هنگامیکه یک گل را دوست داری آنرا میچینی.... ولی...
هنگامیکه به یک گل عشق می ورزی ؛... هر روز به آن آب میدهی ...! ...
مادر از پیچ کوچه تا رد شد
ایستا د و کمی مردد شد
سرد شد دست گرم وپر مهرش
آسمان تیره شد,هوا بد شد
بک یهودی مست گردنه گیر
همچو کوهی مقابلش سد شد
چند گامی عقب عقب برگشت
ناگهان حال مادرم بد شد
دست دیوار کوچه پرتش کرد
منحرف از مسیرو مقصد شد
چادرش را سرش کشیدم زود
ناله هایش زیاده از حد شد
ماجرای فدک گرفتن ما
تا ابد روضه ای زبانزد شد......
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:"این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"فرشته جواب داد:"می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم وبا این سطل آب،آتش های جهنم را خاموش کنم.آن وقت ببینم چه کسی واقعا واسه خاطر خدا عبادت میكند
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!