• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 25
تعداد نظرات : 11
زمان آخرین مطلب : 6480روز قبل
ادبی هنری
دیشب
فواره ی رویایم
به آسمان رسید
و ماه را به خواب من آورد

 

پنج شنبه 11/7/1387 - 18:30
ادبی هنری
 

در میان گل ها و سبزه های باغی تنها و دور افتاده ، بنفشه ای خوشبو با گلبرگ های زیبا ، شاد و راضی زندگی می كرد .

یك روز صبح ، دانه ی بلورین شبنمی چون تاج بر فرق بنفشه نشست . بنفشه سربرداشت و به اطراف خود نگاهی انداخت . شاخه گلی دید قد كشیده با ساقه ای ظریف و بلند و سری برافراشته همچون شعله ی آتش بر چراغدانی از زمرد . بنفشه لب های نیلگونش را باز كرد ، آهی كشید و با حسرت گفت : « در بین گیاهان چه گیاه كم اقبالی هستم و میان گل ها چه گل پست و حقیری ! طبیعت مرا كوچك و حقیر پرورانده ، به گونه ای كه چسبیده به زمین زندگی می كنم و نمی توانم چون گل های بلند قامت به سوی آبی آسمان رشد كنم و صورتم را به سوی آفتاب بگردانم . »

گل سرخ حرف های همسایه اش ، بنفشه ، را شنید . از خنده تابی خورد و گفت :« میان گل ها چه گل نادانی هستی ! تو قدر این نعمتی را كه داری نمی دانی . طبیعت از زیبایی و ظرافت و بوی خوش به تو چیز هایی داده كه به بیشتر گل ها و گیاهان دیگر نداده است . این آرزوهای منحرف و این تمایلات زیان آور را از سر بیرون كن و به آن چه قسمت تو شده راضی و قانع باش و بدان كه هر كس افتادگی كند قدر و منزلتش بیشتر می شود و هركس افزون طلبی و زیاده خواهی پیشه سازد ، گرفتار كمبود و نقصان می شود. »

بنفشه گفت :« تو به من دلداری می دهی زیرا خود به آن چه من آرزویش را دارم رسیده ای و حقارت مرا با پند و نصیحت می پوشانی چرا كه خود بزرگ و باشكوهی و چه تلخ است موعظه ای كه خوش بختان به نگون بختان می كنند .  و چه بی رحم است زورمندی كه در میان ضعیفان این گونه زبان به پند و اندرز می گشاید . »

طبیعت حرف های بنفشه و گل سرخ را كه شنید از تعجب تكانی خورد و گفت :« دخترم بنفشه ! این چه حرفی ست كه می زنی ؟ من تورا با لطف و تواضع و ظرافت و سادگی می شناسم . اما انگار هوس های زشت ، فكرت را پریشان كرده و عظمتی پوچ و توخالی عقلت را دزدیده است ؟»

بنفشه با التماس گفت :« ای مادری كه به واسطه ی جبروتت عظیمی و به واسطه ی مهربانی ات بزرگ و باشكوه ؛ با تمام قلبم از تو خواهش می كنم كه تنها آرزوی مرا برآوری و برای یك روز هم كه شده مرا مبدل به یك شاخه گل سرخ كنی .»

طبیعت گفت :« تو نمی فهمی كه چه می خواهی و نمی دانی كه پشت این عظمت ظاهری چه بلاهایی نهفته است و اگر من ساقه ی تورا بلند كنم و صورتت را تغییر دهم و تورا به گل سرخ تبدیل كنم ، پشیمان می شوی و آن وقت پشیمانی سودی نخواهد داشت .»

بنفشه گفت :« تو فقط مرا به گل كشیده قامت و سربلند بدل كن ... بعد از آن هربلایی برسرم آمد بر گردن خودم . »

طبیعت گفت :« ای بنفشه ی نادان و سركش ! خواست تورا اجابت كردم اما هر سختی و مصیبتی كه به تو رسید باید از خودت شكوه كنی . »

پس طبیعت انگشتان نامرئی و سحرانگیزش را دراز كرد و دستی به ریشه های بنفشه كشید و در یك آن بنفشه تبدیل به گلی شد بلندتر از دیگر گل ها و گیاهان باغ . غروب آن روز ، ابرهای سیاه و پرباران هوا را تیره كرد. رعد و برقی شد و آسمان با لشكری جرار از باد و باران به جنگ باغ و بوستان رفت . شاخه ها را شكست ، گل ها را پرپر كرد و بوته ها را از ریشه به در آورد و جز گل های كوچكی ك به خاك چسبیده بودند یا در شكاف سنگ ها مخفی شده بودند گیاهی سالم بر زمین باقی نگذاشت .

اما آن باغ تنها و دورافتاده از دستبرد طوفان بیش از هر باغ و بوستان دیگری آسیب دید و جز یك دسته بنفشه ی كوچك كه در پای دیوار باغ پناه گرفته بودند دیگر گیاه و گلی برجای نماند .

یكی از بنفشه های كوچك سربلند كرد و گل های پرپر شده و درخت های شكسته را دید . لبخندی زد و به دوستانش گفت :« نگاه كنید ؛ ببینید طوفان با آن گل های سركش و نادان چه كرده است . »

بنفشه ی دوم گفت :« درست است كه ما به خاك چسبیده ایم اما در عوض از خشم طوفان در امانیم »

و بنفشه ی سوم گفت :« ما كوچك و حقیریم از این رو طوفان نمی تواند ما را شكست دهد .» ملكه ی بنفشه ها چشم گرداند و در نزدیكی خود بنفشه ی آرزومند را كه به گل سرخ بدل شده بود ، دید . طوفان ساقه اش را شكسته بود و باد گلبرگ هایش را به اطراف پراكنده بود و قامتش به تمامی هم چون كشته ای كه دشمن به تیرش زده باشد ، روی علف های مرطوب افتاده بود .

ملكه ی بنفشه ها خطاب به بنفشه های دیگر گفت :« دختران من ! به این بنفشه ای كه فریفته ی هوا و هوس شد خوب نگاه كنید . او برای ساعتی بلند پروازی و غرور به گلی سرخ بدل شد ، اما سقوط كرد . خوب نگاه كنید كه این برای شما آینه ی عبرتی ست . »

در آن حال بنفشه ی نیمه جان تمام نیرویش را جمع كرد و به سختی گفت :« به من گوش كنید ای نادان های راضی و قانع كه از طوفان و گردباد وحشت دارید . دیروز من هم مثل شما در میان برگ ها و شاخه های سبز ، قانع به آن چه قسمتم بود نشسته بودم . اما قناعت من هم چون دیواری بلند مرا از واقعیت زندگی جدا كرده بود . زندگی من با تمام آسایش و آرامشی كه داشت زندانی بود كه دیوار های امن و امان داشت . من می توانستم مثل شما چسبیده به خاك زندگی كنم و منتظر بمانم تا زمستان از راه برسد و هم چون دیگر گل ها و گیاهان مرا در زیر كفنی از برف مدفون سازد . می توانستم مثل شما بی هیچ تلاش و كوشش و كشفی تازه و بی آن كه نامعلومی را معلوم و پنهانی را آشكار كنم زندگی كنم و بمیرم . قبل از آن كه چیزی غیر از آن چه تا به حال طایفه ی بنفشه ها دریافته اند ، دریابم . اما در سكوت یك شب شنیدم كه عالم بالا به عالم ما می گفت : هدف از زندگی تلاش برای نیل به اسرار ماورای زندگی ست . پس بر خود شوریدم و عزم كردم به مقامی بالاتر از مقامی كه داشتم برسم . از طبیعت خواستم مرا به گلی سرخ تبدیل كند و طبیعت خواسته ی مرا اجابت كرد . ساعتی بزرگوارانه در اوج زیستم . هستی را با چشم های گل سرخ دیدم زمزمه ی آسمان و عرش را با گوش های گل شنیدم و با برگ هایم نور را لمس كردم . اینك من می میرم . حال آن كه در من چیزی ست كه از این پیش در وجود هیچ بنفشه ای نبوده است . می میرم در حالی كه از اسرار آن سوی محیط كوچكی كه در آن زاده شده بودم ، آگاهی یافتم و هدف از زندگی همین است . »

آن گاه گل سرخ جان سپرد و در آن حال بر چهره اش نقش لبخندی آسمانی دیده می شد . لبخند كسی كه به آرزوهای خویش دست یافته . لبخند فتح و پیروزی . لبخند خدا .

 

چهارشنبه 14/1/1387 - 18:38
شعر و قطعات ادبی

پنجره گشوده شد به سمت باغ

نغمه ی بهار

در حیاط خانه مان به گوش می رسید

و نسیم

شادمانه در حیاط می دوید .

آن طرف شكوفه ها

                          - به ساز باد -

رقص شادمانه داشتند چون تولد اقاقیاست

در حیاط

شور و شوق خاصی به پاست

و پرندگان

گوشه و كنار باغ

ساز می زدند

و درخت باغچه

ترانه می سرود

باد هم

ترانه ی بهار را

به گوش هر گیاه توی باغ می رساند .

***

خانه مان

خالی از ترانه و سرود بود

با بهار

خانه پر ترانه شد

و اتاق من

برای شادی و سرور

                         آشیانه شد

چهارشنبه 14/1/1387 - 18:33
شعر و قطعات ادبی

مرداب

خاموش میان دشت شب نشسته است

و نیلوفر

روی دست های آبی آن خوابیده

مرداب 

چشم هایش را به آسمان دوخته

ای كاش ماه در قاب چشمانش بنشیند .

چهارشنبه 14/1/1387 - 18:29
شعر و قطعات ادبی

از لبم نام تو می بارد

و در رگ های بدنم

روح تو جاری ست

به تو تكیه می كنم

و كلماتم با نام تو جان می گیرند

تو

كه پنهانی

             در سطر سطر شعر من

چهارشنبه 14/1/1387 - 18:23
شعر و قطعات ادبی

شعر های من

خسته

         دل شكسته اند

روزهاست كه

                سكوت كرده اند

فكر می كنم

شاعر شعر های من

                        به خواب رفته  است .

چهارشنبه 14/1/1387 - 18:11
دعا و زیارت

وقتی سخن از تو به میان می آید درختان به ركوع می روند و برگ ها به نشانه ی سجده از شاخه ها فرو می ریزند . وقتی سخن از تو به میان می آید خورشید از پشت كوه ها سرك می كشد و از حرارت شوق تو آتش می گیرد . وقتی سخن از تو به میان می آید نسیم كوچه به كوچه می دود و عطر تو را در خانه های شهر می پراكند . وقتی سخن از تو به میان می آید آسمان آبی تر می شود و پرندگان در بیكرانه ی آن بال اشتیاق می گشایند . نام تو فراواژه ای ت كه تنها در فرهنگ آسمان ها ترجمه می شود . آن جا كه شمشیر تو از غلاف سر بر می كشد ، ستم عجز خود را فریاد می زند و خواب نفاق آشفته می شود . وقتی كه نام تو بر دفتر تاریخ تكرار می شود ، قلم از پا می افتد و مركب هم چون دریا متلاطم می شود . ای سزاوار ! كدام آفتاب طاقت گرمی هنگامه ی عشق تو را دارد و كدام رزم آور با یاد حماسه هایت سپر می اندازد .

پس از تو خون سرخ ماند و شهادت پایدار . پس از تو بزم عاشقان رنگ لاله گرفت و غروب ، با دل های گرفته به نجوا پرداخت . اینك ، هیهات گویان جهان ، به نماز ظهرعاشورا اقتدا می كنند و با یاد تو حماسه به پا می دارند . آنان كه حماسه آفرینی یارانت را آرزو دارند . از مرگ نمی هراسند و عاشقانه ، در خون خود گلچرخ می زنند . اكنون در شهر عزت و افتخار سكه به نام تو می زنند ! سلام بر تو ای قبله ی عاشقان مجاهد ! ای حسین ! ای خون خدا !

چهارشنبه 8/12/1386 - 18:29
شعر و قطعات ادبی

آسمان باز امشب

نغمه ی غم دارد

اشك از چشمانش

نم نمك می بارد

 

باز هم پنجره مان

خیس از اشك خداست

جاده ی روشن روز

در نمازم پیداست

 

در نمازم شاید

راز و رمزی پنهان

سر سجاده ی من

آسمان ها ، مهمان

 

در نمازم جاری ست

روح سر سبز خدا

در قنوتم لرزان

تپش نبض خدا

 

قلب من دریایی

سجده ام بارانی

« پی قد قامت موج »

قامتم طوفانی

 

در سكوتم فریاد

در خروشم آواز

گوش من پر شده از

بانگ زیبای نماز

سه شنبه 30/11/1386 - 18:17
شعر و قطعات ادبی
 

 دلم برای خودم تنگ می شود

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری:
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم ، گشتم غریب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

 از پشت ابرها

 

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب؟
میدانم ، آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب
ها...سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتا ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشته ی ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

و دو غزل دیگر 

 

اگرچه سیلی آئینه ها کرم کرده است
و تا همیشه سکوت مصورم کرده است
نمی تواند از طعم شوکرانی من
مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است
من از تبار غزلهای سهل و ممتنعم
که هر که گوش سپرده است از برم کرده است
حسود یعنی باور کنم خودم را باز
که باز شورترین چشم باورم کرده است
زمان ، زمانه افسانه های طی شده نیست
چه آتشی است که ققنوس پرورم کرده است
کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ‌ شعر
برای قاف تو سیمرغ دیگرم کرده است
چه فرق دارد ، شیطان و یا فرشته شدن
که عشق بر حذر ازهردو پیکرم کرده است
از آبهای جهان سهم بی کرانگی ام
جزیره ای است که در خود شناورم کرده است
جزیره ای که تویی ابتدای اقیانوس
و انتهای زمینی که ( شاعرم) کرده است

 


دریا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
می‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ایم جهان كرده از برش
خواهر زمان ،زمان برادركشی‌ست باز‌
شاید به گوش‌ها نرسد بیت آخرش‌
با خود ببر مرا كه نپوسد در این سكون
شعری كه دوست داشتی از خود رهاترش
دریا سكوت كرده و من حرف می‌زنم
حس می‌كنم كه راه نبردم به باورش
دریا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر این صخره‌ها سرش
هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو كم از ماهیان كه نیست
خرچنگ‌ها مخواه بریسند پیكرش
دریا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

چهارشنبه 10/11/1386 - 16:29
شعر و قطعات ادبی
 

 دلم برای خودم تنگ می شود

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری:
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم ، گشتم غریب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

 از پشت ابرها

 

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب؟
میدانم ، آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب
ها...سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتا ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشته ی ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

و دو غزل دیگر 

 

اگرچه سیلی آئینه ها کرم کرده است
و تا همیشه سکوت مصورم کرده است
نمی تواند از طعم شوکرانی من
مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است
من از تبار غزلهای سهل و ممتنعم
که هر که گوش سپرده است از برم کرده است
حسود یعنی باور کنم خودم را باز
که باز شورترین چشم باورم کرده است
زمان ، زمانه افسانه های طی شده نیست
چه آتشی است که ققنوس پرورم کرده است
کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ‌ شعر
برای قاف تو سیمرغ دیگرم کرده است
چه فرق دارد ، شیطان و یا فرشته شدن
که عشق بر حذر ازهردو پیکرم کرده است
از آبهای جهان سهم بی کرانگی ام
جزیره ای است که در خود شناورم کرده است
جزیره ای که تویی ابتدای اقیانوس
و انتهای زمینی که ( شاعرم) کرده است

 


دریا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
می‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ایم جهان كرده از برش
خواهر زمان ،زمان برادركشی‌ست باز‌
شاید به گوش‌ها نرسد بیت آخرش‌
با خود ببر مرا كه نپوسد در این سكون
شعری كه دوست داشتی از خود رهاترش
دریا سكوت كرده و من حرف می‌زنم
حس می‌كنم كه راه نبردم به باورش
دریا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر این صخره‌ها سرش
هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو كم از ماهیان كه نیست
خرچنگ‌ها مخواه بریسند پیكرش
دریا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

چهارشنبه 10/11/1386 - 16:29
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته