خاطرات و روز نوشت
راستی یه چیزی یادم رفت...
سالهای قبل ازبچه های تبیانی توی نمایشگاه چطور بدون پنجره دووم میاوردن واقعا؟؟؟
اصلا مگه بی پنجره میشه زندگی کرد؟؟؟
هووووووووووم؟؟؟
نیــــــــــــــدونم
فعلا....بای
پنج شنبه 5/6/1388 - 21:29
خاطرات و روز نوشت
سلاااااااااااام
الان ساعت9:25 دقیقه بیده بید....من درنمایشگاه قرآن دارم روزگار میگذرونم
جاتون خالیه واقعا....کاش تک تکون بودید..
کاش اصفهان یه لحظه تمام کشورمیشد ومن همتون رواینجا میدیدم
هیییییییییییییییییییی....چی بگم که همین دوستای همشهری هم افتخارنمیدن،چه برسه به بچه های کل کشور...
میام بازم قایمکی....میام وحرفای نگفته ام رو اینجا میگم
مراقب خودتون باشید والتماس دعا از تک تکتون دارم
یا حق
پنج شنبه 5/6/1388 - 21:27
خانواده
یه شعر ازآقای محسن براتی:
شنیدی می گن یه عده زیر خط فقرن آره؟
مزه فقر و چشیدی می دونی چه رنگی داره؟
شنیدی می گن فلانی نداره آه تو بساطش؟
دست بی رحم زمونه توی بازی کرده ماتش
تا حالا شده یه صحنه تحت تاثیرت بذاره؟
مثلا بغض یه بچه اشکت رو در آره؟
تا حالا شده گرسنه سر رو بالشت بذاری؟
به جای ستاره هر شب بشینی غصه شماری؟
تا حالا شده یه دفعه واسه شام شب بمونی؟
شرم بی حد پدر رو از توی چشماش بخونی؟
واسه پوشیدن کفشی که فقرا می پسندن
تا حالا شده یه عده به برادرت بخندن؟
تو روزای زمستون که هواش برفی سرده
ببینم مامان جون تو تا حالا کلفتی کرده؟؟؟
شده سرمای زمستون خواب و از چشمات بگیره؟
شده خواهر مریضت گوشه خونه بمیره؟
شده طرز دیده مردم باهات از روی غرض شه؟
شده گوشواره آبجیت با یه پیت نفت عوض شه؟
فرش خونه رو فروختی واسه دارو واسه درمون؟
حرمتتونو شکستن آدما آسون آسون؟
این یه تیکه از سقوطه این یه صحنه از نیازه
چی بگم برات عزیزم سر این رشته درازه
دوشنبه 29/4/1388 - 13:29
خاطرات و روز نوشت
سلام
آدم رو ناامیدمیكنید چرا؟؟؟
اومدم نظراتون رو راجع به شعرم ببینم
هیچی؟؟
هیچ كی نمیخواد به شعرمن یه نیم نگاهی بندازه؟؟؟
یعنی دیگه شعرنگم؟؟هق هق
ایییییییییییی خداااااااااااااااااااا
نظرات ثبت مطلبیون را بیفزای...آمیـــــــن
یا حق
جمعه 26/4/1388 - 13:34
شعر و قطعات ادبی
سلام
خواهرم بهم میگه نمیدونم چرا همه ازفراق شعرمیگن
توبه وصل رسیدن صاحبای شعرات وبعدش دارن ازهم دور میشن...
راستش خودم هم نمیدونم....اما طوری نیست...
حالا یكیش رو بخونید...به قول استادم واسه سرگرمی بد نیست...
چون زیاد خوب ازآب درنیومده
خوشحال میشم نظراتون رو بدونم
خسته
ای از ساعت كاراداری
باتمام
حوصله ای كه نداری
پشت
درمیمونی ومثل همیشه
با
سلام مهربونش كم میاری
كیف رو
ازدست تومیگیره آروم
با
همون لبخندمیذاره كناری
بوی
مطبوعی پیچیده توی خونه
میزشام
خوشگله مرغ سوخاری
توكلافه،توپریشونی،میدونه
اما
توكه میتونی به روت نیاری
خونه
گرمه ازمحبتهای خانم
توولی
سردی وصاحب اختیاری
باهمون
حرفای صدتا من یه غازت
میگی
لازم داری خواب اضطراری
میری
تو رختخوابت اما تنها
حتی
اونجایی كه...........خیلی بی بخاری
***********
خسته
ای ازساعت كاراداری
قول
داده با سلامش كم نیاری
دیگه پشت
دربمونی،بازنمیشه
نه
عزیزم،دیگه همخونه نداری
ممنون....یا حق
چهارشنبه 24/4/1388 - 21:55
رويا و خيال
سلام
به نظرمن شعرای سهراب سپهری شعراش خیالات محضه واسه همین نمیتونم با دنیای
رویاییش زیاد ارتباط برقراركنم....
البته نمیگم بده هاااا...
اما من خیلی نمیتونم خیالی خیالی فکرکنم وزندگی کنم...
ولی خوب توی این دنیای شلوغ پلوغ گاهی خیالی شدن كامل هم نیازه...
مثلا خودم پنجره ی خیالم هاااااااا

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
سهراب سپهری
چهارشنبه 24/4/1388 - 21:8
خاطرات و روز نوشت
سلام
امروز به شدت دل درد گرفتیم...بس خطرناك
البته من عادت دارم....مسئله همون سندرم روده ی تحریك پذیر رو از این چیزااااا
ولی الان فهمیدم كه تب دارم ازنوع شدید....
خدا به خیركنه....حوصله ی تب تابستون رو ندارم
چه جالبه آدم توخواب هزیون بگه....همه بهش توجه میكنن
نكنه الان هم دارم هزیون میگم؟؟؟
وشماهم دارید توجه میكنید بهم؟؟
خداعالمه
خوش باشید
یا حق
چهارشنبه 24/4/1388 - 20:55
خاطرات و روز نوشت
سلاااااااام
وای وای
یه دنیا ازهمتون ممنون....دستتون دردنكنه با نظرات توپتون..
كیفیدم یه عالمه
بعدشم،وقتی سیستم ثبت مطلب خودش خوش آمدبگه دیگه چی میشه
همین كه عنوان پیام یعنی:ازدیدارمجددشما درثبت مطلب خرسندیم رو دیدم....داشتم بال درمیاوردم
ممنونم.....
دل یه بنده رو شاد كردید
یا حق
سه شنبه 23/4/1388 - 21:18
خاطرات و روز نوشت
سلللللللللااااااااااااام
چطورید؟؟؟؟
خوش میگذره؟؟
یه سالی هست كه ازاین طرفا نیومدم
یه چندتا اسم یادمه از بچه های ثبت مطلب....
هانی هنیه،برزخ،سیاوش صحنه،ali110،وخیلی هاااااااای دیگه...
.
.
انشاالله همیشه شادباشیدومانا
یاحق
دوشنبه 22/4/1388 - 20:17
خاطرات و روز نوشت
زندگی...
ز
ن
د
گ
ی....
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سه شنبه 26/6/1387 - 19:29