بخشش و گذشت را از باران بیاموز که در ترنمش گل یاس با علف هرز یکی است
یک روز یک مرد به رادیولوژی می رود تا از دستش عکس بیندازد .پرستار از دستش عکس می گیرد .مرد می پرسد دستم چی شده بود؟ پرستار می گوید شکسته بود اما با فتوشاپ درستش کردم
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟
عمر را مهلت امروز و فردای تونیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمر های کوته به اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
را عشق است این یکی بو مونس و تنها چرا؟