• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 6809روز قبل
دعا و زیارت
حضرت موسى عليه السلام عصاى خود را بزمين انداخت ، آنچه سحره براى غلبه بر او تهيه ديده بودند بيكار بلعيد، آنگاه عصا را از زمين برداشت بحالت اوليه خود برگشت .
ساحران داستان عصا را به رئيس خود كه مردى نابينا گفتند پرسيد بينيد هيچ اثرى از ريسمانها و چوب دستيهاى ما باقيمانده و پس از بلعيدن بصورت اوليه خود برگرديده ايد؟ جواب دادند: نه ، ريسمانها و چوبدستيهاى ما بكلى نابود شده ، با تعجب گفت : اين چنين عملى سحر نيست ، كه يك عصا تمام اين ريسمانها را ببلعد و از آنها اثرى باقى نماند. خود را برزمين انداخت و به سجده رفت ، بقيه سحره نيز به پيروى از رئيس ‍ خود در سجده شدند.
قالوا آمنا برب العالمين ، رب موسى و هرون . قال فرعون آمنتم به قبل ان آذن لكم كم الذى علمكم السحر فلاقطعن ايديكم و ارجعكم من خلاف ولا صلبنكم فى جذوع النخل .
در حال سجده گفتند ايمان آورديم به پروردگار جهانيان همان خداى موسى و هارون . فرعون ناراحت شد. گفت قبل از اينكه من اجازه دهم ايمان آورديد؟ موسى رئيس شما بود كه سحر را از او آموخته بوديد دستها و پاهاى شما را چپ و راست جدا خواهم كرد و بر شاخه هاى خرما شما را ميآويزم . اين عمل را انجام داد آنها را با دست و پاى بريده بدار آويخت . در آن حال مى گفتند (ربنا افرغ علينا صبرا و توقنا مسلمين ) پروردگار ما را شكيبائى ده و مسلمان بميران ! همين ساحران صبحگاه همه كافر بودند كه در مقابل پيغمبر مانند م  وسى عليه السلام قد برافراشته خيال داشتند بر او غلبه نمايند اينك كه شامگاه است شهيد راه اعتقاد و دين شدند.
حزقيل مومن آل فرعون ، قبلا ايمان آورده ولى ايمان خود را مخفى ميداشت . گويند او همان نجارى بود كه صندوق براى حضرت موسى ساخت تا مادرش او را در ميان رود بياندازد. در اين هنگام كه ديد موسى عليه السلام بر سحره پيروز شد تحت تاثير احساسات قرار گرفت ، ايمان خود را آشكار نمود، چون فرعون درصدد برآمد كه موسى عليه السلام را بكشد حزقيل نتوانست خوددارى كند گفت (اتقتلون رجلا يقول ربى الله و قدجاء كم بالبينات من ربكم ) ميخواهد كسى را بكشد كه ميگويد پروردگار من خداست و از طرف او دلائل واضحى آورده است ؟
حزقيل نيز بجزم دين كشته شد و با سحره بدار آويخته گرديد زن او كه ايمان خود را پيوسته مخفى مينمود آرايشگر دختر فرعون بود. روزى در آن حال كه دختر فرعون را آرايش مى كرد و گيسوانش را شانه مى كرد شانه از دستش ‍ بر زمين افتاد. گفت بسم الله دختر فرعون پرسيد منظورت پدر من است ؟
جوابداد نه منظورم پروردگارم بود كه پروردگار تو و پدرت ميباشد اين جريان را دختر فرعون به پدر خود خبر داد. فرعون او و بچه هايش را حاضر نمود، پرسيد پروردگار تو كيست ؟ جوابداد خدا پروردگار من است . دستور داد تنورى كه از مس ساخته شده بود بيافروزند تا او و بچه هايش را در آتشاندازد. زن حزقيل گفت : من خداست و از طرف او دلائل واضحى براى شما آورده است ؟ حزقيل نيز بجرم دين كشته شد و با سحره بدار آويخته گرديد زن او كه ايمان خود را پيوسته مخفى مينمود آدايشگر دختر فرعون بود. روزى در آن حال كه دختر فرعون را آرايش ميكرد و گيسوانش را شانه ميزد شانه از دستش بر زمين افتاد. گفت بسم الله دختر فرعون پرسيد
منظورت پدر من است ؟
جوابداد به منظورم پروردگار بود كه پروردگار تو و پدرت ميباشد اين جريان را دختر به پدر خود خبر داد. فرعون او و بچه هايش را حاضر نمود، پرسيد پروردگار تو كيست ؟ جوابداد خدا پروردگار من است . دستور داد تنورى كه از مس ساخته شده بود بيافروزند تا او و بچه هايش را در آتش اندازد. زن حزقيل گفت : من يك تقاضا دارم . پرسيد چيست ؟ گفت استخوان من و بچه هايش را جمع كنيد و دفن نمائيد. فرعون قبول نمود.
فرمان داد يك يك بچه هايش او را ميان تنور انداختند. آخرين فرزندش ‍ نوباوه كوچكى بود. پسرك در آن حال كه ميخواستند درتنورش افكنند گفت : اصبرى يا اماه فانك على الحق ، مادر جان شكيبا باش مبادا از عقيده خود برگردى كه اعتقاد تو بر حق است . آن زن را با نوباوه اش در آتش ‍ انداحتند.
آسيه زن فرعون نيز ايمان خود را پنهان ميكرد. آنگاه كه زن حزقيل را فرعون ميآزرد او مشاهده مى نمود، خداوندديده او را بينا نمود در حال شهادت زن حزقيل ديد ملائكه روح آن زن آرايشگر را به آسمانها مى برند. از ديدن ملائكه ايمانش قوى تر شد.
آسيه در عالمى از نيايش و راز و نياز با خداى خود بود كه ناگاه فرعون وارد شد. جريان زن آرايشگر را بعنوان افتخار نقل كرد. آسيه بدون هيچ انديشه و بيم گفت واى بر تو چقدر بر خداوند جرى شده اى ؟ فرعون گفت شايد تو هم ديوانه شده اى .
جواب داد ديوانه نيستم ايمان بخداى جهانيان آورده ام . گفت بايد به پروردگار موسى كافر شوى ، مادرش را خواست و به او گوشتزد كرد كه دخترت مانند موسى كافر شود وگرنه كشته خواهد شد.
مادر آسيه دختر را بگوشه اى برد و بموافقت فرعون ترغيب نمود آسيه گفت هرگز بخدا كافر نخواهم شد، فرعون دستور داد پيكر آن زن با ايمان را بچهار ميخ كشيدند. چهار طرف بدنش را بزمين ميخكوب كردند آنقدر او را شكنجه نمودند تا جان داد.
آسيه آن هنگام كه با مرگ روبرو شد گفت :
((رب ابن لى عندك بيتا فى الجنه و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظالمين ))
خداوند پرده از چشم او برداشت ملائكه را مشاهده نمود و مقام خود را ديده خندان گرديد. فرعون گفت مشاهده كنيد جنون اين زن را كه در چنين حالى ميخندد چيزى نگذشت كه آسيه از دنيا رفت در تفسير مجمع جلد دهم ص 319 مينويسد فرعون او را در آفتابى سوزان قرار داد و چهار ميخ بدو دست و پايش بزمين كوبيد، آنگاه دستور داد سنگى گران بر روى سينه اش قرار دادند در اين موقع گفت :
((رب ابن لى عندك بيتا فى الجنه ))
پنج شنبه 1/9/1386 - 19:53
دانستنی های علمی

عبدالرحمن بن سيابه گفت هنگاميكه پدرم از دنيا رفت يكى از دوستان او بدر خانه ما آمد پس از تسليت گفتن پرسيد آيا پدرت از مال و ثروت چيزى گذاشته ؟ گفتم نه ، كيسه ايكه در آن هزار درهم بود بمن داد. گفت اين پول را بگير و در خريد و فروش سرمايه خود قرار ده برسم امانت در دست تو باشد سود آنرا بمصرف احتياجات زندگى برسان و اصل پول را بمن برمى گردانى . بسيار خرسند شدم ، پيش مادرم آمده و جريان را شرح دادم ، شبانگاه نزد كس ديگرى از دوستان پدرم رفتم ، او سرمايه مرا پارچه هاى مخصوصى خريد و دكانى برايم تهيه كرد، در آنجا بكسب مشغول شدم .
اتفاقا خداوند بهره زيادى از اينكار مرا روزى فرمود؛ تا اينكه ايام و موسم حج رسيد، در دلم افتاد كه امسال بزيارت خانه خدا بروم پيش مادرم رفتم و قصد خود را با او صحبت كردم ؛ گفت اگر چنين خيالى دارى اول امانت آن مرد را رد كن و پول او را بده بعد برو من هزار درهم را فراهم نموده پيش او بردم گفت شايد آنچه من دادم ، كم بوده اگر مايلى زيادتر بدهم گفتم نه ، خيال دارم بمكه مسافرت كنم مايل بودم امانت شما مسترد شود.
پس از آن بمكه رفتم ، در بازگشت با عده اى خدمت حضرت صادق (ع ) در مدينه رسيدم ، چون من جوان و كم سن بودم در آخر مجلس نشستم . هر يك از مردم سؤ الى مى كردند و ايشان جواب مى داد. همينكه مجلس خلوت شد مرا پيش خواند، جلو رفتم فرمود كارى داشتى ؟ عرض كردم فدايت شوم من عبدالرحمن پسر سيابه هستم ، از پدرم پرسيد گفتم او از دنيا رفت ، حضرت افسرده شد و برايش طلب آمرزش نمود آنگاه پرسيد آيا ثروت و مالى گذاشته است ؟ گفتم چيزى بجاى نگذاشته سؤ ال فرمود پس چگونه بحج رفتى ؟ من داستان رفيق پدرم و هزار درهمى كه داده بود بعرض ايشان رساندم ولى آنجناب نگذاشت همه آنرا بگويم ، در بين پرسيد آيا هزار درهم او را دادى ؟ گفتم بلى بصاحبش رد كردم . فرمود احسنت خوب كردى اينك ترا وصيتى بكنم . عرض كردم بفرمائيد (قال عليك بصدق الحديث و اداء الامانة تشرك الناس فى اموالهم هكذا و جمع بين اصابعه ) فرمود بر تو باد براستى و درستى و رد امانت كه اگر حفظ اين سفارش را بكنى در اموال مردم شريك خواهى شد اين سخن را كه گفت انگشتان مبارك خويش ‍ را در هم داخل كرد. فرمود اينچنين شريك آنها مى شوى ، من دستور آنجناب را مراعات نموده و عمل كرده ، وضع ماليم بجائى رسيد كه زكوة يك سالم يكصد هزار درهم شد

دوشنبه 28/8/1386 - 8:32
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته