دیروز من و چند تا از دوستان داشتیم صحبت می کردیم به یه بحثی برخوردیم که نمیدونم اسمشو باید
چی گذاشت . موضوع رو و حرف هایی که روی دلم مونده رو
برای شما میگم شما نظر بدین راه حل چیه ؟؟؟
خیابونهای شهر حاکی درد و رنجه ؛ واسه زنده بودن تو اون باید همه روزه دست و پنجه نرم کنی
با یه سری آدم پست و هرزه .
بعضی ها از نظر روحی مریض ، توی این شهر یه جا
عروسی و جشنه و یه جا عزا . یکی با شکمی سیره و یکی
دنبال یه جو غذا . تو این شهر طلسم شده یکی از گرسنگی نمی تونه بخوابه یکی از سیری .
فساد ؛ تضاد طبقاتی ؛ فقر ؛ شرارت و ...... بیداد میکنه .
...
دردم میاد وقتی میبینم توی شهر من پسر 14-15 ساله میره دنبال .... و مثل یه گرگ شده و
در برابر اون .....
بزار یه آمار بدم که بخدا اگه ذره ای غیرت دارین دلتون بترکه :
* آمار خودكشی در ایلام با خودكشی در 58 كشور برابر است
10ساله در زندان مشهد
* ظرف6 ماه 8هزار خشونت خانگی به وقوع پیوست
حال تو رو به خدا خودتون بگین این درد هست یا نه ؟؟ و باید واسه بهبود این وضع رقت بار چکار
باید بکنیم ؟؟؟
منتظر نظراتتون هستم .
قربان همتون ::::::: ارس
در آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم :
بدان آسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی كه توان را از من می ربود بر لبانت زینت بست.
و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ كلامی.
من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود می گفتم :
ای كاش این قامت نحیف لحظه ای
فقط لحظه ای
می اندیشید كه آسمان بهاری یعنی ابر , باران , رعد وبرق و طوفان ناگهانی
و این جمله ، جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن
و تمنایی بود برای با او بودن.