برای آدم شدن
با آیت الله بهاء الدینی بیشتر آشنا شویم
برای آدم شدن و ورود به وادی سیر و سلوک، سیره عملی ائمه دین علیهم السلام را نصب العین خود قرار دهید که غیر از در خانه این خانواده، هیچ کجا خبری و چیزی نیست و هر کجا جای پای عرفان و شناخت را دیدید، بدانید که ارتباط با ائمه علیهم السلام آنجا بود گرچه شهرت به خلاف آن باشد و بدون ارتباط با ائمه معصومین عرفان دروغ است. آنچه ما فهمیده ایم این است.»
عقل، محبوبترین موجود
« حکومت عقل، مشکلات اجتماعی را حل می کند؛ چون حکومت عقل همان حکومت الهیه و اجرای دستورهای خداوند است.
لذا در ظهور حضرت ولی الله الاعظم - سلام الله علیه- عقلها کامل می شوند. رجل الهی به نورانیت عقل، ملحدین، کفار و منافقین را می شناسد. این تمیز، با نورانیت عاقله حاصل می شود.
عقل نور دارد، نه نار. عقل به تمامی رحمت و برکت است. ولی افسوس که آدمی خودش با پیروی از هوا و هوس، عقل، این بزرگترین نعمت الهی، را می کشد و ناریت نفس را به نورانیت عقل غلبه می دهد. اطاعت شیطان و غفلت از یاد حق موجب از بین رفتن نور عقل می شود.
اگر انسان به وسوسه ها و تحریکات شیطان و نفس گوش ندهد، این می شود حکومت عقل و مغلوب ساختن هوا و هوس. به وسیله این نعمت الهی است که انسان برای خویش بهشت می سازد و در برابر، نفس مهندس دوزخ است.
در حدیث آمده است که: خداوند عزیز، موجودی را محبوبتر از عقل خلق نفرموده است. اگر انسان بندگی خدا کند و به عبودیت حق گردن نهد، عاقل می شود و تحت ولایت الهی در می آید. انبیاء و اولیاء علیهم السلام زیرک بودند؛ چون عاقل بودند و در این نشئه به معاصی آلوده نگشتند. حرکات الهی و عقلانی، دارای قدرتی است که جواب وسوسه های نفس را می دهد. انسان به احوال خود بصیر و آگاه است و خوب می داند که اسیر و بنده نفس نیست؛ بنده خداست، و این نیز از برکت عقل است.
کسی که رئیس و بزرگ خانه است، اگر خود را تطهیر کند و به ملکات و حرکات الهی آراسته گردد. تمام اهل منزل تطهیر می شوند؛ و این بهترین روش است. انبیاء و اولیاء علیهم السلام چنین بودند که اول خود عمل می کردند آن گاه به دیگران می آموختند.
اگر انسانها با تعالیم نورانی اسلام آشنا شوند و به آنها عمل کنند دنیا را به بهشت تبدیل می کنند و بهشت آخرت را نیز برای خود محفوظ می دارند. انبیاء و اولیاء علیهم السلام در همین دنیا رشد کردند و به مناصب عالی الهی و مقامات ارجمند معنوی نایل گشتند.
در مقابل نورانیت علم و عقل، جهالت بدترین مصائب و شکنجه هاست. کسی که از نورانیت عقل مرحوم است، دنیا برای او جهنم است. معصیت خدا انسان را از مقام انسانیت تنزل می دهد و از تقوا و ولایت نیز محروم می گردد.
حقیقت استغفار که در راه انسان شدن به کار می رود، عبارت است از بازگشت به خدا؛ و توبه، تحولی است که در انسان عاقل به وجود می آید و تلاطم درونی پیدا می کند. »
نفس اماره، مزاحم قوه عاقله انسان
« باید عاقله را به کار انداخت و مزاحم آن را از میان برداشت. مزاحم عاقله نفس اماره است. هر اندازه انسان این نفس را تزکیه و تهذیب کند آن را از قدرت سبعی بیندازد و تضعیفش کند حکومت و حاکمیت عقل تقویت می شود. ولی ما بین عقل و نفس فرقی نمی گذاریم.
می گوید: ما دلمان می خواهد این جور کنیم. غلط می کند دلت بخواهد هر کاری بکند. اگر دلت می خواهد به جهنم بروی برو هنیئاً لک. این بساطی که می بینی آثار هوی و هوس شرق و غرب است. آثار هوی و هوس بشر است. افتخار می کنند که ما قدرت داریم همه کره زمین را آتش بزنیم. اگر قدرت رحمت داشتید خوب بود. جهان را بهشت می کردید.
اینکه در اسلام این قدر روی علم تاکید شده است و فرموده اند: عالم و آگاه و نورانی شوید، برای این است که آثار علم و نور همه رحمت است. »
در روایت آمده است:
« اول ما خلق الله العقل: اولین مخلوق الهی عقل است. »
تربیت حق تعالی
« بسم الله الرّحمن الرّحیم-الحمد لله ربّ العالمین.
ستایش مخصوص ربوبیّت حق است...
...خداوند، مربی همه موجودات است. تمام تربیتها از مقام رحمت حق است.
« الرب هو الذی منه اصل الشیء و قوامه »
رحمت حق، ربوبیت او را ایجاب می کند. ربوبیت خداوند نسبت به تمام عوالم وجود است و ستایش و حمد همه مراتب وجود، به مربی مطلق؛ یعنی حق تبارک و تعالی باز می گردد. تربیت حق نسبت به موجودات عبارت است از هر چیزی که موجودات لازم دارند. موجودان به تمام حیثیت محتاج و ربط محض به حق هستند.
لذا همواره تحت تربیت مربی خود هستند. انسان از نطفه و خاک، تا مقام ولایت و فنا، به تربیت حق حرکت می کند. شمس و قمر، باد و باران، معادن و نباتات، حیوانات و انسانها، همه و همه، به تربیت حق در حرکت استکمالی به سوی حق هستند. انسان به حسب نیازهای مادی و طبیعی و به حسب نیازهای معنوی و روحانی تحت تربیت خداوند تبارک و تعالی است. اعطای عقل به بشر از رحمت و تربیت حق تعالی است. عقل وسیله و ابزاری است که انسان با آن از مادیات به طرف نور و روحانیت حرکت می کند. »
عرفان حقیقی
آقا برخلاف آنان که خود را با اذکار و اوراد سرگرم می دارند و عبادات آنها با سبحه و سجاده و تخت پوست و غیره باید انجام پذیرد هیچ پای بندی به این آداب و رسوم نداشت، و گاهی تعبیر می فرمود:
« اینها چه اندازه جاهلند که خود را سرگرم این اعمال ظاهری کرده اند و از شناخت و معرفت الله بازمانده اند و اهل اللّهی را در این اداها می دانند. »
می فرمود:
« در مجلسی بودم عده ای از اینها جمع بودند و مجلس سوری بود و پلویی، هر کدام از افراد این فرقه با ولعی که در خوردن داشتند، مدعی اهل اللهی هم بودند.
به آنها گفتم راستی اگر خیال می کنید با این اذکار و اوراد صوری و این نحوه عملکرد به جایی می رسید سخت در اشتباهید، شما ذکر را دارید ولی از مذکور باز ماده اید. »
می فرمود:
« برای آدم شدن و ورود به وادی سیر و سلوک، سیره عملی ائمه دین علیهم السلام را نصب العین خود قرار دهید که غیر از در خانه این خانواده، هیچ کجا خبری و چیزی نیست و هر کجا جای پای عرفان و شناخت را دیدید، بدانید که ارتباط با ائمه علیهم السلام آنجا بود گرچه شهرت به خلاف آن باشد و بدون ارتباط با ائمه معصومین عرفان دروغ است. آنچه ما فهمیده ایم این است.»
بارها می فرمود:
« همه چیز در سیره و روش ائمه معصومین علیهم السلام است. ما چیزی نداریم، دیگران هم چیزی ندارند، بروید در خانه اهل بیت، اگر ما چیزی داشته باشیم از برکت آنها است. »
تمام مراحلی که برای سالک الی الله ذکر شد و آنچه به نظر دیگران نرسیده است. همه را حضرت امیر، امام السالکین و معراج العارفین بدان اشاره فرموده است:
« قد احیی عقله و امات نفسه حتی دق جلیله و لطف غلیظه و برق له لامع کثیر البرق فابان له الطریق و سلک به السبیل تدافعته الابواب الی باب السلامه:
سالک الی الله عقل خود را زنده کرده و نفس خود را میرانده است، تا آنجا که این مراقبت و ریاضت شرعی نازکش کرده و این گوشتها را تا اندازه ای از تنش آب کرده است، غلظت روحش را تبدیل به لطف کرده و روحش رقیق شده است و در آن حالت یک مرتبه یک برقی از دورن در او می جهد پس راه را برایش روشن می کند. از این در به آن در و از این منزل به آن منزل می رود تا به آخرین منزل که منزل سعادت است و نهایت راه اوست، می رسد، که آنجا را باب و در سلامت گویند. »
ارزش معنویت و عرفان الهی
« دستگاه الهی برکاتی دارد، مشکلاتی هم دارد، اینکه می بینید جامعه دنبال مادیات می دود، به خاطر این است که آشنای با معنویت و دستگاه الهی نیست؛ اگر با آن هم آشنا شود، در این راه فعالیت و دویدنش بیش از آن راه مادیات خواهد بود و دیگر توجهی به این هو و جنجال نخواهد داشت.
ما توجهی به این جمعه و جماعات و اجتماعات بواسطه اجتماعش نداریم. این جلسه ای هم که داریم توی این همه جمعیتی که بالا و پائین حسینیه را پر کرده است، اگر سه نفر در بین اینها باشد که مطلب را درک کند، ما به آن سه نفر دلخوشیم، بقیه توجه به همان ظواهر و دست بوسیدن دارند.
دست بوسیدن کاری برای انسان نمی کند، ما به آنها می گوییم که به جای دست بوسیدن بروید خلاف نکنید! آنها هم بدشان نمی آید. می دانند ما غرض نداریم.
دستگاه الهی دگرگونی می دهد، زیر و رو می کند. مقلب القلوب و محول الاحوال، این کارها فقط کار اوست و اینها روی حساب گفته شده است. »
در کتاب کافی، از امام صادق علیه السلام نقل شده است که:
« اگر مردم مقام و موقعیت عرفان الهی را می دانستند چشم و نظر نمی انداختند به آنچه روزیِ دنیاداران شده است، از زر و زیورها و زینتها و دنیای آنان در دیدشان کمتر از خاکی بود که بر آن قدم می گذاردند.
عارفان متنعمند در معرفت و شناخت خدا و لذت آنان چنان لذتی است که گویا همیشه با اولیاء خدا در باغهای بهشت بسر می بردند. »
از هـزاران زائــر درد آشـنـا مــن هـــم یـــکـی
زیـن همــه مسـکین سر تا پا گدا من هم یکی
هـر طــرف بـسـتـه دلــی قــفل ضریح مهرِ تو
مُـهـر شـد با خـون دل ایـن قفل را من هم یکی
هر یکی را کاسهای از بی کسی پیشت فراز
پـر شده از اشـک دستِ کاسهها، من هم یکی
پای بوست را ملائک، صف به صف، پر ریـخـته
خوش که ریزم در جوارت دست و پا من هم یکی
کـیـمــیـاگــرتــر ز مـهـرت هیچ اکسیری مباد
مـس دلــان، مـسـکیـنِ ایوان طلا، من هم یکی
راه دوری پـشـت سر دارم، فزون تر پیـش رو
رهـزنــان بـدکـیـن و لطفت رهنما، من هم یکی
هـر غـبــار مرقدت خــاکستر پروانهای است
سوخـتــه، لــب دوخـته، بی ادعا، من هم یکی
گــر چـه خوارم، خار هم با گُل نشیند گاه گاه
در گــلـــســتـــان مــحــبـــان رضا من هم یکی
نماز دعا در قنوت نماز قرآن نماز شب توسل به ائمه أطهار(ع) توسل به حضرت سیدالشهدا(ع) دعا برای فرج امام زمان(ع) دل هیچ کس را نرنجانید! رفع ناراحتی های روحی حق الناس اوراد و اذکار معمول رفتن به مساجد زیارت برادران مومن رفع گرفتاری حدیث عنوان بصری دعای کمیل و زیارت جامعه حضور قلب توصیه به توبه و استغفار برآورده شدن حاجت عرضه خودبه امیرالمؤمنین دعای یا من احتجب... تقویت حافظه مدد از روح بزرگان کلید سعادت دنیا و آخرت
وضوع صحبت ما «اخلاق در نهج البلاغه» است. این جمله بدین معناست كه بگوییم این كتاب شریف یا صاحب این كتاب راجع به «اخلاق» و «علم اخلاق» چه نظرى دارد، و آیا در این كتاب، راجع به «اخلاق» صحبتى شده است یا نه، و این كتاب توجه به علم «اخلاق» دارد یا نه و اگر این كتاب ناظر به «اخلاق» است، در چه حدودى راجع به این علم یا این موضوع سخن گفته است. تشخیص این معنا كه این كتاب، در باره «اخلاق» چه گفته، ابتداء توقف دارد به این كه معناى اخلاق را به نحو اجمال تصور كنیم، و از این تصور، تصدیق این معنا كه این كتاب در باره «اخلاق» چه نظر دارد، روشن مىشود. اخلاق، جمع «خلق» است. روان انسان، حالات و ملكاتى دارد و اخلاقعبارت از «ملكات روان» است. تشخیص اخلاق، توقف دارد به این كه سه موضوع را انسان تصور كند: «روان»، «اخلاق» و «غرض». «روان» انسان، عبارت است از روح انسانى. ابتدا باید به نحو اجمال، سخنى از روان گفته شود و سپس از مفهوم اخلاق كه عارض بر «روان» است و آن گاه در این كه این عوارض بر این موضوع چه نتایجى دارد. این سه جمله را اگر بتوانم عرضه بدارم، توجه كتاب نهج البلاغه به اخلاق، روشن خواهد شد. انسان، داراى روانى است. من و شما داراى جوهرهاى هستیم غیر از جسم، به نام «روان» كه در كتاب الهى و در اخبارى كه به دست ما رسیده، در باب آن، سخن گفته شده است. گاهى از این جوهره، تعبیر به «روح» شده، تعبیر به «نفس» شده، تعبیر به «قلب» شده، تعبیر به «صدر» شده و تعبیر به «عقل» شده است. یعنى «روان» شما و روح شما پنج تا اسم دارد. این «روان» شما را گاهى «روح» مىگویند، به این تناسب كه بدن شما را او زنده نگه داشته و او سبب حیات بدن شماست. پس او «روح» است: «لانّ الرّوح ما به الحیاة الشّیى». روان شما یك نام دیگرش «نفس» است. شما همان «روان» اید. حقیقت شما عبارت از «روان» شماست. شما آن «روان» تان هستید و آن «روان» شمایید. نفس عبارت از حقیقت شیء است. حقیقت شما همان «روان» شما است. و وقتى كه آن حقیقت پیدا شد، شما پیدا شدهاید و تا آن حقیقت باقى است، شما باقى خواهید بود. فلذا روان شما گر چه ازلى نیست ولى ابدى هست، ازلى نیست، یعنى از اوّل آن وقتى كه خدا هست، روان شما نیست. خداوند روان شما را خلق كرده است، روان شما حادث است، اما همین روان شما ابدى و همیشگى است: خُلِقْتُم لِلْبَقاء وَ لا لِلْفَناء. اى بشر خیال نكن كه براى مرگ آفریده شدهاى تو براى بقا و جاودانگى آفریده شدهاى. این شما كه همیشه هستید، آن روان شماست و الّا این بدن، این لباس چند روزه روان، این لباس را خواهید كند و از این جهان به جهان دیگر خواهید رفت. آن روان را «نفس» مىگویند، زیرا كه شما آنید و آن، عین شماست. این روان را «قلب» نیز مىگویند. یكى از نامهاى روان شما قلب است، زیرا حركت شما، سكون شما، قلب و انقلاب شما، و تمام حركتهاى شما معلول آن است. پس اوست كه مقلب است، اوست كه سرتا پا حركت است. نام روانتان بدین مناسبت «قلب» است. یكى از نامهاى شما و روان شما «صدر» است، زیرا در حقیقت آن است كه در میان سینه شما است، در اینجا، اسم ظرف بر مظروف اطلاق شده است. یكى از نامهاى روان شما «عقل» است. «عقل» به معناى قوّه آمده است، ولى در اینجا به معناى مدرك است. یعنى وقتى شما درك مىكنید، مىفهمید، قدرت فهم دارید، كلیات را درك مىكند، آن روان شماست كه درك مىكند. بنا بر این شما جوهرهاى دارید به نام روان، به نام روح، به نام نفس، به نام قلب، به نام صدر و به نام عقل. آن جوهره اوصافى دارد. تا حال یك بعد از سه بعد اخلاق، عرض شد. اما این روان شما، بر طبق تحقیق علماى اخلاق، داراى اوصاف و حالات و ملكاتى است. یعنى روان شما چنان است كه حالتى و صفتى به سادگى عارض آن مىشود و بزودى از بین مىرود. مثل این كه از كسى خوشتان مىآید، ساعت دیگر از او بدتان مىآید. حبّ و بغض از حالات روان شماست. برخى از اوصاف روان شما، به نام «حالات» خوانده مىشود. اما برخى دیگر «ملكات» است، یعنى همیشه هست. به این زودى پیدا نمىشود و بزودى هم زایل نمىشود. این اوصاف پایدار را «ملكات» مىگویند. شما روحتان داراى «ملكه» یعنى عوارض دائمى است. این ملكات انسانى است كه «اخلاق» نامیده مىشود. علما در باره این ملكات، سخنها گفتهاند، و ملكات روانى انسان را به چندین قسم، تقسیم كردهاند. بعضى از ملكات شما «موروثى» و بعضى «اكتسابى» است. امام صادق مىفرماید: «فمنه موروثى و منه كسبى». این ملكات، برخى طبیعى و فطرى شماست و خداوند این خاصیت و خوى و ملكه را در روان شما قرار داده است. بعضى از صفات شما كسبى است، زحمت مىكشید، فعالیت مىكنید تا این صفت روانى را پیدا مىكنید. قسم دیگر از ملكات، رذائل و فضائل است. برخى از ملكات شما عبارت از فضائل نفس شماست، جمال روح شماست. زیبائى قیافه روان شما عبارت از فضائلاخلاقى است. برخى از ملكات، رذائل است، صفتهاى زشت است، قیافه كریه روح است. بحث «اخلاق» عبارت از بحث در همین ملكات است.آیا انسان مىتواند اخلاق فاضله را تحصیل كند، ملكات پسندیده را پیدا كند و آیا مىتواند ملكات زشت را از خودش دور كند انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و در خود، ملكات فاضله را ایجاد كند. و آن را كه بنحو طبیعى موجود است، تقویت كند. و انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و آن رذائل را در خود تضعیف كند و تا مىتواند از بین ببرد. وقتى كه انسان كوشید و به آنجا رسید هر چه ملكه فاضله بود بدست آورد، و هر چه رذائل بود از خود دور كرد، آن جاست كه یك انسان ملكوتى مىشود و مصداق: «خلیفة اللَّه فى الأرض» مىشود انسان مسجود ملائكه مىشود، انسان آسمانى مىشود، انسانى مىشود كه در مراحل انسانیت تكامل پیدا كرده است. همین مكارم اخلاق است كه اگر انسان بكوشد و آن را كسب كند، مصداق بیان پیامبر بزرگ (ص) مىشود كه مىفرماید: «بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق»: من براى این برانگیخته شدم و انبیاء براى این معنا به سوى بشر فرستاده شدند كه روان آنها را در اخلاق، تكامل بخشند، ملكات آنها را ملكات فاضله كنند، رذائل را از وجودشان دور كنند، تا آنجا كه آنان خلیفه الهى گردند. تصور نشود، تنها جانشین الله، جدّ اعلاى ما، حضرت آدم بود، همه ما جانشین الله مىتوانیم باشیم، همه ما خلیفة الله مىتوانیم بشویم. مگر روایت به ما نمىگوید: «تخلّقوا باخلاق اللّه و تأدّبوا باداب اللّه.» اى انسان تو والاتر از این هستى كه در این دنیا، در این جهان پست بمانى و علاقهمند به دنیا گردى. تو باید پرواز كنى، متخلق به اخلاق الهى بشوى. بالجمله، بعد دوم اخلاق، عبارت از تشخیص ملكات و عبارت از «اخلاق روان» است كه این ملكات را تشخیص بدهیم و آنها را كسب كنیم. بعد سوم «غرض» است، كه در ضمن مطالب گذشته «غرض» هم روشن شد. وقتى انسان بتواند ملكات را تشخیص بدهد، رذائلش را دور كرده، فضایلش را به دست بیاورد و انسان كامل شود، غرض اخلاق را عملى كرده است. بنا بر این، اخلاق، عبارت است از این كه توجه به ملكات پیدا كنیم، موضوع ملكات را درك كنیم، غرض از ملكات را درك كنیم. این معناى اخلاق است و نتیجه اخلاق آن است كه انسان، یك «انسان كامل» شود. این مقدمه كوتاهى بود براى این كه ابتدا ببینیم اخلاق یعنى چه و بعد از آن ببینیم این كتاب عظیم كه نهج البلاغه نامیده مىشود، راجع به اخلاق چه نظرى دارد حال به اختصار جواب این سؤال را مىگوئیم: وقتى ما به خطبهها، نامهها و حكمتهاى متعدد نهج البلاغه نگاه مىكنیم، مىبینیم كه این كتاب عظیم، بخش بزرگى از اخلاق را بیان كرده است. براى این كه مدعایم را ثابت كنم جملاتى از نهج البلاغه را به حضورتان عرضه مىدارم. این كتاب، اخلاق را مىداند چیست و متوجه است. با توجه به آنچه راجع به علم اخلاق و راجع به مسائل اخلاق گفته شد، یكى از امّهات مسائل اخلاق را من عنوان كنم و ببینیم در نهج البلاغه راجع به این موضوع چه سخنى گفته شده است. در علم «اخلاق» این مطلب هست كه انسان اگر بخواهد زحمت بكشد و ملكات فاضلهاى را كه براى روح انسانى تصور مىشود، تحصیل كند و ملكات رذیله را از خود دور كند، نیازمند است به این كه از حظوظ و لذتهاى بدن خودش چشم پوشى كند تا روحش كمال پیدا كند. توضیح مطلب این است: شما اگر بخواهید یك صفت فاضله را پیدا كنید، صفت شجاعت پیدا كنید، صفت عدالت پیدا كنید، صفت سخاوت پیدا كنید باید مدتها نفستان را در فشار صبر و تزكیه قرار بدهید، از شهوات خوددارى كنید و از حظوظ و راحتیها و لذتها بكاهید تا یك صفت فاضلهاى را در روحتان ایجاد كنید. و هم چنین باید تا مىتوانید از هواها و لذتهاى نفسانى خود بكاهید تا یك صفت رذیلهاى را از خود دور كنید. اصولا پیدا كردن هر یك از صفات فاضله، موقوف است به این كه شما از هواهاى خودتان و از لذتهاى خودتان كسر كنید. به دست آوردن كمالات نفسانى، كمال روح و تكامل روح شما توقف دارد به این كه از حظوظ بدن و از لذتهاى بدن كسر كنید. و هر چه از این بیشتر كسر كنید، به كمال روحتان بیشتر افزودهاید، و اسلام براى این امر، برنامه خاصى درست كرده است. على (ع) این مطلب عظیم را در دو جمله بیان فرموده است. آن حضرت در ضمن خطبه 183 با یك عبارت رسا و قلیل اللفظ ولى پرمحتوى، این معنا را روشن كرده و مىفرماید: خذوا من اجسادكم فجودوا بها على انفسكم. از اجسادتان بگیرید، از اجسادتان كسر كنید و به روحتان و بر نفستان منت بگذارید و آن را به كمال برسانید. این جمله رساى على (ع) عبارت از یك موضوع كلى علم اخلاق است: اى انسانى كه مىخواهى تعالى پیدا كنى: یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً و خذوُا مِنْ اجْسادِكُم: راه تعالى و تكامل روح این است. باید از جسد بگیرید و به روان بیفزائید. این، خود، یكى از مهمترین مسائل اخلاق است كه على (ع) با یك جمله بیان كرده است. مسئله دیگر این است كه گفتهاند: اگر انسان بخواهد كه روحش ترقى پیدا كند، باید به بدن سختى بدهد، به بدن فشار وارد كند. مثال مىآورند كه روح و بدن انسانى مانند دو كفه ترازو هستند. اگر این كفه پایین بیاید، آن كفه بالا مىرود. شدت و فشار بر بدن، تكامل روح مىآورد. راحتى بر بدن تنزل روح مىآورد، چه انسان مذهبى باشد و چه انسان غیر مذهبى. شما برنامه كار مرتاضین هند را ملاحظه كنید. آنها به بدن ریاضت مىدهند تا روحشان آن چنان قوى مىشود كه فى المثل وقتى از ایران به هند سفر كنید و در برابرشان بایستید، تا شما را دیدند شما را به نام و اسم و لقب یاد مىكنند و از خانه و لانه و زندگیتان خبر مىدهند. البته اسلام این نوع ریاضتها را تجویز نمىكند. اسلام اعمال و ریاضتهاى خاصى را وسیله تزكیه و تكامل نفس انسان مىشناسد و مىفرماید: وَ انَّما هِىَ نَفْسى اروُضُها بِالتَّقْوى این نفس من است كه آن را با تقوى ریاضت مىدهم. یعنى همه ریاضتها و تحمل سختى و فشار براى تكمیل روح، در اسلام امضاء نشده است. بلكه آنچه امضاء شده است، ریاضتهاى خاصى است. انجام واجبات، ریاضت است ترك محرمات، ریاضت است یك قدم بالاتر انجام مستحبات، ریاضت است ترك مكروهات، ریاضت است. على (ع) مىفرماید: با تقوى باید بدن و نفس را ریاضت داد تا انسان، مقام كمال مطلوب را پیدا كند. اینها خصوصیاتى از امّهات مسائل اخلاقى است. على (ع)، در نهج البلاغه، از «صبر»، «رحمت»، «رجاء» و غیره صحبت كرده، و نیز از صفات «كبر»، «حسد»، «بخل»، «جرم» و غیر آن صحبت فرموده است، كه اگر دقت كنیم، مىبینیم علماى علم اخلاق- با همه نظریاتى كه ابراز كردهاند- به نكاتى كه على (ع) در ضمن كلماتش بیان كرده متعرض نشدهاند. خداوند به ما توفیق تخلّق به اخلاق الهى را عطا فرماید. و السلام علیكم و رحمة الله