یک قلب، یک اتاق، چند تا کتاب،
یک عالمه شماره تلفن،
یک دوست صمیمی، چند تا نامه یادگاری،
دو تا راز (یکی کوچک و یکی بزرگ)،
یک گلدان،
سه تا آواز،
یک دفترچه یادداشت های شخصی و یک خدا. این دارایی من است.
من آدم ثروتمندی نیستم،
اما از فکر این که هر چیز که پیش من است از بین برود،
دلم گرفت.
بعد پیش خودم حساب کردم که از دست دادن چه چیزی مرا بیشتر از همه
غمگین می کند:
دوستانم؟
خاطراتم؟
یادگاری هایم یا آینده ام؟!
دیدم آنچه مرا غمگین می کند از دست دادن نیست،
چون من هیچ چیز را از دست نمی دهم.
هر چیزی که از من گرفته می شود می رود توی حساب خدا و برای همیشه
باقی می ماند.
خودم هم یک روز می روم. خودم هم برای همیشه باقی می مانم.
من از فکر این که باقی می مانم خوشحالم.
از فکر این که تمام نمی شوم خوشحالم.
از این که جاودانه ام خوشحالم و فکر می کنم اگر من جاودانه باشم،
پس تمام حس های خوبم هم جاودانه خواهد بود.
دوست داشتن هایم جاودانه می شود.
آوازهایی که با شادی خوانده ام جاودانه می شود
و من هیچ دوستی را از دست نخواهم داد.
اگر قرار است یک روز بدی ها و خودخواهی ها و ناراحتی هایم از زندگی حذف شود،
اگر من بابت ندانم کاری ها و اشتباه هایم بخشیده شوم و یا جریمه بعضی از آنها را بدهم.
پس آنچه که از زندگی من باقی می ماند خوبی است.
حتی اگر شده آن خوبی فقط یک «مهربانی» یک «سیب»، یک «آواز» باشد!
مهم نیست.
مهم این است
که من به سمتی می روم که در آن چیزی جز نور و روشنی باقی نخواهد ماند!
من آدم ثروتمندی هستم!
با این حساب،
من آدم ثروتمندی هستم که می توانم چیزی مثل «جاودانگی» را با خودم داشته باشم.
خب، معلوم است که کتاب هایم پودر می شوند، گردنبندم از بین می رود،
نامه های یادگاری ام خاکستر می شوند،
شماره تلفن دوست هایم عوض می شوند.
معلوم است همین چیزهای کمی هم که دارم از من گرفته می شوند،
اما عشق ها و رؤیاها و فکرهای خوبی که داشته ام چی؟
حس فوق العاده ای که از دانه کردن انار توی شب یلدا داشته ام؟
وقتی مادرم را بوسیده ام؟
وقتی به ماه نگاه کرده ام؟
وقتی خدا را صدا کرده ام؟
و وقتی با شادی جیغ کشیده ام؟
آیا این ها مرا ثروتمند نکرده است؟
آیا اینها دارایی های حقیقی من نیستند که یک روز به خاطر داشتنشان افتخار می کنم؟
آیا من از این که زندگی ام پر است از تیله های رنگی،
کلم های بنفش،
هویج های نارنجی شاداب،
خنده های بلند،
یک مادر زیادی مهربان،
یک پدر دوست داشتنی ،
یک دوست عاشق،
یک راز بزرگ و یک راز کوچک،
یک خورشید که هیچ وقت زیر قولش نمی زند و هر روز صبح متولد می شود،
و روزهایی که هنوز وقت دارم در آنها مهربان تر باشم،
نباید آن قدر شاد باشم که احساس خوشبختی کنم؟!
من یک خدای فوق العاده دارم که قول داده است همه چیز پیش او تا
همیشه بماند و همین برای من کافی است.
همه خسته می شوند، همه می خوابند، حتی پرنده ها و درختها.
ما آدمها هر کاری هم که بکنیم، آدمیم، خوابمان می گیرد، باید بخوابیم.
گرسنه مان می شود،
آب می خواهیم و هوا و هزار تا چیز دیگر.
وای که ما چقدر چیز احتیاج داریم.
فقط تویی که هیچ وقت،
هیچ چیز نمی خواهی.
فقط تویی که به هیچ چیز احتیاج نداری.
نه خسته می شوی، نه می خوابی.
شبها که همه خوابند، مطمئنم که تو بیداری و مواظب دنیایی.
چشمهایم را که می بندم، دلم شور نمی زند.
خاطرم جمع است. می دانم که هستی. بالای سر همه چیز و همه جا.
خیالم راحت است؛ چون همه چیز روبه راه است؛
چون تو رو به راهش می کنی. برای اینکه تو خدایی؛ یک خدای بزرگِ بی نیاز.
فکرش را بکن. اگر خدا هم می خوابید، اگر خدا هم مجبور بود یک وقتهایی چشمش را ببندد،
اگر خدا هم خسته می شد و لازم بود استراحت کند، آن وقت چی می شد؛
چه بلایی سر این دنیا و ما می آمد.
تا حالا به سرت زده نصفه شب، وقتی همه خوابیده اند،
حتی مورچه ها و گنجشکها، تو یکی بلند شوی و با خدا دردل کنی؛
من این کارو کردم
اگه می خوای بدونی چه حسی داره
تنها واسه یک بار هم که شده این کار رو بکن
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،
تو او را خراب کردی،
خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستی،
عشق هر کسی را که به دل گرفتم،
تو قرار از من گرفتی،
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،
برای دلم امنیتی به وجود آورم،
تو یکباره همه را برهم زدی،
و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،
تا هیچ آرزویی در دل نپرورم
هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...
تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم
و به جز تو آرزویی نداشته باشم،
و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،
و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...
خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم...