• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 6771روز قبل
شعر و قطعات ادبی

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها






















هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
سه شنبه 27/9/1386 - 17:32
فلسفه و عرفان

در روز گارانی در شهری باستانی"افکار" دو مرد عالم و دانشمند زندگی می کردند که هریک

دانش دیگری را تحقیر می کرد و منفور می شمرد.

یکی از آن دو خدا را انکار می کرد و دیگری به او ایمان داشت.

روزی آن دو دانشمند یکدیگر را در بازار دیدند. در میان پیروان خود در مورد وجود و عدم

وجود خدا به گفتگو پرداختند.پس از ساعت ها مجادله از هم جدا شدند.

همان شب مردی که منکر خدا بود به معبد رفت زانو زد و به تضرع و زاری از خدا خواست

تا عصیان گذشته ی او را ببخشدو همان ساعت مرد دیگر که به خدا ایمان داشت کافر شد.

جمعه 16/9/1386 - 12:42
شعر و قطعات ادبی

داد معشوقه به عاشق پیغام

کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند

چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند

بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند

همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگدلت تا زنده است

شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یکدل و یکرنگ تو را

تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی

باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنگش بدری

دل برون آری از آن سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش بازآری

تا برد ز آیینه ی قلبم رنگ

عاشق بی خرد ناهنجار

نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد

خیره از باده و دیوانه ز بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک

سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد سرمنزل معشوق نمود

دل مادر به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین

و اندکی رنجه شد او را آرنگ

وان یل گرم که جان داشت هنوز

اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست نمود

پی برداشتن آن آهنگ

دید کز آن یل آغشته به خون

آید آهسته برون این آهنگ:

"آه دست پسرم یافت خراش

وای پای پسرم خورد به سنگ"

که

ایرج میرزا

جمعه 16/9/1386 - 12:35
دانستنی های علمی

روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر پشت دره ها می بینم به راستی که چه کوه زیبایی!

گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدایش را نمی شنوم!

دست گفت: من نیز می کوشم تا آنرا لمس کنم اما هیچ کوهی را احساس نمی کنم.

بینی گفت: من وجود آنرا درک نمی کنم زیرا قادر نیستم آنرا ببویم پس وجود آن غیرممکن است!

 آن گاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر در این مورد بحث می کردند و به این نتیجه رسیدند که کوه از راه به در شده است!

                جبران خلیل جبران

چهارشنبه 7/9/1386 - 15:34
دانستنی های علمی

 ساعت سه ی نصف شب بود که صدای تلفن پسری را بیدار کرد .

پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانیت گفت:چرا این موقع شب مرا

بیدار کردی؟ مادرش جواب داد: 25 سال پیش در همین موقع تو

 مرا بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.

پسر از اینکه مادرش را رنجاده بود تا صبح خوابش نبرد. صبح

 

برای دلجویی به خانه ی مادرش رفت مادر را کنار میز تلفن به

همراه شمعی نیم سوخته و شاخه گلی زیبا یافت اما مادر دیگر در

این دنیا نبود...

پنج شنبه 1/9/1386 - 14:46
دانستنی های علمی

When God leads you to the edge of the cliffe Trust him fully

Only one of the two things will happen either he will catch you when you fall or he will teach you how to fly

     هنگامی که خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت

      می کند به او کاملا اعتماد کن فقط یکی از این 

      دو ممکن است اتفاق بیافتد یا تو را هنگام سقوط

      خواهد گرفت و یا چگونه پروازکردن را به تو  

       خواهد آموخت.    

 

چهارشنبه 30/8/1386 - 22:13
خواستگاری و نامزدی

مردی که کنار بیراهه ای ایستاده بود ابلیس را دید که با انواع طنابها بر دوش در حرکت است.کنجکاو شد و پرسید:«ای ابلیس این طنابها برای چیست؟» جواب داد:

«برای اسارت آدمیزاد!طنابهای نازک برای افراد ضعیف انفس و سست ایمان و طنابهای کلفت برای آنانی است که دیر وسوسه می شوند.سپس از کیسه ی خود طنابهای پاره شده ای را بیرون ریخت و گفت:« اینهاراهم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدا هستند پاره کرده و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت:« طناب من کدام است؟» ابلیس گفت: اگر کمکم کنی که این ریسمانهای پاره را گره بزنم خطای تو را به حساب دیگران می گذارم... و مرد هم قبول کرد.

ابلیس خنده کنان گفت:« چه قدر جالب! حتی با این ریسمانهای پاره هم می توان انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت.» 

دوشنبه 28/8/1386 - 15:18
دانستنی های علمی

یادم هست که پدر همیشه می گفت:«از دوست ناباب بپرهیزکه مانند سیاهچاله ای سیاه است.سیاهچاله ای که تورا بدون دانستن ترو خشک بودنت در خود غرق می کند و آنگاه راه گریزی نخواهی داشت.»

یا آن بار که می گفت:«با دوست ناباب رفاقت مکن که مانند سرابی است در بیابان که تورا باآن که می دانی سراب استو محال به سوی خود می کشد و در آخر پشیزی نصیبت نمی شود.»

اما تو ای دوست ناباب!آن قدر به من چسبیدی و در گوشم خواندی که مرا گرفتار خود کردی تا آنجا که دیگر نه راه پیش دارم و نه راه پس.

هرگاه تصمیم داشتم از تو دوری کنم ضرب المثلی آوردی و گفتی:«ترک عادت موجب مرض است»! و مرا آن قدر گرد این ضرب المثل چرخواندی که چشم و گوشم را بستی...

اما بدان که سرانجام از خواب غفلت برخاستم و به محضر پدر شتافتم و تمام اسرارو رموزمان را برایش نقل کردم و گفتم که چه ضرب المثلی برایم گفته ای پدرم نیز در جواب ضرب المثلت ضرب المثلی با چنین مضمون آورد:«ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است!»

پس ای دوست ناباب1 برو با من کارت نباشد که قیافه ات تابلوست و من می دانم که« رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر!» پس برو و دیگر گرد من نپلک که « خر ما از کرگی دم نداشت»! یادت باشد فردا روزی در پیشگاه من حاضر نشوی و نگویی که عوض شده ای و تصمیم داری دختر خوبی بشوی که در جا پاسخ پدرم را برایت بازگو می کنم:« خر همان خر است فقط پالانش عوض شده است!»

 

 

نقل از مجله ی سروش کودک و نوجوان
دوشنبه 28/8/1386 - 14:51
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته