به تو من خواهم گفت قصه ی ام ابیها شدنت را امروز
به تو من خواهم گفت قصه ی عزیز آنها شدنت را امروز
و تو می دانستی که چگونه شاه و سالار دل نبی الله شوی
و تو می دانستی که چگونه مه تابان دل ولی الله شوی
و تو می دانستی که چگونه ام سالار شهیدان بشوی
و تو می دانستی . . .
به من اینک تو بگو که چگونه این همه خوب ...این همه خوب... این همه خوب شدی
به من اینک تو بگو که چگونه این همه صبور و مشتاق شدی
کاش می دانستم که چگونه دختر خدیجه بودن ؟! آسان ؟؟
کاش می دانستم که چگونه دختر رسول بودن ؟! آسان ؟؟
کاش می دانستم با چگونه طاقتی, در دل این کویر سوزان می شد ,
مادر سید و سالار شهیدان شدنت را دیدن
کاش می دانستم که چگونه با کدامین دیده , در دل مقام مادر شدنت ,
بتوان سرور زنهای دو عالم شدنت را دیدن
تو به من می گویی ؟ به من ای یار علی ؟ که چگونه است مادر اهل دلان بودن حال؟
تو به من می گویی ؟به من ای دخت نبی ؟ که چگونه است یاور مولا علی بودن حال؟
کاش می شد تو بگی راز دل با من خار
با من توبه کنان , زار زار
تو به من باز بگو . . .
چه کنم می ترسم . . .
من آلوده ی مشتاق گناه . . .
که چگونه ؟؟ شاید . . .
می شود آخر باز ؟؟
به کدامین دستور ؟؟
من درگیر گناه ؟؟
این چنین خسته و زار ؟؟
آن زمان کز پس دیوار بلند دل خود , ماه را می دیدم
من کوته نظر دیده نیاز. . .
از کجا دانستم؟؟
که تمام ماه بین الحرمین فاطمه است
"و تو ای یاور . . . دوست . . .
به تو من خواهم گفت سر جا ماندن بازرگه غفلت را باز
من چگونه بدهم این بهای دلربایی ز دل دخت پیمبر را باز ؟؟
تو چه می گویی؟؟
تو چه می دانی؟؟
من دل بنت حبیب الله را دارم دست ."
وتو ای مادر گل
که به من می آموزی رسم مهمانداری
و تو را چشم نهم
و تمام دل بی پروایی
که پی مهمان گمگشته ی تو
شده بود در دل این شهر غریب چشم به راه
و به من می آموزی رسم مهمانداری
لیک من چگونه باز پس دهم
تمام شعر خوب تعلیم تو را؟؟
و چگونه من همه لطف تو را
باز جبران بکنم؟؟
آه . . . ای مادر من
دل من در پی یاری تو چو ابر بهار, باز هم گریه کنان می بارد
زندگی گل بهتوان ابدیت . . . جاریست
چون تو چون بوسه ی پروردگار
دل این دلشده را یاد کنی
و تو ای مادر من
دل این سوخته را باز در این شهر غریب
با دو صد گریه روانه ی بازار دعاها کردی
وتو می شویی با باران دلت , دل این غفلت را
و من تحفه ی بازار تکبر دیریست
دل خود را این چنین سوخته و پاک ندیده بودم
تو به من باز نشان ده
کمی از صبر و شکیبایی خود
و تو پاسخ دادی همه ی ذهن پر از راز مرا
که چگونه توی بنت اسدی
دل این ظالم را
باز از یاد نبری
و تو ای مادر گل
دل پی تعلیم باز است هنوز
چونکه دنیای غزل آلوده
چشم خود بر دل زیبای تو بر بست هنوز
و تو چه زیبایی . . .
و تو چه زیبایی . . .