• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6624روز قبل
خانواده

دیروز من و چند تا از دوستان داشتیم صحبت می کردیم به یه بحثی برخوردیم که نمیدونم اسمشو باید

چی گذاشت . موضوع رو و حرف هایی که روی دلم مونده رو

برای شما میگم شما نظر بدین راه حل چیه ؟؟؟

خیابونهای شهر حاکی درد و رنجه ؛ واسه زنده بودن تو اون باید همه روزه دست و پنجه نرم کنی

با یه سری آدم پست و هرزه .

بعضی ها  از نظر روحی مریض ، توی این شهر یه جا

عروسی و جشنه و یه جا عزا . یکی با شکمی سیره و یکی

دنبال یه جو غذا . تو این شهر طلسم شده یکی از گرسنگی نمی تونه بخوابه یکی از سیری .

فساد ؛ تضاد طبقاتی ؛ فقر ؛ شرارت و ...... بیداد میکنه .

...

دردم میاد وقتی میبینم توی شهر من پسر 14-15 ساله میره دنبال .... و مثل یه گرگ شده و

در برابر اون .....

بزار یه آمار بدم که بخدا اگه ذره ای غیرت دارین دلتون بترکه :

* آمار خودكشی در ایلام با خودكشی در 58 كشور برابر است

سن خودسوزی، 11سالگی ـ كوچكترین زندانی، درنا

10ساله در زندان مشهد

* ظرف6 ماه 8هزار خشونت خانگی به وقوع پیوست

حال تو رو به خدا خودتون بگین این درد هست یا نه ؟؟ و باید واسه بهبود این وضع رقت بار چکار

باید بکنیم ؟؟؟

منتظر نظراتتون هستم .

قربان همتون ::::::: ارس

 

يکشنبه 5/3/1387 - 11:38
محبت و عاطفه

در آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم :

بدان آسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست

همان لبخندی كه توان را از من می ربود بر لبانت زینت بست.

و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ كلامی.

من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود می گفتم :

ای كاش این قامت نحیف لحظه ای

فقط لحظه ای

می اندیشید كه آسمان بهاری یعنی ابر , باران , رعد وبرق و طوفان ناگهانی

و این جمله ، جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن

و تمنایی بود برای با او بودن.

يکشنبه 5/3/1387 - 11:22
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته