شاه ونگ خردمند ، تصمیم گرفت از زندان قصرش بازدید کند و شکایت های زندانیان را بشنود .
زندانی متهم به قتلی گفت : من بی گناهم . مرا به اینجا آوردند ، چون فقط قصد داشتم همسرم را بکشم اما قتلی مرتکب نشده ام.
دیگری گفت : مرا به رشوه گیری متهم کرده اند اما من فقط هدیه ای را پذیرفتم که به من دادند .
همه زندانیان در برابر شاه ونگ ادعای بی گناهی کردند اما یکی از انها جوانی تقریبا بیست ساله گفت : من گناهکارم . براردم را در نزاعی زخمی کردم و سزاوار مجازاتم .این جا میتوانم به عواقب کار زشتم فکر کنم .
شاه ونگ فریاد زد : بی درنگ این جنایت کار را از زندان اخراج کنید ! این همه آدم بی گناه اینجاست ، این آدم همه را فاسد میکند !
" پدران،فرزندان، نوه ها " اثر پائولو کوئلیو
جنگ علیه مسائل خاصی که با گذر زمان حل میشود ، فقط نیروی ما را به هدر میدهد.یک داستان چینی بسیار کوتاه این موضوع را به تصویر می کشد :
ناگهان در میان دشتی باران گرفت . مردم دنبال سر پناه می دویدند ، به جز مردی که همان طور آرام به راه خود ادامه میداد .
کسی پرسید : چرا نمی دوی ؟
مرد پاسخ داد : چون جلو من هم باران می بارد !
ملا نصرالدین با دوستی صحبت میکرد.
* خوب ، ملا ، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای ؟
ملا نصر الدین پاسخ داد : فکر کرده ام. جوان که بودم ، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم . از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم ، اما او از دنیا بی خبر بود.
بعد به اصفهان رفتم . آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره ی آسمان و زمین داشت ، اما زیبا نبود . بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا ، با ایمان وتحصیل کرده ای ازدواج کنم .
* پس چرا با او ازدواج نکردی ؟
- آه رفیق ! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت !