شعر و قطعات ادبی
به نام خدا
*سکه ی مهر تو از خورشید هم زرین تر است*
*خون تو، از خون دیگر عاشقان رنگین تر است*
*رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت*
*می روی اما بدان دریا ز من پائین تر است*
*گر جوابم را نمی گوئی، جوابم کن به قهر*
*گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است*
*ما چنان آئینه ها بودیم رو در رو ولی*
*امشب این آئینه از آن آینه غمگین تر است
*سنگ دل، من دوستت دارم فراموشم مکن*
*بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است*
*سکه ی مهر تو را گم کرده ام چون پادشاه*
پادشاهی کز غلامان خودش مسکین تر است*
دوشنبه 1/5/1386 - 19:2
دعا و زیارت
امامت ونص
شيعه معتقد است كه قدرت امام معصوم عليه السلام منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمىكند، بلكه امامت او مثل نبوت پيامبران، به نص الهى است.
وصيت و نص رسول خدا
على عليه السلام خلافت را حق مسلم و قطعى خود مىدانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال كرده است.
آن حضرت در موارد زيادى از حق خويش سخن گفته است كه جز با مسالهى تنصيص و مشخص شدن حق خلافتبراى او به وسيله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجيه نيست. در نهج البلاغه صريحا دربارهى اهل بيت مىفرمايد:
«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية والوراثة، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله!» . (1) يعنى ويژگىهاى ولايت و حكومت از آن آنهاست و وصيت پيامبر و وراثت او در ميان آنان، هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جايى كه از آنجا منتقل شده بود، باز گرديده است.
و همچنين در سرتاسر نهج البلاغه، گلايه امام از مردم براى اين است كه چرا او را از حق مسلم و قطعىاش محروم كردند بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مىتوان از حق مسلم و قطعى دم زد; زيرا اگر انتخاب امام، حق امتبود معنى نداشت على عليه السلام تنها به خاطر شايستگىاش به امامت، قبل از انتخاب مردم حكومت را حق مسلم خود بداند و با كسى كه علىالظاهر مدعى خلافت از طريق مردم بود، به مبارزه برخيزد; زيرا صلاحيت و شايستگى حق بالقوه، ايجاد مىكند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحيح نيست. اكنون به ذكر مواردى مىپردازيم كه امام على عليه السلام خلافت را حق مسلم خود مىداند:
1. على عليه السلام براى اثبات حقانيتخود نوعا به ادله و نصوصى كه درباره او وارد شده است، استناد مىكند:
ابوالطفيل ليثى يكى از اصحاب پيامبر مىگويد: روزى على عليه السلام مردم را در ميدان وسيعى جمع كرد ، سپس به آنها فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم، هر كس از شما روز غدير خم و هر چه از رسول خدا شنيده، بگويد. سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند. ابونعيم مىگويد:
گروه كثيرى از مردم برخاستند وبه اين جمله شهادت دادند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه دست على عليه السلام را گرفته بود، به مردم مىفرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا:
نعم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: آيا شما مىدانيد كه من نسبتبه مؤمنان از خود آنها اولىتر هستم، مردم گفتند: آرى پيامبر خدا فرمود: «من كنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» : هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام هم مولاى او استبار خدايا دوستبدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.
ابوالطفيل مىگويد: من اين اجتماع را ترك گفتم ولى شبههاى در دلم ايجاد شد. در راه با زيد بن ارقم ملاقات كردم و جريان را براى او بازگو كردم و سپس پرسيدم: چرا انكار مىكنى؟ من نيز همين مطلب را از رسول خدا شنيدم. (2) 2. هنگامى كه امام از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سركوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود:
«...فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا علىمنذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (3) «به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است» .
3. اميرمؤمنان على عليه السلام مىگويد: روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافتحريصى، من در پاسخ گفتم:
«بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبتحقا لى وانتم تحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجة فى الملاء الحاضرين هب كانه بهت لا يدرى ما يجيبنى» . (4)
«به خدا سوگند بلكه شما با اينكه ازپيامبر دورتريد از من حريصتريد. من حق خود را طلب كردم شما مىخواهيد ميان من و حق خاص من مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد. آيا آنكه حق خويش را مىخواهد حريصتر استيا آنكه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همين كه در جمع حاضران اقامه دليل نمودم به خود آمد و نمىدانست در پاسخ من چه بگويد» .
ابن ابى الحديد مىگويد: اعتراض كننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مىگويد: ولى اماميه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبيده جراح و آن هم در روز سقيفه بود» . (5)
4. در دنباله همان جملهها آمده است:
«اللهم انى استعديك على قريش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظيم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان في الحق ان تاخذه وفى الحق ان تتركه» .
«بار خدايا! من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاستهاند از تو استعانت مىجويم و شكايت را پيش تو مىآورم آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كردهاند و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند و در غصب حق، و مبارزهى با من هماهنگ شدند (به اين هم اكتفا نكردند) بلكه گفتند:
«بعضى از حقوق را بايد گرفت و پارهاى را بايد رها كرد» (و اين از حقوقى است كه بايد رها سازى) .
ابن ابى الحديد مىگويد: اين گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:
1. ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله....
2. و نيز فرموده: «اللهم اخز قريشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى» .
پروردگارا! قريش را رسوا ساز كه مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.
3. و هنگامى كه شنيد كسى داد مىزد «انا مظلوم» من ستمديدهام به او فرمود: «هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما» بيا با هم فرياد بزنيم كه من همواره مظلوم بودهام!
امام با اين كار، هم ناراحتى او را تسكين داد و هم مظلوميتخويش را اعلام فرمود.
4. و فرمود: «وانه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى» ابوبكر خوب مىدانست وجود من نسبتبه خلافت همچون محور وسط سنگ آسياست.
و نيز از آن حضرت رسيده است:
«ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه» : من هميشه تحت فشار حكومت استبداد بودهام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (6) ابن ابى الحديد پس از نقل كلمات فوق، به دست و پا افتاده و مىگويد:
«معتزلىها اين سخنان را دليل بر افضليت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مىگيرند نه اينكه نص صريحى بر خلافتبوده و امام با اين كلمات اشاره به آن فرموده باشد.
اما اماميه و زيديه به آنها استدلال مىكنند و به گمان قوى همين معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر اين حرف را بپذيريم بايد عدهاى از مهاجر و انصار را تكفير و تفسيق كنيم، لذا بايد گفت اين جملات جزو متشابهات است كه بايد ظاهر آنها را ناديده گرفت وآنها را به معنايى حمل نمود كه لطمهاى به صحابه نزند! !
اما واقعيت اين است كه چون ابن ابى الحديد سنى مذهب مىباشد لذا مجبور است چنين توجيهى نامربوط براى سخنان امام بكند در صورتى كه جملات بالا صراحت دارد در اينكه امام صريحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حقمسلم خويش مىداند كه غصب شده است.
چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقيقىاش منصرف كنيم با توجه به اين كه ابن ابى الحديد نيز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ استبه علاوه اين جملات هيچگونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانيم!
وانگهى صحابه كه معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تكيه بر عصمت آنها مجبور باشيم آنان را بىگناه قلمداد كنيم. (7) استاد شهيد مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحديد مىگويد:
ابن ابى الحديد خود طرفدار افضليت و اصلحيت على عليه السلام است جملههاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقيت مولى را مىرساند از نظر ابن ابى الحديد نيازى به توجيه ندارد ولى جملههاى بالا از آن جهت از نظر او نياز به توجيه دارد كه تصريح شده است كه خلافتحق خاص على عليه السلام بوده است و اين جز با منصوصيت و اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جانب خدا تكليف را تعيين و حق را مشخص كرده باشد، متصور نيست. (8) 5. مردى از بنى اسد از اصحاب على عليه السلام از آن حضرت پرسيد:
«كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به» ، چه طور شد كه قوم شما، شما را از اين مقامى كه سزاوارتر بوديد بركنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود:
«اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها كانت آثرة شحت عليها نفوس قوم و نحت عنهانفوس آخرين» . (9) رهبرى امت از آن ما بود و پيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزيدند وگروهى ديگر (خود ما) با سخاوت از آن صرفنظر كردند و داور ميان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست...» .
ابن ابى الحديد مىگويد از استادم: ابوجعفر يحيى بن محمد علوى نقيب بصره كه مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسيدم منظور سؤال كننده از افرادى كه امام عليه السلام را از حقش بر كنار ساختند، كيانند؟ آيا منظور روز «سقيفه» استيا روز «شورا» ؟ گفت: «سقيفه» گفتم: من به خود اجازه نمىدهم بگويم اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت پيامبر را نمودند و نص خلافت را كنار گذاشتند، در پاسخم گفت: من هم به خود اجازه نمىدهم به پيامبر اين نسبت را بدهم كه در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزيده و مردم را بىسرپرست گذارده باشد، او كه براى مسافرتى در بيرون مدينه، كسى را به جاى خود برمىگزيد، چگونه براى پس از مرگش كسى را به خلافت تعيين نكرد؟ ! (10) 6.
عبدالله بن جناده مىگويد: من در نخستين روزهاى زمامدارى على عليه السلام از مكه وارد مدينه شدم، ديدم همه مردم در مسجد پيامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بيرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنين آغاز كرد: لما قبض الله نبيه ، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اوليائه دون الناس...و ايم الله لولا مخالفة الفرقة بين المسلمين و ان لا يعود الكفر و يبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه» . (11)
اى مردم! روزى كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از ميان ما رختبربست، گفتيم كه ما وارث و ولى و عترت او هستيم ديگر كسى با ما درباره حكومتى كه او پىريزى كرده است نزاع نكند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قريش به حق ما دست دراز كردند و فرمانروايى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پيدا شدن شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و اين كه بار ديگر كفر و بتپرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غير از اين بود كه مشاهده مىكنند.
7. در خطبه شقشقيه صريحا مىفرمايد: «... ارى تراثى نهبا» . (12) جملهى «با چشم خود مىديدم، ميراثم را به غارت مىبرند» ، اشاره به اين است كه ميراث الهى مرا به غارت مىبرند، قرآن نيز خلافت را «ارث الهى» خوانده است:
«وورث سليمان داود...» (13) و همچنين در جاى ديگر مىخوانيم كه يعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنين دعا مىكند: «يرثنى و يرث من آل يعقوب...» (14) روشن است كه وراثتسليمان از داود و يحيى از زكريا و آل يعقوب ظاهرا چيزى جز خلافت الهى نبوده است. (15) 8. انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعيين ابوبكر به خلافت، كه چرا بر خلاف دستور الهى عمل كردند: «ايتها الامة المتحيرة بعد نبيها لو كنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولاية و الوراثة حيث جعلها الله ما عال ولي الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حكم الله...» . (16)
اى امتسرگردان بعد ازپيامبر خود! اگر شما آن كسى را كه خدا مقدم داشته است مقدم مىداشتيد و حكومت و ولايت را آن طورى كه خدا مقرر فرموده، رعايت مىكرديد، يك دوستخدا در مانده نمىگرديد و در امر خداوند در هيچ چيز، امت دچار نزاع نمىگشت، آگاه باشيد علم كتاب خداوند نزد ماست، پس بچشيد كيفر كار خود را كه دربارهى آن تقصير كرديد و در آنچه دستهايتان از پيش آماده كرده است» .
پس اگر حكومت و خلافتحق خاص على عليه السلام نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در اين باره براى چه بود؟
نوعى جدل منطقى
اگر حكومت و خلافتحق خاص على عليه السلام بود، پس چرا آن حضرت در بعضى جاها به آرا و بيعت مردم و شورا استدلال كرده است؟ چنان كه در نامهاى به معاويه مىنويسد:
«انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد ان يختار و لا للغائب ان يردوانما الشورى للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلك لله رضى فان خرج على امرهم خارج بطعن او بدعة ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين و ولاه الله ما تولى...» . (17)
همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با همان شرايط و كيفيتبا من بيعت نمودند. بنابراين، نه آنكه، حاضر بود (هم اكنون) اختيار فسخ دارد و نه آنكه، غايب بود اجازه رد كردن. شورا فقط از آن مهاجران و انصار است اگر آنها متفقا كسى را امام ناميدند خداوند راضى و خشنود است. اگر كسى از فرمان آنها با طعن و بدعتخارج گردد او را به جاى خود مىنشانند و اگر طغيان كند با او پيكار مىكنند; چرا كه از غير طريق مؤمنان بيعت كرده و خدا او را در بيراهه رها مىسازد.
عدهاى از علماى اهل سنت از جمله ابن ابى الحديد (18) براى عدم نص به خلافت على عليه السلام و اين كه امامتبه اختيار امت هم منعقد مىشود، به اين فقرات از نامهى آن حضرت تمسك جستهاند.
ابن ابى الحديد پس از نقل جريان سقيفه در شرح سخن امام (19) مىگويد: اگر نص صريحى به وصيت پيغمبر نسبتبه امام عليه السلام بود امام بايد با آن استدلال مىكرد و وصيت پيامبر را ياد آور مىشد و به دليل وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقام خلافت را از آن خود مىدانست، در حالى كه امام عليه السلام نه خود و نه ياران و شيعيانش به نص استدلال نكردند بلكه از طريق فضايل و مناقب امام به استدلال پرداختند.
بعضيها پا را از اين فراتر نهاده اين نامه امام را دليل بر صحت و درستى خلافتخلفا گرفتهاند; ولى همانگونه كه مىدانيم اين استدلال از دو جهت نادرست است:
نخست: اين كه در خطبهها و سخنان امام فراوان آمده كه حكومت آنها بر خلاف حق بوده است و خلافت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، مخصوص آن حضرت مىباشد و پيامبر شخصا او را تعيين فرموده است و اين مطلب در جاى خود به تفصيل بيان شده است.
ديگر اينكه: اين نامه را به معاويه نوشته شده و امام عليه السلام مىخواهد او را از طريق حرفهاى خودش محكوم نمايد چرا كه معاويه خود را منصوب از ناحيه «عمر و عثمان» مىدانست و استدلال مىكرد خلافت آنها صحيح است، زيرا مهاجران و انصار با آنان بيعت كردهاند; امام عليه السلام از همين نكته در اين نامه استفاده كرده و يادآورى فرموده كه طبق اظهارات خودت، مىبايست از فرمان من نيز تبعيت كنى، چرا كه همان مهاجران و انصار با من نيز بيعت كردهاند و لذا جايى براى بهانه و عذر باقى نمىماند و اين صرف نظر از اين معنى است كه امام از ناحيه پيامبر و خدا منصوب به خلافتشده است.
غرض با توجه به نصوص فراوانى كه دربارهى وصايت ائمهى اطهار عليهم السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده و با وجود استدلال و احتجاج زياد كه در منابع روايى و تاريخى آمده است، مىتوان استنباط كرد، استدلال به آرا و بيعت مردم از طرف على عليه السلام و امامان ديگر نوعى جدل منطقى و ناظر بر اين است كه ديگران مشروعيتحكومتخود را ناشى از راى مردم مىدانستند. على عليه السلام و ائمه ديگر با منطق خود آنان استدلال كردهاند.
به اين معنى منظورشان اين بود، از هر چيز ديگر از قبيل، وصايت، لياقت، افضليت و اصلحيت گذشته، اگر همان استناد به آراى مردم را كه مورد استناد ديگران است، ملاك باشد ما هم با آرا و بيعت مردم انتخاب شدهايم. به اين معنى امام با اين بيان مىخواسته پشتوانهى مردم و مقبوليت اجتماعى خويش را به معاويه اعلام نمايد.
وصايت و شورا دو اصل اسلامى
در اينجا حساسترين مسايل مذهبى و تاريخى اسلام و اساسىترين اختلاف تشيع و تسنن مطرح مىشود و از آن دو: يكى اصل «وصايت» و «نص» را ملاك تعيين امام بر امامت مىداند و اصل «شورا» و «بيعت» را انكار مىكند و ديگرى به عكس، منكر «نص» و «وصايت» است و «شورا» را ملاك تعيين حاكم مىداند به اين معنى شيعه معتقد است پيامبر در موارد بسيارى على عليه السلام را به عنوان «وصى» و خليفه خويش معين كرده است و نه تنها از جانشين خود بلكه تا دوازده وصى و خليفهاش نام برده و آنان را به امامت منصوب نموده است. (20) اساسا به عقيده شيعه «امامت» مانند «نبوت» است و عقيده دارند كه امام را نيز بايد خدا تعيين كند چنان كه «نبى» را او معين مىكند. به اين معنى مقام امامت همانند «مقام نبوت» است لذا امام را بايد با پيامبر اكرم و امامت را با رسالت او تشبيه كرد نه با مقامهاى ديگر، در نظامهاى غير اسلامى.
بنابراين با اين شرايط، تعيين ديگرى به خلافتيا رهبرى (اجتماعى سياسى) جامعه مثل اين است كه در عصر پيامبر اسلام، او را به عنوان پيامبرى قبول كنيم همچون مسيح، و شخص ديگرى را به حكومتبه عنوان امپراتور اسلام برگزينيم.
علماى اهل سنتبه استناد قول عايشه منكر وصيت هستند و در تعيين خليفه به اصل شورا استناد مىكنند چنان كه شيخ ازهر شيخ محمود شلتوت، در بحثخود دربارهى عقايد و قوانين اسلامى، معتقد است كه:
«...انتخاب خليفه و امام در اسلام با تصويب خدا و به دستور پروردگار نمىباشد كه او را نيروى الهى مدد كند، تا كارهاى مسلمانان اداره شود و همچنين خليفه داراى قدرت يزدانى نيست تا مردم به هر نحوى كه باشد از او اطاعت نمايند، خليفه هم مانند ساير افراد مسلمانان است و اعمال و رفتارش بايد مبتنى بر اصول دين اسلام و اوامر پروردگار باشد» . (21)
پس شيعه «بيعت» و «شورا» را منكر است و به جاى آن به «وصايت» تكيه مىكند، بر خلاف سنىها كه «وصايت» را انكار مىكنند و به «شورا» استناد دارند. ولى اگر اين دو اصل درست تحليل شود، خواهيم ديد، هيچ كدام از اين دو اصل مغاير يكديگر نيست و هيچ يك مجعول و غير اسلامى هم نمىباشد.
«شورا» يك اصل اسلامى استبا قطع نظر از عمل خود پيامبر، در قرآن و حديثبه آن تصريح شده است و همچنين هيچ مورخى و دانشمند منصفى هم نمىتواند منكر «وصايت» پيامبر دربارهى على عليه السلام باشد، به اين معنى امامت على عليه السلام زادهى ملاكهاى سياسى نظير: بيعت، وراثت و كانديداتورى نيست. امام بودن على عليه السلام علاوه بر لياقت و شايستگى خودش با تنصيص الهى و با وصايت پيامبر است; او امام استخواه منتخب مردم باشد يا نباشد و هيچ كس حق ندارد براى گزينش او اعتراض نمايد و از اطاعت او سرپيچى كند.
وصايتيك اصل ما فوق شورا
در نظام سياسى اسلام، تعيين امام و خليفه، به يكى از دو طريق انجام مىگيرد:
1. وصايت .
2. شورا.
اگر در اين دو مفهوم عميق فكر كنيم، مىبينيم اين دو ملاك در عرض هم نبوده و بلكه در طول هم مىباشد به اين معنى در يك مرحله، ملاك تعيين امام «وصايت» است و در مرحله ديگر «شورا» است. به اصطلاح «شورا» در جايى اعتبار دارد كه «وصايت» و «نص» در كار نباشد; زيرا «شورا» در اسلام در امرى صحيح است كه حكم آن در قرآن وحديثبيان نشده باشد.
قرآن مجيد در برخى از آيات يادآور مىشود كه: «ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة...» . (22) «هرگز شايسته نيست كه افراد با ايمان در برابر انتخاب و گزينش الهى مقاومت نشان دهند و خود فرد ديگرى را انتخاب كنند» .
پس بر فرض ثبوت «نص» و «وصايت» در قرآن و حديث هرگز نوبتبه «شورا» نمىرسد و تعيين امام به امامت منحصرا «نص» و «وصايت» مىباشد. دوران وصايت هم يك دوران محدودى است و لذا امامان اهل بيتيا اوصياى پيامبر بيش از 12 تن نيستند تا هنگامى كه جامعه اسلامى به مرحله رشد سياسى و فكرى و خودآگاهى عمومى برسد و شماره افراد با شماره آرا برابر شود و در اين مرحله است كه جامعه مىتواند قدرت استقلال اجتماعى و سياسى خود را به دست آورد و خود مستقيما مسئوليت ادامه مسير نهضت را به دست گيرد و برجستهترين فرد را به عنوان حاكم برگزيند، در اين مرحله است كه جامعه به آستانه دموكراسى واقعى مىرسد.
پس از پايان دوران «وصايت» ، دوران «شورا» يا به اصطلاح امروز دوران دموكراسى آغاز مىگردد و در اين حال است كه انتخاب رهبر و پيشواى امتبا ضوابطى كه در شرع بيان شده است، حق مسلم امت است و اين ملاك هميشگى تعيين امام، در نظام سياسى اسلام است .
دموكراسى دشمن دموكراسى
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در آن محيط منحط و آلودهاى كه مبعوث شده بود، تمام هدفش اين بود كه جامعه را بر اساس مكتب حياتبخش و سازنده خود، بپروراند و نظام از هم گسيخته آن جامعه را تجديد بنا نمايد اما در پايان عمر خود مىبيند هنوز ريشههاى جاهلى و عناصر انحرافى در اعماق آن نيرومند است و هنوز دستهايى هستند كه به سادگى اين جامعه را به طرف خود مىكشانند و هنوز ميكروبهاى خطرناك مزمن در وجدان پنهان مردمش باقى مانده است و عوامل ارتجاعى كه در اثر اين قيام، خلع شده بودند هنوز از قدرت و نفوذ خطرناكى برخوردارند و دشمنان خطرناك خارجى با منافقان داخلى بر اين نابودى اسلام، همداستاناند، حتى افراد مؤمن اگر چه در عقيده تغيير كردهاند ولى هنوز در بينش و رفتار و اخلاق، همچنان پرورده جاهليت قديماند و هنوز رسوبات دوران جاهليت از ذهنشان بيرون نرفته است.
اينها بزرگترين خطرى بود كه نهضت نوپاى اسلام را از درون تهديد مىكرد.
آيا در چنين شرايطى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بنيانگذار مكتب، مىتواند به رهبرى پس از مرگ خويش نينديشد و سرنوشت مردم و مسئوليت نهضت نوپا را به حال خود رها سازد و آن را به دست لرزان دموكراسى بسپارد؟ و به آراى اكثريتى كه هنوز راى ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعى است، تكيه نمايد؟ ! يا وقتى كه خطرهاى داخلى و خارجى از بين برود، روابط اجتماعى افراد كاملا انسانى گردد، مزاج جامعه سالم و نيرومند، رهبرى امت را به افراد معينى و غير قابل تغيير و نوسان مىسپارد؟ !
آرى جامعه اسلامى آن روز از نظر رشد سياسى و اجتماعى و دينى به حدى نرسيده بود كه در زير نظام دموكراسى، زندگى كند، و دموكراسى براى چنين جامعهاى مفيد نبود به قول پرفسور «شاندل» : «دموكراسى در جامعه عقب مانده و ناآگاه كه به رهبرى انقلابى و هدايتشونده نياز دارد، دشمن دموكراسى است» .
و هم او در جاى ديگر مىگويد: «بزرگترين دشمن آزادى و دموكراسى خود آزادى فردى و دموكراسى است» .
و يا به تعبير «رم مك آور» متفكر سياسى: «دموكراسى در جوامعى كه اكثريت مردم عامى و بيسوادند و جنبش سياسى ندارند و در ميان مردمى كه از وحدت خود و از نفع مشترك جامعه بىخبرند، مؤثر نيست» . (23)
نقض وصايت از اينجاست كه در صدر اسلام در اثر تكيه بر «اصل شورا» و دموكراسى، در حالى كه زمان ، زمان «وصايت» بود، «شورا» و «دموكراسى» در تاريخ اسلام براى هميشه نابود شد و مردم مسلمان پس از پيامبر، هم از «وصايت» و امامت محروم شدند و هم از شورا و رهبرى دمكراتيك.
اگر دو قرن و نيم، رهبرى امت، به جاى خلفا و سلاطين عرب، در دست اوصياى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود در آن وقت امتى ساخته مىشد كه لياقت و شايستگى آن را داشت كه خود بر اساس اصل «شورا» لايقترين رهبرى را تشخيص دهد و مسير تاريخ را بر راه رسالت پيامبر ادامه دهد.
اما فاجعها ى كه رخ داد سرنوشت اسلامى تاريخ اسلام را منحرف ساخت، اين بود كه با تكيه بر يك حق، حق ديگرى پامال شد و عصر جمهوريت زودرس پايان پذيرفت وخلافت اسلامى تبديل به سلطنت موروثى گرديد و امامت و وصايت پس از دو قرن و نيم جهاد و شهادت و مظلوميت، سرانجام به «غيبت كبرى» منجر شد و فلسفهى تاريخ تغيير كرد.
يا به تعبيربهتر: «وصايت» ، فلسفه سياسى يك دوران مشخص انقلابى استبه عنوان ادامه رسالت اجتماعى بنيانگذار نهضت فكرى و اجتماعى و به عنوان يك مبناى انقلابى در نظام امامت كه مسئوليتش تكميل رسالت جامعهسازى رهبر انقلاب است طى چند نسل، تا هنگامى كه جامعه بتواند روى پاى خود بايستد و پس از خاتميت امامتيا دوران وصايت، دوران بيعت و شورا و اجماع يا دموكراسى آغاز مىشود كه شكل نامحدود و هميشگى و عادى رهبرى جامعه است.
و اين است كه ائمه شيعه يا اوصياى پيامبر 12 تن هستند و نه بيش، در حالى كه رهبران جامعه براى تاريخ پس از پيغمبر نامحدودند» .
مقابله با منطق اهل سقيفه
ممكن است كسى بگويد اگر از جانب پيامبر نصى بر خلافت على عليه السلام وجود داشت، پس چرا امام در اثبات خلافتبراى خود، به لياقت و شايستگى و احيانا به قرابتخود با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تكيه كرده است؟ !
برخى از دانشمندان اهل سنت كه شرحى بر نهج البلاغه نوشتهاند منطق امام را در شايستگى خويش به خلافتيكى پس از ديگرى قرار دادهاند و سپس نتيجه گرفتهاند كه هدف امام از اين بيانات اثبات شايستگى خود به خلافت استبدون اين كه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نصى، بر خلافت امام در ميان باشد و چون امام از نظر قرابت پيوند نزديكترى با پيامبر داشت و از نظر علم و اطلاع از اصول سياست و كشور دارى سرامد همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به شمار مىرفت، از اين هتشايسته بود كه امت او را براى خلافتبرگزينند ولى چون سران امتبنا به عللى مفضول را بر افضل مقدم داشتند و به جاى گزينش على عليه السلام غير او را برگزيدند; لذا امام عليه السلام زبان به تظلم و شكايت گشوده است كه من از هر لحاظ بر خلافت از ديگران شايستهتر و اولى مىباشم.
حقى كه امام عليه السلام در بيانات خود از آن ياد مىكند و مىگويد: از روزى كه پيامبر از دنيا رفتحقمرا گرفتند و مرا از آن محروم ساختند، حق شرعى نيست كه از جانب صاحب شرع به او داده شده باشد و تقديم غير برتر بر او يك نوع مخالفتبا دستور شرع به حساب آيد، بلكه مقصود يك حق طبيعى است كه بر هر انسانى لازم است كه با وجود برتر، ديگرى را انتخاب ننمايد ولى هرگاه گروهى اين قانون طبيعى را مراعات نكنند و كار را به دست فردى بسپارند كه از نظر علم و قدرت و شرايط روحى و جسمى در سطح پايينترى قرار دارد، اينجا جا دارد شخصيتبرتر زبان به شكوى و گله بگشايد و بگويد:
«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (24) «به خدا سوگند، از روزى كه خداوند جان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را قبض كرد، من از حقخويش محروم شدم تا امروز كه مشاهده مىكنيد» .
و يا بگويد:
«استخلف الناس ابوبكر و انا والله احق بالامر منه و اولى به و استخلف ابوبكر عمر و انا والله احق بالامر و اولى به منه» . (25) «ابوبكر بر مردم خلافتيافت در حالى كه به خدا سوگند من از او به خلافتسزاوارتر بودم و ابوبكر هم عمر را خليفه كرد در حالى كه به خدا سوگند من از وى به خلافت اولى و سزاوارترم» .
و همچنين يكى از نويسندگان معاصر نيز پس از ذكر 17 حديث در اثبات احقيت و اولويت على عليه السلام به خلافت نتيجه مىگيرد كه:
«در تمام اين بيانات احق و اولى بودن خود را به مقام خلافت اثبات مىكند و از مجموع قضايا و اخبار و احاديث جز اين معنى مفهوم نمىشود كه شخص شخيص مولى الموحدين از ديگران به امر حكومت امت اولى و احق بوده است نه اينكه مقام خلافت، خاص حضرت اوست» . (26) در پاسخ بايد گفت:
اين مطلب كه به عنوان تحقيق از آن ياد شده، پندارى بيش نيست، هيچ گاه نمىتوان مجموع سخنان امام عليه السلام را بر لياقت و شايستگى ذاتى حمل نمود و يك چنين شايستگى نمىتواند مجوز حملات تند امام بر خلفا گردد زيرا:
اولا: امام در برخى از سخنان خود روى وصيت پيامبر تكيه كرده و صريحا دربارهى اهل بيت عليهم السلام مىفرمايد:
«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية و الوراثة» . (27) و همچنين در اثبات اولويت و افضليتخود از شيخين به وصيت پيامبر تكيه مىكند آنجا كه مىفرمايد:
«ايها الناس انصتوا لما اقول: رحمكم الله، ايها الناس! بايعتم ابابكر و عمر و انا و الله اولى بهما و احق منهما بوصية رسول الله» . (28) «اى مردم! گوش بدهيد به آنچه مىگويم، خدا شما را رحمت كند. اى مردم! شما با ابوبكر و عمر بيعت كرديد و حال آن كه به خدا طبق وصيت رسول خدا من از آن دو نفر اولى و احق بودم» .
روشن است مقصود از «وصيت» همان وصيتبه خلافت و سفارش به ولايت اوست كه در روز غدير و غير آن به طور وضوح بيان شده است.
ثانيا: امام به طور صريح و روشن مىفرمايد:
«ان الائمة من قريش غرسوا في هذا البطن من هاشم، لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم» . (29) «امامان و پيشوايان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين وجود اين تيره از بنىهاشم غرس شده، اين مقام در خور ديگران نيست و رهبران ديگر شايستگى اين مقام را ندارند» .
ثالثا: لياقت و شايستگى، هرگز توليد حق نمىكند و اين كه امام در موارد زيادى از حق خويش سخن مىگويد جز با مسالهى تنصيص و مشخص شدن حق خلافتبراى او به وسيله پيامبر قابل توجيه نيست. سخن على عليه السلام اين نيست كه چرا مرا با همه جامعيتشرايط كنار گذاشتند و ديگران را برگزيدند، سخنش در اين است كه خلافتحق قطعى و مسلم من بود كه از من ربودند.
بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مىتوان از حق مسلم و قطعى دم زد. امام خود را صاحب حق مىداند و عدول از آن را براى خود يك نوع ظلم و ستم مىشمارد و قريش را متعديان و متجاوزان به حقوق خويش معرفى مىنمايد.
آيا اين چنين جملات تند را مىتوان از طريق شايستگى ذاتى توجيه كرد و اگر مساله خلافتبايد از طريق مراجعه به افكار عمومى و يا بزرگان صحابه حل و فصل گردد، چگونه امام با اين لحن از قريش و همدستان آنها شكايت مىكند؟ !
اين جملهها وتعبيرها حاكى است كه امام خلافت را حق مسلم و قانونى خويش مىدانست و هر نوع انحراف از خود را انحراف از حق تصور مىكرد و چنين حق مسلمى، جز از طريق تنصيص و تعيين الهى براى كسى ثابت نمىگردد.
آرى امام عليه السلام در پارهاى از موارد روى لياقت و شايستگى خود تكيه كرده و مساله نص را موقتا ناديده گرفته است مثلا مىفرمايد: «پيامبر خدا قبض روح شد، در حالى كه سر او بر سينه من بود، من او را غسل دادم در حالى كه فرشتگان مرا يارى مىكردند و اطراف خانه به ناله درآمد (فرشتگان دسته دسته فرود مىآمدند و نماز مىگزاردند و بالا مىرفتند و من صداى آنها را مىشنيدم) ; فمن ذا احق به منى حيا و ميتا: پس چه كسى از من به پيغمبر در زمان حيات و بعد از وفات او سزاوارتر است» ؟ (30) امام در بعضى موارد به قرابتخود با پيامبر براى شايستگى خود به امامت استناد كرده است; آنجا كه در سقيفه سخنانى ميان مهاجر و انصار رد و بدل شد و هر كدام دربارهى فضيلتخود سخنانى ايراد كردند يكى از برگهاى برندهاى كه مهاجران و طرفداران ابوبكر مورد استفاده قرار دادند و به وسيله آن انصار را كنار زدند اين بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از قريش است و ما از طايفه او هستيم.
ابن ابى الحديد در ذيل شرح خطبه 65 مىگويد : عمر به انصار گفت: «عرب هرگز به امارت وحكومتشما راضى نمىشود زيرا پيغبمر از قبيله شما نيست ولى عرب قطعا از اين كه مردى از فاميل پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حكومت كند امتناع نخواهد كرد... كيست كه بتواند با ما در مورد حكومت و ميراث محمدى معارضه كند و حال آن كه ما نزديكان و خويشاوندان او هستيم» .
مىدانيم على عليه السلام همزمان با اين ماجرا، مشغول وظايف شخصى خود در مورد جنازهى پيغمبر بود. پس از پايان اين ماجرا، على عليه السلام از افرادى كه در سقيفه حضور داشتند استدلالهاى طرفين را پرسيد و از منطق هر دو طرف به شدت انتقاد نمود. سخنان امام در اين باره در نهج البلاغه چنين آمده است:
هنگامى كه جريان «سقيفه» را پس از وفات پيامبر به امام گزارش دادند، امام پرسيد: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: انصار گفتند: از ميان ما زمامدارى انتخاب شود و از ميان شما هم زمامدار ديگرى!
امام عليه السلام فرمود: چرا براى آنها استدلال نكردند كه پيغمبر دربارهى انصار توصيه فرمود كه:
«يحسن الى محسنهم ويتجاوز عن مسيئهم» .
«با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و از بدكاران آنها درگذريد» .
گفتند: اين چه جور دليل مىشود؟ فرمود: اگر بنا بود حكومتبا آنان باشد سفارش درباره آنها معنى نداشت اينكه به ديگران درباره آنان سفارش شده است دليل بر اين است كه حكومتبا غير آنان است. سپس فرمود:
پس قريش چه گفتند؟ پاسخ دادند: استدلال قريش اين بود كه آنها شاخهاى از درختى هستند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز شاخهى ديگر آن درخت است. امام فرمود:
«احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة» . (31) «با پيوند خود به شجرهى نبوت، بر صلاحيتخود احتجاج كردند ولى ميوه آن را كه خاندان اوست، ضايع ساختند» .
به اين معنى اگر شجرهى نسبت معتبر است ديگران شاخهاى از آن درخت مىباشند كه پيغمبر يكى از شاخههاى آن است اما اهل بيت پيغمبر ميوهى آن شاخهاند.
امام در جاى ديگر، قرابت و خويشاوندى خود را به رخ مردم مىكشد و مىفرمايد:
«...و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نوطا...» . (32) «ما از حيث نسب برتريم و از حيث تعلق پيوستگى به رسول خدا استوارتريم» .
واضح است كه تكيه امام روى لياقت و شايستگى و يا روى پيوند با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم به عنوان مقابله با منطق اهل سقيفه است زيرا برخى از آنان خود را لايق مىدانستند و احيانا علتبرگزيدگى خود را همان پيوند خويشاوندى خود با پيامبر ذكر مىكردند. استدلال به نسبت و تكيه بر لياقت و افضليت از طرف على عليه السلام نوعى جدل منطقى است نظر بر اين كه اگر ديگران قرابت نسبى و احيانا لياقت ذاتى را ملاك قرار مىدادند، على عليه السلام در مقابل آنها مىفرمايد: از نصو وصايت گذشته، اگر ملاك همان قرابت و لياقتباشد باز من از مدعيان خلافت اولايم.
على عليه السلام اگر چه در آن شرايط استناد به «شورا» را هم كار درستى نمىدانست; زيرا آن زمان، زمان «شورا» نبود بلكه مسلمانان وظيفه داشتند كه به وصيت پيامبر عمل كنند و خلافت را به وصى او بسپارند ولى آنجا كه مىبيند مشروعيتخلافت ابوبكر را مىخواهند از راه شورا توجيه كنند، امام اينجا نيز با منطق اهل سقيفه سخن مىگويد و بر فرض صحت استناد به شورا در اين شرايط، خالى بودن ميدان انتخاب به طور مطلق از خاندان پيامبر دليل بر عدم صحت چنين شورا و انتخابى است و انتخاب ابوبكر به عنوان خليفه از سوى كسانى بود كه حق تعيين و انتخاب نداشتهاند. بنابراين، نه شورايى بوده و نه انتخابى صورت گرفته است. بدين جهت امام، ابوبكر را مخاطب قرار داده مىگويد:
فان كنتبالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا و المشيرون غيب؟
اگر با شورا زمام امورشان را به دست گرفتى، اين چگونه شورايى است كه مشاوران غايب بودند؟
عبدالفتاح عبدالمقصود، پس از نقل اين بيت مىگويد: «چه سخن صادقانه و مطابق و مناسب با واقعيتى!» (33) اين نوع استدلال از طرف على عليه السلام نوعى جدل منطقى است.
پىنوشتها:
1. نهج البلاغه، خطبه2.
2. اسد الغابة: 3/307; الاصابة: 4/80.
3. نهج البلاغه، خطبه 6.
4. نهج البلاغه، خطبه 173.
5. شرح ابن ابى الحديد: 9/305.
6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/307.
7. شرح فشرده نهج البلاغه، آية الله مكارم: 2/546.
8. شرح ابن ابى الحديد: 9/248.
9. شرح ابن ابى الحديد، خطبه 163.
10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/248.
11. شرح ابن ابى الحديد: 1/307.
12. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، خطبه 3.
13. نمل/16. 14. مريم/6.
15. فى ظلال القرآن: 5/426.
16. مرآة العقول: 4/144.
17. نهج البلاغه، قسمت نامهها، نامه شماره 6.
18. شرح نهج البلاغه: 14/35 36.
19. همان: 6/12.
20. مرحوم شرف الدين دركتاب ارزشمند خود «المراجعات» از مراجعه 70 به بعد به طور مستدل در اثبات وصيتسخن گفته است و همچنين مرحوم كاشف الغطاء در كتاب «اصل الشيعة و اصولها» از چندين كتاب نام برده كه در قرنهاى اول تا چهارم در اين باره نوشته شده است.
21. اسلام صراط مستقيم، به اهتمام مورتان، نوشتهى يازده نفر، ترجمه پنج مترجم، ص 145.
22. احزاب/36.
23. جامعه وحكومت، ص 229.
24. نهج البلاغه عبده، خطبه 6.
25. بحارالانوار: 8/328، چاپ قديم.
26. حكومت در اسلام، قلمداران، صص 148 149.
27. نهج البلاغه، خطبه 2.
28. بحار الانوار: 6/330چاپ قديم.
29. نهج البلاغه، خطبه 144.
30. نهج البلاغه، خطبه 197.
31. نهج البلاغه، خطبه 64.
32. نهج البلاغه عبده، خطبه 162.
33. خاستگاه خلافت، عبدالفتاح، ترجمه افتخارزاده، ص 445.
يکشنبه 10/4/1386 - 11:11
دعا و زیارت
قرآن و عصمت
كسانيكه خدا و رسول خدا را اطاعت كنند، آنها با زمره افراديكه خدا به آنها نعمت داده از پيمبران و صديقين و شهدا و صالحين بوده، و آنان بسيار رفقاى خوبى براى اينان خواهند. دوم گفتار خداي تعالى:
«اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين»
خداوندا ما را براه راست راهنمائى نما، راه آن كسانيكه به آنها نعمت دادى نه راه آنان كه بر آنها غضب نمودى، و گمراه شدند.
از آيه اول استفاده مىشود كه خدا به انبياء و شهداء و صديقين و صالحين نعمت داده است، و از آيه دوم استفاده مىشود كه كسانى را كه خدا به آنها نعمت داده است ضال و گمراه نخواهند بود.
بنابراين انبياء و شهداء و صديقين و صالحين گمراه نخواهند بود، و چون هر معصيت و گناهى ضلال است لذا از آنها گناه و معصيت سر نمىزند.
يعنى شان و مقام آنها طورى است كه داراى ملكه حافظه از معصيت و گناهند و اين معنى عصمت از گناه است، و نيز چون اشتباه در تلقى احكام و وحى الهى و در معارف كليه الهيه، و در تشخيص امور جزئيه و اشتباه در تبليغ نيز ضلال است، لذا آنها در هيچ مرحله از اين مراحل دچار خبط و اشتباه نمىگردند، و روى اين بيان عصمت آنها نيز، در دو مرحله تلقى وحى و معارف الهيه و مرحله تبليغ و ترويج خواهد بود .
يکشنبه 10/4/1386 - 11:8
آموزش و تحقيقات
شناخت شناسى امامت
امامت در لغت به معناى پيشوايى و رهبرى است و هر كسى كه متصدى رهبرى گروهى شود ((امام)) ناميده مى شود خواه در راه حق باشد يا در راه باطل. چنانكه در قرآن كريم, واژه ((ائمه الكفر)) درباره سران كفار بكار رفته است, و كسى كه نماز گزاران به او اقتدا مى كنند ((امام جماعت)) ناميده مى شود.
اما در اصطلاح علم كلام, امامت عبارت است از: ((رياست همگانى و فراگير بر جامعه اسلامى در همه امور دينى و دنيوى)). و ذكر كلمه ((دنيوى)) براى تاكيد بر وسعت قلمرو امامت است, و گرنه تدبير امور دنيوى جامعه اسلامى, جزيى از دين اسلام است .
از ديدگاه شيعه, چنين رياستى هنگامى مشروع خواهد بود كه از طرف خداى متعال باشد, و كسى كه اصالهً (و نه به عنوان نيابت) داراى چنين مقامى باشد معصوم از خطا در بيان احكام و معارف اسلامى و يز مصون از گناهان خواهد بود. و در واقع, امام معصوم همه منصب هاى پيامبر اكرم (ص) بجز نبوت و رسالت را دارد و هم سخنان او در تبيين
حقايق و قوانين و معارف اسلام, حجت است و هم فرمانهاى وى در امور مختلف حكومتى, واجب الاطاعه مى باشد.
بدين ترتيب, اختلاف شيعه و سنى در موضوع امامت, در سه مساله ظاهر مى شود:نخست آنكه امام بايد از طرف خداى متعال, نصب شود. دوم آنكه بايد داراى علم خدادادى و مصون از خطا باشد.
سوم آنكه بايد معصوم از گناه باشد.
البته معصوم بودن, مساوى با امامت نيست زيرا باعتقاد شيعه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم معصوم بودند هر چند مقام امامت را نداشتند, چنانكه حضرت مريم سلام الله عليها نيز داراى مقام عصمت بوده اند و شايد در ميان اوليا خدا كسان ديگرى نيز چنين مقامى را داشته اند هر چند ما اطلاعى از آنان نداريم و اساساً شناختن شخص معصوم جز از طريق معرفى الهى, ميسر نيست
يکشنبه 10/4/1386 - 11:7
دعا و زیارت
تبيين فلسفه صفات امام (ع)
الف- عينيت مقام امامت و صفات امام: چنان كه گفتيم امام در قوس صعود از لحاظ درجه وجودى برترين مقامرا دارد و امامت و صفات امام از اين درجه برتر وجود سرچشمهمىگيرند و چون كمالات وجودى يك امر خارجى و عينى است، انتخاب وانتصاب از طرف مردم در تحقق آن نقشى نخواهد داشت. اين نكته راحضرت رضا (ع) در ضمن روايتشماره 518 مطرح مىكند و در همين حديثمقام امامت را بالاتر از آن مىداند كه مردم بتوانند با نصب انتخابخود تحقق بخشند بلكه تنها وظيفه مردم، معرفت اوليا مىباشد.
چند نكته:
1- امام را بايد خداوند معرفى و منصوب كند نه مردم، چون در سيرصعود وجود مقامات بالا مىتوانند مقامات پايين را بشناسند امامقامات پايين قدرت احاطه بر مقامات بالا را ندارند پس بايد امام ازطرف خداى تعالى معرفى و منصوب گردد نه از طرف مردم. و گر نهمردم يا دچار اشتباه شده، و غير امام را بجاى امام برمى گزينند;در حالى كه مقام امامت، جز در شان و شايستگى آن فرد برترى كهداراى درجه وجودى امام است نبوده، و ديگران كه مراتب ناقصتر وپايينترى از نظر كمالات وجودى قرار دارند، دستشان از آن مقام كوتاهاست كه: «لا ينال عهدى الظالمين».
چنان كه حضرت رضا (ع) نيز بر اين موضوع كه ديگران نمىتوانند در جاىامام قرار گيرند، تاكيد فرمودهاند. و يا اصولا به انكار اصلامامت مىپردازند.
زيرا امام نيز همانند پيامبر ظاهرا انسان است ومردم دليلى ندارند كه وجود حقيقتبرترى در فرد بخصوصى را باوركنندو لذا بايد امام را نبى اكرم يا امام قبلى معرفى كند، تا مردمدچار اشتباه و انكار نشوند.
2- مقام امامتيك مقام اعطائى است، نه كسبى انسان كه «كون جامع»است. و همه درجات وجود، در قلمرو هستى او، بالقوه قابل تحقق است،به برخى از اين درجات، نا خواسته و به صورت غير ارادى نايل مىشودهمانند عبور از مراحل نبات و حيوان.
اما نيل به برخى درجات بالاتردر گرو رياضت و تلاش و خودسازى است، كه بدون تلاش و مجاهده «ولادتثانوى» و تحول از مراحل جهان مادى به مقامات جهان مجرداتامكانپذير نيست. جز در مورد «محبوبان» و «مجذوبان سالك» كهسير آنان نه بر اساس رياضت و مجاهده، بلكه نتيجه عنايت و جذبهالهى است.
و انبيا و اوليا از محبوباناند. امام رضا عليه السلام براين نكته تاكيد داشته و ائمه را به خاطر همين تفضل الهى، محسودمردم جاهل مىدانند.
3- در بر اساس همين تفسير و تبيين مقام امامت، همچون نبوت، مرهونسن و سال افراد نيست، زيرا مبناى رشد امام امداد غيبى و عنايت وجذبه الهى، است، نه رشد ظاهرى و داشتن سن و سال. اين نكته را نيزحضرت رضا (ع) بيان فرمودهاند.
و روايات متعددى داريم كه روح وقلب و بدن ائمه با ديگران فرق داشته 44 و حمل و تولد آنان نيزغير عادى است.
ب- امام پيوسته مورد امداد و الهام غيبى است اين امداد و الهامنيز نتيجه تعالى وجودى امام است. چه امام نيز همانند نبى ازدرجه وجودى خاصى برخوردار است كه آن درجه نسبتبه ديگران غير عادىو در حد اعجاز است، و لذا آثار آن نيز چنان كه گذشت در حد اعجازاست كه يكى از آثار آن همين علم خارق العاده امام است. اينك به عنوان نتايج اين اصل، به چند نكته مهم اشاره مىكنيم كهدر احاديث و اخبار نيز برآنها تاكيد شدهاست:
1- امامتباطن نبوت است و با نبوت از يك سرچشمه آب مىخورند. چنان كه حضرت رضا (ع) اين نكته را بيان داشته و تنها فرق نبى و امامرا در آن مىداند كه نبى ملك را ديده و سخن او را مىشنود اما امامكلام ملك را مىشنود ولى او را نمىبيند. و بر اساس اين تفاوت،ائمه را «محدث» و «مفهم» ناميدهاند.
2- از آنجا كه امام، از نظر كمالات وجودى، تالى مرتبه نبى نبوده وامامت، با نبوت اتصال و ارتباط بلافصل دارد، پس امام وارث به حقعلوم و كتب انبيا است چنان كه حضرت رضا (ع)، ائمه را برگزيدگانالهى و وارثان كتاب حق معرفى مىكند; و امام از همه كتبآسمانى به هر زبانى كه نازل شده باشند، آگاه است. چنان كه حضرتموسى بن جعفر بر اين نكته تصريح فرمودهاند.
3- از اين وراثت، در لسان احاديث و اخبار تعبيرهاى گوناگونى داريماز قبيل اينكه: -ائمه، راسخان در علم و عالمان به تاويل آيات قرآناند.
و اصولمبناى بطنهاى متعدد قرآن همين تفاوت درجات وجودى انسانهاست كه هركسى بر اساس درجه كمال و تجردش، به درك حقايق قرآنى نايلمىشود. خازن علم الهى و مترجمان وحىاند.
ائمه شريك نبى اكرماند، عليهم الصلوة و السلام. علايم و آيات انبياى سلف، نزد ائمهاند، از قبيل الواح و عصاىموسى، خاتم سليمان، پيراهن يوسف، سلاح نبى اكرم (ص) ، و نامههاى مهرشده و صحيفه و جامعه و غيره كه رمزى از وراثت علم و اقتدارانبيا عليهم السلام. - انتقال روح قدسى «روح القدس» از نبى به امام، چنان كه امامصادق (ع) مىفرمايد: «روحى كه به پيامبر اسلام نازل مىشد، به آسمان باز نگشته، بلكه باما امامان باقى مانده است.»
4- چون علم امام، علمى لدنى و نتيجه الهام است، داراى خصوصياتزير مىباشد: - امام برترين عالم عصر خويش است، زيرا علم وى از آثار وجود اوستكه آن وجود، برترين درجه وجود، در آن عصر است. علم ائمه،علمى مستمر است، كه هر لحظه از منبع نامتناهى يعنى الهام الهى قوتگرفته و افزايش مىيابد. حضرت موسى بن جعفر (ع) امام هفتممىفرمايند: علم امام سه جهت دارد: گذشته، آينده، حادث، ومىفرمايند كه نوع سوم يعنى «حادث» محصول الهام بر دل امام وابلاغ بر گوش او حاصل مىشود كه برترين نوع علم ائمه، همين است امايادآور مىشوند كه پيامبرى پس از نبى اكرم اسلام (ص) نخواهد آمديعنى، امام را نبايد پيغمبر دانست.
امام هرگاه بخواهد چيزىرا بداند، خداوند تعليمش مىدهد. امامان اگر افراد صالح ورازدار و در واقع افرادى متناسب با درجه وجودى خودشان مىيافتند،از همه چيز خبر مىدادند.
1 -علم ائمه، يگانه علم مبرا از خطا وخلاف است.
ج- امام حاكم و ناظر بر همه حوادث جهان و رفتار انسانهاست. بنابراين وحدت وجود و مراتب تشكيكى آن، چنان كه گذشت، امام بهدليل بهرهمندى از بالاترين درجه هستى، در راس هرم امكان قرار داردكه نتيجه آن مسائل زير است: 1- حاكميت تكوينى امام بر جهانممكنات.
2- اشراف و نظارت بر جريان حوادث، از جمله بر رفتارانسانها; چنان كه در روايات آمده كه تمامى اعمال انسانها برنبىاكرم (ص) و ائمه (ع) عرضه مىشود.
د- امام داراى صفت عصمتبوده و در عاليترين درجه از فضيلت و تقوى است. ائمه به دليل درجه متعالى وجودى، از آثار متعالى آن درجهبرخوردارند از جمله اين آثار، دورى از خطا و گناه است.
زيرا گناهو خطا معلول جهل و نقصان است و امام از جهل و نقصان برى است. كسى كه نه جاهل است و نه دچار نقص و ضعف، چگونه دچار خطا و لغزشمىگردد. از طرف ديگر، مهمترين عامل خطا در انسان، هوى وهوس و شهوتو غضب است اما، از آنجا كه مراتب عالى وجود، اسير و مقيد مراتبپائينتر از خود واقع نمىشوند، پس امام كه در قله هرم هستىقراردارد، هرگز توجهى به جاه و مال و زر و زيور دنيوى نخواهدداشت.
نبى اكرم (ص) نيز عينا به همين دليل، توجهى به دنيا نداشت.زيرا آنان به دنبال مطلوب و محبوبى هستند كه در زمين و آسماننمىگنجد، و دنيا و آخرت در برابر او جوى نيرزد; از اين تحليل بهاين نتايج مىتوان دستيافت:
1- امام از خطا و گناه معصوم است.
2 - رهبريت مصون از خطا وانحراف و در انحصار امام بوده، و پيروى، از غيرمعصوم، با وجودمعصوم، خلاف عقل و منطق مىباشد و لذا حضرت رضا (ع) ائمه را نجوم وعلامات هدايت مطرح شده در قرآن مىداند.
3- اطاعت رهبر معصوم ازديدگاه عقل و شرع واجب و ضرورى است، چنان كه حضرت موسىبنجعفر وحضرت رضا (ع) تصريح فرمودهاند.
4- با احتمال وجود رهبريتمعصوم، به حكم عقل و شرع، تحقيق جستجو براى درك و شناخت او واجب ولازم است.
5- با قصور در معرفت امام و تفويض و تسليم به اماممعصوم، اعمال انسان به دليل اهمال در يك وظيفه بنيادى، ارزشنداشته و مقبول نخواهد بود.
6- پايدارى و استقامت در ولايتواجب و لازم است و انسان هرگز از ولايتبىنياز نيست.
هـ - امام مىتواند مصدر اعجاز و كرامتباشد چنان كه در بحث مربوط به مبانىصفات ائمه بيان شد، فاعليت الهى يعنى قدرت بر ايجاد ماهيات معدوم،و اعدام ماهيات موجود و تصرف در جهان هستى و ماده عالم، در شاندرجات پائين وجود، همانند جماد و نبات و حيوان يستبلكه درانحصار موجودات فوق ماده، يعنى موجودات مفارق و مجرد است.
انسان نيز بر اساس مسئله «كون جامع» وقتى در تعالى وجودى بهمقام تجرد دستيابد در واقع، به مقام «كن» نايل آمده استعداد وشايستگى فاعليت الهى را بدست مىآورد و از آنجا كه امام درعاليترين مرحله وجود قراردارد، طبعا فاعليت الهى در شان اوست، وچنان كه علمش درحد اعجاز بود، قدرتش نيز در حد اعجاز است و ايناست فلسفه اعجاز و كرامت علمى و عملى و حسى و معنوى امام. نتيجه آن كه:
1- امام به عنوان يك انسان كامل، خليفه خدا در زمين، و مظهر اسمجامع «الله» است كه مستجمع جميع صفات جماليه و جلاليه حق است.
از اين حقيقت در لسان احاديث و اخبار بدينگونه تعبير شده كه ائمهبيشترين بهره از «اسم اعظم» يا اينكه ائمه حامل آياتو سلاح انبيايند، كه رمزيست از قدرت و علم الهى آنان.
2- ظهور انواع اعجاز و كرامت از امام كاملا مطابق با عقل و منطقاست. چنانكه به امر امام هفتم حضرت موسىبن جعفر (ع) درختبه حركتآمد، و عصا در دست امام محمد تقى (ع) سخن گفت; چنان كه ازحضرت رضا (ع) اعجاز يد بيضا، و شفاى بيمار و تصرف در مادهجهان، و پاسخ به مسائل علمى و غيبگوئى ثبت و نقل شدهاست. در اين جا، جهت مزيد فايده، سه نكته را بررسى و در باره آن بحثمىكنيم:
نكته اول- پيوند و رابطه علم و قدرت
چنان كه در تحليل فلسفىصفات ائمه بيان گرديد، علم و قدرت خارق العاده، هر دو، از يك اصلسرچشمه مىگيرند، كه همان برترى درجه وجود است.
اما نكته جالبى كه در لسان احاديث و اخبار بر آن تاكيد شده، آناست كه علم بر قدرت تقدم دارد يعنى، پايه واساس قدرت، علم و آگاهىاست چنان كه در ضمن روايتى حضرت امام موسىبن جعفر عليهماالسلاممىفرمايند نبى اكرم صلوات الله عليه و آله از انبياى گذشته (ع) اعلمبود و ما وارث علومى هستيم كه ما را بر كارهايى توانايى بخشيده كهانبياى سلف بر آن كارها قدرت نداشتند.
ما وارث كتابى هستيم كهتبيان و بيانگر همه چيز است و ما را بر همه چيز چنان كه در قرآن مجيد نيز باين نكته اشاره شده است. به نظر نگارنده، از ديدگاه اصول فلسفه اسلامى، اين نكته ظريف، بدينگونهقابل تحليل و تبيين است كه چنان كه در بحث صفات حقتعالى مطرح شدهاست، علم حق تعالى، علم فعلى است نه انفعالى; يعنى برخلاف علم ما كهاز موجودات جهان بدست مىآيد، علم خداوند انعكاس و تصويرى حاصل ازپديدههاى جهان نيست، بلكه علم او مبداء و منشا پديدههاى جهاناست. به عبارت ديگر، علم ما، انفعال و تاثرى از پديدههاى عالماست، در صورتى كه علم حق تعالى مبدا و مؤثر در پيدايش پديدههامىباشد.
در نتيجه علم ما مطابق با پديدهها است اما پيدايشپديدههاى عالم، برابر علم خداست. جهان از علم خدا سرچشمه گرفته وموجودات عالم بر اساس معلومات الهى پديدار مىشوند و به اصطلاح او،فاعل بالعنايه است.
بنابراين، چون امام، از نظر درجه وجودى،نزديكترين وجود عصر خود به حق تعالى است و لذا وجود و آثار وجودشجنبه الهى دارد و از اينجاست كه علمش نيز همانند علم خدا، يك علمفعلى است، نه انفعالى و عين قدرت و اراده است; چنان كه در حضرت حقچنين است. و اين است مبنا و رمز ارتباط قدرت به علم كتاب درلسان احاديث و اخبار.
نكته دوم- علم و قدرت خارق العاده ائمه و مظلوميت آنان
جاى سئوالاست كه ائمه با اين همه علم و قدرت، كه حتى زمان مرگ خويش رامىدانند و اصولا مرگشان به انتخاب خودشان است، چرا دستبه كارىمىزنند كه به شكست و احيانا مرگ خودشان مىانجامد؟
در پاسخ اينسئوال بايد گفت، چنانكه بيان شد، علم امام نزديكترين علم به علمحق تعالى است و علم حق اساس و پايه قضا و قدر است، پس علم ائمه،علم به قضا و قدر الهى است و اقدامشان، حركت در جهت و مطابق اينقضا و قدر است. تا تكليف شرع انجام پذيرد و فتنه و آزمون انسانهاتحقق يابد.وگرنه هر امامى اگر بخواهد مىتواند نظام جور را برانداخته و بهدست نابودى سپارد.
نكته سوم- استثنا در علم و قدرت امام
ممكن است در ضمن احاديث و اخبار به مواردى برخورد كنيم كه امام ازچيزى خبر نداشته باشد يا بر چيزى توانا نباشد، يا خودشان ازنداشتن علم و ناتوانى خود سخن گويند، مانند روايت 659; اين مواردرا با مبانى زير مىتوان تفسير كرد:
1 - حركت و جريان، در جهت و مطابقت قضا و قدر الهى
2- استناد به جنبه بشريت و تقيد وجودى آن بزرگواران، چنان كهقيصرى موارد عدم اجابت دعاى نبى اكرم (ص) و خليفه حق را با اينمبنا تفسير مىكند;
3- تقيه و رعايت ظرفيت مخاطبان و حاضران مجلس.
و- امام واحد دهر است و يگانه زمان چون امام در راءس مخروط عالمهستى است و بالاترين درجه وجود در عصر خويش و واسطه بلافصل فيضحقتعالى است، بايد از صفات كماليهاى كه در شان اين مرتبه استبهرهمند باشد. از جمله اين صفات، «وحدت» و يگانگى است. يعنى،امام هر عصرى يگانه آن دهر است و جز او امام ديگرى امكانوجود ندارد. نتيجه آنكه:
1 - در هر عصر و دورانى بيش از يك امام وجود نخواهد داشت. چنان كهحضرت رضا (ع) نيز بر اين نكته تاكيد فرمودهاند.
2- امام بعدى،در آخرين لحظات زندگى امام قبلى به اوصاف و علم او متصفمىگردد.
3- چنان كه حضرت رضا (ع) بيان داشتهاند، هر امامى بايدامام بعد از خود را معرفى نموده و با انتقال امامت، به اداى امانتبپردازد.
4- هر امامى هر چند كه در كنار امام قبلى نباشد، ازلحظه مرگ امام قبلى آگاه شده، و انتقال امامت را به خود، باالهام الهى، و با پيدايش و احساس حالت جديدى در وجود خود، دركمىكند.
ز- جهان هستى هرگز بىامام نخواهد بود اين موضوع كهروى زمين، از حجتحق خالى نخواهد ماند، بر اين اساس استوار است كهوجود امام از طرفى واسطه ضرورى فيض حق در جهان هستى است و لذامادامى كه جهان هستى وجود داشته باشد، وجود امام ضرورى و حتمىخواهد بود.
از طرف ديگر، بر اساس نياز انسانها به هدايت آسمانى،امام مشعل فروزان هدايت و امين و حافظ وحى الهى و مرجع تفسير وتاويل كتاب آسمانى است از اين روى تا انسان وجود داشته باشد،امام نيز وجود خواهد داشت; و لذا در معارف ما آمده است كه آخرينفرد در جهان هستى امام خواهد بود و اگر در دنيا جز دو نفر باقىنمانند، يكى از آن دو و حضرت رضا (ع)مىفرمايند:
زمين بىحجتخدا ويران مىشود. زيرا كه عالم هستىبىامداد و فيض الهى، جز عدم، سرنوشتى ندارد علاوه بر مبناى مذكور،ضرورت وجود امام را با مبانى زير نيز مىتوان تبيين نمود.
1 - حقيقت وحى الهى، معانى كلى و بسيطى است كه اذهان معمولى، ظرفيتدرك و تحمل آن را ندارد، و چون قرآن كتاب هميشه وجود داشته باشد;و اين مخاطب حقيقى كه قلب و روحش بستر و جايگاه وحى است، بعد ازپيامبر اكرم صلوات الله عليه و آله، جز ائمه نمىتواند باشد.چنانكه امام صادق (ع) نيز اين نكته را بيان فرمودهاند.
2- فيض و الهام الهى هميشگى است. پس در هر عصرى بايد فردى كهشايسته اين فيض و الهام و لايق نزول ملائكه و روح باشد، وجود داشتهباشد; چنانكه ائمه با موضوع دوام و ادامه وجود شب قدر، پس ازنبى اكرم (ص) به دوام و استمرار امامت استدلال كردهاند.
3- با امام حجتخداوند بر خلق اقامه مىگردد. چنانكه حضرت موسىبنجعفر و حضرت رضا عليهم السلام تصريح فرمودهاند.
4- ائمه شهداى حقند بر خلق; از لحاظ الگو وسرمشق بودن. نظارت بر اعمال و شهادت در قيامت.
ح- اطاعت امام سعادت و مخالفتبا وى مايه بدبختى است با اوصافى كه براى امامبيان شد، بديهى است كه پيروى از چنين شخصيتى سعادت دنيوى و اخروىانسان را تضمين نموده، مخالفتبا او مايه گمراهى و بدبختى خواهدشد. ائمه اركان عالم هستى و يگانه عامل نجات بشرند.
و لذا مدعيات دروغين امامت را خلافت الهى و منكران اين منصب خدائى و هركسى كه اين مدعيان و منكران را مسلمان بداند، همگى اهلعذابند. - و بگفته رسول اكرم (ص) مرگ، بىمعرفت امام، مرگجاهليت و گمراهى است.
ط- شناخت و پيروى امام، لازمه استعداد و شايستگى ويژهاى است. در لسان اخبار آمده است كه! حديث آل محمد (ص) صعب و مستصعب (دشوارو ديرياب) است كه آن را جز پيامبر مرسل يا ملك مقرب، يا مؤمنى كهدلش آزمون ايمان داده باشد، نمىتواند باور و تحمل كند. و ايننكته ناشى از آن اصل است كه شناخت مقام امامت، مستلزم تعالى وكمال وجودى متناسب با اين مقام ارجمند است; و لذا هر كسى را نرسدكه سر بر آستان جانان سايد.
كه آينه و كاسه محدود انسانهاىمعمولى تاب و گنجايش خورشيد درخشان و بحر بىپايان امامت را ندارد. از اين جاست كه امامان معصوم ما (ع) اقرار به ولايت را نيز. همچوناقرار به توحيد، به عالم ذره ارتباط مىدهند 100 و نيز ارواحشيعيان و پيروان ولايت را با خودشان، از يك مايه و طينتمىدانند 101 كه همگى نشانه آن است كه براى معرفت آنان، صفاىباطن و ظرفيت و استعداد ويژهاى لازم است كه آن پاكان جان جهان وجان جاناند; اگرچه بظاهر همچون دگران، يك انسانند.
يکشنبه 10/4/1386 - 11:6
دعا و زیارت
قرآن و محبت امام
مهر ورزيدن و دوست داشتن پيامبر و خاندانش يكى ازاصول اسلام است كه قرآن وسنت بر آن تأكيد دارند. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: «قل إن كان آباؤكم و ابناؤكم و إخوانكم و أزواجكم و عشيرتكم و أموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها أحب إليكم من الله و رسوله و جهاد في سبيله فتربصوا حتى يأتى الله بأمره و الله لا يهدى القوم الفاسقين»(توبه/24): بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و بستگان شما و اموالى كه بدست آوردهايد و تجارتى كه از كساد آن بيم داريد و مسكنهاى مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند، و خداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمىكند.
و در آيه ديگر مىفرمايد: «الذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذي أنزل معه أولئك هم المفلحون» (اعراف/157): كسانى كه به او ايمان آوردهاند و او را تكريم كرده و كمك نمودهاند و از نورى كه بر وى فرود آمده پيروى كردهاند، رستگارانند.
خدا در اين آيه براى رستگاران چهار ويژگى مىشمارد:
1- ايمان به پيامبر: «آمنوا به».
2- تعزيز و تكريم او: «عزره».
3- يارى كردن او: «نصروه».
4- پيروى از نورى (قرآن) كه نازل شده است «و اتبعوا النور الذي أنزل معه».
با توجه به اينكه يارى كردن پيامبر در ويژگى سوم آمده است، قطعا مراد از «عزروه» در ويژگى دوم همان تكريم و تعظيم پيامبر است، و مسلما، تكريم پيامبر مخصوص دوران حيات او نيست، همچنانكه ايمان به وى كه در آيه وارد شده، چنين محدوديتى ندارد.
درباره محبت به خاندان رسالت كافى است كه قرآن آن را به صورت پاداش رسالت (البته به صورت پاداش نه پاداش واقعى) ذكر كرده و مىفرمايد: «قل لا أسألكم عليه اجرا إلا المودة فى القربى» (شورى/23):
بگو من براى اداى رسالت خدا از شما پاداشى نمىطلبم،جز محبت ورزيدن به بستگان ونزديكانم .
محبت و تكريم نسبت به پيامبر اكرم(ص) نه تنها در قرآن آمده، بلكه در احاديث اسلامى نيز بر آن تأكيد شده است، كه دو نمونه آن را يادآور مىشويم:
1- رسول اكرم فرمود: «لا يؤمن أحدكم حتى أكون أحب إليه من ولده و الناس اجمعين». (1) هرگز يك نفر از شما مؤمن واقعى نخواهد بود، مگر اينكه من براى او از فرزندانش و همه مردم محبوبتر باشم.
2- در حديث ديگر مىفرمايد: ثلاث من كن فيه ذاق طعم الإيمان: من كان لا شيء أحب إليه من الله و رسوله، و من كان لئن يحرق بالنار أحب إليه من أن يرتد عن دينه، و من كان يحب لله و يبغض لله» (2) : سه چيز است كه هر كس داراى آن باشد، مزه ايمان را چشيده است: 1- آن كس كه چيزى براى او از خدا و رسولش گرامىتر نباشد. 2- آن كس كه سوخته شدن در آتش براى او محبوبتر از خروج از دين باشد. 3- آن كس كه براى خدا، دوست يا داشمن بدارد.
محبت خاندان پيامبر(ص): نيز در احاديث اسلامى مورد تأكيد واقع شده است كه برخى را يادآور مىشويم:
1- پيامبر گرامى(ص) فرمود: «لا يؤمن عبد حتى أكون أحب إليه من نفسه و تكون عترتي أحب إليه من عترته، و يكون أهلي أحب إليه من أهله» (3) :مؤمن به شمار نمىرود بندهاى مگر اينكه مرا بيش از خود دوست بدارد، و فرزندان مرا بيش از فرزندانش، و خاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.
2- در حديث ديگر درباره عترت خود مىفرمايد: «من أحبهم أحبه الله و من أبغضهم أبغضه الله» (4) : هر كس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هركس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.
تا اين جا با دلايل اين اصل (مهر ورزيدن به پيامبر و عترتش) آشنا شديم، اكنون سؤال مىشود :
1- سودى كه امت از مهر ورزيدن به پيامبر و عترت او مىبرد چيست؟!
2- شيوه مهر ورزى و تكريم نسبت به پيامبر و خاندان او چيست؟!
درباره مطلب نخست يادآور مىشويم: محبت به انسان با كمال و با فضيلت، خود نردبان صعود به سوى كمال است، هرگاه انسانى فردى را از صميم دل دوست بدارد، كوشش مىكند خود را با او همگون سازد و آنچه كه مايه خرسندى او است انجام داده، و آنچه او را آزار مىدهد ترك نمايد.
ناگفته پيداست وجود چنين روحيهاى در انسان مايه تحول بوده و سبب مىشود كه پيوسته راه اطاعت را در پيش گيرد و از گناه بپرهيزد. كسانى كه در زبان اظهار علاقه كرده ولى عملا با محبوب خود مخالفت مىورزند، فاقد محبت واقعى مىباشند، در دوبيتى كه به امام صادق (ع) نسبت داده شده است به اين نكته اشاره شده آنجا كه مىفرمايد:
تعصى الإله و أنت تظهر حبه*هذا لعمري فى الفعال بديعلو كان حبك صادقا لأطعته*إن المحب لمن يحب مطيع (5)
«خدا را نافرمانى مىكنى و اظهار دوستى مىنمايى، به جانم سوگند، اين كار شگفتى است.
اگر در ادعاى خود راستگو بودى او را اطاعت مىكردى، حقا كه مريد پيوسته مطيع محبوب خود مىباشد».
اكنون كه برخى از ثمرات مهرورزى به پيامبر و خاندان او روشن شد، بايد به شيوه ابراز آن بپردازيم: مسلما مقصود حب درونى بدون هيچگونه بازتاب عملى نيست، بلكه مقصود مهرى است كه در گفتار و رفتار انسان بازتاب مناسبى داشته باشد.
شكى نيست كه يكى از بازتابهاى محبت به پيامبر(ص) و خاندان او پيروى عملى از آنان است، چنانكه اشاره شد، ولى سخن در ديگر بازتابهاى اين حالت درونى است، و اجمال آن اين است كه هر گفتار يا رفتارى كه در نظر مردم نشانه محبت و وسيله گرامى داشت افراد به شمار مىرود، مشمول اين قاعده مىباشد، مشروط بر اينكه، با عمل مشروع او را تكريم كند، نه با عمل حرام.
بنابراين، گرامى داشت پيامبر اكرم(ص) و خاندان او در هر زمان خصوصا در سالروز ولادت يا وفات ـ يكى از شيوههاى ابراز محبت و گرامى داشت مقام و منزلت آنان است و آزين بندى در روزهاى ولادت وروشن كردن چراغ و برافراشتن پرچم و تشكيل مجلس براى ذكر فضايل و مناقب پيامبر اكرم(ص) يا خاندان او، نشانه محبت به آنان و وسيله ابراز آن به شمار مىرود و به اين خاطر تجليل پيامبر در ايام ولادت يك سنت مستمر، در ميان مسلمانان بوده است.
ديار بكرى در كتاب «تاريخ الخميس» مىنويسد: مسلمانان پيوسته ماه ولادت پيامبر را گرامى داشته و جشن مى گيرند و اطعام مىكنند و به فقرا صدقه مىدهند اظهار شادمانى مىنمايند و سرگذشت ولادت او را بيان مىكنند، چه بسا كراماتى براى آنان ظاهر مىشود. عين اين سخن را عالم ديگرى به نام ابن حجر قسطلانى در كتاب خود آورده است. (6)
پىنوشت:
1و2ـ كنز العمال: ج 1، ح70 و 72 و جامع الأصول: ج 1، ص .238
3و4ـ مناقب الامام اميرالمؤمنين نگارش حافظ محمد بن سليمان كوفى، ج 2، ح 619، و .700 و بحار الأنوار ج 17 ص 13، علل الشرايع باب 117 ح .3
5ـ سفينة البحار: 1/ .199
6ـ المواهب اللدنية، ج 21، ص 27، تاريخ الخميس، ج 1، ص .223
يکشنبه 10/4/1386 - 11:3
دعا و زیارت
امام وهدايت
ائمه كه هدايتبه امرالله ميكنند، يعنى با ملكوت موجودات سر و كار داشته، و هر موجودى را از جنبه امرى او نه تنها از جنبه خلقى او، بسوى خدا هدايت ميكنند، و به كمال خدا ميرسانند.
قلب موجودات در دست امام است، و از نقطه نظر سيطره و احاطه بر قلب، آنان را بسوى خدا هدايت ميكند.
پس امام كه مردم را بخدا هدايت ميكند، به امر ملكوتى كه هميشه با آن موجود و ملازم است هدايت ميكند، و اين در حقيقت ولايتى استبه حسب باطن در ارواح و قلوب موجودات نظير ولايتى كه هر يك از افراد بشر از راه باطن و قلبش نسبتبه اعمال خود دارد، اين است معنى امام.
و اما در آيه شريفه علت موهبت اين منصب را اينطور بيان كرده است: «لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون»
يكى صبر است در راه خدا، و منظور از صبر، استقامت و ايستادگى است در تمام امتحانات و ابتلائاتى كه بنده در راه عبوديت و وصول بمراد براى او پيش ميآيد، و ديگر آنكه قبل از آن به مرحله يقين رسيده باشند.
در آياتى از قرآن مجيد، مىبينيم كه علامت يقين را كشف حجب ملكوتيه معرفى مىنمايد، صاحب يقين كسى است كه حقائق موجودات و ملكوت آنان را ادراك كند، و محجوب كسى است كه پرده روى قلب او گرفته و او را از مشاهده انوار ملكوتيه باز دارد مانند آيه:
«و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين»
و اينطور ما به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم و براى آنكه از صاحبان يقين بوده باشد.
اين آيه مىرساند كه نشان دادن ملكوت آسمان و زمين مقدمه افاضه يقين بر قلب ابراهيم بوده است
و روى اين زمينه يقين از مشاهده انوار ملكوتيه جدا نخواهد بود. و مانند آيه«كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم»
نه چنين است، اگر شما ميدانستيد مانند علم و دانستن صاحبان يقين، در اينصورت حتما دوزخ را ميديديد، و حقيقت جهنم را كه ملكوت افعال زشت، و معاصى آلهى و نفس اماره است مشاهده مىنموديد.
و مانند آيه«كلا ان كتاب الابرار لفى عليين و ما ادريك ما عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون»
نه چنين است، به درستيكه نامه عمل و حقائق كردار افراد پاك و صالح العمل در مكان مرتفع و عالى قرار دارد، و آن عليون است. مىدانى عليون چيست؟عالمى است ملكوتى كه آن عبارت است از ثبت و ضبط اعمال صالحه، و آن در حضور و شهود مقربين درگاه خدا است.
از اين آيات استفاده مىشود كه مقربون كه همان صاحبان يقينند، افرادى هستند كه به ملكوت و حقائق عالم پيوسته، و قلبشان از جنبه مشاهده خلقى عبور نموده است، آنها از خدا محجوب نيستند، و حجاب قلبى كه عبارت است از جهل و معصيت و شك و نفاق در آنها نيست، آنها صاحبان يقينند كه عليون و حقائق ملكوتيه ابرار و اخيار را مىبينند، كما آنكه حقائق ملكوتيه اشرار و اهل معاصى را كه عبارت از جحيم است نيز مشاهده مىكنند.
بنابراين امام كه هدايتبه امر ملكوتى مىكند، حتما بايد داراى مقام يقين باشد، و عالم ملكوت بر او منكشف بوده باشد، و متحقق به كلمات الله بوده باشد، و چون ذكر شد كه ملكوت همان وجهه باطنى موجودات است پس اين آيه شريفه:
«و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا» به خوبى مىرساند كه هر چه راجع به امر هدايت است، كه عبارت از قلوب و اعمال بوده باشد باطن و حقيقت او در دست امام است، و وجهه ملكوتى و امرى آن حاضر در مشهد امام بوده، لحظهاى از او غائب نخواهد بود
يکشنبه 10/4/1386 - 11:0