تاریخ
پس از پیروزی روسیه بر عثمانی را در یک جنگ دریایی، سفیر تزار، در عمارتی
در شیراز که امروز «موزه پارس» نامیده می شود، به دیدار کریم خان زند رفت و خبر این
پیروزی را به اطلاع خان رسانید و تمایل تزار را به داشتن روابط دوستانه و اتحاد با
وی اعلام کرد.
فرستاده تزار انتظار داشت که کریم خان که دوبار باعثمانی بر سر بصره جنگیده
بود از شنیدن خبر شکست دریایی عثمانی خرسند شود که کریم خان ابرو در هم کشید و خطاب
به سفیر تزار گفت که شکست ملت دیگر ما را شاد نمی کند و سفیر تزار (طبق نوشته های به
جای مانده از او، به قلم خودش) شوکه شد و بعدا به تزار گزارش داد که اتحاد با کریم
خان را برضد عثمانی فراموش کند و اضافه کرد که کریم خان با همه رهبرانی که دیده، درباره
آنان شنیده و در کتب تاریخ خوانده است فرق دارد، زیرا که خودش را یک تبعه عادی مانند
سایر مردم می داند، مردی است به غایت فروتن و بدون هرگونه افاده؛ رفتارش هم دیپلماتیک
نیست و دیدار با او تشریفات ندارد.
باید دانست که کریم خان در هر دو جنگ خود با عثمانی بر
سر بصره پیروز شده بود. وی علاوه بر دور ساختن عثمانی از منطقه بصره، هلندی ها را هم
از خارک و جزایر اطراف آن اخراج کرده بود. يکشنبه 24/9/1392 - 16:7
تاریخ
پس از پیروزی روسیه بر عثمانی را در یک جنگ دریایی، سفیر تزار، در عمارتی
در شیراز که امروز «موزه پارس» نامیده می شود، به دیدار کریم خان زند رفت و خبر این
پیروزی را به اطلاع خان رسانید و تمایل تزار را به داشتن روابط دوستانه و اتحاد با
وی اعلام کرد.
فرستاده تزار انتظار داشت که کریم خان که دوبار باعثمانی بر سر بصره جنگیده
بود از شنیدن خبر شکست دریایی عثمانی خرسند شود که کریم خان ابرو در هم کشید و خطاب
به سفیر تزار گفت که شکست ملت دیگر ما را شاد نمی کند و سفیر تزار (طبق نوشته های به
جای مانده از او، به قلم خودش) شوکه شد و بعدا به تزار گزارش داد که اتحاد با کریم
خان را برضد عثمانی فراموش کند و اضافه کرد که کریم خان با همه رهبرانی که دیده، درباره
آنان شنیده و در کتب تاریخ خوانده است فرق دارد، زیرا که خودش را یک تبعه عادی مانند
سایر مردم می داند، مردی است به غایت فروتن و بدون هرگونه افاده؛ رفتارش هم دیپلماتیک
نیست و دیدار با او تشریفات ندارد.
باید دانست که کریم خان در هر دو جنگ خود با عثمانی بر
سر بصره پیروز شده بود. وی علاوه بر دور ساختن عثمانی از منطقه بصره، هلندی ها را هم
از خارک و جزایر اطراف آن اخراج کرده بود. يکشنبه 24/9/1392 - 16:6
شخصیت ها و بزرگان
آقا از حرم که می خواست برگردد
مشت هایش را می بست
و دیگر باز نمی کرد
تا برسد خانه و روی سر
بچه ها دست بکشد.
آیت الله بهجت را می
گویم
چند ساعت مانده بود به
اذان صبح
چند ساعت مانده بود به
اذان صبح
طبق معمول بلند
شده بود برای تجدید وضو
هوا خیلی سرد بود
از اتاق بیرون رفته بود
آنجا خورده بود زمین و
دیگر نتوانسته بود بلند شود
چند ساعت بعد که آقا را
پیدا کرده بودند دیده بودند در حالی که بدنش از
سرما خشک شده همان طور
که روی زمین افتاده دارد ذکرهایش را می گوید
گفته بودند خب چرا صدا
نکردید
گفته بود خب
نخواستم اذیت بشوید
آیت الله بهجت را می
گویم
آن رقت قلب همیشگی
یکی از اطرافیان بچه ی
شان از جایی پرتاب شده بود و توی کما بود.
زنگ زده بودند برای
التماس دعا
آقا آن رقت قلب همیشگی
را که وقتی کسی التماس دعا می گفت پیدا نکرده بود
یکی از اهل خانه پرسیده
بود جریان چیست؟
گفته بود وقتی اجل کسی
حتمی است کاری نمی شود کرد
اینها از ما شاکی باشند
بهتر است تا این که از خدا شاکی باشند
در عوض ما دعا می کنیم
خدا به بهترین نحو برایشان جبران کند
آیت الله بهجت را می
گویم
کارهای شخصی اش را به
هیچ وجه به کسی نمی گفت
کارهای شخصی اش را به
هیچ وجه به کسی نمی گفت
مثلأ می آمد پایین می
دید که دندان هایش را جا گذاشته
برمی گشت بالا دندان ها
را برمی داشت
یا دنبال عصایش که می
خواست بگردد به هیچ کس نمی گفت
آیت الله بهجت را می
گویم
مشهد که می رفتند
مشهد که می رفتند خیلی
مقید بود توی نگهداری از بچه ها کمک کند تا
عروسشان هم به زیارت
برسد.
می گفت بچه ها را
بگذارید پیش من . وسایل و خوراکی هایشان را هم بگذارید
و خودتان بروید زیارت.
از حرم که برمی گشتند
می دیدند آقا بچه را بغل کرده تا آرام باشد یا
خوابانده و همین طوری
توی بغلش راه می برد که بیدار نشود و در حال ذکر و
عبادت خودش است...
آیت الله بهجت را می
گویم
مقید بود تولد افراد را
بهشان تبریک می گفت
مقید بود تولد افراد را
بهشان تبریک می گفت .
بعضأ به بچه ها هم هدیه
می داد .
به عروسشان هم همین
طور. روز تولدش که می شد می گفت غذای کافی درست کنید
و فقرا و همسایه ها را
اطعام کنید.
آیت الله بهجت را می
گویم
آن وقت ها که بچه ی
کوچک داشتند
به خانمش گفته بود فقط
مراقب بچه ها باش
لازم نیست به خاطر من
مطبخ بروی
یک آب ساده هم که توی
هاون بکوبی با هم می خوریم
آیت الله بهجت را می
گویم
جویای حال گرفتاران
امان از آن روزی که
برای گرفتاری یک کسی یا شفای مریضی به آقا التماس دعا می گفتند
یک ریز آقا باید حال آن
شخص را می پرسید ببیند گرفتاری اش برطرف شده یا نه
تا خبر برطرف شدن
گرفتاری را هم نمی شنید دست بردار نبود
باید مواظب بودند وقتی
التماس دعا می گویند یک جوری بگویند که آقا بو
نبرد که آن گرفتاری چه
بوده
آیت الله بهجت را می
گویم
یکی از مرغ ها مریض شده
بود
خیلی حالش بد بود
اهل خانه چندان موافق
نبودند که مرغ ها از قفس بیرون بیایند
خب کثیف کاری می شد
آقا هر روز مرغ مریض را
یک ساعتی از قفس بیرون می آورد و خودش بالای سرش
می ماند و مراقب بود
می گفت خب حیوان باید
قدم بزند که حال و هوایش عوض شود و "بهبود" پیدا کند
یک ماهی بود که حیوان
کاملا حالش خوب شده بود...
فردای عصری که آقا رحلت
کرد دیده بودند که حیوان هم مرده...
آیت الله بهجت را می
گویم
مقید بود مرغ و خروس
توی خانه داشته باشند
و هم مقید بود رسیدگی
به مرغ و خروس ها را خودش تنهایی انجام دهد
صبح از مسجد که برمی
گشت اول آب و دانه ی مرغ و خروس ها را می داد و
قفسشان را مرتب می کرد
خودش پوست خیارها و
غذاهای مانده را از توی خانه جمع می کرد می آورد برای حیوان ها
بعد ظرفی را که با آن
غذا آورده بود توی حوض می شست می آورد داخل خانه
یک بار هم اول شب به
مرغ و خروس ها سر می زد
یک بار هم بعد از عبادت
یک ساعته ی سرشب هایش
یک بار هم موقع خواب که
روی قفس را با پتوی مخصوصشان می پوشاند
می گفت سرما می خورند
آیت الله بهجت را می
گویم
بچه توی حیاط بازی می
کرد
هی دور و بر درخت انار
می پلکید
آقا هی می گفت از دور و
بر آن درخت بیا این طرف بازی کن
فعلا دور و بر آن درخت
نباش
بچه گوش نمی کرد
تا این که زنبور دستش
را نیش زد
آیت الله بهجت را می
گویم
رفته بودند آقا برایشان
خطبه ی عقد بخواند
آقا خطبه را که خوانده
بود به عروس و داماد گفته بود حالا یک سفارش به
عروس خانم دارم یک
سفارش هم به آقا داماد
منتها وقتی سفارش عروس
خانم را می گویم آقا داماد باید گوشش را بگیرد و نشنود
وقتی هم سفارش آقا
داماد را می گویم عروس خانم باید گوشش را بگیرد و نشنود
حالا کدامتان اول دست
روی گوشش می گذارد؟...
بعد گفته بود شوخی
کردم. نمی خواهد دست توی گوشتان فرو کنید.
اما هر کدامتان بدانید
که نباید به سفارش آن یکی کاری داشته باشید..
منظور آقا این بود که
عروس و داماد نباید یک سره توی روی هم در بیایند و
بگویند چرا به سفارش
آقا عمل نکردی ...
هر کس باید به فکر
سفارش خودش و وظیفه ی خودش باشد...
عاقد آیت الله بهجت بود
دختر بچه پرتقال دلش
خواسته بود
مادرش گفته بود توی این
فصل پرتقال از کجا پیدا کنیم؟
بعد از چند دقیقه دختر
بچه با یک پرتقال وارد اتاق شده بود
هیچ کس نمی دانست این
پرتقال را کی دست او داده
آقا فرموده بود این بچه
توی حرم دلش پرتقال خواسته بود
حالا با قاعده به او
پرتقال داده اند
منظور آقا این بود که
توی حرم هرچیزی که واقعا دلت بخواهد با قاعده می
آورند بهت می دهند
"با قاعده" یکی از آن تکیه کلام های شیرین آقا بود
آیت الله بهجت را می
گویم
بچه ها را که حرم می
برید
می گفت بچه ها را که
حرم می برید
حتما خوراکی دستشان
بدهید که توی حرم بخورند...
آیت الله بهجت را می
گویم
بشره فی وجهه و حزنه فی
قلبه
اگر ناراحتی یا غم و
غصه ای توی صورت کسی می دید
حتی پیش آمده بود که
نمازش را نمی بست
تا یک جوری آن ناراحتی
رابرطرف کند و صورت آن شخص را خوشحال ببیند
آن وقت نمازش را می بست
می گفت آدم اگر یک نفر
را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که
او را از بلاها مصون
نگه دارد
آیت الله بهجت را می
گویم
يکشنبه 8/11/1391 - 22:48
شخصیت ها و بزرگان
آقا از حرم که می خواست برگردد
مشت هایش را می بست
و دیگر باز نمی کرد
تا برسد خانه و روی سر
بچه ها دست بکشد.
آیت الله بهجت را می
گویم
چند ساعت مانده بود به
اذان صبح
چند ساعت مانده بود به
اذان صبح
طبق معمول بلند
شده بود برای تجدید وضو
هوا خیلی سرد بود
از اتاق بیرون رفته بود
آنجا خورده بود زمین و
دیگر نتوانسته بود بلند شود
چند ساعت بعد که آقا را
پیدا کرده بودند دیده بودند در حالی که بدنش از
سرما خشک شده همان طور
که روی زمین افتاده دارد ذکرهایش را می گوید
گفته بودند خب چرا صدا
نکردید
گفته بود خب
نخواستم اذیت بشوید
آیت الله بهجت را می
گویم
آن رقت قلب همیشگی
یکی از اطرافیان بچه ی
شان از جایی پرتاب شده بود و توی کما بود.
زنگ زده بودند برای
التماس دعا
آقا آن رقت قلب همیشگی
را که وقتی کسی التماس دعا می گفت پیدا نکرده بود
یکی از اهل خانه پرسیده
بود جریان چیست؟
گفته بود وقتی اجل کسی
حتمی است کاری نمی شود کرد
اینها از ما شاکی باشند
بهتر است تا این که از خدا شاکی باشند
در عوض ما دعا می کنیم
خدا به بهترین نحو برایشان جبران کند
آیت الله بهجت را می
گویم
کارهای شخصی اش را به
هیچ وجه به کسی نمی گفت
کارهای شخصی اش را به
هیچ وجه به کسی نمی گفت
مثلأ می آمد پایین می
دید که دندان هایش را جا گذاشته
برمی گشت بالا دندان ها
را برمی داشت
یا دنبال عصایش که می
خواست بگردد به هیچ کس نمی گفت
آیت الله بهجت را می
گویم
مشهد که می رفتند
مشهد که می رفتند خیلی
مقید بود توی نگهداری از بچه ها کمک کند تا
عروسشان هم به زیارت
برسد.
می گفت بچه ها را
بگذارید پیش من . وسایل و خوراکی هایشان را هم بگذارید
و خودتان بروید زیارت.
از حرم که برمی گشتند
می دیدند آقا بچه را بغل کرده تا آرام باشد یا
خوابانده و همین طوری
توی بغلش راه می برد که بیدار نشود و در حال ذکر و
عبادت خودش است...
آیت الله بهجت را می
گویم
مقید بود تولد افراد را
بهشان تبریک می گفت
مقید بود تولد افراد را
بهشان تبریک می گفت .
بعضأ به بچه ها هم هدیه
می داد .
به عروسشان هم همین
طور. روز تولدش که می شد می گفت غذای کافی درست کنید
و فقرا و همسایه ها را
اطعام کنید.
آیت الله بهجت را می
گویم
آن وقت ها که بچه ی
کوچک داشتند
به خانمش گفته بود فقط
مراقب بچه ها باش
لازم نیست به خاطر من
مطبخ بروی
یک آب ساده هم که توی
هاون بکوبی با هم می خوریم
آیت الله بهجت را می
گویم
جویای حال گرفتاران
امان از آن روزی که
برای گرفتاری یک کسی یا شفای مریضی به آقا التماس دعا می گفتند
یک ریز آقا باید حال آن
شخص را می پرسید ببیند گرفتاری اش برطرف شده یا نه
تا خبر برطرف شدن
گرفتاری را هم نمی شنید دست بردار نبود
باید مواظب بودند وقتی
التماس دعا می گویند یک جوری بگویند که آقا بو
نبرد که آن گرفتاری چه
بوده
آیت الله بهجت را می
گویم
یکی از مرغ ها مریض شده
بود
خیلی حالش بد بود
اهل خانه چندان موافق
نبودند که مرغ ها از قفس بیرون بیایند
خب کثیف کاری می شد
آقا هر روز مرغ مریض را
یک ساعتی از قفس بیرون می آورد و خودش بالای سرش
می ماند و مراقب بود
می گفت خب حیوان باید
قدم بزند که حال و هوایش عوض شود و "بهبود" پیدا کند
یک ماهی بود که حیوان
کاملا حالش خوب شده بود...
فردای عصری که آقا رحلت
کرد دیده بودند که حیوان هم مرده...
آیت الله بهجت را می
گویم
مقید بود مرغ و خروس
توی خانه داشته باشند
و هم مقید بود رسیدگی
به مرغ و خروس ها را خودش تنهایی انجام دهد
صبح از مسجد که برمی
گشت اول آب و دانه ی مرغ و خروس ها را می داد و
قفسشان را مرتب می کرد
خودش پوست خیارها و
غذاهای مانده را از توی خانه جمع می کرد می آورد برای حیوان ها
بعد ظرفی را که با آن
غذا آورده بود توی حوض می شست می آورد داخل خانه
یک بار هم اول شب به
مرغ و خروس ها سر می زد
یک بار هم بعد از عبادت
یک ساعته ی سرشب هایش
یک بار هم موقع خواب که
روی قفس را با پتوی مخصوصشان می پوشاند
می گفت سرما می خورند
آیت الله بهجت را می
گویم
بچه توی حیاط بازی می
کرد
هی دور و بر درخت انار
می پلکید
آقا هی می گفت از دور و
بر آن درخت بیا این طرف بازی کن
فعلا دور و بر آن درخت
نباش
بچه گوش نمی کرد
تا این که زنبور دستش
را نیش زد
آیت الله بهجت را می
گویم
رفته بودند آقا برایشان
خطبه ی عقد بخواند
آقا خطبه را که خوانده
بود به عروس و داماد گفته بود حالا یک سفارش به
عروس خانم دارم یک
سفارش هم به آقا داماد
منتها وقتی سفارش عروس
خانم را می گویم آقا داماد باید گوشش را بگیرد و نشنود
وقتی هم سفارش آقا
داماد را می گویم عروس خانم باید گوشش را بگیرد و نشنود
حالا کدامتان اول دست
روی گوشش می گذارد؟...
بعد گفته بود شوخی
کردم. نمی خواهد دست توی گوشتان فرو کنید.
اما هر کدامتان بدانید
که نباید به سفارش آن یکی کاری داشته باشید..
منظور آقا این بود که
عروس و داماد نباید یک سره توی روی هم در بیایند و
بگویند چرا به سفارش
آقا عمل نکردی ...
هر کس باید به فکر
سفارش خودش و وظیفه ی خودش باشد...
عاقد آیت الله بهجت بود
دختر بچه پرتقال دلش
خواسته بود
مادرش گفته بود توی این
فصل پرتقال از کجا پیدا کنیم؟
بعد از چند دقیقه دختر
بچه با یک پرتقال وارد اتاق شده بود
هیچ کس نمی دانست این
پرتقال را کی دست او داده
آقا فرموده بود این بچه
توی حرم دلش پرتقال خواسته بود
حالا با قاعده به او
پرتقال داده اند
منظور آقا این بود که
توی حرم هرچیزی که واقعا دلت بخواهد با قاعده می
آورند بهت می دهند
"با قاعده" یکی از آن تکیه کلام های شیرین آقا بود
آیت الله بهجت را می
گویم
بچه ها را که حرم می
برید
می گفت بچه ها را که
حرم می برید
حتما خوراکی دستشان
بدهید که توی حرم بخورند...
آیت الله بهجت را می
گویم
بشره فی وجهه و حزنه فی
قلبه
اگر ناراحتی یا غم و
غصه ای توی صورت کسی می دید
حتی پیش آمده بود که
نمازش را نمی بست
تا یک جوری آن ناراحتی
رابرطرف کند و صورت آن شخص را خوشحال ببیند
آن وقت نمازش را می بست
می گفت آدم اگر یک نفر
را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که
او را از بلاها مصون
نگه دارد
آیت الله بهجت را می
گویم
يکشنبه 8/11/1391 - 22:46
داستان و حکایت
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگیاش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
((تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم نه برای برادر زادهام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.))
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه میشد؟؟؟
برادر زاده او تصمیم گرفت آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه! برای برادر زادهام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»
خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطهگذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم. نه برای برادر زادهام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»
خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطهگذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه. برای برادرزادهام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»
پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه. برای برادر زادهام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»
نكته اخلاقی:
به واقع زندگی نیز این چنین است:
او نسخهای از هستی و زندگی به ما میدهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطهگذاری کنیم.
اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست.
«فارغ از اعتقاد مذهبی و یا غیرمذهبی به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطهگذاری ما دارد»
شنبه 23/10/1391 - 13:28
محبت و عاطفه
گاهی اوقات آدم افتخار میکنه به یکسری از هموطن هاش که واقعا" ایرانی
اند.
ایرانی بودن را نه در فخر فــــــروشی به شکوه گذشته تاریخی خود، بلکه
در اعمال خود متجلی می سازند و این می شود بزرگترین افتخار هر ایرانی.
یکی از این هموطن ها، خانم ساناز سهرابی است ساناز، ۲۹ آذر بود که با
اجرای یک پرفورمنس آرت به نام:
" تحریم هـــا جنگ خاموش "
در مقابل سازمان ملل در نیویورک، توجه مردم دنیا را به سمت موضوع "تحریم
هـــــــــای غرب علیه ایران " جلب کرد. هدف او از اجرای هنری اش این بود که در
افکار عمومی درباره تأثیر منفی تحریمهــــا
روی سلامت مردم ایران ، حساسیت ایجاد کند.
او در این کار، از ۲۶ هزار کپســول استفاده کرد که طی هفتههای گذشته
با روایتهای بیماران ایرانی و مشکلاتی که در پی کمبود یــــــــا افزایش قیمت دارو
برای شان به وجود آمده پر شده بود.
ساناز سهرابی ضمن قرار دادن این کپسولها روی زمین، آنها را میان عابران
و نیز افرادی که از درب سازمان ملـــــــــل بیرون می آمدند پخش کرد.
ساناز سهرابی، اجرای هنری اش را به منوچهر اسماعیلی، پسر پانزدهسالهی
اهل دزفول استان خوزستان، که آبان ماه گذشته به خاطر دسترسی نداشتن به داروی هموفیلی
جـــــان خود را از دست داد تقدیم کرد.
ممنون ساناز سهرابی که صدای مردم کشورت شدی و به جای ما فریـــاد زدی
" دردهای " ما را...
بر دستان هنرمندت بوسه می زنم
به عنوان یک هموطن از تو متشکرم.
پاینده باشی
شنبه 23/10/1391 - 13:12
داستان و حکایت
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی
پنج شنبه 7/10/1391 - 22:7
داستان و حکایت
((من
این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید)).
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت
کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.
الکساندر گفت: ((اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را
به تنهایی حمل کنند.
ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان
باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.
سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان
باشد.))
مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند.
اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی
قلب خود گذاشت.
((پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد
شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟))
در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:
((من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می
خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند
که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و
نمی توانند انسانی را از چنگال مرگ نجات دهند.
بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به
قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم.
بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.
و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم
مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را
ترک می کنم.))
آخرین گفتار الکساندر:
((بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون
باشد تا اینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد، هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت.))
جمعه 19/8/1391 - 16:49
داستان و حکایت
پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش
دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی
شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد.
پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال
شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به
عنوان عیدی به من داده است".
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری،
بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد
بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچون برادری می داشت.
اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه
درآورد:" ای كاش من هم یك همچون برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی
گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم. "
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با
چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف
خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او
می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است.
اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت
اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن
او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.
او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده
بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد: " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف
كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده.
یه روزی من هم یک همچون ماشینی به تو هدیه خواهم داد .
اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان
طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی. "
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین
پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و
درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
در
مسابقه زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره
جمعه 12/8/1391 - 16:52
آلبوم تصاویر
تصاویری زیبا از کتیبه ها ومنشور کوروش
يکشنبه 7/8/1391 - 0:20