حرفي به رنگ مهتاب 1
آرامـشم! شهر در ازدحام بي رحمي ها گم شده بود و در مرداب تخيلاتي دروغين، دست و پا مي زد.
چـشمان مبهوت من در اين هياهوي گنگ، كوچه پس كوچه هاي اميد را در پي تواضعي زلال مي پوئيد.
واينك، من ترا در عطر ياس هاي وحشي، در ترنم چشمه هاي هميشه جوشان، در اوج سكوت آسمان
و بي قراري هاي باد يافتم.
هميشه آرامشم بمان...
شب هنگام
اي تنهـا بهانه ي شادماني ام! دسـتهايم را نيلوفرانه در گردن نيازت خواهم انداخت و گلدان هاي مهربانيت را تا كوچكترينـشان، شكوفه ي صداقت خواهم كاشت.
من نـوازش را در سـايه هـاي نسيم، حرارت را در دستان خورشيد، سخاوت را در كولـه بار باران و تواضع را در سجده هاي امواج، از تو مي بينم.
با سپاس؛ شب هنگام