• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 6375روز قبل
خاطرات و روز نوشت

می خواستم بگم ببخشید چون وقتی که مطلب قبل(بی غیرت) را نوشتم تلوزیون دیده بودم و جو گیر بودم 

 آنها نبودند که پس از فتح ایران انبار کافور را انبار نمک می پنداشتند؟!

شنبه 28/10/1387 - 21:46
خانواده

با سلام

می خواستم یه چیزی که تو دلم رو بگم حلا نمیدونم که به گوش هیچ کدوشون میرسه یا نه ولی فقط میگم.

برخی می گویند اعراب از غیرت زیاد دخترای بی گناهشونو می کشتند سران عرب ها اگه غیرت داشتند نمی گذاشتن که یه عده... بچه ها وزنهای هم نژادشونوتو غزه بکشند و اونا برن با رییس آنها برقصند شرط م بندم

جمعه 27/10/1387 - 15:22
دانستنی های علمی
به نام دوستامروز حال و هوای بیشه با بقیه فرق داشت چون انتظار چند ماه ی دوتا از آهو های محبوب داشت به پایان می رسید و یگانه فرزندشان پابه دنیا می گذاشت.خورشید وسط آسمان بود که صدای شوق آهوان بلند شد بره آهویی به دنیا آمد که گویی نیرویی جادویی داشت و از ابتدا هر آن کس که به دیدنش می رفت را جذب می کرد ،نام غزال را برای این بره آهو انتخاب کردند.روزها سپری می شد و غزال بزرگتر و جذاب تر می شد همه بره آهوان دوست داشتند همیشه پیش او باشند و یا برای لحظه ای هم شده جای او باشند.وقتی غزال با مادرش به گردش می رفت دیگر آهوان آرزو می کردند که فرزندی چون غزال داشته باشند.رفته رفته غزال در دل همه حتی خشن ترین آهوان هم جاباز کرد،کسی از اوخاطره بدی نداشت پس همه دوستش داشتند.غزال ده ماه از سنش می گذشت که یک روزخبر خشکسالی بیشه های بالا تر به گله رسید این خبر باعث نگرانی بزرگان گله شد چون می دانستند که اگر خشکسالی شدید باشد حیوانات حیوانات کوچک علفخوار آن منطقه خواهند مرد و حیوانات گوشت خوار به ناچار به گله آنها هجوم می آورند.پس همه اهل گله مضطرب بودند.محل زندگل گله در دره ای واقع شده بود که اطراف آن تا جایی که چشم کار می کرد تپه بود.امروز روز خوبی به نظر می رسیدصدای بلبل همه جا پیچیده بودوصدای چشمه ای که از دامنه یکی از تپه ها سرچشمه داشت به فضا روح بخشیده بودوهمه آهوان سرگرم انجام کار هایشان بودند که ناگهان ببری از بالای یکی از تپه ها دیده شد همه ترسیده بودند وبه این طرف و آن طرف می دویدن بعضی از آنها از شدت ترس باهم بر خورد می کردند و به زمین می خوردندچند لحظه ای اینگونه سپری شد تا اینکه ببر خیلی سریع شروع به دویدن به سمت آن ها  کرد گله آهوان که به شدت ترسیده بودند با تمام قدرت می دویدند وببر هم آنها را دنبال می کرد،کم کم بعضی از آهوان از گله فاصله می گرفتند و به پشت درختان پناه می بردند ،تمام حواس ببر هم به گله بود و توجهی به بقیه نداشت،کمکم همه آهوان از گله جداشدند وفقط غزال ماند چون او اینگونه فرار را خیانت میدانست وهمه را قلباًدوست داشت،غزال که تا آن لحظه به اطراف خود توجی نداشت،نگاهی به دوروبر خود کرد ومتوجه عدم حضور گله شد که باسرعت از دست ببر فرار می کرد ناگهان نگاهش به بقیه افتاد که از فرار خود خوشحال بودند،این لحظه به یاد لحظاتی افتاد که سایر آهوان نسبت به او ابراز دوستی می کردندوآرزو داشتند که جای او باشند اما اینک این آرزو برای آنها وپدرو مادرانشان به کابوسی مبدل شده بود.غزال پدرو مادرش رادید که بخاطر نجات جانشان خوشحال بودند و این دیگر برایش قابل تحمل نبود ،دیگر حاضر نبود حتی برای یک لحظه زنده بماند خودرا به زمین انداخت و خوراک یک روز ببر وبچه هایش شد.                                                                      
چهارشنبه 25/10/1387 - 22:44
دانستنی های علمی
اساس کار آموزش و پرورش سا خت انسان است نه ماشین.پل ژانه خدا پدرتو بیامرز پل که این جمله را خودت گفتی خودت شنیدی و بجز خودت هیچ.روز اول مهر بود وزنگ اول،اولین درسی که ما داشتیم ریاضی بود معلم که سر کلاس آمد وخودشو معرفی کرد فهمیدم که این معلم با بقیه فرق داره معلم خشکی نیست وموافق جمله بالا و با دانش بروز چند وقت که گذشت با دانش قبل خودم وراهنمایی های معلمم توانستم برنامه برای حل معادلات درجه اول بنویسیم ومی دانستم که با استقبال معلمم مواجه می شوم حدسم درست بود حالا وقت اجرای برنامه بود برای اجرای برنامه به کامپیوتر نیاز داشتم به دفتر معاون مدرسه رفتم تا  با استفاده از کامپیوتر معاون مدرسه برنامه را اجرا کنم از شانس بد من معاون مدرسه نبود وکامپیوتر هم رمز عبور می خواست در عصر سرعت و تکنولوژی پیدا کردن ناظم مدرسه سه ماه طول کشید تازه بعد از این مدت اوهم رمز کامپیوتر مدرسه(به اصطلاح خودش شخصی)را به من نمی داد پاک نا امید شدم و با حا لتی چون بز بد اخلاق بروی پله های مدرسه ولو شدم و مثل ایکیو شروع کردم به فکر کردن صدا دار:تق....تق.....تق یهو چراغ مغزم روشن شد ورفتم تو فکر کامپیوتر آزمایشگاه باصدای بلند فریاد زدم:یافتم ....یافتم....یافتم وبه سرعت به طرف آزمایشگاه مدرسه دویدم در این لحظه به معاون که داشت از آزمایشگاه بیرون می آمدبر خورد کردم گفت :چطه گفتم:آقا درو نبندین با کامپیوتر کار دارم.معاون گفت:حالت خوبه اولندش بچه-ها رو تنهایی به آزمایشگاه راه نمی دن اگر هم معلمت گفته باید بری چهار تا امضا از معلمی که باهاش کارداری،سه تا شادهد وپنج تا ضامن کارمند و هفت ضامن بازاری بیاری.دویمندش اینارو نگاه کن اسامی معلمانی هستند که پارسال ثبت نامشون تکمیل شده و تو نوبتن دیدم هف هشتا برگهA2 زدن بهم وبا فونت25/0 اسامی شان را نوشته اند گفتم آقا ببخشید کی نوبت من می شه گفت:چقدر تو هولی اگر ثبت نامت کامل بشه یه سه سالی طول می کشه اونم فقط سه دقیقه تو آزمایشگاهی گفتم از هیچی که بهتره اسم معلمونو بنویسین گفت:پس بیا امضای اینارو بگیر.دیدم یه طومار سی چل متری به من داد که از نوه مسؤل بخش خدمات مدرسه بود تا پسر عموی دختر دایی خاله مادر ریس کل که از این افراد عده ای خارج ارکشور بودند،بعضی ها مرده بونذ وباید امضای وارث هایشان را می گرفتم خلاصه بعد شش ماه کهنوبتم شد معاون به من گفت:راستی فلانی نفت کا مپیوتر تملام شده حاضری نوبتت رو بدی به یک نفر دیگه تا نفت گیر بیاری به ناچار قبول کردم و دوماه درگیر نفت کوپنی شدم بعد از شش سال و دوماه به آزمایشگاه مشرف شدم  کامپیوتر بسیار نوین و پیشرفته بود تا نفت را درونش ریختم یک دقیقه ای طول کشید اما تا تلنبه زدم دیدم تمام تجهیزات به خاطر تمام شدن وقت قطع شد.فقط در کف ماندم که چطوری این کنترل زمان که دقتش به هزارم ثانیه می رسید را تهیه کرده.بعد از شونصد ماه فهمیدم که در عصر سرعت که همه با سرعت نور کار می کنند ما باسرعت لاک پشتپا شکسته کار می کنیم زیاد فرقی هم نداره؟! در نتیجه در مدرسه به خاطری که اعصابت راحت باشه باید همرنگ محیط،ماشین شوی .                      
چهارشنبه 25/10/1387 - 22:40
دعا و زیارت
 تا به حال شنیده اید که می گویند اگه فلان کارو بکنی تو جهنم سرب داغ میریزن تو گوشت و...اگه درست روش فکر کرده باشید می بینین با حساب دودوتا چهارتا که جور در نمی آد هیچ با حساب دودوتا هزارتا هم جور در نمی آد منم خودم به این دلیل بی تفاوت شده بودم اما بعد از مدت ها فهمیدم که تو قرآن مثال زده،یعنی تو اون دنیا نه از آتیش خبریه نه از باغ، اینا همش مثال که ما بفهمیم مثل:اگه ما یک زبان خاص داشته باشیم که با نوزاد درون شکم مادر حرف بزنیم وبا او بگوییم که اگه بیای دنیا بابا هست مامان هست شهر بازی و... بدون شک جنین چون چنین چیزی رو ندیده میگه تو داری چی میگی مامان چی؟بابا کیه ؟ این مثال مثل زندگی ماست آن زبان خاص وحی است و آن کسی که اطلاع میده خداست و مدیوم این مسیر پیامبران هستند که سخن خدا را به ما می گن.اگه خدا هم بخواد که از واقعیت های آن دنیا بگوید در مغز ما نمی گنجد پس با عوامل دنیوی مثال می زند.اگرنه این است که جسم که شامل همه اعضای بدن مثل:پوست، مغزو...است تو زمین می ماند حالا فرق نداره چه سگ بخورتش یا آفتاب بسوزونش یا هزار عامل دیگه ولی هر چی هست نابود میشه این مغز است که گرمی آتش و صفای باغ را ذخیره می کند و اگر نه نوزاد دستش را به بخاری نمی زد که بفهمد گرم است واین پوست و مغز در زمین می پوسد پس آتش جهنم بر آن اثر نداشت یا اینکه شیطان که خود از جنس آتش است را چگونه در آتش می توان شکنجه کرد.برای تو جیه اینها فقط می توان همان بحث مثال را بگوییم.پس نه آتشی است نه باغی خنک اینها فقط مثال برای اعرابی است که از بس در گرما زندگی کرده اند از گرما بیزارند و حسرت خنکی و با غ سرسبز را دارند نه کشور دوفصلی انگلستان که اینقدر باغ زیبا دیده اند که دیگر تلاشی برای بدست آوردن بهشت مثالی ندارند.
چهارشنبه 25/10/1387 - 22:38
دانستنی های علمی

به نام دوست    ِِتعطیلات عید نوروز تازه تمام شده بود من من حدود پنجاه هزار تومان عیدی جمع کرده بودم وقصد داشتم با کمک پدرم یک دستگاه پلی استیشن بخرم،ولی پدرم باخبر بود که من علاقه زیادی به پلی استیشن دو دارم به من پیشنهاد داد که من صبر کنم تا برایم پلی استیشن دو بخرد،پیشنهاد او مرا وسوسه کرد ولی نمی توانستم صبر کنم و پیشنهاد پدرم را نادیده گرفتم وبا او قرار گذاشتم که فردا به بازار برویم و همان پلی استیشن یک را بخریم .فردای آن روز به اتفاق پدرم به بیرون رفتیم، ذوق زده شده بودم ودر راه دلم شور می زد نفهمیدم که چطور به مغازه رسیدیم وارد که شدیم احمد وپدرش را دیدیم من اولش با دیدن احمد یکه خوردم بعد با خودم گفتم که لابد آمده تا برای دستگاه قدیمی اش بازی بگیرد و با حالت غرور به او سلام دادم وبه فروشنده گفتم :آقا بی زحمت پلی استیشن یک لطف کنید فروشنده نگاهی به من کرد و به مغازه بقلی رفت تا دستگاه را بیاورد وقتی فروشنده برگشت یک پلی             استیشن دو در دستش بود وقتی فروشنده به پشت میز خود رفت گفتم:ببخشید آقا من پلی استیشن یک خواستم نه دو، فروشنده جواب داد اگه اجازه بدین میدم  خدمتتون ،فروشنده رو به احمد وعلی آقا کرد وگفت: بفرمایید .فهمیدم که دستگاه مال احمد است کنترلم را از دست دادم و شروع کردم به گریه کردن دست پدرم را گرفتم و بدون خدا حافظی از مغازه بیرون رفتیم ودر همان روز دستگاه را خریداری کردم ،هر وقت که احمد را می دیدم شروع میکردم به بد گفتن از دستگاه اون وتعریف از دستگه خودم، اون هم چیزی نمی گفت انگار که مسخره ام کرده ومن هم  

بیشتر حسو دیم میشد  تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم که هر جور که شده دستگاه احمد را خراب کنم از بچه ها پرسیدم و گفتند اگر بدانی که کی او بازی می کندو بری سیم های برق را به هم اتصالی بدی دستگاهش می سوزه آمار احمدو که گرفتم متوجه شدم ساعت پنج که به خانه می رسه تا ساعت هفت به کار هایش می رسد و بعد از آن مشغول بازی می شود،پس ساعت هفت ونیم با یک تکه سیم به کو چه رفتمسیم را چرخاندم وبه بالای تیر برق انداختم  تا سیم مثبت با سیم منفی اتصالی کند ودستگاه احمد بسوزد بعد از این که انداختم سیمها جرقه زدند راستش خودم هم ترسیدم برق قطع شده بود به ناچار درب را کوبیدم مدتی طول کشید تا خواهرم درب را باز کرد رنگش پریده بود ازش پرسیدم که چه شده جواب نداد به توی خانه که رسیدیم از  مادرم پرسیدم که چه شده مادرم گفت هیچی خواهرت داشت بازی می کرد که ناگهان برق قطع شد و از دستگاه تو دود بلند شد من گریه کردم مادرم هم همش عامل های این کار را نفرین میکرد ومن در دل خودم گفتم که خواهرم با احمد دست به یکی کرده اند اون از ماجرای دو چرخه و این هم از این.عباس منتظری 

دوشنبه 23/10/1387 - 11:45
دانستنی های علمی
                                              به نام دوست                  تعطیلات  تابستان شروع شده بود  دیگر از محدودیت های زمانی که درس و  مدرسه برای مان ایجاد میکرد خبری نبود.من هم مانند دیگر بچه ها از صبح به کوچه می رفتم ومشغول بازی می شدم و دم دمای نهار به زور به خانه می رفتم و تا نهار از گلویم پایین میرفت دوباره به کوچه می رفتم ومشغول بازی میشدم.                  بعد از ظهر روز یکشنبه بود که من طبق معمول بعد از نهار به کوچه رفتم و متوجه عدم خضور دوستم احمد شدم از بچه ها پرس و جو کردم و آنها هم احمد را ندیده بودند ،ساعت حدود شش ونیم بود که صدای قارقار ماشین پدر احمد(علی آقا) _همه بچه ها میگفتند که از دو کیلومتری صدای ماشینش را میتوان شناخت _را شنیدم ماشین از سر پیچ کوچه   دیده میشد احمد که با چهره ای خندان  جلوی ماشین نشسته بود . برای احمد دست تکان دادم  و احمد هم مرا دید وبرایم دست تکان دا د . خانه احمد حدود پنج خانه پایین تر بود .علی آقا در جلوی در توقف کرد من هم به طرف آنها دویدم بعد از احوال پرسی با احمد و علی آقا به احمد گفتم پسر گجابودی  از همه پرسیدم کسی ازت خبری نداشت احمد نفسی                                   کشید که حرف بزند که علی آقا به میان حرفش آمد وگفت:-احمد جان با دوستت بیا کمکم کن تا از ماشین بیرونش آوریم.گفتم:احمد چی رو بیرون باید بیرون بیاریم ؟گفت:دوچرخه.-دوچرخه!-آره.                      رفتیم دوچرخه را که دیدم  حالم بد شد عرق میریختم قلبم تند میزد ،آخه دو چرخه ای که من سالها آرزویش را داشتم حا لا مال احمد بود راستش به او حسودیم شد .بعد از چند روز به بهانه ای ساده با او قهر کردم ودیگر به کوچه نرفتم.                      قیمت  دوچرخه صدو شصت هزار تومان بود،و پدر من عقیده داشت که دوچرخه  نباید زیاد گرانقیمت  باشد چون کار آرایی گران و ارزان  یکی بود خلاصه به زور توانستم شصت هزار تومان از پدرم بگیرم حساب رسیدبودم که اگر روز صد تومان خرج کنم می توانم  در آبان ماه دوچرخه را بخرم اما آبان مدرسه ها باز شده بود.                  پیش پدرم کار میکردم و پولهایم را به خواهر میدادم تا برایم جمع کند، با انعام و دستمزد اوسط مرداد ماه   پولم  جور شد  اما منتظر فرست بودم بهترین فرصت در میان مسافرت بود که  به مسا فرت نروم و پدرو مادرم را در عمل انجامشده قرار دهم وقت مسافرت بود و من از قبل گفته بودم که نمی خواهم به مسا فرت بیایم ،روز سه شنبه هفدهم مرداد بود  که خوانراده عازم سفر شدند ومن در خانه ماندم.              رفتم سراغ کمد خواهرم دیدم که در قفل است فوری به تلفن  همراه خواهرم زنگ زدم وسراغ کلید کمد را از او گرفتم  خواهرم گفت:      باکمد من چه کار داری  گفتم پولهایم را میخواهم گفت :کلید همرام  است حلا با پولهایت چه کار داری؟گفتم هیچی می خواستم که بشمرمشان خواهرم نیش خنده ای کرد و خدا حافظی کردیم.                     چاره ای جز صبر نداشتم.                  از شانس بد من در مسافرت حال پدرم خراب شده بود و به خاطر پدرم مجبور شدند که بجای دو هفته بک هفته هم اضافه بمانند تا حال پدرم خوب شود.                     روز دوم ماه شهریور  خا نواده ام برگشتند در نگاه اول  همه با من مهربان بودند  پدرم مرا به مغازه برد تا بامن حرف بزند پدرم با زبان بی زبانی به من فهماند که خواهرم تمام پول را خرج کرده من هم تمام جریان را برای او تعریف کردم  او هم به من گفت: کم کم باید آماده مدرسه شوی پس بماند برای سال دیگر.من هم با خودم گفتم: انشا الله.... باز وعده سر خرمن.......باز بعد از امتحانات......باز به امید خدا با حقوق این ماه و.......
دوشنبه 23/10/1387 - 11:18
کامپیوتر و اینترنت

                               نقش را یانه در    پیشرفت جامعه                          آلبرت انیشتن دانشمند آلمانی طبق قانو نسبیت ثابت کرد که هر چیز با سرعت نور حرکت کند به انرژی تبدیل میشود و         گذر زمان برایش کند میشود.                    یکی از فا کتور های پیشرفت یک جامعه سرعت پیشرفت آن است برای مثال:یک مسأله ریاضی را  دو دانش آموز هم کلاس می توانند حل کنند ولی تفاوت کارشان در سرعت شان است ،این مثال را جع به یک جامعه  مصداق است .    اگر جامعه ای بتواند  سرعت خود را تا حد زیادی بالاببرد نباید به سرعت  کار گر انسانی قانع شود ،بلکه با ید از کار گرانی استفاده کند که از بیشترین سرعت ممکن  کار کنند وبیشترین سر عت هم سرعت نور است،کارگری که باسرعت نور کار کند وجود نداردبه همین دلیل باید از کار گری نه از جنس پوست و گوشت بلکه از جنس برق و الکترو نیک  استفاده کردکه این کارگری چیزی به جز را یانه نیست ،این کارگر همه فن حریف به ما این امکان را می دهد  که در مدتی کوتاه به منبع عظیم اطلاعات دست پیدا کنیم و محاسبه کنیم ولی اگر این وسیله نبود برای بدست آوردن اطلا عات میبایستی مقدار زیادی وقت و هزینه صرف کنیم تا به توانیم به یک کتابخانه یا یک مر کز علمی دسترسی پیدا کنیم و از  آن اطلا عات استفاده کنیم ویا اگر بخواهیم یک محاسبه ریا ضی را بادست انجام دهیم زمان زیادی را صرف می کند و جواب نهایی چندان هم دقیق نیست اما با ماشین حساب این را یانه کوچک به ما این امکان را میدهد که در کم ترین زمان به دقیق ترین جواب برسیم ،وخود این باعث تولید علم سریع تر و پیشرفت میشود.    رایانه های که در آنها بجای مس از فیبر نوری استفاده میشود رویای کارگر نوری را تحقق بخشیده اندو جوامعه ای که از این نیرو بهرمند هستند به زودی پیشرفت میکنند و از بقیه جوامع سبقت می گیرند.

منبع کتاب  قلمچی 

نویسنده:عباس منتظری شاد از همدان

این مقاله در نشریه دو چرخه نیز به اسم اینجانب به چاپ رسیده.

دوشنبه 23/10/1387 - 11:16
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته