• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 13
تعداد نظرات : 30
زمان آخرین مطلب : 5667روز قبل
اهل بیت

پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.

 

بغض، راه گلویت را بسته بود، چشمهایت به سرخی نشسته بود، رنگ رویت پریده بود، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود.

دست و پای کوچکت می لرزید و لبها و پلکهایت را بغضی کودکانه، به ارتعاش وامی داشت. خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجه زدی.

پیامبر، تو را سخت به سینه فشرد و بهت زده گفت :" چه شده دخترم؟"

تو فقط گریه می کردی.

پیامبر دستش را لابه لای موهای تو فرو برد، تو را سخت تر به سینه فشرد، با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید وگفت :" حرف بزن زینبم! عزیز دلم! حرف بزن!"

تو همچنان گریه می کردی.

پیامبر موهای تو را از روی صورتت کنار زد ، با دستهایش اشک چشمهایت را سترد. دو دستش را  قاب صورتت کرد، برچشمهای خیست بوسه زد و گفت:" یک کلام بگو چه شده دخترکم! روشنای چشمم! گرمای دلم!"

هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمی داد.

پیامبر یک دستش را به روی سینه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سینه فروبنشاند و دست دیگرش را زیر سرت و بعد لبهایش را گرم به روی لبهای لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشاید:

- حرف بزن میوه دلم! تا جان از تن جدت رخت بر نبسته حرف بزن!

قدری آرام گرفتی، چشمهای اشک آلودت را به پیامبر دوختی. لب برچیدی و گفتی :" خواب دیدم! خواب پریشان دیدم. دیدم که طوفان به پا شده است. طوفانی که مرا و همه چیز را به اینسو و آنسو پرت می کند. طوفانی که خانه ها را از جا می کند و کوهها را متلاشی می کند، طوفانی که چشم به بنیان هستی دارد.

ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختی کهنسال افتاد و دلم به سویش پرکشید. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم.

طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ریشه کن کرد و من میان زمین و آسمان معلق ماندم. به شاخه ای محکم آویختم. باد آن شاخه را شکست. به شاخه ای دیگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بیرحم باد دوام نیاورد.

من ماندم و دو شاخه دیگر به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آویختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نیز با فاصله ای کوتاه از هم شکست و من حیران و وحشتزده و سرگردان از خواب پریدم..."

کلام تو به اینجا رسید، بغض پیامبر ترکید.

حالا او گریه می کرد و تو مبهوت و متحیر نگاهش می کردی.

بر دلت گذشت تعبیر این خواب مگر چیست که ...

پیامبر، سوال نپرسیده تو را در میان گریه پاسخ گفت:

- آن درخت کهنسال، جد توست عزیز دلم که به زودی تندباد اجل او را از پای در می آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه دیگر خوش می کنی و پس از پدر، دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت تنها می گذراند.

.

.

.

.

.

از جا کنده می شوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی.

.

.

.

- وای بر من!

حسین دودستش را بر گونه های تو می گذارد، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند:

- وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمنان توست، توغرق دریای رحمتی، صبور باش عزیز دلم!


آفتاب در حجاب سید مهدی شجاعی

شنبه 4/10/1389 - 11:23
دانستنی های علمی

این روزها در و دیوار دلم، حال وهوای دیگری دارد؛

این روزها قلبم خاطرات تیره ای را مرور می کند؛

این روزها روحم به زندگی روزمره پوزخند می زند و جانم به افقی کبود خیره می شود. از خود می پرسم: چرا این گونه ای؟

چرا دیدن آن چه همیشه می دیدی، امروز برایت سراینده شعری تلخ است؟

مگر تاکنون دیوار و در ندیده بودی؟

مگر تا کنون زبانه های آتش را نگاه نکرده بودی؟

مگر تا کنون کمر خمیده ای مریض احوال را به عیادت نرفته بودی؟

مگر تا کنون بر سر کودکانی زار در غم مادر، دست نوازش نکشیده بودی؟

آیا اولین بار است که تشییع جنازه ای را می نگری؟

مگر اولین بار است که شکوه یک مرد را در عزای همسری عزیز، درهم شکسته می یابی؟

آیا اولین بار است که تسلی بخش زانوان لرزان شوهری غمگین می شوی؟

این همه بغض که راه را بر گلویت بسته، از کجاست؟

این همه اشک که دنیا را در نگاهت به تلاطم کشانده، از چیست؟

این همه ناله که صدایت را خشکانده، به چه خاطر است؟…

… قلب خسته ام نگاهی به آسمان کرد، چشمان بی رمقش را به من دوخت و گفت: می دانی این روزها افلاک در عزای خورشید سیاه پوش شده؟

می دانی فرشته های هفت آسمان در وداع سوزان مادری با فرزندانش، بی تاب شده و به خروش آمدند؟

می دانی دل مخفی زمین، بدنی پاک را از چنگال خفاشان بدسیرت، پوشیده داشته؟

می دانی تن رنجوری که تا آخرین توان در پی احقاق بزرگ ترین حق پایمال شده تاریخ دوید، اکنون در مکانی نامعلوم آرام یافته است؟

می دانی خانه ای نیم سوخته، شاهد بزم خموش کودکانی شده که با نگاه شان دل کباب پدر را آتش می زنند؟

می دانی پدری استوارومهربان، هزارپرسش ناگفته اطفالش رابه دست عطوفت خویش پاسخ می دهد؟

می دانی اکنون کاسه صبر شجاع ترین مرد خلقت به سرآمده و از جفای امت شکوه ها دارد؟

می دانی شـوهری عـاشـق، شب ها سر بر خاک می نهد و های های گــریه می کند؟

می دانی مردی که حالا تنهای تنها شده، نجوایی پرتمنا با باغبان نیلوفرش دارد؟

می دانی پدری سفر کرده، میزبان دختر رنج کشیده اش شده است؟

می دانی بنده ای بی نظیر، به لقای پروردگارش رسیده است؟

می دانی فاطمیه آمده است؟

نام فاطمیه را که شنیدم، بدنم لرزید، جانم سوخت و دانه های اشک از خط چشمم مسابقه ای برای رها شدن را آغاز کردند.

آری! بار دیگر جمادی از راه رسید… و من امروز پرچمی سیاه در عزای شهادت مظلومانه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام بر سردر خانه ام نصب می کنم، پرچمی که نشان از عقیده ام دارد، عقیده ای که در برابر هیچ مصلحتی سرفرود نخواهد آورد و سرفراز از حضورش و وجودش، سر مرا به عرش اعلای الهی خواهد سائید، تا همه بدانند: « أنا عبد من عبید الزهراء سلام الله علیها »

پنج شنبه 9/2/1389 - 18:47
خانواده

دردم از دیدار توست      دل فقط بیمار توست     شادی و عشق و امید      هدیه ی چشمان توست

 اللهم عجل لولیک الفرج

میان سجده ی سبز سحر گاهان اگر بر خاطرت رد شد خیال من دعایم کن

پنج شنبه 27/12/1388 - 13:7
خانواده
زمردم دل بکن یاد خدا کن /خدا را وقت تنهایی صدا کن /در آن حالت که اشکت میچکد گرم /غنیمت دان و ما را هم دعا کن

چهارشنبه 26/12/1388 - 19:11
خانواده
ارزو هایت را یکجا یاداشت کن،و یکی یکی از خدا بخواه ، خدا یادش نمیره،ولی تو یادت میره چیزی که امروز داری یک روز آرزوت بوده

چهارشنبه 26/12/1388 - 11:50
دانستنی های علمی


زندگی در گذر است و طبیعت در حال نو شدن و رویش.
همه چیز بوی تازگی میدهد.
مگر ما جدا از این طبیعتیم؟
باید تصمیمی گرفت و از نو خواند و لباس بهاری به تن کرد.
تفاوت ما با طبیعت در این است که رویش ما به دست خودمان است نه اینکه قراردادی سالیانه.

هنگامی که در خویش عید می آفرینیم و برای ورود نوروز وجود، خانه تکانی میکنیم شاهد فصل بهار در "انسانیت" خواهیم بود. مرز کوتاهی از برای دوباره متولد شدن، فرصتی ست کوتاه برای رسیدن به مرز نو شادی.

ذهنها پر از عبور صداست و زنبیل خاطرات مملو از خار تحمل، یک تکانی باید. درست مانند رسم دیرپای خانه تکانی. اینبار ذهنهایی که عطر زندگی کردن را از یاد برده باید از غبار نخوت تکاند.

یک انگیزه
یک تصمیم
اولین گام
حرکت ...

عطر زندگی در کوچه باغ دل جاریست و زندگی سرودی در باغ احساس. امسال نیز به استقبال بهار میرویم با رگهایی پر از اکسیژن بهاری زیستن. دستان روزگار باز برگی را ورق خواهد زد و تقویم به جنبش خواهد افتاد. غوغای بهار در باغ زندگی برپاست و شهر در عطر باور بهار، جانی دوباره یافت. گل امید در قامت زیبای بهار ترنم عشق و غزل خواند. باید با غزل آموخت از گلزار آیینه گوی بلبل ...

نگاه را به هر طرف که میگردانیم رد پای بهار از آنجا عبور کرده است. نشان دستهای بهار که همچون دخترکان شوخ، روی پرچینهای شمشاد باغچه ها کشیده و برگهایشان شروع به جوانه زدن می نماید. سرشاخه های درختان سرمست از گرمای بهاری و ارغوان با قامتی برافراشته و غرق در شور شکوفه های خویش که هیچکس یارای رقابت با او نیست. قاصدکان منتظر که قاصد ورود بهار به سرزمینها خواهند بود. زمین قدمرنجه بهار را ارج مینهد و به پاس قدومش طراوت را در آهنگ باد زمزمه میکند.

این همان نفس عمیقی است که روز اول بهار، احساسی وصف نیافتنی همانند رویش چیزی در وجودمان شکل میگیرد. انگار که سبز میشویم، سینه فراخ، جسم آزاد و وجودمان سبک میشود. "اینجاست که بهار را نفس کشیده ایم."

و اینک صدای پای نوروز . نوروز، یادگاری از نخستین طلعیه حیات مدنی انسانهاست که با نیایش طبیعت و ستایش آفرینش و هستی یکجا شده است. نوروز تنها نام و یا بزرگداشتی از بهار نیست، بلکه آیین نامه مردمی است که سرفصل ایجاد تمدن انسانی را آشکار کرد.

"نــــوروز" این پیری که غبار قرن‌های بسیار به چهره‌اش نشسته، در طول تاریخ کهن خویش روزگاری در کنار مغان اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می‌شنیده است، پس از آن در کنار آتشکده‌های زرتشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می‌خوانده‌اند.

در همه این چهره‌های گوناگونش، این پیر روزگار آلود که در همه قرن‌ها و با همه نسل‌ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه‌ای جمشید باستانی زیسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است، و آن زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای زندگیست و پیمان یگانگی میان همه دل‌های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران‌ها در میان‌شان حائل می‌شده و در عمیق فراموشی میان‌شان جدائی می‌افکنده است ... و اینک رسالت ما در برابر این پدر بزرگ کهنسال تنها اینست، که بدانیم فرصت‌ كوتاهی‌ است‌ تا مرز نو شدن، پس آنرا غنیمت داریم.

سه شنبه 25/12/1388 - 10:29
شعر و قطعات ادبی
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار ?
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نیمه باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جان لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب ?
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامهء رنگین نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگین نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه می‌باید تهی است
ای دریغ از ?تو? اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ?من? اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ?ما? اگر کامی نگیریم از بهار ?
گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ?

مشیری

سه شنبه 25/12/1388 - 10:28
دانستنی های علمی
پیشینه كوتاه چهارشنبه سوری ¤¤

جشن سوری و یا آنچه ما امروز آن را چهار شنبه سوری میخوانیم ، جشنی است كه مانند بیشتر جشن های ایرانی كه به ستاره شناسی بستگی دارند مبدا همه حساب های علمی و تقویمی است . در آن روز در سال 1725 پ م زرتشت بزرگترین حساب گاه شماری جهان را نموده و كبیسه پدید آورده و تاریخ كهن را درست و منظم كرده است

بر خلاف بعضی از مناسبت ها این مناسبت سر منشا ای كهن و باستانی در تاریخ این آب و خاك دارد، و از اهمیتی به مراتب بالاتر از نوروز بر خوردار است. از این رو شاید از آنچه كه بایسته این مناسبت تاریخی بوده كمتر به آن توجه شده! بر ماست كه دست كم در مورد بعضی نكات برجسته آن بیشتر از آنچه تا حال میدانسته ایم بدانیم

جشن سوری تنها یك جشن ساده نیست ، جشن سوری یك یاد آوری از گوشه ای از تاریخ غرور آور این آب و خاك است


: یك اشاره
در كتاب تاریخ بخارا اشاره شده كه منصور بن نوح از شاهان سامانی در نیمه اول سده چهارم هجری این جشن را برگزار میكند كه موجب آتش سوزی در قصر او نیز میشود و چون امیر سدید منصور بن نوح به ملك بنشست اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه به جوی مولیان ، فرمود تا آن سرای ها را دیگر بار عمارت كردند و هر چه هلاك و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل كردند . آن گاه امیر سدید به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود كه چون شب سوری چنانكه عادت قدیم است ، آتشی عظیم افروختند . پاره ای آتش به جست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت و امیر سدید هم در شب به جوی مولیان رفت

آنچه از این بخش برداشت میشود این است كه بطور یقین این جشن در سیصد و پنجاه هجری و در ماه شوال كه مصادف با پایان سال شمسی بوده توسط یكی از شاهان سامانی در بخارا و جوی مولیان برگزار شده و آنجا كه نگارنده به " عادت قدیم است" اشاره میكند مشخص میشود كه این جشن از سالها و بلكه سده های پیش در ایران رایج بوده. اما هیچ اشاره ای به روز آن نشده ، یعنی شب چهارشنبه سوری

جشن سوری یا چهار شنبه سوری!؟ ¤¤

امروزه ما مردم ایران هر ساله به شكل های مختلف جشن چهار شنبه سوری را برگزار میكنیم ، در جای های ایران این جشن به صورت های مختلف برگزار میشود كه نسبت به آنچه اصل آن بوده تفاوت های بسیاری دارد

در شهر های بزرگ به نظر می رسد كه رسوم و آداب اصیل جشن سوری رو به فراموشیست و آنچه بدان تبدیل شده یك فستیوال جدید است كه هیچ ربطی به اصل جشن سوری ندارد! البته باید یاد آور شد هنوز در شهرستان ها و شهر های كوچك و روستا ها پیوند هایی بین چهار شنبه سوری و خود جشن سوری دیده میشود كه در ادامه به آنها اشاره خواهیم كرد. تا به حال بر اساس تحقیقات محققین و پژوهشگران هیچ سند تاریخی برای روز دقیق برگزاری جشن سوری در زمان باستان بدست نیامده. آنچه مسلم است این است كه ممكن نیست در ایران باستان جشن سوری در یك روز معلوم مثل شب چهار شنبه برگزار میشده ! چرا كه تقویم ایران باستان اصلا شماره روز ها به صورت هفته گانه نداشته! یعنی هر روز نام خاص خود را داشته. روز شماری كه ما امروزه از آن استفاده میكنیم كه بر اساس آن هر ماه به چهار بخش هفت قسمتی كه هر بخش یك روز است و در كل به آن هفته میگوییم تقسیم شده ، پس از ورود اعراب به ایران و از روزشمار تازیان برداشت شده

پیش از آن ماه های ایرانی به صورت پنج پنج تقسیم میشده كه به هر یك پنجه میگفتند. مثل تقسیمی كه در مصر باستان و بابل رایج بوده. تقویم ایران باستان شامل دوازده ماه سی روزه بوده ( سی روز بی كم و كاست و نه سی و یك روز ) و در سال كبیسه پنج روز با الهام از پنج نام گاتاها به سال اضافه میكردند، این پنج روز را در مجموع پنجه، خمسه، پنجه دزدیه، خمسه مسترقه، گاه، اندرگاه، بهیزك و پنجه وه میگفتند

بر این اساس در ایران باستان زمان جشن سوری نمیتوانسته در شب چهارشنبه بوده باشد، چرا كه اصلا شنبه و چهار شنبه و آدینه ای برقرار نبوده!

خصوصیات شب چهار شنبه ¤¤

در روزشماری تازیان چهارشنبه روز منحوس و نا مباركی شمرده می شود ، یكی از دلایلی كه به نظر می رسد بعد ها جشن سوری به شب چهارشنبه منتقل شد همین است، یعنی سعی میشده شب چهارشنبه را كه نحس و نامبارك بوده را با جشن و سرور بگذرانند و در آن شب و روز دست از خرید و فروش و كسب و كار بكشند چرا كه اعتقاد داشتند به دلیل نحسی چهارشنبه هر معامله و كسبی كه در آن شب و روز نیز انجام شود نامبارك خواهد بود، جاحظ در تالیف خود به چهار شنبه یا یوم الرباع اشاره میكند و میگوید " و الا ربعاء یوم ضنك و نحس " همچنین منوچهری دامغانی نیز در یكی از اشعار خود به نحسی این روز اشاره كرده و گفته

چهار شنبه كه روز بلاست باده بخور
بسا تكین می خور تا به عافیت گذرد

چنان كه از نظر گذشت چهار شنبه در تقویم تازی دارای خصوصیات منحوس بوده مثل روز 13 فروردین. شاید به همین جهت بوده كه مردم سعی داشتند شب چهارشنبه آخر سال را به جشن و پایكوبی بگذرانند و دست از كسب و كار بكشند تا بدین شكل از نحسی آن در امان باشند و جشن سوری بهترین بهانه برای برگزاری این فراغت بوده ، همانند آنچه مردم در سیزده فروردین انجام میدهند، با این تفاوت كه جشن سوری دارای پیشینه بسیار غنی تاریخی و اعتقادی میباشد. پس شاید بعد ها به همین دلیل جشن سوری را به شب چهار شنبه نحس آخر سال انتقال دادند


یك عقیده كهن ایرانی ¤¤

در اعتقاد مردم باستان فروهر ها به مدت ده شبانه روز از جایگاه اصلی و آسمانی خود به شهر و دیار خود فرود آمده و میان بازماندگان زندگی میكنند. تا پیش از روز بیست و پنجم اسفند ماه كه در شب آن، یعنی شب بیست و ششم فروهر ها فرود می آیند. در این روزها بازماندگان لباس نو تهیه میكنند و در اتاق ها به ویژه اتاق درگذشتگانشان نقل و نبات و شیرینی و میوه و سبزی و گل و كتاب مقدس و شمع روشن و چوب های خوشبو در سفره مینهند. كدورت ها و نقارها را بر طرف میكنند. به ‌آن امید كه چون روان درگذشتگان به میان آنان آمدند شاد و راضی باشند و به بازماندگان دعا و بركت عنایت كنند

در این شبها مردم بر سر بامها برای راهنمایی روان درگذشتگانشان آتش روشن میكردند تا در فروغ و روشنای آن آتش ، روان درگذشتگان در روشنایی وارد خانه بازماندگان شوند ، همچنین رسم بوده كه كنار آن آتش كه بر پشت بام روشن میكردند خوراك های ویژه ای نیز قرار دهند

دلیل توجه به فروغ و روشن كردن‌ آتش ¤¤

نگویی كه اتش پرستان بدند
پرستندگان پاك یزدان بدند
"فردوسی"

فروغ به معنی نور و روشنایی است، بر اساس تعلیمات زرتشت از آتش كه یكی از مخلوقات اهورا مزدا میباشد نیز نشات میگیرد. بر خلاف یك تصور نابجا تقدیس آتش نه به دلیل پرستش آن می باشد كه در واقع نوعی نشانه و اثر از روشنایی و حقیقت اهورا مزدا میباشد، و نقشی كنایه ای دارد

در زمان ایران باستان و همچنین پیروان امروزی آیین مزدیسنی از آنجا كه برای اهورا خالق مطلق گیتی سمت و سویی جغرافیایی و مادی قائل نیستند هر جا كه فروغی دیده شود آن را نشانه ای صوری از وجود روشنایی و حقیقت و وجود اهورا مزدا میدانند ، از این روست كه در هنگام نماز رو به فروغ نماز میگذارند

در تعلیمات مزدیسنی انگره مینو ( از دو بخش انگره + مینو تشكیل میشود انگره به معنی فشرده و خلل رسانی است و مینو از من می آید كه در زبان سنسكریت به معنی دانش است ) سبب بدی و زشتی و پلیدی در تاریكیست و در نقطه مقابل آن سپنتا مینو * ( از دو بخش سنتا + مینو تشكیل شده در اینجا سپنتا به معنای سود رسانی و مینو هم معنی قبل است ) قرار دارد كه سبب خیر و خوبی و نیكیست و در روشنایی و فروغ جاودان قرار دارد

همچنین آتش در زمان باستان دارای خاصیت ضد عفونی و در واقع از بین برنده بیماری و بدی بوده كه اینها همه به خواست اهورا مزدا بدست انگره مینو تولید میشدند . از این جهت و دلایل دیگر برای تقدیس آتش است كه در آیین باستانی ایران آتش تقدیس میشده و اكثر مراسم و جشن ها با حظور آتش بر گزار میشده و میشود. البته دیلی دیگری نیز وجود دارد و آن آتشی است كه زرتشت با خود به همراه داشته و بی دود بوده ، بحث در مورد آن آتش از حوصله این نوشت خارج است ، برای مطالعه بیشتر رجوع شود به كتاب فروغ مزدیسنی

دوشنبه 24/12/1388 - 18:46
دانستنی های علمی

پیامهای بسم اله الرحمن الرحیم
بسم الله رمز توحید، نام دیگران رمز کفر.
بسم الله رمز بقاء و دوام و هر چه رنگ خدایی نداشته باشد، فانی است
بسم الله رمز عشق به خدا و توکل به اوست
بسم الله رمز خروج از تکبر و اظهار عجز به درگاه خداست
بسم الله گام اول بندگی و عبودیت است
بسم الله رمز فراری دادن شیطان است، کسی که خدا را همراه داشت شیطان در او موثر نمی افتد
بسم الله عامل قداست یافتن کارها و بیمه کردن آنهاست
بسم الله گفتن، نشان آن است که خدایا من تو را فراموش نمی کرده ام

همان گونه که محصولات و کالاهای ساخت یک کارخانه، آرم و علامت آن کارخانه را دارد، خواه به صورت جزیی باشد یا کلی، روی آنها آرم و علامت است، مثلا یک کارخانه چینی سازی، علامت خود را روی تمام ظروف می زند، خواه ظرفهای بزرگباشند یا ظرفهای کوچک، یا اینکه پرچم هر کشوری هم بر فراز آن کشور است و هم بر فراز کشتیهای حمل و نقل آن کشور که در دریاها حرکت می کنند و هم بر روی میز اداری کارمندان.
این نشانه ها و علامتها به خاطر آن است که راه گم نشود و آن علامت فراموش نگردد.
نام خدا و یاد خدا نشان مسلمانی است، به همین دلیل است که در حدیث می خوانیم پیامبر اکرم ص فرمودند:
وقتی معلم بسم الله الرحمن الرحیم را به دانش آموز بیاموزد خداوند در نامه عمل طفل و پدر و مادر او معلم بیزاری از جهنم بنویسد
تفسیر نور-ص13و14


پنج شنبه 20/12/1388 - 19:1
دانستنی های علمی

ما اهل دلیم اشاره را میفهمیم  راز شب پر ستاره را میفهمیم  با پنجره های بسته عادت داریم  به دوست وفادار ارادت داریم

به شیک پوشان عالم بگویید آخرین تیپ کفن است  

طنین نبض بارانی،بلوغ چشمه سارانی،تو را من دوست میدارم و میدانم که میدانی

 میان سجده ی سبز سحر گاهان اگر بر خاطرت رد شد خیال من دعایم کن
  
چهارشنبه 19/12/1388 - 11:36
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته