• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 30
تعداد نظرات : 23
زمان آخرین مطلب : 5354روز قبل
خانواده

بعد از مدتها بازم اومدم که بنویسم ولی اینبار دیگه نمیدونم از چی بنویسم نه فکر نکنی حرفی برای گفتن ندارم حرف زیاد دارم ولی نمیدونم چجوری بگم نمیدونم از کجا شروع کنم  از خودم بنویسم از دردهام بنویسم؟ پسر کیه که به دردهای تو گوش بده کیه که دردهای بقیه براش اهمیت داشته باشه بیخیال، یا از بچه های فقیر و قحطی زده بنویسم؟ نوشته های تو به چه درد اونا میخوره نوشته هات براشون غذا میشه یا کمبود محبتشون رو جبران میکنه؟بیخیال بیخیال، از سرطانی ها و بیماران لا علاج بنویسم؟یا از پدر و مادرانی بنویسم که پول عمل بچه شونو نداشتند بچه شون مرده؟نوشته تو به چه درد اونا میخوره نوشته های بی ارزش تو معجزه میکنه بچه شون زنده میشه؟یا بیمارن لا علاج رو درمان میکنه؟ بیخیال بابا بیخیال، یا از جنگ و خون ریزی بنویسم؟ نوشته های تو سلاح میشه و از مردم مظلوم جنگ زده دفاع میکنه؟بیخیال بابا بیخیال تو هیچ کاری نمیتونی بکنی، واقعا نمیدونم از چی بنویسم! چطوره از خدا بنویسم؟ نه بابا من که خدا نشناسی بیش نیستم چطور میتونم از خدا بنویسم بیخیال از یه چیز دیگه مینوسم اصلا از آدما می نویسم نه نه آدمی نمونده که ازش بنویسم ولش کن از آدما هم نمی نویسم واقعا از چی بنویسم از غم و تاریکی و تنهایی و گریه های شبونه ام بنویسم؟ نه بابا یه عمره از شب و غم نوشتم آخرش چی؟ آخرش ده نفر به سایتم سر زدند و هشت تاشون خندیدندو رفتند یه فحشی هم بارمون کردند، از الافی هام از تقویم خط خورده و روزهای هدر رفته ام بنویسم؟نه بابا نوشته هام برام معجون زمان میشه و منو به گذشته برمیگردونه؟نه بابا بیخیال، از درخت انگور خونه قدیمون بنویسم؟ اون درخت انگور دیگه خشکیده دیگه نه برگ داره نه میوه از چیش بنویسم،  از دوستای قدیمی بنویسم؟ لابد دوستای قدیمی هم که همشون دوستای جدید واسه خودشون پیدا کردن و حال میکنن بخیال بابا بیخیال،از پدرم و ماردم و خواهرامو و برادرام بنویسم؟بیخیال دیگه حتی پدر و مادری و خواهری و برادری برام نمونده همه عوض شدن بیخال،چطوره از مورچه های توی خونه مون بنویسم؟ما آدما وارد حریم مورچه ها نشیم لونه شونو نابود نکنیم اونا خودشون براحتی زندگیشونو میکنن بیخیال، از تیمارستانی ها و روانی ها بنویسم؟بعضی وقتا آرزو میکنم منم تیمارستانی بودم اینجوری از آدما ی متفاوت دور بودم همه از نوع خودم بودن نمیدونم شایدم هستم بیخیال بابا نوشته من به درد اونا هم نمیخوره،از دخترکی بنویسم که به کفش های کهنه و پاره شدش نگاه میکنه و آرزو میکنه باباش براش امشب کفش نویی که قول داده بود رو بخره ولی باباش تمام پولشو داده مواد خریده خب نوشته من واسه دختره کفش نو میشه؟ نه بابا بیخیال یه چیز دیگه می نویسم،از حروم خورهای نامردی بنویسم که به خاطر پول دینشونو می فروشن؟نه بابا مگه دوست داری سر بی ارزشتو به باد بدی ادامه نده بیخیال بیخیال، از زنای روسپی یا از مردای آدم فروشی بنویسم که بخاطر پول هر کثافت کاری میکنند؟نه نوشته های من اونا رو هم اصلاح نمیکنه یا شهوتشون رو کم نمیکنه،یا از مردی که بخاطر بی پولی کلیه شو فروخت بنویسم؟نه نه نوشته بی ارزش تو کلیه اون مرد رو برنمیگردونه بیخیال،پس از شیر زنی بنویسم که بخاطر بی پولی سرشو خم نمیکنه بخاطر بی پولی گدایی نمیکنه به خاطر بی پولی خودفروشی نمیکنه آره از اون بنویسم؟نه نوشته های تو هیچ ارزشی نداره   بهتره از هیچی بنویسی آره از هیچی.

 از چی بگم برات
 انتظار داری چه چیزی از جیب من دراد
 به جز کاغذ سفید پاره
خب آره رفیق
حرف توشه ، ولی با خودکاره سفید
تو هم مثل منی ، تو هم کم درد نداری
درد اصلیت اینه که تو همدرد نداری
من کسی نیستم با این زخما دردم بگیره
ولی این اشک ها رو کی می خواد گردن بگیره

از چی بگم

خدا از این بنده های خسته
از این همه درد تموم دنده هام شکسته
خنده هامو نبین، این خنده هام یه چسبه رو لبم
این منم با یه رد پای خسته

از چی بگم

بگو از یه روح زخمی
که باید یه تنه بره تو قلب کوه سختی

از روزهایی که خط خوردن توی تقویم

خبر میدن از یه اجتماع رو به تخریب

از چی بگم
از بچه های پایین شهر
که غذا واسه خوردن دارن ماهی یه شب
اون که تنها دلیل خوابش به عشق فرداست
تنها پاتوق عشق و حالش بهشت زهراست
یا که بگم از اون رفقای کاخ نشین
که هستن تو واردات کالای ساخت چین
تو به من اینو بگو ، من از چی بگم خب
ما گفتیم و تموم دردا ریشه کن شد؟

از چی بگم برات
شاید قصه دوست داری
مثل قصه ی اون هم کلاسیان روستایی
اگه قصه تلخه ، گناه واقعیت
داستان نرگس و گلای باغ میهن
که نشستن با صد چرا و افسوس کاشکی
یه بخاری جای چراغ نفت سوز داشتیم
چراغ افتاد توی کلاس و گر گرفت
آتشی که پوست بچه ها رو مثل گرگ گرفت
یه طفل معصوم با داد و فریاد گفت
زود بدویین سمت در، ولی درم قفل بود
چشام خشک شد یکم بهم اشک بده، ایزد!
این بچه ها با کدوم دست مشق بنویسن
کودکی مرد در راه کلاسی که
سوخت و منتظر یه جراح پلاستیکه
یاس نمی خواد ته قصه رو هرگز ببنده
چون باز دلش می خواد که نرگس بخنده

از چی بگم
که صبح نشده غروب زد
تو قلب بچه های مدرسه ی درودزن
غصه نخور صدامو بشنو از زیرخونت
من صداتو به گوش همه می رسونم

از چی بگم
از دلی که فقط اسمش دله
یا عمری که نصفش اشکه نصفش گله
یا از روح توی زندون که جسمش وله
آدم مجبوره که با شرایط وفقش بده

از چی بگم
بگو از یک روح زخمی
که باید یک تنه بره توی قلب کوه سختی
ولی قسم به خدا  قسم به روح تختی
که من بدون ترس میرم به سوی تقدیر
خیلی خشنه زندگی ولی من حوصله کردم
توو فشن زندگی من یه مدل دردم
ولی دفتر گذشته هامو ذره ذره کردم
و اومدم جلو که پی دردسر بگردم

از چی بگم…..

ازچی بگم…..

از چی بگم…..

چهارشنبه 11/8/1390 - 20:27
شعر و قطعات ادبی

خواب نداره غصه داره آخه دل شده یه بیمار

تو خونه تنها میشینه روبروش فقط یه دیوار

تو خیالش تو رو دیده باز توهم یه دیدار

به خودش میاد میبینه عمریه مونده تو آوار

آروز کرده بمیره شده از زندگی بیزار

انگاری تموم نمیشه حس تلخ مرگ صدبار
سه شنبه 12/11/1389 - 19:31
داستان و حکایت
یادم می آید یادم می آید! نمیدانی این کلمات چقدر برایم جذاب هست خاطرات گذشته باز هم مرا خوشحال میکند گرچه بصورت موقت؛ آری من با یاد و خاطرات گذشته زنده ام هنوز هم که هنوز است خاطراتم زنده اند فکر میکنم چیزی را در گذشته جا گذاشته ام نمیدانم شاید احساسم را و یا شاید انسانیتم یا ایمانم را جا گذاشته ام من چه قدر فراموش کارم فراموش کار!  یادم می آید دوستی داشتم بیشتر از خودم دوستش داشتم ولی حالا نیست، یادم می آید خواهری داشتم بیشتر از مادرم دوستش داشتم ولی حالا نیست دیگر نه دوستی دارم نه پدری نه مادری و نه برادر و خواهری، نمیدانم نمیدانم! شاید هم آنها هستند من نیستم احساس نیست، ولی آسمان را نگاه میکنم همان آسمان هست همان ستارگان همان رنگ همان زیبایی هیچ فرقی نکرده هست شاید من هستم که تغییر کرده ام شاید من هستم که خودم را گم کرده ام و شاید کل آدما فرق کردن شاید نگرشها فرق کرده شاید عواطف فرق کرده شاید راه و روشها فرق کرده یا اصلا شاید راه را گم کرده ایم نمیدانم نمیدانم!

وای بحالمان اگر راهمان را گم کرده باشیم وای بحالمان!؛ راه ما مذهب ماست و دین و مذهب ما هدفمان و مقصد نهایی مان  وای بحالمان اگر تظاهر کنیم راه را درست پیش میرویم ولی در بیراهه باشیم! آنوقت چطور میتوانیم به مقصد برسیم! نمیدانم نمیدانم! شاید این راه اشتباه تو خواهرم را از من گرفت و شاید من اسیر راه تو هستم اگر با غل و زنجیر کردن افراد به نان میرسی من نمیتوانم تحمل کنم من نمیخواهم به راه ظاهری تو ایمان داشته باشم میخواهم خودم راهم را پیدا کنم میخواهم به راهم آگاهی داشته باشم آن وقت اگر خوب دقت کنم حتی میتوانم انتهای راه را نیز ببینم کجایی ایمان من خدای من! کلید قفل ها کجاست...

شنبه 9/11/1389 - 3:47
شعر و قطعات ادبی

انگاری باید بمیرم من شدم دشمن جونم

این روزا روز نمیبینم من از این زندگی سیرم

تو ببین ستاره ها هم واسه رفتنم می سوزن

قلبِ زخمی تنِ خاکی، واسه چی باید بمونم

حالا من نیستمو بازم چرخ روزگار میچرخه

پیرهن غم که دوباره تو تن شبا میرقصه

تو نزن چاقوی غم رو توی سینه اسیرا

کاش بدونی که تو دنیا خوبیا برات می مونه

جمعه 8/11/1389 - 4:9
شعر و قطعات ادبی

نمیدونم توو خوابمو یا که توهمو و خیال

این اولین خنده من دلم واسه خودت ببال

تو بودیو یه نوری بود یه جاده ی بی انتها

من بودمو یه تاریکی یه پای خسته و خدا

این شعر ادامه دارد...بعدا میگم نیدونم چرا یهو خوابم گرفت شاید به خاطر مزخرف بودن شعرامه من برم بخوابم

سه شنبه 28/10/1389 - 3:8
شعر و قطعات ادبی

این بود عدالتت خدا یکی باشه تو غصه ها

یکی باشه تو لاله زار کنار نرگسو نگار

یکی با هر زخم زبون بمیره باز زنده بشه

تو دل واسه خودش بگه ای کاش روزا تموم بشه

یکی خدا خدا کنه ولی خدا صدا نده

یکی تا صبح گریه کنه اون یکی هی مستی کنه

چه سنگ دلی آهای خدا گوش کن به حرف بی دل ها

این آخرین حرف منه انصاف تو چقدر کمه

اشکای من تمومی نیست آره دلم خدایی نیست

زخمای تن زیادهو درد منو دوایی نیست

شنبه 25/10/1389 - 3:44
شعر و قطعات ادبی

همه شب به فکر اینم که چرا اسیر اونم

زخمی شبهای تارم تا به کی روزو نبینم

خورشیدو ماهو ستاره واسه من فرقی نداره

چه توو آفتاب چه توو مهتاب زیر سقف شب میمیرم

طعنه ی شکست توو این دل نمیشه هرگز فراموش

یادگاری که به من دادیو رفتی همینه یه آه خاموش

تو بودی توو خرمن دل ولی تو جشن سده ات بود

توی سرما بی تفاوت ده بهمن توی قلبم زدی آتیش

پنج شنبه 16/10/1389 - 10:34
داستان و حکایت

مادرم می گفت وقتی چشمانم را باز کردم هوا ابری بود و ماه نا پیدا ولی خودم یادم نمی آید،خودم می گویم اولین باری که چشمانم را باز کردم تقریبا پنج ساله بودم و هوا هم آفتابی بود چون قبل از اون هیچ خاطره ای تو ذهنم نیست و انگار در پنج سالگی متولد شدم همیشه پدر و مادر و خواهر و برادرانم و دوستانم کنارم بودن و روزای خوشی داشتم بدون هیچ غمی، ذهنیتی که در من ایجا شده بود فکر میکردم زندگی این است و برای همیشه در این حالت می مونه ولی وقتی پدرم از دنیا رفت متوجه شدم اشتباه میکنم فهمیدم که زندگی ثابت نیست فهمیدم که چیزی بنام اشک وجود دارد که از چشمان پر درد می بارد فهمیدم که منم روزی باید برم ،چه زود وارد زندگی شوم و آدمهای بی احساس شدم زمان چه زود گذشت، باورم نمی شود من همان پسر بچه با نشاط و پر هیاهو هستم که حالا بزرگ شده ام و غمها مرا احاطه کرده است انگار شادیها با گذر زمان میمیرند و دردها متولد میشوند حالا دیگه حتی اون درخت انگور باغچه مون هم برام نمونده حتی ساقه خشکیده اش رو هم نمیبینم هیچ اثری ازش نمونده اگه معجزه ای بشه که فکر نکنم بشه و درخت انگور دوباره بیاد قول میدم بیشتر ازش مراقبت کنم دیگه میوه اش رو نمی خورم که روزی ببینم تموم شده! و حالا هوا ابری شده فکر کنم اینها همان ابرهایی هستند که مادرم میگفت روز تولدم ظاهر شده بودند با اینکه هوا ابری هست اما حاله ای از نور ماه را میبینم شاید این همان راه نجات است! حالا می فهمم خدا با تولد شادی را به من بخشید و با زندگی درد را و با مرگ شادی را.

يکشنبه 14/9/1389 - 19:52
داستان و حکایت

اینجا خونه منه هیچ صدایی نیست به جز صدای صفحهکلید رایانه ام که آرام آرام دارم تایپ میکنم و هیچ نوری نیست به جز نوری که ازمانیتورم ساطع میشود و هیچ کسی نیست به جز خودم شاید انتظار داشتی بگم خدا هماینجاست ولی اینطور نیست حتی خدا هم از اینجا دور است من دیگه به تاریکی عادت کردهام بدون تاریکی میمیرم زمانی بود از تاریکی میترسیدم وقتی مادرم مرا شبها در اتاقتاریک تنها می گذاشت از شدت ترس خوابم نمی برد وقتی دقت میکردم آدم های سیاه پوشیرا میدیدم در اطراف اتاق پرسه می زنند لحاف را روی سرم میکشیدم تا این اشباح رانبینم و بعد از مدتی خوابم میبرد و وقتی چشمانم را باز میکردم میدیدم خورشید طلوعکرده و همه جا روشن است این روشنایی چنان مرا شادمان میکرد که تا به حال آنچنانشاد نبودم  ولی حالا برعکس شده وقتی همه جاروشن هست اشباح رنگارنگی را میبینم فکر میکنم این اشباح همان اشباح سیاه قبلیهستند با چهره های رنگین و فریبکارانه که اگرنقابشان را بردارند به شکل اشباح سیاهمی شوند و  وقتی همه جا تاریک است آرامشیدر وجودم ایجاد میشود آه سکوت بر اینجا حاکم است و زمانی بود معنای واژه سکوت رادرک نمی کردم اطرافم پر بود از هیاهو!... اینک خوب میفهمم سکوت چیست صدا چیست نورچیست تاریکی چیست ...

سرم گیج می رود احساس میکنم روحم از بدم جدامیشود من دارم پرواز میکنم اینبار در تاریکی مطلقم از دور نوری را میبینم نزدیک ترمیشود و رفته رفته تمام محیط را احاطه میکند اینجا چقدر بریم آشناست آه این همانکوچه های دوران کودکی من است همان کوچه با خانه های قدیمی و دیوارهای آجری درامتداد کوچه با قدم های آهسته راه میرفتم که متوجه خانه قدیمیمان شدم درش باز بودهمان درب کوچک سفید رنگ ،وارد حیاط شدم همان درخت انگور با میوه های پر بار هنوزمپا بر جا بود باور نمیکنم من برگشته ام،فریاد می زنم من برگشته ام...

مادرم از خانه بیرون می آید چقدر جوان و زیباشده بود انگار همان پیر زنی نبود که جوانی اش را به خاطر بچه هایش هدر داده بود  دستهایش را میگیرم دیگر اثری از دستهای پینهبسته اش نیست دستهایش چقدر لطیف شده ولبخندهایش جای اشکهای مادرانه اش را گرفته،موهایش مشکی شده انگار تمام سپیدی موهایش برفی بود که با تابش آفتاب آب شده وحالا بهار وجودش را پر کرده است، مرا به داخل خانه دعوت میکند وارد خانه میشومباور برایم سخت است چه میبینم تمام عزیزانم اینجا هستند از برادر و خواهرم گرفتهتا دوست صمیمی دوران کودکیم از شدت خوشحالی اشکهایم جاری می شود...

داشت باروم میشد که من برگشته ام که یک دفعهصدای بلندی مثل صدای طبل مرا از خود بی خود کرد و یک لحظه به خودم آمدم و دیدم پشترایانه ام نشسته ام تلفن داشت زنگ میزد بعد از چند لحظه مکث جواب تلفن رو دادممهسا روی خط بود همین که صداش رو شنیدم حسم عوض شد اینبار تو حال و هوای دنیا وآدماش کم مونده بود دوباره گم شم که تلفنمون به علت بدهی قطع شد(نیشخند)...

ساعت دقیقا 11:38 بود این بار زنگ در خونه ام بهصدا در اومد با تعجب به آیفون خیره شدم آخه این اولین باری بود که این موقعه شبکسی در زنگ خونه ام رو میزنه گوشی آیفونو برداشتم گفتم کیه اما جوابی نشنیدم رفتمپایین ببینم کیه درو باز کردم دیدم یه مرد غریبه با چشمانی نا بینا بهم گفت جوونیه چیزی در راه خدا بهم کمک کن زن و بچه ام گرسنه اند گفتم تو که نمی بینی از کجافهمیدی من جوونم! گفت درسته چشمام کوره ولی دلم کور نیست منم در حد توان یه چیزیبهش دادم و نزاشتم دست خالی برگرده بعد درو بستم دوباره اومدم خونه و پشت رایانهام نشستم و تایپ کردم...

کهآدما چقدر موجود احساساتی و به اصطلاح جو گیری هستند جو پشت سر جو داشت منومیگرفت منم بی اختیار بهش خوش آمد میگفتم و چه خوبه آدم تو حال و هوای خدایی جو گیر شه نه برای یک لحظه بلکه برای همیشه.
سه شنبه 2/9/1389 - 1:47
شعر و قطعات ادبی

 

با این که خورشید خدا میتابه توی آسمون

اینجا شب چراغی نیست غصه اومد سراغمون

کوچه به کوچه غربو شرق نگرد دلم صدایی نیس

ساز صدا تو دست توست گوش کرو صدایی نیس

خوشی‌ زده به قلب تو سهم دلت دل‌ خوشیه

اما بدون‌ ای بی‌ خبر آخر راه خود کشیه

نگو که این دست تو نیست قصه سرنوشت توست

هک کن دوباره قصتو ببین قلم تو دست توست

عشق واقعی‌ بشو عابد بی‌ خدا پره

ساده بی‌ ریا بشو عارف واقعی‌ کمه

از ته شب ستارهتو بردار برو چیزی نگو

پشت سرت نگا نکن فقط همین خدا بگو

 

دوشنبه 1/9/1389 - 17:37
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته