حالا من یه گوشه تنهام با یه عكس یادگاری رفتی بی وفا و گفتی كه منو دوسم نداری حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن شیشه اخه چی كم شده از تو كه می ری واسه همیشه عزیزم دنیا كوچیكه تو بگو اخه كجایی یاد تو می افتم هر وقت هی می گم جای تو خالی هی میگم جای تو خالی تو شبای پر ستاره دل من هواتو داره یاد من می مونه نیستی بودنت خواب و خیاله روی بام خاطراتت من كبوتر شدم اما با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم هی می گم كجایی اخر اخه من دل به كی بستم دیگه خسته ام از این عشق خیالی هی میگم جای تو خالی هی میگم جای تو خالی
می روم نزدیك و حال خویش می گویم به او
آنچه پنهان داشتم زین پیش می گویم به او
گشته ام خاموش و پندارد كه دارم راحتی
چند حرفی از درون ریش می گویم به او
غافل است او از من و دردم شود هر روز بیش
اندكی زین درد بیش از پیش می گویم به او
غمزه ات خونریز و دل در بند لعل نوشخند
دل نمی داند جفای خویش می گویم به او
گرچه وحشی دل از او بركند می رنجد به جان
گر بد آن دلبر بدكیش می گویم به او
مثلث برمودا
الهی !
هر شادی که بی تو ست اندوه است هر منزل که در راه توست زندان است هر دل که نه در طلب توست ویران است یک نفس با تو به دو گیتی ارزان است یک دیدار از ان تو به صد هزار جان رایگان است صد جان نکند انچه کند بوی وصالت الهی ........
********************
1 روز جدید هر 24 ساعت میاد،
1 ماه جدید هر 30 روز میاد ،
1 سال جدید هر 12 ماه میاد ،
اما...
1 دوست خوب مثل شما فقط یک بار تو زندگی میاد...
دوستای گل تبیانیم خیلی دوستتون دارم عیدتون مبارک
*********************
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید