره ولی باباش تمام پولشو داده مواد خریده خب نوشته من واسه دختره کفش نو میشه؟ نه بابا بیخیال یه چیز دیگه می نویسم،از حروم خورهای نامردی بنویسم که به خاطر پول دینشونو می فروشن؟نه بابا مگه دوست داری سر بی ارزشتو به باد بدی ادامه نده بیخیال بیخیال، از زنای روسپی یا از مردای آدم فروشی بنویسم که بخاطر پول هر کثافت کاری میکنند؟نه نوشته های من اونا رو هم اصلاح نمیکنه یا شهوتشون رو کم نمیکنه،یا از مردی که بخاطر بی پولی کلیه شو فروخت بنویسم؟نه نه نوشته بی ارزش تو کلیه اون مرد رو برنمیگردونه بیخیال،پس از شیر زنی بنویسم که بخاطر بی پولی سرشو خم نمیکنه بخاطر بی پولی گدایی نمیکنه به خاطر بی پولی خودفروشی نمیکنه آره از اون بنویسم؟نه نوشته های تو هیچ ارزشی نداره بهتره از هیچی بنویسی آره از هیچی.
از چی بگم برات
انتظار داری چه چیزی از جیب من دراد
به جز کاغذ سفید پاره
خب آره رفیق
حرف توشه ، ولی با خودکاره سفید
تو هم مثل منی ، تو هم کم درد نداری
درد اصلیت اینه که تو همدرد نداری
من کسی نیستم با این زخما دردم بگیره
ولی این اشک ها رو کی می خواد گردن بگیره
از چی بگم
خدا از این بنده های خسته
از این همه درد تموم دنده هام شکسته
خنده هامو نبین، این خنده هام یه چسبه رو لبم
این منم با یه رد پای خسته
از چی بگم
بگو از یه روح زخمی
که باید یه تنه بره تو قلب کوه سختی
از روزهایی که خط خوردن توی تقویم
خبر میدن از یه اجتماع رو به تخریب
از چی بگم
از بچه های پایین شهر
که غذا واسه خوردن دارن ماهی یه شب
اون که تنها دلیل خوابش به عشق فرداست
تنها پاتوق عشق و حالش بهشت زهراست
یا که بگم از اون رفقای کاخ نشین
که هستن تو واردات کالای ساخت چین
تو به من اینو بگو ، من از چی بگم خب
ما گفتیم و تموم دردا ریشه کن شد؟
از چی بگم برات
شاید قصه دوست داری
مثل قصه ی اون هم کلاسیان روستایی
اگه قصه تلخه ، گناه واقعیت
داستان نرگس و گلای باغ میهن
که نشستن با صد چرا و افسوس کاشکی
یه بخاری جای چراغ نفت سوز داشتیم
چراغ افتاد توی کلاس و گر گرفت
آتشی که پوست بچه ها رو مثل گرگ گرفت
یه طفل معصوم با داد و فریاد گفت
زود بدویین سمت در، ولی درم قفل بود
چشام خشک شد یکم بهم اشک بده، ایزد!
این بچه ها با کدوم دست مشق بنویسن
کودکی مرد در راه کلاسی که
سوخت و منتظر یه جراح پلاستیکه
یاس نمی خواد ته قصه رو هرگز ببنده
چون باز دلش می خواد که نرگس بخنده
از چی بگم
که صبح نشده غروب زد
تو قلب بچه های مدرسه ی درودزن
غصه نخور صدامو بشنو از زیرخونت
من صداتو به گوش همه می رسونم
از چی بگم
از دلی که فقط اسمش دله
یا عمری که نصفش اشکه نصفش گله
یا از روح توی زندون که جسمش وله
آدم مجبوره که با شرایط وفقش بده
از چی بگم
بگو از یک روح زخمی
که باید یک تنه بره توی قلب کوه سختی
ولی قسم به خدا قسم به روح تختی
که من بدون ترس میرم به سوی تقدیر
خیلی خشنه زندگی ولی من حوصله کردم
توو فشن زندگی من یه مدل دردم
ولی دفتر گذشته هامو ذره ذره کردم
و اومدم جلو که پی دردسر بگردم
از چی بگم…..
ازچی بگم…..
از چی بگم…..