اشک
آن یک غمی از دل به پا خواسته----------وز شعله عشق جگرش سوخته
خواست که اندوه دل همه بیرون برد----------لیک دید آن همه اش یکی بیشتر نبود
تا که بر چشم برسد جانش سوخت----------هر دم خود را بر در و دیواری کوفت
چون که بر چشم برسید شوریده و سر گشته بشد------خود را رهانید از دل و از چشم ازاده بشد
خود را به خاک پای معشوق انداخت----------تا مبادا گردی و غباری از زمین خواست
وز حرارت ان قطره اشک خاکش زنده بشد------- لیک ان همه شور و حرارت را برنتابید و دیوانه بشد
عاشق دل معشوق با این گریه و اشک ها میازار----که تو را با این همه عشق و عاشقی ها چه کار
صنما به زندگی عاشقی نباید کردن----------زیرا که عاشق را زندگی نتوان کردن
شعر از محمد امین تک روستا