• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6950روز قبل
محبت و عاطفه

بسم الله

برادرم! من آمدم تو نبودی اما طلائیه بود و آسمان، شلمچه بود و نیزار، اما همه رنگ خاک بودند، رنگ لبهای چاک چاک تو. نخلهای بـﻰسر بود، تجلی پیکر بـﻰسرت، نیزار در نوا بود، گویا با تو زمزمـﻪی کمیل داشت. افسوس که مردمکهای چشمم را وسوسـﻪهای زندگی دنیا آنقدر تنگ نموده که نتوانست عکسهایت را به نظاره بنشیند، و آنقدر آثار گناه در صورت سیاهم هویدا بود که شرمم شد به سپیدی پارچـﻪای که مـﻰگفتند تو در آن پیچیدﻩای بنگرم. مـﻰروم و با خود مـﻰگویم این رسمش نبود، اما یک دعا از تو طلب مـﻰکنم: «دعا کن تا اگر دوباره اینجا آمدم از بوسه زدن بر شیشـﻪی قاب عکس رنگ و رو رفتـﻪی تو شرم نداشته باشم، کمکم کن تا بر فرعون نفسم غلبه کنم.»

 

 

 

 

نفسم تنگ آمده ...

هرچه مـﻰکشیم از دست این نفسه، چیکارش کنیم؟ آبروی ما رو جلو همه برده، نه امام حسین نیگامون مـﻰکنه، نه امام رضا نیگامون مـﻰکنه، نه حضرت زهرا نیگامون مـﻰکنه، امام زمان باهامون قهر کرده, هیچی برامون نذاشته،  عاقبتمونو خراب کرده. آخه شهدا چیکارش کنیم؟ به شما مـﻰگم که خودمونی هستید، یه نگاهی به ما بندازید! بهترین چیزی که مـﻰتونیم به شما بگیم اینه که شهدا! خراب کردیم.Smiley

 

پ.ن

اللهم عجل لولیک الفرج

چهارشنبه 13/4/1386 - 11:40
دانستنی های علمی

دوست

بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه  خوب میفهمید صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و، پلکهایش مسیر سبز عناصر را به ما نشان میداد.

و دستهایش هوای صاف سخاوت را ورق میزد و مهربانی را به سمت ما کوچاند...

به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای ایینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر میشد همیشه کودکی باد را صدا میکرد همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره میزد .

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل اب تاره شدیم و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت .

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رقت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

با سپاس بیکران از خواهر خوبم که رنگی زد بر ماورا.

چهارشنبه 13/4/1386 - 11:37
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته