• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6979روز قبل
دانستنی های علمی
 

الهي كيست كه طعم محبّتت را چشيد وجزء تو كسي را آروز كرد؟ خـــدايا كسيت كه به مقام تو منزلت گرفت و جزءتوكسي راطلبيد.... ؟!

نديدم هرچه گشتم كوچه ،كوچه ردپايت را ؛ چه مي شدكاش مي شدبشنوم من هم صدايت را زخم پاهايم كه سهل است و شوري اشك ديدگانم را درفراسوي ني ني ديدگاني نشيند برسربام شهرعاشقانت شايدهم بشنوم( آياكسي هست كه مرا ياري كند) برپرده سماع خاك آلود برخورد! هميشه بودنت وزمزمه ات و حتي العتش ات را مي شنيدم هميشه درآرزوي كودكانه خود براين شهرسيرميكردم كه چه ميشد من هم به زيارت مولاي خود كوچ كنم اززماني كه خويش را شناخته ام اين تلاب تلاب بي تب وتاب دلم هواي ترا داشت تا اينكه دست تقدير مرا پاي الفباي استاد كشاند .

چوب الفباي مهروادب استاد هميشه مارا برسراحساس تشنگي سيراب ميكرد غافل از اينكه روزي با سئوالي مرا تشنه ترازآني كرد كه در ذهنم خطورميكرد ، وچنين مرا با سئوال اش درســي     ديگر داد: (( اگرشمادرسال 61هجري قمري بوديدچه تصميمي مي گرفتيد))؟ هرچند تصميم گرفتند آني از ما هيچ برنيايد‌‌‌ ؛ اما درمجمع قيامتي كه بي حسين غوغانداردوشفاعتي كه بي حسين معنايي ندارد بايدهمه ما حسيني باشيم كه درفرداي محشرنگويندچرا پرونده ات امضاء ندارد؛ درچنين اوصافي مگر توان تصميمي نگرفت ماكه سائل و دربه در خاك كوي اوئيم و جزءگريه نيز كليدي براي يازيدن به خاك پاي او نيست ازاين باره هست كه :

جـــــام بدســـت ره مــــيخانه ام                جـــــوركش آن دل ديــــوانه ام

كوكه به دل جزء غم آن يارنيست              صحبت ازآن ساقي وميـخانه نيست

  واي تو واين دل ديـــــوانه نـــيست                  جزء به هـــواي تــو كسي مست نيست

  اي كه به يك دم زنگاه تو اسيرم اسير                ((لـــــذت ديــوانــگي ازمن مـــگير )) 

  خـاك درت، كن و نامـم بـــــــــده                  عــــاشق خــــود سازو مـقامـــم بــده

                                                                                                                    (( همّتي))

سال61هجري شبهه اي ازقيامت درسراي خاكي درسرزمين نينوا دردشتي بنام كربلا صورت ميگرفت ، درگوشه اي ازاين نينوا داشتند عهد و وفاي خويش را به چندهميان زري حراج ميكردندوآن گوشه نينوا شهري نبود جزء كوفه. حتي مهمان نوازيشان نيز برسرزبانها مي گشت كه غافل ازآن كه درآينده عبرت تاريخ خواهند گشت اُف برعهدشكنان واُف برمهمان كُشان ... !

من همچنان در سير اين حوادثِ بي جوانمردانه بودم وخيره برستارگان  شاهد؛ تا اينكه دست خيال مرا گرفت و سردربيابان نينوا كرديم اما ماراهيچ درلياقت آن غوغارا نداشتيم تا چه رسدكه كاري ازپيش بريم امامهرو لطف حضرت حق ودعوت ابي عبدالله تنهاباگوشه چشم محبت مرابسوي خويش خواند(( آياكسي هست كه مرا ياري كند))؟ چه بگويم گردوخاك جاهلان و عهد شكنان كوفه كه پادرركاب اسب خويش درخيمه هاي سرور و مولايم حضرت ابي عبدالله مجال ديدن را نداشت مرا كه جزء ضعيفه اي بيش نبودم دس بكارنبرد نداشتم اماازدور ناله و فرياد طفلان العتش مرا بسوي خويش مي خواند مي خواستم خويش رابسوي فُرات رهسپاركنم اما ناله معصومانه اي مرا ازرفتن بسوي فُرات منع ميكرد، ناله كه چه بگم انگارخون گريه مي كرد با گوش دل خوب فرا گوش دادم شنيدم كه مي گفت برايم جرعه اي آب برسانيد كه جگرم ميسوزد ، پاره اي به دنبال صدايي رفتم ازلابه لاي گرد خاك محشر كرببلا گهواره اي را ديدم كه داشت ناله اي مي زد اما چه گهواره اي مثل نوربود همچون ماه شب چهارده مي درخشيد‌ ؛ همان بهتر ديدم خود را به نزديك گهواره رسانم تا شايد لالايش كنم و گهواره اش را لي لي كنم به ناگه مهرباني از نور به نزد آن طفل معصوم آمد و او را دردستانش گرفت وزمزمه كرد اين كه طفلي بيش نيست و جرمي ندارد او براي نزاع نيامده ليك ازدست حادثه دراين ميدان جنگ آمده برايش جرعه اي آب دهيد .. ؛ هيچ نمي دانستم بسوي فُرات بدوم يا بسوي طفل معصوم اماناگهان پشته آبم را ديدم كه هنوز جرعه اي درآن آب هست اشك برديدگانم حلقه زده بود دوان دوان بسوي او رفتم هنوز چند قدمي مانده بود تا برسم به ناگه تيري سه گوش ازكمان حرمله(كه لعنت خدا براو باد) بسوي گلوي پرازنورطفل كشيده شد و گلوي طفل معصوم را گلگون كرد... ديگررفتن بسوي او فايدتي نداشت ، صداي آه مولايم مرابرسرجام ميخكوب كرد آقام و سرورم دست مباركش رازيرگلوي طفل گرفت و خونش همه بردست مباركش پُرگشت وتمامي آنرا به آسمان پاشيد و فرمود خدا يا توخود شاهد باش كه اين طفلم گناهي نداشت واورادرگريبان خويش گرفت وراهي خيمه هاكرد.  آخر هيچ نمي دانم چرا نتوانستم جرعه اي آب برايش برسانم كه لااقل گهواره اش را لالايي ميكردم تا شايد آرام گيرد. با اين احوال چون به فُرات نزديكتربودم به صدايي منو بسوي خود متوجه كرد صدايي كه عظمت و هيئبت اش برجا بود صدا مي زد برس مرا درياب برادرم ... برس برادرمهربانم برس كه جانها در دست اوست و مرا درياب ، وكسي نبود جزء حضرت ابوالفضل العباس دوان ، دوان خواستم بسويش نزديك شوم تا شايد جرعه اي آب به او رسانم گردو خاك اسبهاي كوفيان مانع ازرسيدن بطرف علقمه بود ولي به زحمت خود را به نزديك مولايم حضرت ابوالفضل العباس رساندم اما چه اوضاع وچه محشري ديگرهيچ دستي به تن نداشت و كسيه آب نيز پُراز تير كينه جاهلان و كينه توزان بود به هرمصيبتي خويش را نزد ساقي رساندم و پشته آب راباشتاب بازكردم و نزديك لبان تركه خورده ساقي رساندم اما سرش را عقب كشيدو  فرمود بي اذن مولاوسرورم آقا هرگزنخورم. خودم را پاك باخته بودم نمي دانستم كه چه كنم ناگه گفتم آقا لااقل دستم را بگير تا بلند شوي ؟ آقا وسرورم عباس با گوشه چشم خويش نگاهم كرد وفرمود : من كه دستي ندارم تا دستت را بيگرم ... ؛ ازگفته خويش شرمسار شدم كه چرا به مولايم ابوالفضل العباس چنين گفتم او كه دستي نداشت تا دستم را بيگرد خيلي ناراحت شدم اما دلداريم داد و فرمود تو هم از وادي ايران زمين سرزمين آذري هايي؟ گفتم آري ، فرمود نه بلكه شما همه هم وطنان و آذري هاي شما برما محبت داريد ماهم برسراول شب قبر شما مهمان شمائيم ؛ درآن هنگام مولا و سرورم اباعبدالله الحسين بربالاي سر عباس رسيد ودرحالي كه دست دركمرش بود فرمود برادرم پشتم را شكستي چرا تنهاييم گذاشتي؟!

گوشه اي ديگردرمحشركربلا خود را يافتم با خودگفتم خيمه ها شايد به جرعه آبي تسكين گيرند اما ديگردير بود خيمه ها همه درآتش مي سوختند و تمام زنان و اهل بيت اما حسين(ع) را به زنجير اسارات كشيده اند و همه رابسوي شام مي كشندولي شيرزني درميان آنها داشت رجزخواني مي كرد و همه جاهلان را محكوم مي نمود.... كاروان اسيران داشتند هرلحظه ازمن دور مي شدند اما ديگرمن نمي توانستم با آنها رهسپارشوم هرچه سعي كردم ولي فايده اي نداشت تا اينكه باستاره خيال خويش برسر اول خويش برگشتيم واشك مصيبت واقعه 61هجري را درآوازه تاريخ براي ابد باقي بماند.               تقديم به پيشگاه حضرت اباعبدالله الحسين (ع)

يکشنبه 13/3/1386 - 16:24
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته