• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 6533روز قبل
محبت و عاطفه
یکی از مشهورترین و اسرار آمیز ترین آهنگسازان تاریخ، در سن 57 سالگی در گذشت و رازی بزرگ را با خود به جهان دیگر برد. پس از مرگ وی نامه ای عاشقانه توسط دوستش در وسایل او پیدا شد.این نامه خطاب به زنی ناشناس نوشته شده است که بتهون او را تنها با لقب« محبوب ابدی» خطاب کرده است.
 
شاید جهانیان هرگزنتوانند این زن اسرارآمیزرا بشناسند یا موقعیت و شرایط رابطه عاشقانه بتهون و او را در یابند.
 
نامۀ بتهون تنها چیزی است که از عشق نافرجام او بجا مانده است. عشقی که به اندازۀ موسیقی اش پر احساس بوده همان موسیقی عمیقی که بتهون را پُر آوازه کرد،آثاری مانند« سونات شمارۀ 14 یا مهتاب»،«سونات شمارۀ 8 یا پاتنیک»،«سونات شماۀ 23 یا آپاسیوناتا» علاوه بر بسیاری از سمفونی ها، دوئت ها، اورتوهاو کوارتت های قدرتمند و پرمایه اش، بوضوح داستان غم انگیزرابطه ای پاک و نا فرجام را نشان می دهندکه هیچگاه آشکار نشد.
 
اکنون نامۀ عاشقانه و معروف او را از نظر میگذرانیم:
 
"فرشتۀ من، تمام هستی و وجودم، جان جانانم، امروز تنها چند کلمه، آن هم با مداد برایم نوشته بودی که تا قبل از فردا وضعیت جا و مکان تو مشخص نمی شود، چه اتلاف وقت بیهوده ای! چرا بایداین غم واندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون اینکه قربانی بگیرد ادامه پیدا کند؟ بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا می توانی این وضع عوض کنی چه شگفت انگیز است! به زیبائی طبیعت که همان عشق راستین است بنگرتا به آرامش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب می کند و به راستی حق با اوست، حکایت عشق من و تو از این قرار است . اگر به ووصال کامل برسیم دیگراز عذاب فراق، آزرده نخواهیم شد.
بگذار برای لحظه ای از دنیا و ما فیها رها شده و به خودمان بپردازیم ، بی گمان یکدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانم آنچه را در این چند روز در مورد زندگی ام بدان پی برده ام در نامه برایت بنویسم . اگر در کنارم بودی،هیچگاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد. حرف های بسیاری در دل دارم که باید به تو بگویم.
آه لحظه هائی هست که سخن گفتن کافی نیست.
شاد باش- ای تنها گنج واقعی من ، بمان- ای همه هستی من!
بدون شک خدایان ، آرامشی به ما ارزانی خواهند داشت که بهترین هدیه است"....
سه شنبه 22/5/1387 - 10:35
خانواده

یك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماند
یك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش كودكی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
یك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یك نفر هست كه یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید
یك نفر هست كه از راه دراز
باز پیوسته مرا می‌خواند
گاه‌گاهی ز خودم می‌پرسم
از كجا اسم مرا می‌داند

 

سه شنبه 22/5/1387 - 10:33
محبت و عاطفه

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با یكدیگر صحبت می‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.
این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌كردند و كودكان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌كرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپری شد.
یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌كرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف كند !
پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند. ...

 

سه شنبه 22/5/1387 - 10:30
محبت و عاطفه

 خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد.....


دوشنبه 21/5/1387 - 12:57
محبت و عاطفه
اورنگ زیب پادشاه مسلمان هندوستان در قرن ۱۷ میلادی بود و دختر بسیار زیبا و شاعره یی داشت که مخفی تخلص می کرد و این شعر او نسبتآ معروف است - در سخن مخفی شدم ، مانند بو در برگ گل هر که دارد میل دیدن ، در سخن بیند مرا مخفی علیرغم خواستگاران فراوان ازدواج نمی کرد ، چون عاشق یکی از کاتبین دربار به نام عاقل خان شده بود . هر چه پدرش اصرار می کرد ، مخفی قبول نمی کرد و می گفت دوست دارم پیش شما بمانم . جاسوسان به اورنگ زیب گزارش دادند که مخفی عاشق عاقل خان شده .واضح است که یک کاتب معمولی دربار جرات حرف زدن با دختر پادشاه را هم به زور داشته چه رسد به عاشق شدن و خواستگاری کردن . اورنگ زیب باور نکرد ولی برای مطمئن شدن تدبیری اندیشید و گفت روزها رفت و آمد در کاخ زیاد است . کاتبین شب ها به کاخ بیایند و گزارشات و تواریخ را بنویسند تا خودش ملاقات مخفی و عاقل را در تاریکی ببیند . یکی از دوستان عاقل به وی هشدار داد که احتمالا برنامه برای به تله انداختن اوست . از روز شروع نوشتن که یک هفته بود عاقل خان خودش را به بیماری زد و از رفتن به کاخ در شب اجتناب کرد . مخفی چند شب منتظر ماند ولی از آمدن عاقل خبری نشد . تا اینکه این نیم بیت را برای او فرستاد – شنیدم ترک منزل کرد عاقل خان به نادانی - و عاقل در جواب او نوشت - ....... چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
دوشنبه 21/5/1387 - 12:45
طنز و سرگرمی

 راه برای فراموش کردن اونی که خیلی دوستش داری:

.

.

.

.

.

.

.

دنبال چی میگردی ؟؟؟می‌کشمت اگه بخوای فراموشم کنی..


جمعه 28/4/1387 - 19:43
محبت و عاطفه

اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند،

اگر یخ زد تمام واژه های مهربان ما،

اگر یکسال چندین بار برف بی کسی بارید،

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد،

اگر یک شب شقایق مُرد

  تکلیف محبت چیست...



جمعه 28/4/1387 - 19:41
محبت و عاطفه
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری گر نباشم روزگاری این بماند یادگار دوستت دارم تا ....
جمعه 28/4/1387 - 19:35
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته