• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 6875روز قبل
طنز و سرگرمی

روزی ناصرالدین شاه به مازندران می رفت، درنزدیکی مقصد وقتی سر از پنجره بیرون آورد دریا را مشاهده کرد. با تعجب از یکی از همراهان پرسید: « آن چیست ؟ » آن شخص متملقانه تعظیمی کرد و گفت :«قربان بحرخزرشرفیاب شده اند!» 

                                      « لطیفه های سیاسی، محمود حکیمی »

چهارشنبه 21/6/1386 - 12:11
خاطرات و روز نوشت

اندوه خوردن نیمی از پیری است.

                                         «امام علی (ع)»

چهارشنبه 21/6/1386 - 12:1
خاطرات و روز نوشت

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد وپیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشت ؟ قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد. زیرا سبکی قانون خداست. قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخری نیست. مسافرانی که پیاده شدند،بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.آن گاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. وآن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.

سه شنبه 20/6/1386 - 12:31
خاطرات و روز نوشت

بر سنگ قبر کشیکی در وست مینیستر نوشته شده است :

« کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است، من باید کشورم را تغییر دهم. بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سال خوردگی تصمیم گرفتم تنها خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه ی مرگ هستم، می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم. »

                                                            « آنتوان چخوف »

سه شنبه 20/6/1386 - 12:8
طنز و سرگرمی

سیب وقتی دید دارند رفقایش را از درخت می چینند خودش را پشت برگ ها پنهان کرد. دلش نمی خواست به دست مردم بیافتد. حتی اگر اورا توی مربا می انداختند، بازهم لذتی نداشت ؛ اما تنها ماندن روی درخت نیز فایده نداشت. همکاری در مصیبت باعث تخفیف رنج می شود!

- سرک بکشم ؟ نکشم ؟ یعنی می ارزد ؟

کرم تردید شروع به خوردن روح سیب کرد! آن قدر خورد که دیگر چیزی از سیب باقی نماند...

                                          فیلیکس کریوین ، طنز نویس روسی

سه شنبه 20/6/1386 - 11:28
دعا و زیارت
                        فرزندم
اگر کار تو به اندازه ی دانه ای خردل در ميان سنگی يا در (ميان طبقات )آسمان يا در زمين باشد، خدا آن را به حساب   می آورد، خدا ريز بين و آگاه است. 
                                         قرآن کريم سوره ی لقمان، آيه ی 16

سه شنبه 20/6/1386 - 11:13
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته