ازدل، با یادخدا، به عشق او شعرمی سازم.(محسن)
د رویش، شاعر،عاشق
چه درویشی هستم من ، گدایی میکنم
عاشقم وشاعرم وروی آوارها یادگاری میکنم
از بلا روزگار همه رسیدند بر من
که چومن عاشقم همچو آتش بی قراری میکنم
دربیابان که کسی نیست شیاطین ولم نمی کنند
اما من هم از جن وهم ازانس جدایی میکنم
از روزگار من چه دردها می کشم
به همین خاطرهم هست که به تو بی وفایی میکنم
از بهار تا زمستان شعر می سازم و
دوباره در رستاخیر نغمه سرایی میکنم
با زمستان همچو باران خود را می شویم و
با بهاران خود را دوباره نو میکنم
تا که یار من آید نغمه سرایی میکنم
عاشقم دلسوخته ام ناسازگاری میکنم نان جوین که همچو سنگ است می خورم
با سیلی صورت سرخ وباآتش پنجه نرم میکنم
ازقلم و کاغذ و جوهرخودنان را می جویم و
از یاد خدا خود را سیراب میکنم
نمیدانی در دل عاشق چه ها میگذرد
چه کنم ناچارم و با دل سازگاری میکنم
ز یک درویش چه خواهی معشوق
که این مهری هم که دارم ادیگران گدایی میکنم
محسن سلحشور(امیر)