كودك
| خرسی بنام وولستن کرافت |
|
|
| نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های
فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد اسم او وولستن کرافت بود اون یک خرس معمولی نبود . موهای تنش رنگ خاکستری
تیره و روشن بود و رنگ عسلی نوک بینی و گوشها و پاهایش بسیار جذاب بود
وولستن کرافت با آن جلیقه قهو ه ای و پاپیون طلایی اش بسیار زیبا بود
روی اتیکتی که به پاپیونش نصب بود اسمش را با خط پررنگ نوشته بودند ول
ستن کرافت |
|
| او قبل از کریسمس به این فروشگاه آمده بود زمانیکه درخت بزرگ و زیبای
کریسمس در ویترین مغازه بود همه جا با چراغهای رنگی کوچک تزئین شده بود
نوارهای رنگی مخصوص کریسمس و نور چراغهای همه چیز را زیبا کرده بود و
موسیقی روزهای تعطیل نواخته می شد .او از این نورها و صداها لذت می برد .
|
| |
| در اون فروشگاه تعداد زیادی خرس کوچولو در یک ردیف باریک کنار هم نشسته
بودند . اینقدر زیاد بودند که جای تکان خوردن نبود . خلاصه یکی یکی فروخته شدند و رفتند . آنها موقعکیه به سوی خانه جدیدشان می
رفتند شادمانه دستشان را تکان می دادند و خداحافظی می کردند . تا اینکه
همه رفتند و وولستن کرافت تنها خرسی بود که در فروشگاه باقی مانده بود . او امیدوار بود که بابانوئل او را را در روز کریسمس به یک خانه مناسب و خوب
ببرد . اما بابانوئل آنقدر آن سال سرش شلوغ بود که خیلی از هدیه ها را
نتوانست ببرد . خرس ما تنها و غمگین در قفسه ای که بالای کارتهای کریسمس بود نشسته بود .
او خیلی دوست داشت که بچه ای او را به خانه اش ببرد و او را دوست داشته
باشد و با او بازی کند . اما متاسفانه کسی او را در آغوش نگرفت. او خیلی تلاش کرد که گریه نکند چون می دانست گریه کردن موجب ورم و قرمزی
چشمش می شود و این اتفاق ممکن است شانس او را برای پیدا کردن یک خانه
جدید کم کند. اما چرا ، چرا کسی او را انتخاب نکرد ؟ او متعجب بود . چرا در بین خرسهای که به زیبایی او نبودند بچه ها او را
انتخاب نکردند؟ یک روز نزدیک به عید ایستر، سه خرگوش را در آن قفسه کنار او گذاشتند.
آنها گوشهای بلند و پاهای درازی داشتند . آنها بلوزهای پشمی پوشیده بودند
. ریتا خرگوشه بلوز صورتی پوشیده بود. روگر بلوز سبز و رونی بلوز آبی به تن
کرده بود . روگر و رونی دوقلو یودند و ریتا خواهرشان بود. |
| |
| شب وقتی فروشگاه بسته شد ریتا به خرس گفت: شما خرس جذابی هستید تعجب می
کنم که چرا هیچ کس شما را نخریده و به خانه اش نبرده است . خرس گفت: برای من هم عجیب است. هرچند که او تلاش می کرد خودش را ناراحت
نشان ندهد اما یک قطره اشک از اروی گونه اش پایین لغزید. روگر و رینی پایین پریدن و بین طبقات بالا و پایین می پریدند . ریتا فریاد کشید: دقت کنید و چیزی را زمین نیاندازید . ریتا از نزدیک و از زاویه های مختلف به خرس نگاهی انداخت . او با دقت صورتش
را دید و دورش چرخید و با دقت او را برانداز کرد . اون دماغش را بالا
کشید، سپس نشست و مدتی طولانی به فکر فرو رفت . خرس از خرگوش پرسید: خوب من اصلا نمی توانم درک کنم به نظرت من چه اشکالی
دارم ؟ چرا کسی مرا نمی خرد ؟ ریتا جواب داد : تنها مشکل اسمت هست . خرس با تعجب پرسید: اسم من ؟ اسم من چه مشکلی دارد ؟ ریتا گفت: اسمت هیچ مشکلی ندارد فقط ولستون کرافت اسم عجیبی است . همچنین
برای خیلی از مردم این اسم گفتنش طولانی است و هیچ کس حتی نمی توانند
آنرا درست تلفظ کند . خرس کوچولو می توانست اسمش را درست تلفظ کند چون اون اسم خودش بود و هرکس
اسم خودش را می توانست صدا کند . حداقل او اینطور فکر می کردکه آنها می
توانند . البته نه وقتی که خیلی بچه هستند . وقتی خودش بچه خرس کوچولویی
بود نمی تواست اسم خودش را بگوید اما وقتی او به مدسه رفت خیلی خوب می
توانست آنرا بگوید. معلم با صدای رسا که توجه دیگران را جلب کند گفت: ولستن گرافت آیا شما می
توانید شهر الفبا را برای ما بخوانی ؟
و او اسم تمامی حروف را خواند چون او خرس باهوشی بود . |
 |
| روز یکشنبه همین که فروشگاه باز شد مادر و پدری عروسک روگر و رینی را برای
بچه های دوقلویشان خریدند . ریتا گفت : آنها خیلی جذابند . او خوشحال بود که برادرهایش خانه جدیدی پیدا
کردند اما همچنین ناراحت هم بود برای اینکه آنها را از دست می داد و
برایشان دلتنگ می شد. جلوی میز فروشگاه تخم مرغ های شکلاتی ایستر را چیده بودند . و حالا که روز
ایستر بود قیمت آنها به نصف رسیده بود . وقتی که روز به اتمام رسید و همه به خانه هایشان رفتند ولستن کرافت یکی از
آن تخم مرغ ها را برداشت و به ریتا داد تا او را خوشحال کند . آنها کرم
شکلاتی شیرین داخل تخم مرع را خوردند و مواظب بودند که روی لباسشان
نریزد. آنها دوباره درباره اسم ولستن کرافت با هم صحبت کردند . خرسه گفت : اما من نمی خواهم اسمم را تغییر بدهم . اون اسم من است من باید
آنرا تمام عمرم حفظ کنم خرگوش گفت : اما اون باعث شد که تو نتوانی به خانه جدیدی بروی . شاید مجبور
بشی اینکار را بکنی ریتا به بخش کتابها پرید و با یک کتاب برگشت . اسم کتاب این بود، کودکمان
را چه بنامیم .
|
 |
| او شروع کرد به خواندن اسمهایی که فکر می کرد برای خرسمان مناسب است . او گفت : نظرت در مورد آدرین چیه ؟ اسمی دوست داشتنی است. اما ویلستن کرافت با حرکت سرش به او جواب رد داد . خوب نظرت در مورد برنارد چیه ؟ به معنای شجاع همانند یک خرس اما ولستن کرافت دوست نداشت ریتا اسامی زیادی را خواند تا اینکه به آخر کتاب رسید . اما خرس ما هیچکدام
را لااقل برای خودش نپسندید او گفت: همه این اسم ها خوب هستند، سپس تکه ای شکلات به دهان فرو برد و
اطراف دهانش را با دستمال پاک کرد و ادامه داد اما هیچ کدام برای من
مناسب نیست . ریتا مدتی به فکر فرو رفت تا اینکه ساعت دیواری پشت پیشخوان فروشگاه ده
ضربه نواخت. او گفت : تو می توانی اسمی راحتتر داشته باشی در حالیکه اسمت
خودت را هم همزمان داشته باشی ولستن کرافت متوجه منظور او نشد . او پرسید : می توانی بیشتر توضیح بدهی ؟ ریتا گفت : شما فقط اسمی کوتاهتر از اسمی که حالا داری خواهی داشت . ولستن کرافت گفت : منظورت این است که من اسمم ولستن کرافت باقی می ماند اما
اسمی کوتاهتر و راحتتر خواهم داشت برای کسی که آنرا ترجیح بدهد . ریتا با صدای بلند گفت : درست است . و تو که اسمی به این درازا داری چندین
انتخاب داری . وولی ، وولستن ، استن یا کرافت کدام یک را می پسندی ؟
ولستن کرافت به هر کدام از این اسم با دقت فکر کرد و هر کدام از آنها را از
دهنش گذراند و آخری را پسندید . ریتا گفت : اما من وولی را بیشتر می پسندم چون او خیلی دوستانه به نظر می
آید . تازه تو از پشم پر شدی و کتت نیز پشمی است (وول wool
به معنای پشم است) ولستن کرافت خیلی مطمئن نبود ریتا یادآوری کرد که : اما نام تو هنوز ولستن کرافت هست . آنها در مورد این تصمیم گیری مهم تمام شب را با هم گفتگو کردند . قبل از طلوع آفتاب ریتا خرس کوچولو را متقاعد کرد که وولی بهتریت انتخاب
است . ولستن کرافت همانطور که چشمهایش را می بست و برای خوابیدن آماده می شد گفت
: حق با تو است. ریتا گفت : من مطمئنم همین فردا کسی تو را می خرد و به خانه اش می برد .
ریتا به قسمت لوازم التحریر رفت و یک مداد مشکی برداشت و زیر کلمه ولستن
کرافت نوشت وولی
|
| اما ریتا در اشتباه بود و روز بعد او بود که خریداری شد نه ولستن کرافت
نه آن روز و نه روز روز بعد و نه روزهای بعد از آن کسی ولستن کرافت را
نخرید بزودی کریسمس دوباره از راه رسید و فروشگاه دوباره تزئین شد . فروشنده ها
شاد بودند و لباس های شاد و جذاب ÷وشیده بودند . اما هنوز کسی ولستن
کرافت را نخریده بود او خیلی غمگین روی قفسه بالای قسمت کارت تبریکها
نشسته بود یک قطه اشک از روی گونه اش پایین لغزید . من از اسمم متنفرم
کاش اسم من هر چیز دیگری به غیر از ولستن کرافت بود . |  |
| در یکی از غروبهای خیلی سرد که ستاره ها در آسمان می درخشیدند و دانه های
برف در پشت پنجره می رقصیدند پسر بچه ای همراه پدرش به فروشگاه آمدند . وقتی پدر متوجه اتیکت ولستن کرافت شد به پسرش گفت : هی اینجا را نگاه کن.
این خرس هم نام تو هست فقط ما برای راحتی تو را استن صدا می کنیم ولی
اون را وولی صدا می کنند. پسر از تعجب با صدای بلند گفت : چی ؟ من اصلا فکر نمی کردم در این دنیای
بزرگ اسم چیز دیگری هم ولستن کرافت باشد . پسر همانقدر که خرس را دوست داشت از اسمش متنفر بود . پدر همانطور که خرس را از قفسه برداشته بود گفت : چرا چیز دیگری انتخاب نمی
کنی ؟ پسر موهای نرم خرس را ناز کرد و هر دو آنها از همان لحظه برای هم دوست
داشتنی شدند .
پسر امیدوارنه از پدرش پرسید . پدر من از این عروسك خوشم آمده می توانم
او را برای هدیه کریسمس بردارم . و وقتی پدرش جواب بله به او داد با
عروسکش اطراف فروشگاه رقصید .حتی فروشندگان و مردمی که در حال خرید
بودند او را تماشا می کردند.
|
| البته ولستن کرافت هم اسم بدی نبود . هر دو دور درخت کریسمس که جلوی
فروشگاه بودند چرخیدند و این شروع یک دوستی بود که آنها بطرز عجیبی
همدیگر را پیدا کرده بودند . خرس کوچولو این احساس شادی را قبلا تجربه نکرده بود . او خوشحال بود که به
خانه جدیدی می رود و این پسر کوچولو که استن نام داشت بهترین دوستش
خواهد بود . سپس استن او را محکم در آغوش گرفت اما خرس کوچولو نتوانست چون آغوش او خیلی
برای بغل کردن دوستش بزرگ نبود . |
يکشنبه 1/10/1387 - 8:46
كودك
| بانی خرگوشه و فیلم
ترسناک
وقتیکه صدای بسته شدن در پارکینگ به گوش رسید بانی خرگوشه گفت : همه
چیز روبراه است .
بیائید به طبقه پایین برویم و تلویزیون را روشن کنیم . می توانیم یک
نوار ویدیویی نگاه کنیم .
بهترین دوست بانی خرگوشه که یک پنگوئن حوله ای کوچک آبی بود از او
پرسید . خوب چه نوع فیلمی را می خواهید ببینید .
بانی خرگوشه جواب داد یک چیز ترسناک !
ماگزی که یک سگ بزرگ و قهوه ای پارچه ای بود گفت : بانی تو می دانی که
وقتی یک فیلم ترسناک ببینی چقدر خواهی ترسید . آیا تو مطئمنی که این
فکر خوبی است ؟
اورو خرگوش سیاه و سفید اسباب بازی که به نظر واقعی می آمد گفت : آره،
به خاطر می آری آن روزیکه فیلمی درباره نفرین های مادر دیدی ؟ تمام آن
شب از ترس لرزیدی.
بانی خرگوشه گفت: من نترسیدم
هفت تا از عروسک ها اتاق خواب را ترک کردند تا خودشان را به اتاق نشیمن که
پایین پله ها بود برسانند .
بانی خرگوشه، پنگوئن آبی، اورو خرگوشه، ماگزی سگه بهمراه سه
دایناسور، همانطور که از کنار اتاق نوزاد می گذشتند ولوکرپتور نیز به آنها
پیوست . او یک دایناسور دیگر بود . همچنین تراگل که یک سگ کرکی سفید
بود به جمع آنها پیوست .
آبی و اورو به آشپزخانه رفتند و مقدار زیادی پاپ کورن_ ذرت بو داده_
درست کردند . بقیه حیوانات به سمت اتاق نشیمن رفتند. وقتی آنجا رسیدند ماگزی و
ولوکرپتور به اتاقی رفتند که نوارها قرار داشت . یک دقیقه بعد آنها هر
کدام با یک نوار بیرون آمدند.
ماگزی پرسید : این یکی چطوره؟ او نوار را روی دستش نگاه داشته بود و
ادامه داد . این درباوه جائیکه عمو هری بچه ها را به پارک می برده .
ولوکرپتور گفت : این یکی بهتر است. اسمش هست موجود ترسناکی از عمق
20.000 كیلومتری. فکر کنم درباره یک دایناسور است . پنگوئن آبی گفت: این حرفها مرا می ترساند . او و اورو از آشپزخانه بیرون آمدند
و توی دستشان کاسه بزرگی پر از
پاپ کورن بود که برای همه کافی بود
بانی خرگوشه گفت : خوب من می خواهم فیلم ترسناک ببینم اورو خرگوشه گفت: اما من دوست ندارم . من می خوهم اونی رو که درباره بچه ها
در پارک است را ببینم
|
| | ماگزی گفت :من فکر می کنم که مجبوریم رای گیری کنیم . هر کی که می
خواهد فیلم دایناسور را ببیند دستش را بالا کند . چهار دایناسور دستشان
را بالا بردند . ماگزی گفت: خوب کی می خواهد فیلم بچه ها در پارک را ببیند ؟ اورو خرگوشه و پنگوئن آبی و تراگل و ماگزی دستشان را بالا بردند . ماگزی گفت : چهار
نفر به چهار نفر .
|
| ماگزی پرسید:بانی چرا تو در رای گیری شرکت نکردی ؟ بانی خرگوشه گفت: اومممممم. او ایستاده بود و دستهایش و حتی دهنش پر از
پاپ کورن بود . برای همین
بود که نمی توانست حرف بزند همه منتظر ماندند که بانی
پاپ کورن توی دهنش را بخورد . سپس ماگزی
پرسید . خوب بانی رای تو چه است ؟
او جواب داد: من می خواهم فیلم آن دایناسور ترسناک را ببینم ولوکرپتور دایناسور گفت :حالا پنج رای در مقابل چهار رای شدیم . ما برنده شدیم
! ماگزی گفت باشه . اما یادتون باشد که دفعه بعد ما فیلم را انتخاب می
کنیم.
|
| | ماگزی نوار فیلم دایناسور را در ویدئو گذاشت . سپس همه آرام کنار ظرف
بزرگ
پاپ کورن نشستند و تلویزیون را تماشا کردند .داستان فیلم درباره
یک دایناسور غول پیكر ما قبل تاریخ در یخ های قطب شمال بود وقتیکه یخ ها
آب شد دایناسور به سمت جنوب شنا کرد .
موقعکیه در طول مسیرش از دریا می گذشت کشتی ها را غرق می کرد و یک
فانوس دریایی را نیز خراب کرد . |
| .در انتها دایناسور به کنار یک شهر ساحلی بزرگ رسید کلی مشکل
ایجاد کرد و مردم وحشت کرده بودند . وسط نمایش فیلم ماگزی نگاهی به آنجایی که بانی نشسته بود انداخت .بانی
دستهایش را جلوی صورتش قرار داده بود طوریکه از بین آنها صفحه تلویزیون
را ببیند . ماگزی گفت : بانی اگر می ترسی من می توانم تو را به طبقه بالا ببرم . بانی پاسخ داد : نهههههههه . من نمی ترسم . بانی سرش را بین
زانوهایش گذاشت و وقتی دایناسور دوباره روی صفحه تلویزیون ظاهر شد او
شروع به لرزیدن کرد . آن شب برای بانی یک شب طولانی بود . او به خودش می گفت: من نمی ترسم . من نمی ترسم . نیمی از شب گذشته بود و فقط بانی خرگوشه بیدار بود . آدمها به خانه برگشته
بودند و حالا خواب بودند . همینطور همه حیوانات عروسکی در خواب بودند .
اما بانی نشسته بود . او ملحفه را رویش کشیده بود اما سرش و گوشش از آن
بیرون بود .
|
| | او نشسته بود و گوش می داد . به نظر می رسد که خانه در شب پر از
صداهایی است که بانی قبل از این به آنها توجه نکرده بود . صدای آرامی مثل نفس کشیدن عمیق به گوشش رسید . اون صدای کدام هیولا می
تواند باشد ؟ نکنه این هیولا بیرون است ؟ نکنه الان سرش را از پنجره داخل
کند و خرگوش کوچولو را که روی تخت نشسته است را بخورد ؟ |
| بانی خرگوشه سگ قهو ه ای را تکان داد . ماگزی ! ماگزی! این چه صدایی
است ؟ سگ تکانی خورد و چشمانش را باز کردو پرسید کدام صدا؟ این صدای خر خر سگ برای چند ثانیه گوش کرد ماگزی گفت : بانی این صدای پروانه داخل هیتر _ دستگاه گرم کننده هوا _
است برو بگیر بخواب. سگ قهوه ای چشمهایش را بست و دوباره خر و پفش شروع شد.
بانی باز هم روی تخت نشست . او صدای دیگری شنید . صدایی شبیه پرواز یا وزوز. نکند آن یک هلیکوپتر است ؟ شاید یک
دایناسور را در خیابان تعقیب می کنند . نکند که دایناسور در خیابان در
حال فرار باشد ؟ نکند که خانه ها را زیر پاهایش له کند ؟ ماگزی! ماگزی! بیدار شو . این صدای چیه ؟ ماگزی نشست و گوش داد . اون صدای یخچالی است که در آشپزخانه قرار دارد
. گاهی این صدای وزززززززززز را می دهد . برو بگیر بخواب و دیگه مرا
بیدار نکن ماگری دراز کشید و چشمهایش را بست . دوباره بانی صدای دیگری را شنید . صدایی شبیه راه رفتن روی سطح چوبی و
جیر جیر چوب . بانی مطمئن بود که این صدای راه رفتن است ولی صدا خیلی آهسته بود
ممکنست که آن صدای پای دایناسور نباشد . بانی می خواست دوباره ماگزی را صدا
کند اما عصبانیت ماگزی را به یاد آورد
|
| | پیش خودش فکر کرد بهتر است قبل از اینکه کسی را بیدار کنم بروم و نگاهی
بیاندازم و ببینم این صدای چیه . بانی در حالیکه از ترس می لرزید از تخت بیرون آمد سپس از از لای در به
بیرون نگاه کرد اما چیزی ندید . او از داخل راهرو گذشت و از بالای
پله ها به هال نگاهی انداخت . |
|
روی دیوار سایه ی بزرگ یک دایناسور را دید . آن سایه خیلی بزرگ بود
شبیه همانی که در فیلم بود . بانی به سمت اتاق خواب دوید . ماگزی ماگزی ! یک دایناسور خیلی بزرگ توی هال است . او می خواهد همه ی
ما را بخورد . زود بلند شود ! ماگزی نشست . اوه بانی تو یک خواب بد دیدی . اینجا هیچ دایناسور غول
پیکری وجود ندارد . تو نباید آن فیلم را نگاه می کردی.! حالا دیگه همه حیوانات عروسکی با گریه های بانی خرگوشه از خواب بیدار شده
بودند . پنگوئن آبی گفت : ساکت، شما می خواهید آدمها را بیدار کنید.! بانی گفت : اما او آن پایین است . من خودم دیدم . اون خیلی بزرگ بود .
بزرگتر از این خانه .! ماگزی گفت : اوه بانی بیا بریم ، ببینیم . همه حیوانات از تخت بیرون آمدند . آنها از راهرو به سمت پله ها رفتند
. ماگزی جلو بود و بانی چسبیده به او پشت سرش بود .وقتیکه به کنارپله ها
رسیدند بانی پهلوی ماگزی رفت . خرگوش کوچولو به نقطه ای روی دیوار اشاره
کرد . آنجا را نگاه کن . می توانی سایه اش را ببینی ؟ همه حیوانات به دیوار نگاه کردند اما سایه ای آنجا نبود . بانی علتش
را نمی دانست . اما من دروغ نمی گم . یک لحظه پیش همین جا بود . همه حیوانات به او گله کردند : بانی تو بخاطر یک خواب بد همه ما را
نصف شب بیدار کردی. دایناسور سبز و سیاه اسباب بازی با ناراحتی گفت : اوه خدای من، مرا
باش که فکر کردم ما می توانیم یک دایناسور واقعی را ببینیم فلوپی که یک خرگوش سفید و آبی بود گفت : من می گویم بانی
طبقه پایین در جعبه اسباب بازی با کوسه بخوابد تا هر وقت خواب بدی دید او
را بیدار کند
ماگزی گفت : همگی ساکت! فلوپی گوشش را سیخ کرد و لحظه ای گوش داد . من
صدای چیزی شنیدم . بقیه ی حیوانات هم گوش دادند . در سکوت آنها صداهای شنیدند . صدایی
مثل نوشیدن و بدنبالش صدای جویدن چیزی . بانی خیلی آهسته گفت : من به شما نگفتم، این یک دایناسور است . ماگزی گفت: دنبال من بیائید . او آهسته و بی صدا از پله ها پایین آمد
و بقیه حیوانات همه پشت سرش آمدند . هر چه آنها از پله ها پایین تر می
آمدند صداها بلندتر می شد .. تا اینکه به اولین پله رسیدند . و سریع به
دورو برشان نگاهی انداختند
|
| | روی صندلی قهو ه ای کنار لامپ،
ولوکرپتور نشسته بود . جلویش یک لیوان
شیر و یک بیسکویت بود. ماگزی پرسید :
ولوکرپتور این موقع نیمه شب اینجا چکار می کنی؟ تو باید
الان تو اتاق بچه باشی .
ولوکرپتور از شنیدن صدای ماگزی جا خورد. و تا نزدیکی سقف پرید و تقریبا شیرش
ریخت.
|
|
ولوکرپتور
دایناسور گفت : شما مرا ترساندید . من فقط تشنه بودم و آمدم پایین که چیزی
بنوشم . بعد که پایین آمدم احساس کردم گرسنه هم هستم . اورو گفت : بانی این بود دایناسوری که دیدی؟ تو همه ما را نیم شب
بخاطر این عروسک بیدار کردی؟ بانی گفت: نه اونی که من دیدم
ولوکرپتور نبود . او خودش را پنهان کرده
. او خیلی بزرگ بود . حتی بزرگتر از این اتاق ماگزی به این موضوع فکر کرد . بانی واقعا آن دایناسور بزرگ را با
چشمهای خودت دیدی؟ بانی سرش را خاراند و گفت : خوب نه . اما من سایه اش را دیدم . اون به
بلندی دیوار بود . ماگزی به
ولوکرپتور گفت: ممکن است تو در همان جایی قرار بگیری که
داشتی شیرت را می نوشیدی.
ولوکرپتور آن کار را انجام داد . او بین نور لامپ و دیوار قرار گرفته بود .
بانی فریاد کشید . آن اینجاست . روی دیوار سایه یک دایناسور غول پیکر
ظاهر شد . ماگزی توضیح داد: بانی، این سایه ی
ولوکرپتور است . آن بزرگ است چون
او نزدیک نور لامپ ایستاده و از دیوار دورتر است . بانی در حالیکه دستپاچه بود گفت : اوه . من فکر می کنم بدون هیچ دلیلی
شما بیدار کردم . متاسفم . اورو نگاهی به آن سایه روی دیوار انداخت و گفت : خوب من می توانم درک
کنم که چرا شما کمی ترسیدید . ممکن بود من هم اگر تنها باشم و سایه ای
به این بزرگی ببینم وحشت کنم . ماگزی گفت: خوب بهتر است
قبل از اینکه همه ی آدمها بیدار شوند به تختها یتان برگردید . اگر خوب نخوابیم نمی توانیم فردا فیلم
تماشا کنیم . بانی خرگوشه گفت: یکی دیگه فردا؟ آخ جون یک فیلم ترسناک دیگر می
ببینیم . ماگزی یادآوری کرد: فردا نوبت ماست که فیلمی درباره بچه ها در پارک
ببینیم .
بچه ها جون می دانید
سایه چیه ؟ هنگامی نوری به
اشیاء می تابد شما می توانید آنرا ببینید حالا اگر جسمی را بین یك
لامپ و دیوار قرار دهیم ان قسمتی از نور كه به آن جسم می تابد به دیوار
نمی رسد و ما آن قسمت از دیوار را تاریك می بینیم اگر این جسم را هر چه
بیشتر به نور نزدیك كنیم سایه ای كه روی دیوار تشكیل می شود بزرگتر است
این پسر بین لامپ
و دیوار ایستاده است وقتی به دیوار نزدیك می
شود سایه اش كوچك می شود مثل شكل بالا . ولی هرچه از دیوار دور
می شود و به لامپ نزدیك می شود سایه اش بزرگتر از خودش می شود مثل شكل
پایین شما می توانید با یك
چراغ قوه در یك اتاق تاریك این آزمایش را انجام دهید و نور چراغ قوه را
به دست خود بتابانید وقتی دست خود را به دیوار نزدیكتر كنید سایه اش
كوچك می شود اگر كنار دیوار بایستید
اندازه سایه شما با خودتان برابر می شود
|
يکشنبه 1/10/1387 - 8:45
كودك
كسی كمك می كند؟
یك مرغ حنایی
كوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگی می كرد.دوستان
او یك سگ خاكستری، یك گربه ی نارنجی و یك غاز زرد بودند.
یك روز مرغ حنایی
مقداری دانه گندم پیدا كرد. او پیش خودش فكر كرد ، "من می توانم
با این دانه ها ، نان درست كنم .
مرغ حنائی كوچولو
پرسید: كسی به من كمك می كند تا این دانه ها را بكارم؟
سگ گفت: من نمی
توانم.
گربه گفت: من دلم
می خواهد ولی كار دارم و نمی توانم.
غاز گفت: من امروز
باید به بچه هایم شنا یاد بدهم و نمی توانم.
مرغ حنائی گفت: پس
من خودم این كار را خواهم كرد.او بدون كمك كسی دانه ها را كاشت.
مرغ حنائی كوچولو
پرسید: كسی می تواند در دروكردن گندم به من كمك كند؟
سگ گفت: من باید
به شكار بروم.
گربه گفت: من تازه
از خواب بیدار شدم و حال ندارم.
غاز گفت: من بالم
درد می كند.
مرغ گفت: پس خودم
تنهایی آنرا انجام می دهم. مرغ كوچولو بدون كمك كسی گندم ها را
دروكرد.
مرغ حنایی كه خسته
شده بود، پرسید: كسی به من كمك می كند كه این گندمها را به آسیاب
ببریم و آنها را آرد كنیم؟
سگ گفت: من نمی
توانم.
گربه گفت: من نمی
توانم.
غاز گفت: من هم
نمی توانم.
مرغ حنایی گفت:
خودم اینكار را خواهم كرد. او گندمها را به آسیاب برد و تنهایی
آنها را آرد كرد بدون اینكه كسی به او كمك كند.
مرغ حنایی كه خیلی
خیلی خسته بود، پرسید: كسی به من كمك می كند تا با این آرد نان
بپزیم؟
ولی باز هم سگ و
گربه و غاز به او كمك نكردند و هر كدام بهانه ای آوردند.
مرغ حنایی
گفت:خودم این كار را خواهم كرد. و بعد مرغ خسته بدون كمك كسی نان
پخت.
نان تازه و داغ
بوی خیلی خوبی داشت. مرغ حنایی پرسید: آیا كسی به من كمك می كند
تا نان را بخوریم.
سگ گفت: من كمك
خواهم كرد.
گربه گفت: من كمك
خواهم كرد.
غاز گفت: من كمك
خواهم كرد.
اما مرغ حنایی با
عصبانیت فریاد كشید، من نیازی به كمك شما ندارم و خودم تنها این
كار را خواهم كرد.
مرغ حنایی نان را
جلوی خودش گذاشت و همه آن را خورد.
يکشنبه 1/10/1387 - 8:42
كودك
چشمه
ی سحرآمیز
روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک
روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای
سحر آمیز رسید.
خرگوش
می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش
رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر كه از این آب بنوشد
كوچك می شود.
اما
خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشید. خرگوش به اندازه ی یک مورچه، كوچك
شد.
خرگوش خیلی ناراحت شد و از زنبور پرسید: حالا چکار کنم؟ خواهش می
کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم .
زنبورگفت: من به تو گفتم از این چشمه، آب نخور ولی تو توجه نكردی.
خرگوش پرسید: حالا چه کار کنم؟
زنبورگفت
: توباید به کوه جادو بروی تا راز چشمه را کشف کنی. خرگوش و
زنبور رفتند و رفتند تا به کوه جادو رسیدند.
خرگوش پرسید: حالا باید چکار کنم ؟
زنبور گفت : تو باید جواب معمایی را که روی کوه جادو نوشته شده
پیدا کنی.
خرگوش شروع به خواندن معما کرد .
معمای اول این بود: آن چیست که گریه می کند اما چشم ندارد ؟
خرگوش نشست و فکر کرد. ناگهان فریاد زد و گفت: فهمیدم، فهمیدم،
آن ابر است .
با
گفتن این حرف خرگوش ، سنگی که معما روی آن نوشته شده بود كنار
رفت و آنها داخل یك راهرو شدند ولی اتنهای راهرو هم بسته بود و
معمای دیگری روی دیوار نوشته شده بود .
معما این بود: آن چیست که جان ندارد ولی دنبال جاندار می گردد؟
خرگوش باز هم فکرکرد و گفت: فهمیدم تفنگ است.
با
گفتن جواب معما، سنگ دوم هم كنار رفت و غاری در برابر خرگوش ظاهر
شد .زنبور به خرگوش گفت : تو باید به درون غار بروی . خرگوش به
درون غار رفت و در آنجا چشمه ای دید که شبیه چشمه جادویی بود.
زنبور به خرگوش گفت که تو باید از این آب بنوشی.
خرگوش از آب چشمه نوشید و دوباره به شکل عادی خود برگشت و از
زنبور تشکر کرد.
زنبور گفت حالا راز چشمه را فهمیدی ؟
خرگوش گفت: بله. من باید به تو اعتماد می
کردم و چون مرا آگاه كرده بودی نباید از آب چشمه می نوشیدم .
من یاد گرفتم كه به نصیحت
دلسوزانه بزرگتران توجه كنم و به حرف آنها اعتماد كنم تا دچار
مشكلی نشوم . آری راز چشمه اعتماد بود .
يکشنبه 1/10/1387 - 8:41
كودك
چوپان دروغگو
روزی روزگاری پسرك چوپانی در ده ای زندگی می كرد. او هر روز صبح
گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیك ده می
برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او
تقریبا تمام روز را تنها بود.
یك روز حوصله او خیلی
سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در كنار گوسفندان
باشد. از بالای تپه ، چشمش به مردم ده افتاد كه در كنار هم در
وسط ده جمع شده بودند. یكدفعه قكری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت
كاری جالب بكند تا كمی تفریح كرده باشد. او فریاد كشید: گرگ،
گرگ، گرگ آمد.
مردم ده ، صدای پسرك چوپان را
شنیدند. آنها برای كمك به پسرك چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه
دویدند ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند ، پسرك
را خندان دیدند، او می خندید و می گفت : من سر به سر شما گذاشتم.
مردم از این كار او ناراحت
شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.
از آن ماجرا مدتها گذشت،یك
روز پسرك نشسته بود و به گذشته فكر می كرد به یاد آن خاطره خنده
دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند
فریاد كشید: گرگ آمد ، گرگ آمد ، كمك ...
مردم هراسان از
خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به
تپه رسیدند پسرك را در حال خندیدن دیدند.
مردم از كار او
خیلی ناراحت بودند و او را دعوا كردند. هر كسی چیزی می گفت و از
اینكه چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند. آنها از
تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.
از آن روز چند
ماهی گذشت . یكی از روزها گرگ خطرناكی به نزدیكی آن ده آمد و
وقتی پسرك را با گوسفندان تنها دید ، بطرف گله آمد و گوسفندان را
با خودش برد.
پسرك هر چه فریاد
می زد: گرگ، گرگ آمد، كمك كنید....
ولی كسی برای كمك
نیامد . مردم فكر كردند كه دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد
آنها را اذیت كند.
آن روز چوپان
نتیجه مهمی در زندگیش گرفت. او فهمید اگر نیاز به كمك داشته
باشد، مردم به او كمك خواهند كرد به شرط آنكه بدانند او راست می
گوید.
يکشنبه 1/10/1387 - 8:41
كودك
| چهار خرگوش كوچولو _ صفحه 1 | |
| | | |
| |
روزی و روزگاری، در جنگلی پر از درختهای سوزنی، چهار بچه خرگوش همراه مادرشان در حفره ای شنی زیر ریشه های یك درخت زندگی می كردند. اسمهای آنها ، فلاپسی ، ماپسی ، دم پنبه ای و پیتر بود.
|
|
|
| | یك روز صبح مامان خرگوشه گفت: عزیزان من ، حالا شما می توانید بیرون بروید و در مزرعه ها بگردید ولی یادتان نرود كه وارد باغ آقای مك نشوید. پدرتان هم در آن باغ دچار مشكل شده بود. بروید و بگردید ولی شیطونی نكنید. من هم می خواهم برای خرید بیرون بروم. |
| |
| | سپس خانم خرگوشه سبد و چترش را برداشت و به جنگل رفت او می خواست از نانوائی،كمی نان و پنج عدد كلوچه كشمشی بخرد.
|
|
|
| | فلاپسی و ماپسی و دم پنبه ای كه كوچكتر بودند با هم پایین رفتند و به یك بوته توت جنگلی رسیدند.
|
|
|
| | اما پیتر كه شیطون و حرف گوش نكن بود بسمت باغ آقای مك دوید و از زیر در به داخل خزید.
|
| |
| | |
| | اول كمی كاهو خورد و بعد سراغ لوبیا و تربچه رفت كمی احساس ناراحتی و دل درد كرد او تصمیم گرفت، چیز دیگری برای خوردن پیدا كند. |
| |
يکشنبه 1/10/1387 - 8:40
كودك
| دو موش بد |
|
| | روزی و روزگاری یك خانه عروسكی بسیار زیبایی در کنار شومینه اتاق قرار داشت .دیوارهای آن قرمز و پنجره هایش سفید بود . آن خانه پرده های توری واقعی داشت. همچنین یك درب در جلوی خانه و یك دودكش هم روی سقفش دیده می شد.
|
| |
| | این خانه متعلق به دو عروسك بود. یک عروسک بلوند که لوسیندا نام داشت و صاحبخانه بود ولی هیچوقت غذا سفارش نمی داد. دیگری هم جین نام داشت و آشپز بود اما هیچوقت آشپزی نمی كرد چون غذاهای آماده از قبل خریداری شده بودند و در یك جعبه قرار داشتند. |
| |
| | توی جعبه دو عدد میگوی درشت قرمز ، یك ماهی ، یك تكه ران ، یك ظرف پودینگ و مقداری گلابی و پرتقال بود. آنها را نمی شد از بشقابها جدا كرد ولی بی نهایت زیبا بودند. |
| یك روز صبح لوسیندا و جین برای گردش با كالسكه عروسكیشان بیرون رفتند. هیچكس در اتاق كودك نبود و همه جا سكوت بود. |
 | یكدفعه صدای حركت آرام چیزی به گوش رسید . صدای خراشیدگی از گوشه ای نزدیك شومینه می امد جائیكه سوراخی در زیر قرنیز وجود داشت . تام شستی سرش را برای لحظه ای بیرون آورد و دوباره صداها شروع شد. لحظه ای بعد خانم موشه هم سرش را بیرون آورد .او وقتی دید كسی در اتاق نیست با جرات و بدون ترس بیرون آمد. |
| |
 | خانه ی عروسكی در سمت دیگر شومینه قرار داشت آنها با دقت از روی قالیچه ی مقابل شومینه گذشتند و به خانه عروسكی رسیدند و درب را باز كردند. دو موش از پله ها بالا رفتند و چشمشان به اتاق غذاخوری افتاد .
|
| غذاهای مورد علاقه موشها روی میز چیده شده بود. |
| | قاشق ، چاقو و چنگال هم روی میز بود و دو صندلی عروسكی هم كنار میز قرار داشت . همه چیز فراهم بود. آقا موشه خواست تكه ای از ران خوش آب و رنگ را با چاقو ببرد. اما نتوانست چاقو را كنترل كند و دستش را زخمی كرد. خانم موشه گفت: فكر كنم به اندازه كافی پخته نشده و سفت است باید بیشتر تلاش كنی. |
| خانم موشه روی صندلی اش ایستاد و سعی كرد با چاقوی دیگری آنرا خرد كند اما تنوانست و گفت : این خیلی سفت است |
| | تكه ران با یك فشار از بشقاب جدا شد و قل خورد و زیر میز افتاد. آقا موشه گفت : آن را ول كن و یك تكه ماهی به من بده . خانم موشه سعی كرد تا با آن قاشق حلبی تكه ای از ماهی را جدا كند ولی ماهی به ظرفش چسبیده بود. همانطور كه ماهی به بشقاب چسبیده بود آنرا در آشپزخانه روی آتش قرار دادند ولی آن نپخت .
|
| |
|
| آقا موشه خیلی عصبانی شد. تكه ران را وسط اتاق گذاشت و با خاك انداز به آن كوبید. بنگ، بنگ، و آنرا را تكه تكه كرد. تكه های ران به اطراف پرت شدند ولی هیچ چیزی داخل آن نبود. موشها خیلی خشمگین و ناامید شدند. آنها پودینگ، میگوها، گلابی ها و پرتقال ها را هم شكستند.
|
يکشنبه 1/10/1387 - 8:38
كودك
گنج دزد دریائی
ریش
آبی غرغر می كرد و می گفت: ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته
رز، اینجا . گنج اینجاست . این خوابی بود كه اون شب جاوید دید.
روز
بعد جاوید شروع به كندن زمین كرد او آنقدر زمین را كند كه یك
گودال عمیق بوجود آمد.
او
به كندن ادامه داد . هر چه گودال عمیق تر می شود تله خاكی كه
كنار آن بود بلندتر می شد
او آقدر زمین را كند كه حفره ای بسیار عمیق و تله
خاكی بسیار بلند درست شد. او نفسی تازه كرد و گفت: خیلی خسته شدم
، دیگه نمی توانم ادامه دهم . ناگهان چیزی توجه او را جلب كرد
اما بجای گنج،
فقط یك استخوان پیدا كرد . جاوید یك تكه استخوان و یك حفره و یك
تل خاك بزرگ روبرویش بود . او پیش خودش فكر كرد " آن دزد دریایی
به من دروغ گفت"
اماوقتی
مادر جاوید مشاهده كرد كه پسرش چه كاری كرده است برایش دست زد و
لبخند زد .
اوه جاوید متشكرم . من همیشه می خواستم بوته بزرگ گل در اینجا
بكارم و از تو متشكرم كه این گودال را برایم كندی. این هم یك
اسكناس برای كندن گودال!
يکشنبه 1/10/1387 - 8:37
كودك
چه كسی تكالیف پاتریك را
انجام داد؟
پاتریک هیچوقت تکالفش را انجام نمی داد. او می گفت اینکار خسته
کننده است. او همیشه بیسبال و بسکتبال بازی می کرد.
معلمش به او می گفت، با انجام ندادن تکالیفت چیزی یاد نمی گیری
البته حق با معلمش بود.
اما
او چیکار می توانست بکند او از اینکار متنفر بود
روز
مقدس پاتریکس بود . گربه او با یک عروسک بازی می کرد. گربه
عروسك
را با دستش محکم گرفته بود که در نرود. عجیب بود اون یک عروسک
نبود او یک مرد کوچک بود که لباس پشمی قدیمی به تن داشت و یک
کلاه بلند شبیه جادوگرها سرش بود. او فریاد کشید، ای پسر
به من کمک کن من می توانم آرزویت را بر آورده کنم . بهت قول می
دهم.
پاتریکس نمی توانست باور کنه . این تنها راه حل برای مشکلاتش
بود.
بنابراین گفت : تو باید تا پایان این دوره تحصیلی که فقط 35 روز
مانده است تکالیف مرا انجام دهی اگر تو تکالیف من را خوب انجام
بدهی، من با نمره خوب قبول می شوم.
چهره مرد کوچولو در هم شد. او با ناراحتی پایش را تکان داد و گفت:
من راضی نیستم اما اینکار را انجام می دهم.
آدم
کوتوله تکالیف پاتریک را انجام می داد. اما یک مشکل کوچولو وجود
داشت. آدم کوتوله نمی دانست که باید چیکار کند و نیاز به کمک
داشت. او می گفت: کمکم کن، کمکم کن. پاتریک هم مجبور بود از هر
راهی که می شد به او کمک کند.
وقتی آدم کوتوله تکالیف پاتریک را انجام می داد یکدفعه صداش را
بالا می برد و می گفت من این کلمه را بلد نیستم .یک لغتنامه بده،
نه بهتر است خودت آنرا پیدا کنی و برایم بگویی.
وقتی نوبت ریاضی بود وضع بدتر بود. آدم کوتوله می گفت: جدول
زمانی چیه؟ من که تقسیم و ضرب و کسر بلد نیستم،بهتر است کنار من
بنشینی و به من یاد بدهی.
وقتی نویت به تاریخ رسید . آدم کوتوله هیچی درباره تاریخ آدمها
نمی
دانست به پسرک می گفت به کتابخانه برو من به کتابهای بیشتری
احتیاج دارم و تازه باید به من کمک کنی تا آنها را بخوانم.
خلاصه آدم کوتوله هر روز ایراد می گرفت و نق می زد و پاتریک
مجبور بود که بیشتر و بیشتر کار کند و شبها تا دیر وقت بیدار می
ماند و صبحها در حالی به مدرسه میرفت كه از خستگی چشمهایش پف
كرده بود.
بالاخره روز آخر مدرسه فرا رسید و آدم کوتوله آزاد بود که برود .
او
آرام
و بی صدا از در پشتی ساختمان بیرون رفت
پاتریکس نمره های خوبی گرفته بود . همکلاسهایش متعجب بودند.
معلمش در حالیکه لبخند می زد از او تعریف می کرد.
و
خانواده اش چه ؟ آنها خیلی متعجب بودند نمی دانستند که برای
پاتریک چه اتفاقی افتاده است . او دیگر یک بچه نمونه بود. اتاقش
تمیز بود کارهایش را انجام می داد خیلی بشاش بود هیچ بی ادبی نمی
کرد
حالا که به آخر داستان رسیدید باز هم فکر می کنید آن مرد کوتوله
بود که تکالیف پاتریک را انجام داد؟ یک رازی اینجاست که بین
خودمان بماند. آن مرد کوتوله کاری نتوانست انجام دهد و این خود
پاتریک بود که تکالیفش را انجام داد.
يکشنبه 1/10/1387 - 8:36
كودك
قورباغه و گاو نر
قورباغه كوچولو به قورباغه
بزرگی كه كنار بركه نشسته بود می گفت: وای پدر،من یك هیولای
وحشتناك دیدم. او به بزرگی یك كوه بود و روی سرش هم شاخ داشت. دم
درازی داشت و پاهایش هم سم داشت.
قورباغه پیر گفت:
بچه جان، اونی كه تو دیدی فقط یك گاو نر بوده است. آن خیلی هم
بزرگ نیست و ممكن است یك كمی از من بزرگتر باشد.
من می توانم خودم
را به همان اندازه بزرگ كنم، تو می توانی خودت ببینی.سپس خودش را
باد كرد و باد كرد.
بعد از قورباغه
كوچولو پرسید: از این هم بزرگتر بود؟
قورباغه كوچولو كه
هیجان زده شده بود،گفت: خیلی بزرگتر از این بود.
قورباغه پیر
دوباره خودش را بیشتر باد كرد و پرسید: آن گاو نر هم این اندازه
بود مگه نه؟
و باز قورباغه
كوچولو جواب داد: بزرگتر پدر، خیلی بزرگتر.
دوباره قورباغه
پیر نفس عمیقی كشید و خودش را بیشتر باد كرد و بزرگتر و بزرگتر
شد. سپس به پسرش گفت: من مطمئن هستم كه آن گاو نر از این اندازه
بزرگتر نبود.
اما در یك لحظه
قورباغه پیر كه خودش را خیلی باد كرده بود تركید.
بچه های عزیز
یادتون باشد كه اونهایی كه خیلی خودخواه هستند و خودشان را بهتر
از هر كسی می بینند باعث از بین رفتن خودشان می شوند.
يکشنبه 1/10/1387 - 8:36