ای کاش چون گذشته شوقعاشقانه نوشتن و پرشورقلم زدن داشتم
انچنان ماهرانه دریا وداغ وعشق و شکوفه را به هم ربط میدادم که از دل لغات متنم دنیایی از احساسات نگفته واهنگی از نغمه های دلنشین انشایی ذهن واحساس مخاطبم را مسخ می کرد
امشب که به روی پشت بام خانه رفتم و همه تن چشم شدم وبه اسمان پرستاره خیره شدم یاد ایامی که با یک نگاه انچنان لبریز احساس وشوق نگارش میشدم افتادم ولی حالا انقدر بی حال شده ام که دیدن دریا و ساحل وغروب هم چنگی به این احساس مرده نمیزند.
اما از امشب مخواهم دوباره اغاز کنم
فصلی نو در شکوفایی قلم واحساس مرده ام
می خواهم بهار شوم پر از تازگی پر از شوق روییدن پر از عطر تازگی
منتظر بارانهای قلمم باشید شب خوش