بوی باران تمام لحظات زندگیم را خیس کرده است...هر یک نفس در هوای بارانی دقایق و لحظه های اسف بار زندگیم را برایم تداعی میکند...سرگیجه ای لذت بخش وجودم را فرا گرفته...عضلاتم سست شده...در جستجوی تکیه گاهی به دور خود میچرخم...این حس آخرین بار وقتی به سراغم آمده بود که به بودن تو در کنار خودم شک کردم(هنوز هم اطمینان زیادی ندارم!)
نمیتوانم بفهمم دلیلش را...چرا باید در مقابل این وسوسه خودداری کنم؟این ظلم نیست؟موسیقی باران در کنار بلندای پنجره وسوسه انگیز نیست؟
مگر برای همین اینجا نیستیم؟برای پیوستن به تو.
کم کم قانع میشوم که با سپردن خود به دست جاذبه ی زمین به تو نزدیک نمیشوم...تو در آسمانی و من به زمین خیره شده ام!!چقدر احمقانه شده است فکرهایم به تازگی!!
ولی منتظرت مینشینم تا روزی دستم را بگیری و از این خفقان نجاتم دهی!فقط تعجیل کن...طاقتم صاق شده و صبرم سر ریز!!!نگذار دوباره دست به دامان ارتفاع پنجره بشوم!!!
پ.ن:نوشته های سانسور شده ی دفتر دیفرانسیل!!!!
و برکات خدا اینگونه بر ما نازل شد:
یک لیوان چای برای فرو بردن بغض هنگام افطار،همین!!
و این سکوت لعنتی است گوشم را از حرف های تو پر کرده است.
و این حرف های توست که با این سکوت لعنتی، دلم را شکسته است.
واین دل شکسته است با حرف های تو و این سکوت لعنتی، زندگیم را به فنا داده است.
و این زندگی به فنا رفته است که با دل شکسته و حرف های تو و این سکوت لعنتی، چشمانم را خیس کرده است.
و این چشمان خیس شده است که با زندگی به فنا رفته و دل شکسته و حرف های تو و این سکوت لعنتی، تو را از من جدا کرده است.
و این جدایی تو است که با چشمان خیس و زندگی به فنا رفته و دل شکسته و حرف های تو و این سکوت لعنتی،سکوت را برای من به ارمغان آورده است.
و این سکوت لعنتی....
و این سکوت....
و این....
و ....
یکی رفت....!
غم در فراق آن یکی.....!
یکی ماند...!
دل در تپش این یکی...!
دیگری می آید...!
شوق در وصال آن دیگری...!
قانونیست : غم در فراق آن که رفت،دل در تپش آن که ماند و شوق در وصال آن که می آید.
با اندک تفاوتی :این غم،این دل،این شوق ...این فراق،این تپش،این وصال متفاوتند...از درک کلمات خارجند!! تو درکشان کن....