• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6919روز قبل
شعر و قطعات ادبی
 

به نام خدا

*سکه ی مهر تو از خورشید هم زرین تر است*

*خون تو، از خون دیگر عاشقان رنگین تر است*

 

*رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت*

*می روی اما بدان دریا ز من پائین تر است*

 

*گر جوابم را نمی گوئی، جوابم کن به قهر*

*گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است*

 

*ما چنان آئینه ها بودیم رو در رو ولی*

*امشب این آئینه از آن آینه غمگین تر است

 

*سنگ دل، من دوستت دارم فراموشم مکن*

*بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است*

 

*سکه ی مهر تو را گم کرده ام چون پادشاه*

پادشاهی کز غلامان خودش مسکین تر است*

دوشنبه 1/5/1386 - 19:2
دعا و زیارت

امامت ونص

شيعه معتقد است كه قدرت امام معصوم عليه السلام منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمى‏كند، بلكه امامت او مثل نبوت پيامبران، به نص الهى است.

وصيت و نص رسول خدا

على عليه السلام خلافت را حق مسلم و قطعى خود مى‏دانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال كرده است.

آن حضرت در موارد زيادى از حق خويش سخن گفته است كه جز با مساله‏ى تنصيص و مشخص شدن حق خلافت‏براى او به وسيله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجيه نيست. در نهج البلاغه صريحا درباره‏ى اهل بيت مى‏فرمايد:

«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية والوراثة، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله!» . (1) يعنى ويژگى‏هاى ولايت و حكومت از آن آنهاست و وصيت پيامبر و وراثت او در ميان آنان، هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جايى كه از آنجا منتقل شده بود، باز گرديده است.

و همچنين در سرتاسر نهج البلاغه، گلايه امام از مردم براى اين است كه چرا او را از حق مسلم و قطعى‏اش محروم كردند بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد; زيرا اگر انتخاب امام، حق امت‏بود معنى نداشت على عليه السلام تنها به خاطر شايستگى‏اش به امامت، قبل از انتخاب مردم حكومت را حق مسلم خود بداند و با كسى كه على‏الظاهر مدعى خلافت از طريق مردم بود، به مبارزه برخيزد; زيرا صلاحيت و شايستگى حق بالقوه، ايجاد مى‏كند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحيح نيست. اكنون به ذكر مواردى مى‏پردازيم كه امام على عليه السلام خلافت را حق مسلم خود مى‏داند:

1. على عليه السلام براى اثبات حقانيت‏خود نوعا به ادله و نصوصى كه درباره او وارد شده است، استناد مى‏كند:

ابوالطفيل ليثى يكى از اصحاب پيامبر مى‏گويد: روزى على عليه السلام مردم را در ميدان وسيعى جمع كرد ، سپس به آنها فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم، هر كس از شما روز غدير خم و هر چه از رسول خدا شنيده، بگويد. سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند. ابونعيم مى‏گويد:

 گروه كثيرى از مردم برخاستند وبه اين جمله شهادت دادند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه دست على عليه السلام را گرفته بود، به مردم مى‏فرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا:

 نعم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: آيا شما مى‏دانيد كه من نسبت‏به مؤمنان از خود آنها اولى‏تر هستم، مردم گفتند: آرى پيامبر خدا فرمود: «من كنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» : هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام هم مولاى او است‏بار خدايا دوست‏بدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.

ابوالطفيل مى‏گويد: من اين اجتماع را ترك گفتم ولى شبهه‏اى در دلم ايجاد شد. در راه با زيد بن ارقم ملاقات كردم و جريان را براى او بازگو كردم و سپس پرسيدم: چرا انكار مى‏كنى؟ من نيز همين مطلب را از رسول خدا شنيدم. (2) 2. هنگامى كه امام از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سركوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود:

«...فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على‏منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (3) «به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است‏» .

3. اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏گويد: روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت‏حريصى، من در پاسخ گفتم:

«بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبت‏حقا لى وانتم تحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجة فى الملاء الحاضرين هب كانه بهت لا يدرى ما يجيبنى‏» . (4)

  «به خدا سوگند بلكه شما با اين‏كه ازپيامبر دورتريد از من حريصتريد. من حق خود را طلب كردم شما مى‏خواهيد ميان من و حق خاص من مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد. آيا آن‏كه حق خويش را مى‏خواهد حريصتر است‏يا آن‏كه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همين كه در جمع حاضران اقامه دليل نمودم به خود آمد و نمى‏دانست در پاسخ من چه بگويد» .

ابن ابى الحديد مى‏گويد: اعتراض كننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مى‏گويد: ولى اماميه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبيده جراح و آن هم در روز سقيفه بود» . (5)

4. در دنباله همان جمله‏ها آمده است:

«اللهم انى استعديك على قريش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظيم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان في الحق ان تاخذه وفى الحق ان تتركه‏» .

«بار خدايا! من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاسته‏اند از تو استعانت مى‏جويم و شكايت را پيش تو مى‏آورم آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كرده‏اند و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند و در غصب حق، و مبارزه‏ى با من هماهنگ شدند (به اين هم اكتفا نكردند) بلكه گفتند:

«بعضى از حقوق را بايد گرفت و پاره‏اى را بايد رها كرد» (و اين از حقوقى است كه بايد رها سازى) .

ابن ابى الحديد مى‏گويد: اين گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:

1. ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله....

2. و نيز فرموده: «اللهم اخز قريشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى‏» .

پروردگارا! قريش را رسوا ساز كه مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.

3. و هنگامى كه شنيد كسى داد مى‏زد «انا مظلوم‏» من ستمديده‏ام به او فرمود: «هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما» بيا با هم فرياد بزنيم كه من همواره مظلوم بوده‏ام!

امام با اين كار، هم ناراحتى او را تسكين داد و هم مظلوميت‏خويش را اعلام فرمود.

4. و فرمود: «وانه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» ابوبكر خوب مى‏دانست وجود من نسبت‏به خلافت همچون محور وسط سنگ آسياست.

و نيز از آن حضرت رسيده است:

 «ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه‏» : من هميشه تحت فشار حكومت استبداد بوده‏ام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (6) ابن ابى الحديد پس از نقل كلمات فوق، به دست و پا افتاده و مى‏گويد:

«معتزلى‏ها اين سخنان را دليل بر افضليت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مى‏گيرند نه اين‏كه نص صريحى بر خلافت‏بوده و امام با اين كلمات اشاره به آن فرموده باشد.

اما اماميه و زيديه به آنها استدلال مى‏كنند و به گمان قوى همين معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر اين حرف را بپذيريم بايد عده‏اى از مهاجر و انصار را تكفير و تفسيق كنيم، لذا بايد گفت اين جملات جزو متشابهات است كه بايد ظاهر آنها را ناديده گرفت وآنها را به معنايى حمل نمود كه لطمه‏اى به صحابه نزند! !

اما واقعيت اين است كه چون ابن ابى الحديد سنى مذهب مى‏باشد لذا مجبور است چنين توجيهى نامربوط براى سخنان امام بكند در صورتى كه جملات بالا صراحت دارد در اين‏كه امام صريحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حق‏مسلم خويش مى‏داند كه غصب شده است.

چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقيقى‏اش منصرف كنيم با توجه به اين كه ابن ابى الحديد نيز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ است‏به علاوه اين جملات هيچ‏گونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانيم!

وانگهى صحابه كه معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تكيه بر عصمت آنها مجبور باشيم آنان را بى‏گناه قلمداد كنيم. (7) استاد شهيد مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحديد مى‏گويد:

ابن ابى الحديد خود طرفدار افضليت و اصلحيت على عليه السلام است جمله‏هاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقيت مولى را مى‏رساند از نظر ابن ابى الحديد نيازى به توجيه ندارد ولى جمله‏هاى بالا از آن جهت از نظر او نياز به توجيه دارد كه تصريح شده است كه خلافت‏حق خاص على عليه السلام بوده است و اين جز با منصوصيت و اين‏كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جانب خدا تكليف را تعيين و حق را مشخص كرده باشد، متصور نيست. (8) 5. مردى از بنى اسد از اصحاب على عليه السلام از آن حضرت پرسيد:

«كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به‏» ، چه طور شد كه قوم شما، شما را از اين مقامى كه سزاوارتر بوديد بركنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود:

 «اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها كانت آثرة شحت عليها نفوس قوم و نحت عنهانفوس آخرين‏» . (9) رهبرى امت از آن ما بود و پيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزيدند وگروهى ديگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف‏نظر كردند و داور ميان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست...» .

ابن ابى الحديد مى‏گويد از استادم: ابوجعفر يحيى بن محمد علوى نقيب بصره كه مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسيدم منظور سؤال كننده از افرادى كه امام عليه السلام را از حقش بر كنار ساختند، كيانند؟ آيا منظور روز «سقيفه‏» است‏يا روز «شورا» ؟ گفت: «سقيفه‏» گفتم: من به خود اجازه نمى‏دهم بگويم اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت پيامبر را نمودند و نص خلافت را كنار گذاشتند، در پاسخم گفت: من هم به خود اجازه نمى‏دهم به پيامبر اين نسبت را بدهم كه در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزيده و مردم را بى‏سرپرست گذارده باشد، او كه براى مسافرتى در بيرون مدينه، كسى را به جاى خود برمى‏گزيد، چگونه براى پس از مرگش كسى را به خلافت تعيين نكرد؟ ! (10) 6.

 عبدالله بن جناده مى‏گويد: من در نخستين روزهاى زمامدارى على عليه السلام از مكه وارد مدينه شدم، ديدم همه مردم در مسجد پيامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بيرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنين آغاز كرد: لما قبض الله نبيه ، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اوليائه دون الناس...و ايم الله لولا مخالفة الفرقة بين المسلمين و ان لا يعود الكفر و يبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه‏» . (11)

اى مردم! روزى كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از ميان ما رخت‏بربست، گفتيم كه ما وارث و ولى و عترت او هستيم ديگر كسى با ما درباره حكومتى كه او پى‏ريزى كرده است نزاع نكند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قريش به حق ما دست دراز كردند و فرمانروايى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پيدا شدن شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و اين كه بار ديگر كفر و بت‏پرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غير از اين بود كه مشاهده مى‏كنند.

7. در خطبه شقشقيه صريحا مى‏فرمايد: «... ارى تراثى نهبا» . (12) جمله‏ى «با چشم خود مى‏ديدم، ميراثم را به غارت مى‏برند» ، اشاره به اين است كه ميراث الهى مرا به غارت مى‏برند، قرآن نيز خلافت را «ارث الهى‏» خوانده است:

«وورث سليمان داود...» (13) و همچنين در جاى ديگر مى‏خوانيم كه يعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنين دعا مى‏كند: «يرثنى و يرث من آل يعقوب...» (14) روشن است كه وراثت‏سليمان از داود و يحيى از زكريا و آل يعقوب ظاهرا چيزى جز خلافت الهى نبوده است. (15) 8. انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعيين ابوبكر به خلافت، كه چرا بر خلاف دستور الهى عمل كردند: «ايتها الامة المتحيرة بعد نبيها لو كنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولاية و الوراثة حيث جعلها الله ما عال ولي الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حكم الله...» . (16)

  اى امت‏سرگردان بعد ازپيامبر خود! اگر شما آن كسى را كه خدا مقدم داشته است مقدم مى‏داشتيد و حكومت و ولايت را آن طورى كه خدا مقرر فرموده، رعايت مى‏كرديد، يك دوست‏خدا در مانده نمى‏گرديد و در امر خداوند در هيچ چيز، امت دچار نزاع نمى‏گشت، آگاه باشيد علم كتاب خداوند نزد ماست، پس بچشيد كيفر كار خود را كه درباره‏ى آن تقصير كرديد و در آنچه دستهايتان از پيش آماده كرده است‏» .

پس اگر حكومت و خلافت‏حق خاص على عليه السلام نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در اين باره براى چه بود؟

نوعى جدل منطقى

اگر حكومت و خلافت‏حق خاص على عليه السلام بود، پس چرا آن حضرت در بعضى جاها به آرا و بيعت مردم و شورا استدلال كرده است؟ چنان كه در نامه‏اى به معاويه مى‏نويسد:

«انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد ان يختار و لا للغائب ان يردوانما الشورى للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلك لله رضى فان خرج على امرهم خارج بطعن او بدعة ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين و ولاه الله ما تولى...» . (17)

همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با همان شرايط و كيفيت‏با من بيعت نمودند. بنابراين، نه آن‏كه، حاضر بود (هم اكنون) اختيار فسخ دارد و نه آن‏كه، غايب بود اجازه رد كردن. شورا فقط از آن مهاجران و انصار است اگر آنها متفقا كسى را امام ناميدند خداوند راضى و خشنود است. اگر كسى از فرمان آنها با طعن و بدعت‏خارج گردد او را به جاى خود مى‏نشانند و اگر طغيان كند با او پيكار مى‏كنند; چرا كه از غير طريق مؤمنان بيعت كرده و خدا او را در بيراهه رها مى‏سازد.

عده‏اى از علماى اهل سنت از جمله ابن ابى الحديد (18) براى عدم نص به خلافت على عليه السلام و اين كه امامت‏به اختيار امت هم منعقد مى‏شود، به اين فقرات از نامه‏ى آن حضرت تمسك جسته‏اند.

 ابن ابى الحديد پس از نقل جريان سقيفه در شرح سخن امام (19) مى‏گويد: اگر نص صريحى به وصيت پيغمبر نسبت‏به امام عليه السلام بود امام بايد با آن استدلال مى‏كرد و وصيت پيامبر را ياد آور مى‏شد و به دليل وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقام خلافت را از آن خود مى‏دانست، در حالى كه امام عليه السلام نه خود و نه ياران و شيعيانش به نص استدلال نكردند بلكه از طريق فضايل و مناقب امام به استدلال پرداختند.

بعضيها پا را از اين فراتر نهاده اين نامه امام را دليل بر صحت و درستى خلافت‏خلفا گرفته‏اند; ولى همان‏گونه كه مى‏دانيم اين استدلال از دو جهت نادرست است:

نخست: اين كه در خطبه‏ها و سخنان امام فراوان آمده كه حكومت آنها بر خلاف حق بوده است و خلافت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، مخصوص آن حضرت مى‏باشد و پيامبر شخصا او را تعيين فرموده است و اين مطلب در جاى خود به تفصيل بيان شده است.

ديگر اين‏كه: اين نامه را به معاويه نوشته شده و امام عليه السلام مى‏خواهد او را از طريق حرفهاى خودش محكوم نمايد چرا كه معاويه خود را منصوب از ناحيه «عمر و عثمان‏» مى‏دانست و استدلال مى‏كرد خلافت آنها صحيح است، زيرا مهاجران و انصار با آنان بيعت كرده‏اند; امام عليه السلام از همين نكته در اين نامه استفاده كرده و يادآورى فرموده كه طبق اظهارات خودت، مى‏بايست از فرمان من نيز تبعيت كنى، چرا كه همان مهاجران و انصار با من نيز بيعت كرده‏اند و لذا جايى براى بهانه و عذر باقى نمى‏ماند و اين صرف نظر از اين معنى است كه امام از ناحيه پيامبر و خدا منصوب به خلافت‏شده است.

غرض با توجه به نصوص فراوانى كه درباره‏ى وصايت ائمه‏ى اطهار عليهم السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده و با وجود استدلال و احتجاج زياد كه در منابع روايى و تاريخى آمده است، مى‏توان استنباط كرد، استدلال به آرا و بيعت مردم از طرف على عليه السلام و امامان ديگر نوعى جدل منطقى و ناظر بر اين است كه ديگران مشروعيت‏حكومت‏خود را ناشى از راى مردم مى‏دانستند. على عليه السلام و ائمه ديگر با منطق خود آنان استدلال كرده‏اند.

به اين معنى منظورشان اين بود، از هر چيز ديگر از قبيل، وصايت، لياقت، افضليت و اصلحيت گذشته، اگر همان استناد به آراى مردم را كه مورد استناد ديگران است، ملاك باشد ما هم با آرا و بيعت مردم انتخاب شده‏ايم. به اين معنى امام با اين بيان مى‏خواسته پشتوانه‏ى مردم و مقبوليت اجتماعى خويش را به معاويه اعلام نمايد.

وصايت و شورا دو اصل اسلامى

در اينجا حساس‏ترين مسايل مذهبى و تاريخى اسلام و اساسى‏ترين اختلاف تشيع و تسنن مطرح مى‏شود و از آن دو: يكى اصل «وصايت‏» و «نص‏» را ملاك تعيين امام بر امامت مى‏داند و اصل «شورا» و «بيعت‏» را انكار مى‏كند و ديگرى به عكس، منكر «نص‏» و «وصايت‏» است و «شورا» را ملاك تعيين حاكم مى‏داند به اين معنى شيعه معتقد است پيامبر در موارد بسيارى على عليه السلام را به عنوان «وصى‏» و خليفه خويش معين كرده است و نه تنها از جانشين خود بلكه تا دوازده وصى و خليفه‏اش نام برده و آنان را به امامت منصوب نموده است. (20) اساسا به عقيده شيعه «امامت‏» مانند «نبوت‏» است و عقيده دارند كه امام را نيز بايد خدا تعيين كند چنان كه «نبى‏» را او معين مى‏كند. به اين معنى مقام امامت همانند «مقام نبوت‏» است لذا امام را بايد با پيامبر اكرم و امامت را با رسالت او تشبيه كرد نه با مقامهاى ديگر، در نظامهاى غير اسلامى.

بنابراين با اين شرايط، تعيين ديگرى به خلافت‏يا رهبرى (اجتماعى سياسى) جامعه مثل اين است كه در عصر پيامبر اسلام، او را به عنوان پيامبرى قبول كنيم همچون مسيح، و شخص ديگرى را به حكومت‏به عنوان امپراتور اسلام برگزينيم.

علماى اهل سنت‏به استناد قول عايشه منكر وصيت هستند و در تعيين خليفه به اصل شورا استناد مى‏كنند چنان كه شيخ ازهر شيخ محمود شلتوت، در بحث‏خود درباره‏ى عقايد و قوانين اسلامى، معتقد است كه:

 «...انتخاب خليفه و امام در اسلام با تصويب خدا و به دستور پروردگار نمى‏باشد كه او را نيروى الهى مدد كند، تا كارهاى مسلمانان اداره شود و همچنين خليفه داراى قدرت يزدانى نيست تا مردم به هر نحوى كه باشد از او اطاعت نمايند، خليفه هم مانند ساير افراد مسلمانان است و اعمال و رفتارش بايد مبتنى بر اصول دين اسلام و اوامر پروردگار باشد» . (21)

  پس شيعه «بيعت‏» و «شورا» را منكر است و به جاى آن به «وصايت‏» تكيه مى‏كند، بر خلاف سنى‏ها كه «وصايت‏» را انكار مى‏كنند و به «شورا» استناد دارند. ولى اگر اين دو اصل درست تحليل شود، خواهيم ديد، هيچ كدام از اين دو اصل مغاير يكديگر نيست و هيچ يك مجعول و غير اسلامى هم نمى‏باشد.

«شورا» يك اصل اسلامى است‏با قطع نظر از عمل خود پيامبر، در قرآن و حديث‏به آن تصريح شده است و همچنين هيچ مورخى و دانشمند منصفى هم نمى‏تواند منكر «وصايت‏» پيامبر درباره‏ى على عليه السلام باشد، به اين معنى امامت على عليه السلام زاده‏ى ملاكهاى سياسى نظير: بيعت، وراثت و كانديداتورى نيست. امام بودن على عليه السلام علاوه بر لياقت و شايستگى خودش با تنصيص الهى و با وصايت پيامبر است; او امام است‏خواه منتخب مردم باشد يا نباشد و هيچ كس حق ندارد براى گزينش او اعتراض نمايد و از اطاعت او سرپيچى كند.

وصايت‏يك اصل ما فوق شورا

در نظام سياسى اسلام، تعيين امام و خليفه، به يكى از دو طريق انجام مى‏گيرد:

1. وصايت .

2. شورا.

اگر در اين دو مفهوم عميق فكر كنيم، مى‏بينيم اين دو ملاك در عرض هم نبوده و بلكه در طول هم مى‏باشد به اين معنى در يك مرحله، ملاك تعيين امام «وصايت‏» است و در مرحله ديگر «شورا» است. به اصطلاح «شورا» در جايى اعتبار دارد كه «وصايت‏» و «نص‏» در كار نباشد; زيرا «شورا» در اسلام در امرى صحيح است كه حكم آن در قرآن وحديث‏بيان نشده باشد.

قرآن مجيد در برخى از آيات يادآور مى‏شود كه: «ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة...» . (22) «هرگز شايسته نيست كه افراد با ايمان در برابر انتخاب و گزينش الهى مقاومت نشان دهند و خود فرد ديگرى را انتخاب كنند» .

پس بر فرض ثبوت «نص‏» و «وصايت‏» در قرآن و حديث هرگز نوبت‏به «شورا» نمى‏رسد و تعيين امام به امامت منحصرا «نص‏» و «وصايت‏» مى‏باشد. دوران وصايت هم يك دوران محدودى است و لذا امامان اهل بيت‏يا اوصياى پيامبر بيش از 12 تن نيستند تا هنگامى كه جامعه اسلامى به مرحله رشد سياسى و فكرى و خودآگاهى عمومى برسد و شماره افراد با شماره آرا برابر شود و در اين مرحله است كه جامعه مى‏تواند قدرت استقلال اجتماعى و سياسى خود را به دست آورد و خود مستقيما مسئوليت ادامه مسير نهضت را به دست گيرد و برجسته‏ترين فرد را به عنوان حاكم برگزيند، در اين مرحله است كه جامعه به آستانه دموكراسى واقعى مى‏رسد.

 پس از پايان دوران «وصايت‏» ، دوران «شورا» يا به اصطلاح امروز دوران دموكراسى آغاز مى‏گردد و در اين حال است كه انتخاب رهبر و پيشواى امت‏با ضوابطى كه در شرع بيان شده است، حق مسلم امت است و اين ملاك هميشگى تعيين امام، در نظام سياسى اسلام است .

دموكراسى دشمن دموكراسى

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در آن محيط منحط و آلوده‏اى كه مبعوث شده بود، تمام هدفش اين بود كه جامعه را بر اساس مكتب حياتبخش و سازنده خود، بپروراند و نظام از هم گسيخته آن جامعه را تجديد بنا نمايد اما در پايان عمر خود مى‏بيند هنوز ريشه‏هاى جاهلى و عناصر انحرافى در اعماق آن نيرومند است و هنوز دستهايى هستند كه به سادگى اين جامعه را به طرف خود مى‏كشانند و هنوز ميكروبهاى خطرناك مزمن در وجدان پنهان مردمش باقى مانده است و عوامل ارتجاعى كه در اثر اين قيام، خلع شده بودند هنوز از قدرت و نفوذ خطرناكى برخوردارند و دشمنان خطرناك خارجى با منافقان داخلى بر اين نابودى اسلام، همداستان‏اند، حتى افراد مؤمن اگر چه در عقيده تغيير كرده‏اند ولى هنوز در بينش و رفتار و اخلاق، همچنان پرورده جاهليت قديم‏اند و هنوز رسوبات دوران جاهليت از ذهنشان بيرون نرفته است.

اينها بزرگترين خطرى بود كه نهضت نوپاى اسلام را از درون تهديد مى‏كرد.

آيا در چنين شرايطى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بنيانگذار مكتب، مى‏تواند به رهبرى پس از مرگ خويش نينديشد و سرنوشت مردم و مسئوليت نهضت نوپا را به حال خود رها سازد و آن را به دست لرزان دموكراسى بسپارد؟ و به آراى اكثريتى كه هنوز راى ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعى است، تكيه نمايد؟ ! يا وقتى كه خطرهاى داخلى و خارجى از بين برود، روابط اجتماعى افراد كاملا انسانى گردد، مزاج جامعه سالم و نيرومند، رهبرى امت را به افراد معينى و غير قابل تغيير و نوسان مى‏سپارد؟ !

آرى جامعه اسلامى آن روز از نظر رشد سياسى و اجتماعى و دينى به حدى نرسيده بود كه در زير نظام دموكراسى، زندگى كند، و دموكراسى براى چنين جامعه‏اى مفيد نبود به قول پرفسور «شاندل‏» : «دموكراسى در جامعه عقب مانده و ناآگاه كه به رهبرى انقلابى و هدايت‏شونده نياز دارد، دشمن دموكراسى است‏» .

و هم او در جاى ديگر مى‏گويد: «بزرگترين دشمن آزادى و دموكراسى خود آزادى فردى و دموكراسى است‏» .

و يا به تعبير «رم مك آور» متفكر سياسى: «دموكراسى در جوامعى كه اكثريت مردم عامى و بيسوادند و جنبش سياسى ندارند و در ميان مردمى كه از وحدت خود و از نفع مشترك جامعه بى‏خبرند، مؤثر نيست‏» . (23)

نقض وصايت از اينجاست كه در صدر اسلام در اثر تكيه بر «اصل شورا» و دموكراسى، در حالى كه زمان ، زمان «وصايت‏» بود، «شورا» و «دموكراسى‏» در تاريخ اسلام براى هميشه نابود شد و مردم مسلمان پس از پيامبر، هم از «وصايت‏» و امامت محروم شدند و هم از شورا و رهبرى دمكراتيك.

اگر دو قرن و نيم، رهبرى امت، به جاى خلفا و سلاطين عرب، در دست اوصياى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود در آن وقت امتى ساخته مى‏شد كه لياقت و شايستگى آن را داشت كه خود بر اساس اصل «شورا» لايق‏ترين رهبرى را تشخيص دهد و مسير تاريخ را بر راه رسالت پيامبر ادامه دهد.

اما فاجعه‏ا ى كه رخ داد سرنوشت اسلامى تاريخ اسلام را منحرف ساخت، اين بود كه با تكيه بر يك حق، حق ديگرى پامال شد و عصر جمهوريت زودرس پايان پذيرفت وخلافت اسلامى تبديل به سلطنت موروثى گرديد و امامت و وصايت پس از دو قرن و نيم جهاد و شهادت و مظلوميت، سرانجام به «غيبت كبرى‏» منجر شد و فلسفه‏ى تاريخ تغيير كرد.

يا به تعبيربهتر: «وصايت‏» ، فلسفه سياسى يك دوران مشخص انقلابى است‏به عنوان ادامه رسالت اجتماعى بنيانگذار نهضت فكرى و اجتماعى و به عنوان يك مبناى انقلابى در نظام امامت كه مسئوليتش تكميل رسالت جامعه‏سازى رهبر انقلاب است طى چند نسل، تا هنگامى كه جامعه بتواند روى پاى خود بايستد و پس از خاتميت امامت‏يا دوران وصايت، دوران بيعت و شورا و اجماع يا دموكراسى آغاز مى‏شود كه شكل نامحدود و هميشگى و عادى رهبرى جامعه است.

و اين است كه ائمه شيعه يا اوصياى پيامبر 12 تن هستند و نه بيش، در حالى كه رهبران جامعه براى تاريخ پس از پيغمبر نامحدودند» .

مقابله با منطق اهل سقيفه

ممكن است كسى بگويد اگر از جانب پيامبر نصى بر خلافت على عليه السلام وجود داشت، پس چرا امام در اثبات خلافت‏براى خود، به لياقت و شايستگى و احيانا به قرابت‏خود با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تكيه كرده است؟ !

برخى از دانشمندان اهل سنت كه شرحى بر نهج البلاغه نوشته‏اند منطق امام را در شايستگى خويش به خلافت‏يكى پس از ديگرى قرار داده‏اند و سپس نتيجه گرفته‏اند كه هدف امام از اين بيانات اثبات شايستگى خود به خلافت است‏بدون اين كه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نصى، بر خلافت امام در ميان باشد و چون امام از نظر قرابت پيوند نزديكترى با پيامبر داشت و از نظر علم و اطلاع از اصول سياست و كشور دارى سرامد همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به شمار مى‏رفت، از اين هت‏شايسته بود كه امت او را براى خلافت‏برگزينند ولى چون سران امت‏بنا به عللى مفضول را بر افضل مقدم داشتند و به جاى گزينش على عليه السلام غير او را برگزيدند; لذا امام عليه السلام زبان به تظلم و شكايت گشوده است كه من از هر لحاظ بر خلافت از ديگران شايسته‏تر و اولى مى‏باشم.

حقى كه امام عليه السلام در بيانات خود از آن ياد مى‏كند و مى‏گويد: از روزى كه پيامبر از دنيا رفت‏حق‏مرا گرفتند و مرا از آن محروم ساختند، حق شرعى نيست كه از جانب صاحب شرع به او داده شده باشد و تقديم غير برتر بر او يك نوع مخالفت‏با دستور شرع به حساب آيد، بلكه مقصود يك حق طبيعى است كه بر هر انسانى لازم است كه با وجود برتر، ديگرى را انتخاب ننمايد ولى هرگاه گروهى اين قانون طبيعى را مراعات نكنند و كار را به دست فردى بسپارند كه از نظر علم و قدرت و شرايط روحى و جسمى در سطح پايين‏ترى قرار دارد، اينجا جا دارد شخصيت‏برتر زبان به شكوى و گله بگشايد و بگويد:

«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (24) «به خدا سوگند، از روزى كه خداوند جان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را قبض كرد، من از حق‏خويش محروم شدم تا امروز كه مشاهده مى‏كنيد» .

و يا بگويد:

«استخلف الناس ابوبكر و انا والله احق بالامر منه و اولى به و استخلف ابوبكر عمر و انا والله احق بالامر و اولى به منه‏» . (25) «ابوبكر بر مردم خلافت‏يافت در حالى كه به خدا سوگند من از او به خلافت‏سزاوارتر بودم و ابوبكر هم عمر را خليفه كرد در حالى كه به خدا سوگند من از وى به خلافت اولى و سزاوارترم‏» .

و همچنين يكى از نويسندگان معاصر نيز پس از ذكر 17 حديث در اثبات احقيت و اولويت على عليه السلام به خلافت نتيجه مى‏گيرد كه:

 «در تمام اين بيانات احق و اولى بودن خود را به مقام خلافت اثبات مى‏كند و از مجموع قضايا و اخبار و احاديث جز اين معنى مفهوم نمى‏شود كه شخص شخيص مولى الموحدين از ديگران به امر حكومت امت اولى و احق بوده است نه اين‏كه مقام خلافت، خاص حضرت اوست‏» . (26) در پاسخ بايد گفت:

 اين مطلب كه به عنوان تحقيق از آن ياد شده، پندارى بيش نيست، هيچ گاه نمى‏توان مجموع سخنان امام عليه السلام را بر لياقت و شايستگى ذاتى حمل نمود و يك چنين شايستگى نمى‏تواند مجوز حملات تند امام بر خلفا گردد زيرا:

اولا: امام در برخى از سخنان خود روى وصيت پيامبر تكيه كرده و صريحا درباره‏ى اهل بيت عليهم السلام مى‏فرمايد:

«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية و الوراثة‏» . (27) و همچنين در اثبات اولويت و افضليت‏خود از شيخين به وصيت پيامبر تكيه مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد:

«ايها الناس انصتوا لما اقول: رحمكم الله، ايها الناس! بايعتم ابابكر و عمر و انا و الله اولى بهما و احق منهما بوصية رسول الله‏» . (28) «اى مردم! گوش بدهيد به آنچه مى‏گويم، خدا شما را رحمت كند. اى مردم! شما با ابوبكر و عمر بيعت كرديد و حال آن كه به خدا طبق وصيت رسول خدا من از آن دو نفر اولى و احق بودم‏» .

روشن است مقصود از «وصيت‏» همان وصيت‏به خلافت و سفارش به ولايت اوست كه در روز غدير و غير آن به طور وضوح بيان شده است.

ثانيا: امام به طور صريح و روشن مى‏فرمايد:

«ان الائمة من قريش غرسوا في هذا البطن من هاشم، لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم‏» . (29) «امامان و پيشوايان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين وجود اين تيره از بنى‏هاشم غرس شده، اين مقام در خور ديگران نيست و رهبران ديگر شايستگى اين مقام را ندارند» .

ثالثا: لياقت و شايستگى، هرگز توليد حق نمى‏كند و اين كه امام در موارد زيادى از حق خويش سخن مى‏گويد جز با مساله‏ى تنصيص و مشخص شدن حق خلافت‏براى او به وسيله پيامبر قابل توجيه نيست. سخن على عليه السلام اين نيست كه چرا مرا با همه جامعيت‏شرايط كنار گذاشتند و ديگران را برگزيدند، سخنش در اين است كه خلافت‏حق قطعى و مسلم من بود كه از من ربودند.

 بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد. امام خود را صاحب حق مى‏داند و عدول از آن را براى خود يك نوع ظلم و ستم مى‏شمارد و قريش را متعديان و متجاوزان به حقوق خويش معرفى مى‏نمايد.

آيا اين چنين جملات تند را مى‏توان از طريق شايستگى ذاتى توجيه كرد و اگر مساله خلافت‏بايد از طريق مراجعه به افكار عمومى و يا بزرگان صحابه حل و فصل گردد، چگونه امام با اين لحن از قريش و همدستان آنها شكايت مى‏كند؟ !

اين جمله‏ها وتعبيرها حاكى است كه امام خلافت را حق مسلم و قانونى خويش مى‏دانست و هر نوع انحراف از خود را انحراف از حق تصور مى‏كرد و چنين حق مسلمى، جز از طريق تنصيص و تعيين الهى براى كسى ثابت نمى‏گردد.

آرى امام عليه السلام در پاره‏اى از موارد روى لياقت و شايستگى خود تكيه كرده و مساله نص را موقتا ناديده گرفته است مثلا مى‏فرمايد: «پيامبر خدا قبض روح شد، در حالى كه سر او بر سينه من بود، من او را غسل دادم در حالى كه فرشتگان مرا يارى مى‏كردند و اطراف خانه به ناله درآمد (فرشتگان دسته دسته فرود مى‏آمدند و نماز مى‏گزاردند و بالا مى‏رفتند و من صداى آنها را مى‏شنيدم) ; فمن ذا احق به منى حيا و ميتا: پس چه كسى از من به پيغمبر در زمان حيات و بعد از وفات او سزاوارتر است‏» ؟ (30) امام در بعضى موارد به قرابت‏خود با پيامبر براى شايستگى خود به امامت استناد كرده است; آنجا كه در سقيفه سخنانى ميان مهاجر و انصار رد و بدل شد و هر كدام درباره‏ى فضيلت‏خود سخنانى ايراد كردند يكى از برگهاى برنده‏اى كه مهاجران و طرفداران ابوبكر مورد استفاده قرار دادند و به وسيله آن انصار را كنار زدند اين بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از قريش است و ما از طايفه او هستيم.

ابن ابى الحديد در ذيل شرح خطبه 65 مى‏گويد : عمر به انصار گفت: «عرب هرگز به امارت وحكومت‏شما راضى نمى‏شود زيرا پيغبمر از قبيله شما نيست ولى عرب قطعا از اين كه مردى از فاميل پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حكومت كند امتناع نخواهد كرد... كيست كه بتواند با ما در مورد حكومت و ميراث محمدى معارضه كند و حال آن كه ما نزديكان و خويشاوندان او هستيم‏» .

مى‏دانيم على عليه السلام هم‏زمان با اين ماجرا، مشغول وظايف شخصى خود در مورد جنازه‏ى پيغمبر بود. پس از پايان اين ماجرا، على عليه السلام از افرادى كه در سقيفه حضور داشتند استدلالهاى طرفين را پرسيد و از منطق هر دو طرف به شدت انتقاد نمود. سخنان امام در اين باره در نهج البلاغه چنين آمده است:

هنگامى كه جريان «سقيفه‏» را پس از وفات پيامبر به امام گزارش دادند، امام پرسيد: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: انصار گفتند: از ميان ما زمامدارى انتخاب شود و از ميان شما هم زمامدار ديگرى!

امام عليه السلام فرمود: چرا براى آنها استدلال نكردند كه پيغمبر درباره‏ى انصار توصيه فرمود كه:

«يحسن الى محسنهم ويتجاوز عن مسيئهم‏» .

«با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و از بدكاران آنها درگذريد» .

گفتند: اين چه جور دليل مى‏شود؟ فرمود: اگر بنا بود حكومت‏با آنان باشد سفارش درباره آنها معنى نداشت اين‏كه به ديگران درباره آنان سفارش شده است دليل بر اين است كه حكومت‏با غير آنان است. سپس فرمود:

 پس قريش چه گفتند؟ پاسخ دادند: استدلال قريش اين بود كه آنها شاخه‏اى از درختى هستند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز شاخه‏ى ديگر آن درخت است. امام فرمود:

«احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة‏» . (31) «با پيوند خود به شجره‏ى نبوت، بر صلاحيت‏خود احتجاج كردند ولى ميوه آن را كه خاندان اوست، ضايع ساختند» .

به اين معنى اگر شجره‏ى نسبت معتبر است ديگران شاخه‏اى از آن درخت مى‏باشند كه پيغمبر يكى از شاخه‏هاى آن است اما اهل بيت پيغمبر ميوه‏ى آن شاخه‏اند.

امام در جاى ديگر، قرابت و خويشاوندى خود را به رخ مردم مى‏كشد و مى‏فرمايد:

«...و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نوطا...» . (32) «ما از حيث نسب برتريم و از حيث تعلق پيوستگى به رسول خدا استوارتريم‏» .

واضح است كه تكيه امام روى لياقت و شايستگى و يا روى پيوند با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم به عنوان مقابله با منطق اهل سقيفه است زيرا برخى از آنان خود را لايق مى‏دانستند و احيانا علت‏برگزيدگى خود را همان پيوند خويشاوندى خود با پيامبر ذكر مى‏كردند. استدلال به نسبت و تكيه بر لياقت و افضليت از طرف على عليه السلام نوعى جدل منطقى است نظر بر اين كه اگر ديگران قرابت نسبى و احيانا لياقت ذاتى را ملاك قرار مى‏دادند، على عليه السلام در مقابل آنها مى‏فرمايد: از نص‏و وصايت گذشته، اگر ملاك همان قرابت و لياقت‏باشد باز من از مدعيان خلافت اولايم.

على عليه السلام اگر چه در آن شرايط استناد به «شورا» را هم كار درستى نمى‏دانست; زيرا آن زمان، زمان «شورا» نبود بلكه مسلمانان وظيفه داشتند كه به وصيت پيامبر عمل كنند و خلافت را به وصى او بسپارند ولى آنجا كه مى‏بيند مشروعيت‏خلافت ابوبكر را مى‏خواهند از راه شورا توجيه كنند، امام اينجا نيز با منطق اهل سقيفه سخن مى‏گويد و بر فرض صحت استناد به شورا در اين شرايط، خالى بودن ميدان انتخاب به طور مطلق از خاندان پيامبر دليل بر عدم صحت چنين شورا و انتخابى است و انتخاب ابوبكر به عنوان خليفه از سوى كسانى بود كه حق تعيين و انتخاب نداشته‏اند. بنابراين، نه شورايى بوده و نه انتخابى صورت گرفته است. بدين جهت امام، ابوبكر را مخاطب قرار داده مى‏گويد:

فان كنت‏بالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا و المشيرون غيب؟

اگر با شورا زمام امورشان را به دست گرفتى، اين چگونه شورايى است كه مشاوران غايب بودند؟

عبدالفتاح عبدالمقصود، پس از نقل اين بيت مى‏گويد: «چه سخن صادقانه و مطابق و مناسب با واقعيتى!» (33) اين نوع استدلال از طرف على عليه السلام نوعى جدل منطقى است.


پى‏نوشت‏ها:
1. نهج البلاغه، خطبه‏2.
2. اسد الغابة: 3/307; الاصابة: 4/80.
3. نهج البلاغه، خطبه 6.
4. نهج البلاغه، خطبه 173.
5. شرح ابن ابى الحديد: 9/305.
6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/307.
7. شرح فشرده نهج البلاغه، آية الله مكارم: 2/546.
8. شرح ابن ابى الحديد: 9/248.
9. شرح ابن ابى الحديد، خطبه 163.
10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/248.
11. شرح ابن ابى الحديد: 1/307.
12. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، خطبه 3.
13. نمل/16. 14. مريم/6.
15. فى ظلال القرآن: 5/426.
16. مرآة العقول: 4/144.
17. نهج البلاغه، قسمت نامه‏ها، نامه شماره 6.
18. شرح نهج البلاغه: 14/35 36.
19. همان: 6/12.
20. مرحوم شرف الدين دركتاب ارزشمند خود «المراجعات‏» از مراجعه 70 به بعد به طور مستدل در اثبات وصيت‏سخن گفته است و همچنين مرحوم كاشف الغطاء در كتاب «اصل الشيعة و اصولها» از چندين كتاب نام برده كه در قرنهاى اول تا چهارم در اين باره نوشته شده است.
21. اسلام صراط مستقيم، به اهتمام مورتان، نوشته‏ى يازده نفر، ترجمه پنج مترجم، ص 145.
22. احزاب/36.
23. جامعه وحكومت، ص 229.
24. نهج البلاغه عبده، خطبه 6.
25. بحارالانوار: 8/328، چاپ قديم.
26. حكومت در اسلام، قلمداران، صص 148 149.
27. نهج البلاغه، خطبه 2.
28. بحار الانوار: 6/330چاپ قديم.
29. نهج البلاغه، خطبه 144.
30. نهج البلاغه، خطبه 197.
31. نهج البلاغه، خطبه 64.
32. نهج البلاغه عبده، خطبه 162.
33. خاستگاه خلافت، عبدالفتاح، ترجمه افتخارزاده، ص 445.
يکشنبه 10/4/1386 - 11:11
دعا و زیارت

قرآن و عصمت

كسانيكه خدا و رسول خدا را اطاعت كنند، آنها با زمره افراديكه خدا به آنها نعمت داده از پيمبران و صديقين و شهدا و صالحين بوده، و آنان بسيار رفقاى خوبى براى اينان خواهند. دوم گفتار خداي تعالى:
«اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين‏»
خداوندا ما را براه راست راهنمائى نما، راه آن كسانيكه به آنها نعمت دادى نه راه آنان كه بر آنها غضب نمودى، و گمراه شدند.
از آيه اول استفاده مى‏شود كه خدا به انبياء و شهداء و صديقين و صالحين نعمت داده است، و از آيه دوم استفاده مى‏شود كه كسانى را كه خدا به آنها نعمت داده است ضال و گمراه نخواهند بود.
بنابراين انبياء و شهداء و صديقين و صالحين گمراه نخواهند بود، و چون هر معصيت و گناهى ضلال است لذا از آنها گناه و معصيت‏ سر نمى‏زند.
يعنى شان و مقام آنها طورى است كه داراى ملكه حافظه از معصيت و گناهند و اين معنى عصمت از گناه است، و نيز چون اشتباه در تلقى احكام و وحى الهى و در معارف كليه الهيه، و در تشخيص امور جزئيه و اشتباه در تبليغ نيز ضلال است، لذا آنها در هيچ مرحله از اين مراحل دچار خبط و اشتباه نمى‏گردند، و روى اين بيان عصمت آنها نيز، در دو مرحله تلقى وحى و معارف الهيه و مرحله تبليغ و ترويج‏ خواهد بود .

يکشنبه 10/4/1386 - 11:8
آموزش و تحقيقات

شناخت شناسى  امامت

امامت در لغت به معناى پيشوايى و رهبرى است و هر كسى كه متصدى رهبرى گروهى شود ((امام)) ناميده مى شود خواه در راه حق باشد يا در راه باطل. چنانكه در قرآن كريم, واژه ((ائمه الكفر)) درباره سران كفار بكار رفته است, و كسى كه نماز گزاران به او اقتدا مى كنند ((امام جماعت)) ناميده مى شود.

اما در اصطلاح علم كلام, امامت عبارت است از: ((رياست همگانى و فراگير بر جامعه اسلامى در همه امور دينى و دنيوى)). و ذكر كلمه ((دنيوى)) براى تاكيد بر وسعت قلمرو امامت است, و گرنه تدبير امور دنيوى جامعه اسلامى, جزيى از دين اسلام است .

از ديدگاه شيعه, چنين رياستى هنگامى مشروع خواهد بود كه از طرف خداى متعال باشد, و كسى كه اصالهً (و نه به عنوان نيابت) داراى چنين مقامى باشد معصوم از خطا در بيان احكام و معارف اسلامى و يز مصون از گناهان خواهد بود. و در واقع, امام معصوم همه منصب هاى پيامبر اكرم (ص) بجز نبوت و رسالت را دارد و هم سخنان او در تبيين

حقايق و قوانين و معارف اسلام, حجت است و هم فرمانهاى وى در امور مختلف حكومتى, واجب الاطاعه مى باشد.

بدين ترتيب, اختلاف شيعه و سنى در موضوع امامت, در سه مساله ظاهر مى شود:نخست آنكه امام بايد از طرف خداى متعال, نصب شود. دوم آنكه بايد داراى علم خدادادى و مصون از خطا باشد.

سوم آنكه بايد معصوم از گناه باشد.

البته معصوم بودن, مساوى با امامت نيست زيرا باعتقاد شيعه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم معصوم بودند هر چند مقام امامت را نداشتند, چنانكه حضرت مريم سلام الله عليها نيز داراى مقام عصمت بوده اند و شايد در ميان اوليا خدا كسان ديگرى نيز چنين مقامى را داشته اند هر چند ما اطلاعى از آنان نداريم و اساساً شناختن شخص معصوم جز از طريق معرفى الهى, ميسر نيست

يکشنبه 10/4/1386 - 11:7
دعا و زیارت

تبيين فلسفه صفات امام (ع)

الف- عينيت مقام امامت و صفات امام:

چنان كه گفتيم امام در قوس صعود از لحاظ درجه وجودى برترين مقام‏را دارد و امامت و صفات امام از اين درجه برتر وجود سرچشمه‏مى‏گيرند و چون كمالات وجودى يك امر خارجى و عينى است، انتخاب وانتصاب از طرف مردم در تحقق آن نقشى نخواهد داشت. اين نكته راحضرت رضا (ع) در ضمن روايت‏شماره 518 مطرح مى‏كند و در همين حديث‏مقام امامت را بالاتر از آن مى‏داند كه مردم بتوانند با نصب انتخاب‏خود تحقق بخشند بلكه تنها وظيفه مردم، معرفت اوليا مى‏باشد.

چند نكته:

1- امام را بايد خداوند معرفى و منصوب كند نه مردم، چون در سيرصعود وجود مقامات بالا مى‏توانند مقامات پايين را بشناسند امامقامات پايين قدرت احاطه بر مقامات بالا را ندارند پس بايد امام ازطرف خداى تعالى معرفى و منصوب گردد نه از طرف مردم. و گر نه‏مردم يا دچار اشتباه شده، و غير امام را بجاى امام برمى گزينند;در حالى كه مقام امامت، جز در شان و شايستگى آن فرد برترى كه‏داراى درجه وجودى امام است نبوده، و ديگران كه مراتب ناقصتر وپايينترى از نظر كمالات وجودى قرار دارند، دستشان از آن مقام كوتاه‏است كه: «لا ينال عهدى الظالمين‏».

 چنان كه حضرت رضا (ع) نيز بر اين موضوع كه ديگران نمى‏توانند در جاى‏امام قرار گيرند، تاكيد فرموده‏اند. و يا اصولا به انكار اصل‏امامت مى‏پردازند.

 زيرا امام نيز همانند پيامبر ظاهرا انسان است ومردم دليلى ندارند كه وجود حقيقت‏برترى در فرد بخصوصى را باوركنندو لذا بايد امام را نبى اكرم يا امام قبلى معرفى كند، تا مردم‏دچار اشتباه و انكار نشوند.

 2- مقام امامت‏يك مقام اعطائى است، نه كسبى انسان كه «كون جامع‏»است. و همه درجات وجود، در قلمرو هستى او، بالقوه قابل تحقق است،به برخى از اين درجات، نا خواسته و به صورت غير ارادى نايل مى‏شودهمانند عبور از مراحل نبات و حيوان.

اما نيل به برخى درجات بالاتردر گرو رياضت و تلاش و خودسازى است، كه بدون تلاش و مجاهده «ولادت‏ثانوى‏»  و تحول از مراحل جهان مادى به مقامات جهان مجردات‏امكان‏پذير نيست. جز در مورد «محبوبان‏» و «مجذوبان سالك‏» كه‏سير آنان نه بر اساس رياضت و مجاهده، بلكه نتيجه عنايت و جذبه‏الهى است.

 و انبيا و اوليا از محبوبان‏اند. امام رضا عليه السلام براين نكته تاكيد داشته و ائمه را به خاطر همين تفضل الهى، محسودمردم جاهل مى‏دانند.

3- در بر اساس همين تفسير و تبيين مقام امامت، همچون نبوت، مرهون‏سن و سال افراد نيست، زيرا مبناى رشد امام امداد غيبى و عنايت وجذبه الهى، است، نه رشد ظاهرى و داشتن سن و سال. اين نكته را نيزحضرت رضا (ع) بيان فرموده‏اند.

 و روايات متعددى داريم كه روح وقلب و بدن ائمه با ديگران فرق داشته 44 و حمل و تولد آنان نيزغير عادى است.

ب- امام پيوسته مورد امداد و الهام غيبى است

اين امداد و الهام‏نيز نتيجه تعالى وجودى امام است. چه امام نيز همانند نبى ازدرجه وجودى خاصى برخوردار است كه آن درجه نسبت‏به ديگران غير عادى‏و در حد اعجاز است، و لذا آثار آن نيز چنان كه گذشت در حد اعجازاست كه يكى از آثار آن همين علم خارق العاده امام است. اينك به عنوان نتايج اين اصل، به چند نكته مهم اشاره مى‏كنيم كه‏در احاديث و اخبار نيز برآنها تاكيد شده‏است:

 1- امامت‏باطن نبوت است و با نبوت از يك سرچشمه آب مى‏خورند. چنان كه حضرت رضا (ع) اين نكته را بيان داشته و تنها فرق نبى و امام‏را در آن مى‏داند كه نبى ملك را ديده و سخن او را مى‏شنود اما امام‏كلام ملك را مى‏شنود ولى او را نمى‏بيند. و بر اساس اين تفاوت،ائمه را «محدث‏» و «مفهم‏» ناميده‏اند.

2- از آنجا كه امام، از نظر كمالات وجودى، تالى مرتبه نبى نبوده وامامت، با نبوت اتصال و ارتباط بلافصل دارد، پس امام وارث به حق‏علوم و كتب انبيا است چنان كه حضرت رضا (ع)، ائمه را برگزيدگان‏الهى و وارثان كتاب حق معرفى مى‏كند; و امام از همه كتب‏آسمانى به هر زبانى كه نازل شده باشند، آگاه است. چنان كه حضرت‏موسى بن جعفر بر اين نكته تصريح فرموده‏اند.

 3- از اين وراثت، در لسان احاديث و اخبار تعبيرهاى گوناگونى داريم‏از قبيل اينكه: -ائمه، راسخان در علم و عالمان به تاويل آيات قرآن‏اند.

و اصول‏مبناى بطنهاى متعدد قرآن همين تفاوت درجات وجودى انسانهاست كه هركسى بر اساس درجه كمال و تجردش، به درك حقايق قرآنى نايل‏مى‏شود. خازن علم الهى و مترجمان وحى‏اند.

 ائمه شريك نبى اكرم‏اند، عليهم الصلوة و السلام. علايم و آيات انبياى سلف، نزد ائمه‏اند، از قبيل الواح و عصاى‏موسى، خاتم سليمان، پيراهن يوسف، سلاح نبى اكرم (ص) ، و نامه‏هاى مهرشده و صحيفه و جامعه و غيره  كه رمزى از وراثت علم و اقتدارانبيا عليهم السلام. - انتقال روح قدسى «روح القدس‏» از نبى به امام، چنان كه امام‏صادق (ع) مى‏فرمايد: «روحى كه به پيامبر اسلام نازل مى‏شد، به آسمان باز نگشته، بلكه باما امامان باقى مانده است.»

4- چون علم امام، علمى لدنى و نتيجه الهام است، داراى خصوصيات‏زير مى‏باشد: - امام برترين عالم عصر خويش است، زيرا علم وى از آثار وجود اوست‏كه آن وجود، برترين درجه وجود، در آن عصر است. علم ائمه،علمى مستمر است، كه هر لحظه از منبع نامتناهى يعنى الهام الهى قوت‏گرفته و افزايش مى‏يابد. حضرت موسى بن جعفر (ع) امام هفتم‏مى‏فرمايند: علم امام سه جهت دارد: گذشته، آينده، حادث، ومى‏فرمايند كه نوع سوم يعنى «حادث‏» محصول الهام بر دل امام وابلاغ بر گوش او حاصل مى‏شود كه برترين نوع علم ائمه، همين است امايادآور مى‏شوند كه پيامبرى پس از نبى اكرم اسلام (ص) نخواهد آمديعنى، امام را نبايد پيغمبر دانست.

 امام هرگاه بخواهد چيزى‏را بداند، خداوند تعليمش مى‏دهد. امامان اگر افراد صالح ورازدار و در واقع افرادى متناسب با درجه وجودى خودشان مى‏يافتند،از همه چيز خبر مى‏دادند.

1 -علم ائمه، يگانه علم مبرا از خطا وخلاف است.

ج- امام حاكم و ناظر بر همه حوادث جهان و رفتار انسان‏هاست.

بنابراين وحدت وجود و مراتب تشكيكى آن، چنان كه گذشت، امام به‏دليل بهره‏مندى از بالاترين درجه هستى، در راس هرم امكان قرار داردكه نتيجه آن مسائل زير است: 1- حاكميت تكوينى امام بر جهان‏ممكنات.

2- اشراف و نظارت بر جريان حوادث، از جمله بر رفتارانسانها; چنان كه در روايات آمده كه تمامى اعمال انسانها برنبى‏اكرم (ص) و ائمه (ع) عرضه مى‏شود.

د- امام داراى صفت عصمت‏بوده و در عاليترين درجه از فضيلت و تقوى است.

ائمه به دليل درجه متعالى وجودى، از آثار متعالى آن درجه‏برخوردارند از جمله اين آثار، دورى از خطا و گناه است.

 زيرا گناه‏و خطا معلول جهل و نقصان است و امام از جهل و نقصان برى است. كسى كه نه جاهل است و نه دچار نقص و ضعف، چگونه دچار خطا و لغزش‏مى‏گردد. از طرف ديگر، مهمترين عامل خطا در انسان، هوى وهوس و شهوت‏و غضب است اما، از آنجا كه مراتب عالى وجود، اسير و مقيد مراتب‏پائين‏تر از خود واقع نمى‏شوند، پس امام كه در قله هرم هستى‏قراردارد، هرگز توجهى به جاه و مال و زر و زيور دنيوى نخواهدداشت.

 نبى اكرم (ص) نيز عينا به همين دليل، توجهى به دنيا نداشت.زيرا آنان به دنبال مطلوب و محبوبى هستند كه در زمين و آسمان‏نمى‏گنجد، و دنيا و آخرت در برابر او جوى نيرزد; از اين تحليل به‏اين نتايج مى‏توان دست‏يافت:

1- امام از خطا و گناه معصوم است.

2 - رهبريت مصون از خطا وانحراف و در انحصار امام بوده، و پيروى، از غيرمعصوم، با وجودمعصوم، خلاف عقل و منطق مى‏باشد و لذا حضرت رضا (ع) ائمه را نجوم وعلامات هدايت مطرح شده در قرآن مى‏داند.

3- اطاعت رهبر معصوم ازديدگاه عقل و شرع واجب و ضرورى است، چنان كه حضرت موسى‏بن‏جعفر وحضرت رضا (ع) تصريح فرموده‏اند.

4- با احتمال وجود رهبريت‏معصوم، به حكم عقل و شرع، تحقيق جستجو براى درك و شناخت او واجب ولازم است.

5- با قصور در معرفت امام و تفويض و تسليم به امام‏معصوم، اعمال انسان به دليل اهمال در يك وظيفه بنيادى، ارزش‏نداشته و مقبول نخواهد بود.

 6- پايدارى و استقامت در ولايت‏واجب و لازم است و انسان هرگز از ولايت‏بى‏نياز نيست.

هـ - امام مى‏تواند مصدر اعجاز و كرامت‏باشد

چنان كه در بحث مربوط به مبانى‏صفات ائمه بيان شد، فاعليت الهى يعنى قدرت بر ايجاد ماهيات معدوم،و اعدام ماهيات موجود و تصرف در جهان هستى و ماده عالم، در شان‏درجات پائين وجود، همانند جماد و نبات و حيوان يست‏بلكه درانحصار موجودات فوق ماده، يعنى موجودات مفارق و مجرد است.

انسان نيز بر اساس مسئله «كون جامع‏» وقتى در تعالى وجودى به‏مقام تجرد دست‏يابد در واقع، به مقام «كن‏» نايل آمده استعداد وشايستگى فاعليت الهى را بدست مى‏آورد و از آنجا كه امام درعاليترين مرحله وجود قراردارد، طبعا فاعليت الهى در شان اوست، وچنان كه علمش درحد اعجاز بود، قدرتش نيز در حد اعجاز است و اين‏است فلسفه اعجاز و كرامت علمى و عملى و حسى و معنوى امام. نتيجه آن كه:

1- امام به عنوان يك انسان كامل، خليفه خدا در زمين، و مظهر اسم‏جامع «الله‏» است كه مستجمع جميع صفات جماليه و جلاليه حق است.

از اين حقيقت در لسان احاديث و اخبار بدين‏گونه تعبير شده كه ائمه‏بيشترين بهره از «اسم اعظم‏» يا اينكه ائمه حامل آيات‏و سلاح انبيايند، كه رمزيست از قدرت و علم الهى آنان.

2- ظهور انواع اعجاز و كرامت از امام كاملا مطابق با عقل و منطق‏است. چنان‏كه به امر امام هفتم حضرت موسى‏بن جعفر (ع) درخت‏به حركت‏آمد،  و عصا در دست امام محمد تقى (ع) سخن گفت; چنان كه ازحضرت رضا (ع) اعجاز يد بيضا،  و شفاى بيمار  و تصرف در ماده‏جهان،  و پاسخ به مسائل علمى  و غيب‏گوئى  ثبت و نقل شده‏است. در اين جا، جهت مزيد فايده، سه نكته را بررسى و در باره آن بحث‏مى‏كنيم:

نكته اول- پيوند و رابطه علم و قدرت

چنان كه در تحليل فلسفى‏صفات ائمه بيان گرديد، علم و قدرت خارق العاده، هر دو، از يك اصل‏سرچشمه مى‏گيرند، كه همان برترى درجه وجود است.

 اما نكته جالبى كه در لسان احاديث و اخبار بر آن تاكيد شده، آن‏است كه علم بر قدرت تقدم دارد يعنى، پايه واساس قدرت، علم و آگاهى‏است چنان كه در ضمن روايتى حضرت امام موسى‏بن جعفر عليهماالسلام‏مى‏فرمايند نبى اكرم صلوات الله عليه و آله از انبياى گذشته (ع) اعلم‏بود و ما وارث علومى هستيم كه ما را بر كارهايى توانايى بخشيده كه‏انبياى سلف بر آن كارها قدرت نداشتند.

 ما وارث كتابى هستيم كه‏تبيان و بيانگر همه چيز است و ما را بر همه چيز چنان كه در قرآن مجيد نيز باين نكته اشاره شده است. به نظر نگارنده، از ديدگاه اصول فلسفه اسلامى، اين نكته ظريف، بدين‏گونه‏قابل تحليل و تبيين است كه چنان كه در بحث صفات حق‏تعالى مطرح شده‏است، علم حق تعالى، علم فعلى است نه انفعالى; يعنى برخلاف علم ما كه‏از موجودات جهان بدست مى‏آيد، علم خداوند انعكاس و تصويرى حاصل ازپديده‏هاى جهان نيست، بلكه علم او مبداء و منشا پديده‏هاى جهان‏است. به عبارت ديگر، علم ما، انفعال و تاثرى از پديده‏هاى عالم‏است، در صورتى كه علم حق تعالى مبدا و مؤثر در پيدايش پديده‏هامى‏باشد.

 در نتيجه علم ما مطابق با پديده‏ها است اما پيدايش‏پديده‏هاى عالم، برابر علم خداست. جهان از علم خدا سرچشمه گرفته وموجودات عالم بر اساس معلومات الهى پديدار مى‏شوند و به اصطلاح او،فاعل بالعنايه است.

 بنابراين، چون امام، از نظر درجه وجودى،نزديكترين وجود عصر خود به حق تعالى است و لذا وجود و آثار وجودش‏جنبه الهى دارد و از اينجاست كه علمش نيز همانند علم خدا، يك علم‏فعلى است، نه انفعالى و عين قدرت و اراده است; چنان كه در حضرت حق‏چنين است. و اين است مبنا و رمز ارتباط قدرت به علم كتاب درلسان احاديث و اخبار.

نكته دوم- علم و قدرت خارق العاده ائمه و مظلوميت آنان

جاى سئوال‏است كه ائمه با اين همه علم و قدرت، كه حتى زمان مرگ خويش رامى‏دانند و اصولا مرگشان به انتخاب خودشان است،  چرا دست‏به كارى‏مى‏زنند كه به شكست و احيانا مرگ خودشان مى‏انجامد؟

 در پاسخ اين‏سئوال بايد گفت، چنانكه بيان شد، علم امام نزديكترين علم به علم‏حق تعالى است و علم حق اساس و پايه قضا و قدر است، پس علم ائمه،علم به قضا و قدر الهى است و اقدامشان، حركت در جهت و مطابق اين‏قضا و قدر است. تا تكليف شرع انجام پذيرد و فتنه و آزمون انسانهاتحقق يابد.وگرنه هر امامى اگر بخواهد مى‏تواند نظام جور را برانداخته و به‏دست نابودى سپارد.

نكته سوم- استثنا در علم و قدرت امام

ممكن است در ضمن احاديث و اخبار به مواردى برخورد كنيم كه امام ازچيزى خبر نداشته باشد يا بر چيزى توانا نباشد، يا خودشان ازنداشتن علم و ناتوانى خود سخن گويند، مانند روايت 659; اين مواردرا با مبانى زير مى‏توان تفسير كرد:

1 - حركت و جريان، در جهت و مطابقت قضا و قدر الهى

2- استناد به جنبه بشريت و تقيد وجودى آن بزرگواران، چنان كه‏قيصرى موارد عدم اجابت دعاى نبى اكرم (ص) و خليفه حق را با اين‏مبنا تفسير مى‏كند;

3- تقيه و رعايت ظرفيت مخاطبان و حاضران مجلس.

و- امام واحد دهر است و يگانه زمان

چون امام در راءس مخروط عالم‏هستى است و بالاترين درجه وجود در عصر خويش و واسطه بلافصل فيض‏حق‏تعالى است، بايد از صفات كماليه‏اى كه در شان اين مرتبه است‏بهره‏مند باشد. از جمله اين صفات، «وحدت‏» و يگانگى است. يعنى،امام هر عصرى يگانه آن دهر است و جز او امام ديگرى امكان‏وجود ندارد. نتيجه آنكه:

1 - در هر عصر و دورانى بيش از يك امام وجود نخواهد داشت. چنان كه‏حضرت رضا (ع) نيز بر اين نكته تاكيد فرموده‏اند.

2- امام بعدى،در آخرين لحظات زندگى امام قبلى به اوصاف و علم او متصف‏مى‏گردد.

3- چنان كه حضرت رضا (ع) بيان داشته‏اند، هر امامى بايدامام بعد از خود را معرفى نموده و با انتقال امامت، به اداى امانت‏بپردازد.

4- هر امامى هر چند كه در كنار امام قبلى نباشد، ازلحظه مرگ امام قبلى آگاه شده، و انتقال امامت را به خود، باالهام الهى،  و با پيدايش و احساس حالت جديدى در وجود خود، درك‏مى‏كند.

ز- جهان هستى هرگز بى‏امام نخواهد بود

اين موضوع كه‏روى زمين، از حجت‏حق خالى نخواهد ماند، بر اين اساس استوار است كه‏وجود امام از طرفى واسطه ضرورى فيض حق در جهان هستى است و لذامادامى كه جهان هستى وجود داشته باشد، وجود امام ضرورى و حتمى‏خواهد بود.

 از طرف ديگر، بر اساس نياز انسانها به هدايت آسمانى،امام مشعل فروزان هدايت و امين و حافظ وحى الهى و مرجع تفسير وتاويل كتاب آسمانى است از اين روى تا انسان وجود داشته باشد،امام نيز وجود خواهد داشت; و لذا در معارف ما آمده است كه آخرين‏فرد در جهان هستى امام خواهد بود و اگر در دنيا جز دو نفر باقى‏نمانند، يكى از آن دو و حضرت رضا (ع)مى‏فرمايند:

 زمين بى‏حجت‏خدا ويران مى‏شود. زيرا كه عالم هستى‏بى‏امداد و فيض الهى، جز عدم، سرنوشتى ندارد علاوه بر مبناى مذكور،ضرورت وجود امام را با مبانى زير نيز مى‏توان تبيين نمود.

1 - حقيقت وحى الهى، معانى كلى و بسيطى است كه اذهان معمولى، ظرفيت‏درك و تحمل آن را ندارد، و چون قرآن كتاب هميشه وجود داشته باشد;و اين مخاطب حقيقى كه قلب و روحش بستر و جايگاه وحى است، بعد ازپيامبر اكرم صلوات الله عليه و آله، جز ائمه نمى‏تواند باشد.چنانكه امام صادق (ع) نيز اين نكته را بيان فرموده‏اند.

2- فيض و الهام الهى هميشگى است. پس در هر عصرى بايد فردى كه‏شايسته اين فيض و الهام و لايق نزول ملائكه و روح باشد، وجود داشته‏باشد; چنانكه ائمه با موضوع دوام و ادامه وجود شب قدر، پس ازنبى اكرم (ص) به دوام و استمرار امامت استدلال كرده‏اند.  

3- با امام حجت‏خداوند بر خلق اقامه مى‏گردد. چنانكه حضرت موسى‏بن‏جعفر و حضرت رضا عليهم السلام تصريح فرموده‏اند.

4- ائمه شهداى حقند بر خلق; از لحاظ الگو وسرمشق بودن. نظارت بر اعمال و شهادت در قيامت.

ح- اطاعت امام سعادت و مخالفت‏با وى مايه بدبختى است

با اوصافى كه براى امام‏بيان شد، بديهى است كه پيروى از چنين شخصيتى سعادت دنيوى و اخروى‏انسان را تضمين نموده، مخالفت‏با او مايه گمراهى و بدبختى خواهدشد. ائمه اركان عالم هستى و يگانه عامل نجات بشرند.

 و لذا مدعيات دروغين امامت را خلافت الهى و منكران اين منصب خدائى و هركسى كه اين مدعيان و منكران را مسلمان بداند، همگى اهل‏عذابند. - و بگفته رسول اكرم (ص) مرگ، بى‏معرفت امام، مرگ‏جاهليت و گمراهى است.

ط- شناخت و پيروى امام، لازمه استعداد و شايستگى ويژه‏اى است.

در لسان اخبار آمده است كه! حديث آل محمد (ص) صعب و مستصعب (دشوارو ديرياب) است كه آن را جز پيامبر مرسل يا ملك مقرب، يا مؤمنى كه‏دلش آزمون ايمان داده باشد، نمى‏تواند باور و تحمل كند. و اين‏نكته ناشى از آن اصل است كه شناخت مقام امامت، مستلزم تعالى وكمال وجودى متناسب با اين مقام ارجمند است; و لذا هر كسى را نرسدكه سر بر آستان جانان سايد.

 كه آينه و كاسه محدود انسانهاى‏معمولى تاب و گنجايش خورشيد درخشان و بحر بى‏پايان امامت را ندارد. از اين جاست كه امامان معصوم ما (ع) اقرار به ولايت را نيز. همچون‏اقرار به توحيد، به عالم ذره ارتباط مى‏دهند 100 و نيز ارواح‏شيعيان و پيروان ولايت را با خودشان، از يك مايه و طينت‏مى‏دانند 101 كه همگى نشانه آن است كه براى معرفت آنان، صفاى‏باطن و ظرفيت و استعداد ويژه‏اى لازم است كه آن پاكان جان جهان وجان جان‏اند; اگرچه بظاهر همچون دگران، يك انسانند.

يکشنبه 10/4/1386 - 11:6
دعا و زیارت

قرآن و محبت امام 
مهر ورزيدن و دوست داشتن پيامبر و خاندانش يكى ازاصول اسلام است كه قرآن وسنت بر آن تأكيد دارند. قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: «قل إن كان آباؤكم و ابناؤكم و إخوانكم و أزواجكم و عشيرتكم و أموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها أحب إليكم من الله و رسوله و جهاد في سبيله فتربصوا حتى يأتى الله بأمره و الله لا يهدى القوم الفاسقين»(توبه/24): بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و بستگان شما و اموالى كه بدست آورده‏ايد و تجارتى كه از كساد آن بيم داريد و مسكن‏هاى مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند، و خداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمى‏كند.

و در آيه ديگر مى‏فرمايد: «الذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذي أنزل معه أولئك هم المفلحون» (اعراف/157): كسانى كه به او ايمان آورده‏اند و او را تكريم كرده و كمك نموده‏اند و از نورى كه بر وى فرود آمده پيروى كرده‏اند، رستگارانند.

خدا در اين آيه براى رستگاران چهار ويژگى مى‏شمارد:

1- ايمان به پيامبر: «آمنوا به».

2- تعزيز و تكريم او: «عزره».

3- يارى كردن او: «نصروه».

4- پيروى از نورى (قرآن) كه نازل شده است «و اتبعوا النور الذي أنزل معه».

با توجه به اينكه يارى كردن پيامبر در ويژگى سوم آمده است، قطعا مراد از «عزروه» در ويژگى دوم همان تكريم و تعظيم پيامبر است، و مسلما، تكريم پيامبر مخصوص دوران حيات او نيست، همچنانكه ايمان به وى كه در آيه وارد شده، چنين محدوديتى ندارد.

درباره محبت به خاندان رسالت كافى است كه قرآن آن را به صورت پاداش رسالت (البته به صورت پاداش نه پاداش واقعى) ذكر كرده و مى‏فرمايد: «قل لا أسألكم عليه اجرا إلا المودة فى القربى» (شورى/23):

بگو من براى اداى رسالت خدا از شما پاداشى نمى‏طلبم،جز محبت ورزيدن به بستگان ونزديكانم .

محبت و تكريم نسبت به پيامبر اكرم(ص) نه تنها در قرآن آمده، بلكه در احاديث اسلامى نيز بر آن تأكيد شده است، كه دو نمونه آن را يادآور مى‏شويم:

1- رسول اكرم فرمود: «لا يؤمن أحدكم حتى أكون أحب إليه من ولده و الناس اجمعين». (1) هرگز يك نفر از شما مؤمن واقعى نخواهد بود، مگر اينكه من براى او از فرزندانش و همه مردم محبوب‏تر باشم.

2- در حديث ديگر مى‏فرمايد: ثلاث من كن فيه ذاق طعم الإيمان: من كان لا شي‏ء أحب إليه من الله و رسوله، و من كان لئن يحرق بالنار أحب إليه من أن يرتد عن دينه، و من كان يحب لله و يبغض لله» (2) : سه چيز است كه هر كس داراى آن باشد، مزه ايمان را چشيده است: 1- آن كس كه چيزى براى او از خدا و رسولش گرامى‏تر نباشد. 2- آن كس كه سوخته شدن در آتش براى او محبوبتر از خروج از دين باشد. 3- آن كس كه براى خدا، دوست يا داشمن بدارد.

محبت خاندان پيامبر(ص): نيز در احاديث اسلامى مورد تأكيد واقع شده است كه برخى را يادآور مى‏شويم:

1- پيامبر گرامى(ص) فرمود: «لا يؤمن عبد حتى أكون أحب إليه من نفسه و تكون عترتي أحب إليه من عترته، و يكون أهلي أحب إليه من أهله» (3) :مؤمن به شمار نمى‏رود بنده‏اى مگر اينكه مرا بيش از خود دوست بدارد، و فرزندان مرا بيش از فرزندانش، و خاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.

2- در حديث ديگر درباره عترت خود مى‏فرمايد: «من أحبهم أحبه الله و من أبغضهم أبغضه الله» (4) : هر كس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هركس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.

تا اين جا با دلايل اين اصل (مهر ورزيدن به پيامبر و عترتش) آشنا شديم، اكنون سؤال مى‏شود :

1- سودى كه امت از مهر ورزيدن به پيامبر و عترت او مى‏برد چيست؟!

2- شيوه مهر ورزى و تكريم نسبت به پيامبر و خاندان او چيست؟!

درباره مطلب نخست يادآور مى‏شويم: محبت به انسان با كمال و با فضيلت، خود نردبان صعود به سوى كمال است، هرگاه انسانى فردى را از صميم دل دوست بدارد، كوشش مى‏كند خود را با او همگون سازد و آنچه كه مايه خرسندى او است انجام داده، و آنچه او را آزار مى‏دهد ترك نمايد.

ناگفته پيداست وجود چنين روحيه‏اى در انسان مايه تحول بوده و سبب مى‏شود كه پيوسته راه اطاعت را در پيش گيرد و از گناه بپرهيزد. كسانى كه در زبان اظهار علاقه كرده ولى عملا با محبوب خود مخالفت مى‏ورزند، فاقد محبت واقعى مى‏باشند، در دوبيتى كه به امام صادق (ع) نسبت داده شده است به اين نكته اشاره شده آنجا كه مى‏فرمايد:

تعصى الإله و أنت تظهر حبه*هذا لعمري فى الفعال بديع‏لو كان حبك صادقا لأطعته*إن المحب لمن يحب مطيع (5)

«خدا را نافرمانى مى‏كنى و اظهار دوستى مى‏نمايى، به جانم سوگند، اين كار شگفتى است.

اگر در ادعاى خود راستگو بودى او را اطاعت مى‏كردى، حقا كه مريد پيوسته مطيع محبوب خود مى‏باشد».

اكنون كه برخى از ثمرات مهرورزى به پيامبر و خاندان او روشن شد، بايد به شيوه ابراز آن بپردازيم: مسلما مقصود حب درونى بدون هيچ‏گونه بازتاب عملى نيست، بلكه مقصود مهرى است كه در گفتار و رفتار انسان بازتاب مناسبى داشته باشد.

شكى نيست كه يكى از بازتابهاى محبت به پيامبر(ص) و خاندان او پيروى عملى از آنان است، چنانكه اشاره شد، ولى سخن در ديگر بازتاب‏هاى اين حالت درونى است، و اجمال آن اين است كه هر گفتار يا رفتارى كه در نظر مردم نشانه محبت و وسيله گرامى داشت افراد به شمار مى‏رود، مشمول اين قاعده مى‏باشد، مشروط بر اينكه، با عمل مشروع او را تكريم كند، نه با عمل حرام.

بنابراين، گرامى داشت پيامبر اكرم(ص) و خاندان او در هر زمان خصوصا در سالروز ولادت يا وفات ـ يكى از شيوه‏هاى ابراز محبت و گرامى داشت مقام و منزلت آنان است و آزين بندى در روزهاى ولادت وروشن كردن چراغ و برافراشتن پرچم و تشكيل مجلس براى ذكر فضايل و مناقب پيامبر اكرم(ص) يا خاندان او، نشانه محبت به آنان و وسيله ابراز آن به شمار مى‏رود و به اين خاطر تجليل پيامبر در ايام ولادت يك سنت مستمر، در ميان مسلمانان بوده است.

ديار بكرى در كتاب «تاريخ الخميس» مى‏نويسد: مسلمانان پيوسته ماه ولادت پيامبر را گرامى داشته و جشن مى گيرند و اطعام مى‏كنند و به فقرا صدقه مى‏دهند اظهار شادمانى مى‏نمايند و سرگذشت ولادت او را بيان مى‏كنند، چه بسا كراماتى براى آنان ظاهر مى‏شود. عين اين سخن را عالم ديگرى به نام ابن حجر قسطلانى در كتاب خود آورده است. (6)

پى‏نوشت:

1و2ـ كنز العمال: ج 1، ح70 و 72 و جامع الأصول: ج 1، ص .238

3و4ـ مناقب الامام اميرالمؤمنين نگارش حافظ محمد بن سليمان كوفى، ج 2، ح 619، و .700 و بحار الأنوار ج 17 ص 13، علل الشرايع باب 117 ح .3

5ـ سفينة البحار: 1/ .199

6ـ المواهب اللدنية، ج 21، ص 27، تاريخ الخميس، ج 1، ص .223

يکشنبه 10/4/1386 - 11:3
دعا و زیارت

امام وهدايت

ائمه كه هدايت‏به امرالله ميكنند، يعنى با ملكوت موجودات سر و كار داشته، و هر موجودى را از جنبه امرى او نه تنها از جنبه خلقى او، بسوى خدا هدايت ميكنند، و به كمال خدا ميرسانند.

قلب موجودات در دست امام است، و از نقطه نظر سيطره و احاطه بر قلب، آنان را بسوى خدا هدايت ميكند.

پس امام كه مردم را بخدا هدايت ميكند، به امر ملكوتى كه هميشه با آن موجود و ملازم است هدايت ميكند، و اين در حقيقت ولايتى است‏به حسب باطن در ارواح و قلوب موجودات نظير ولايتى كه هر يك از افراد بشر از راه باطن و قلبش نسبت‏به اعمال خود دارد، اين است معنى امام.

و اما در آيه شريفه علت موهبت اين منصب را اينطور بيان كرده است: «لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون‏»

يكى صبر است در راه خدا، و منظور از صبر، استقامت و ايستادگى است در تمام امتحانات و ابتلائاتى كه بنده در راه عبوديت و وصول بمراد براى او پيش ميآيد، و ديگر آنكه قبل از آن به مرحله يقين رسيده باشند.

در آياتى از قرآن مجيد، مى‏بينيم كه علامت‏ يقين را كشف حجب ملكوتيه معرفى مى‏نمايد، صاحب يقين كسى است كه حقائق موجودات و ملكوت آنان را ادراك كند، و محجوب كسى است كه پرده روى قلب او گرفته و او را از مشاهده انوار ملكوتيه باز دارد مانند آيه:

«و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين‏»

و اينطور ما به ابراهيم ملكوت آسمان‏ها و زمين را نشان داديم و براى آنكه از صاحبان يقين بوده باشد.

اين آيه مى‏رساند كه نشان دادن ملكوت آسمان و زمين مقدمه افاضه يقين بر قلب ابراهيم بوده است

و روى اين زمينه يقين از مشاهده انوار ملكوتيه جدا نخواهد بود. و مانند آيه‏«كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم‏»

نه چنين است، اگر شما ميدانستيد مانند علم و دانستن صاحبان يقين، در اينصورت حتما دوزخ را ميديديد، و حقيقت جهنم را كه ملكوت افعال زشت، و معاصى آلهى و نفس اماره است مشاهده مى‏نموديد.

و مانند آيه‏«كلا ان كتاب الابرار لفى عليين و ما ادريك ما عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون‏»

نه چنين است، به درستيكه نامه عمل و حقائق كردار افراد پاك و صالح العمل در مكان مرتفع و عالى قرار دارد، و آن عليون است. مى‏دانى عليون چيست؟عالمى است ملكوتى كه آن عبارت است از ثبت و ضبط اعمال صالحه، و آن در حضور و شهود مقربين درگاه خدا است.

از اين آيات استفاده مى‏شود كه مقربون كه همان صاحبان يقينند، افرادى هستند كه به ملكوت و حقائق عالم پيوسته، و قلبشان از جنبه مشاهده خلقى عبور نموده است، آنها از خدا محجوب نيستند، و حجاب قلبى كه عبارت است از جهل و معصيت و شك و نفاق در آنها نيست، آنها صاحبان يقينند كه عليون و حقائق ملكوتيه ابرار و اخيار را مى‏بينند، كما آنكه حقائق ملكوتيه اشرار و اهل معاصى را كه عبارت از جحيم است نيز مشاهده مى‏كنند.

بنابراين امام كه هدايت‏به امر ملكوتى مى‏كند، حتما بايد داراى مقام يقين باشد، و عالم ملكوت بر او منكشف بوده باشد، و متحقق به كلمات الله بوده باشد، و چون ذكر شد كه ملكوت همان وجهه باطنى موجودات است پس اين آيه شريفه:

«و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا» به خوبى مى‏رساند كه هر چه راجع به امر هدايت است، كه عبارت از قلوب و اعمال بوده باشد باطن و حقيقت او در دست امام است، و وجهه ملكوتى و امرى آن حاضر در مشهد امام بوده، لحظه‏اى از او غائب نخواهد بود

يکشنبه 10/4/1386 - 11:0
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته