روزی جوانی كه عاشق شده بود به دوستش گفت : عاشقی عجب دردی است كه از آن بالاتر دردی نیست
دوستش در جواب گفت : پس هنوز در بازار تهران دچار کار ضروری نشده ای تا عاشقی از سرت برود .