تا هجرت خورشید ( رحلت امام)
روزهای قبل خبر کسالت و بیماری امام (ره) از طریق روزنامه و تلویزیون عراق به ما رسیده بود ، ولی زیاد با خبر نبودیم که حال امام وخیم است . خبر رحلت امام توسط نگهبانهایی که در بیرون اردوگاه ، اطراف سیم خاردارها نگهبانی می دادند به ما رسید اول باور نمی کردیم . ولی پس از تاکید یکی از نگهبانها که آدم خوبی بود باور کردیم.همه آرام قدم می زدند ودر یک لحظه خبر بین همه مخابره شد . بچه ها واقعا نا راحت شده بودند واثرات خبر در چهره ها ی غمدیده بچه ها هویدا بود . یکی از افسران عراقی به نام نقیب (سروان) عباس به اردوگاه آمد وبچه ها را جمع کرد وبه آنها تسلیت گفت واز بچه ها خواست که آرامش خود را حفظ کنند . به علت جو خفقان و سخت گیری عراقی ها در آن هنگام کار منسجم یافته و منظمی صورت نگرفت ولی مخفیانه شب ها در اتاقها و آسایشگاهها برنامه عزاداری انجام می گرفت.
رمضان در اسارت عراقی ها علیرغم این که مدعی بودند مسلمان هستند و به ما انگ بی دینی می زدند اما از اجرای مراسم مذهبی و دینی توسط اسرا جلو گیری می کردند . با و جود این که روزه گرفتن یکی از شعائر اسلامی است که همه مسلمانان اعم از شیعه و سنی آنرا واجب می دانند ولی سر بازان بعثی امکاناتی را که باید برای روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان مهیا کنند انجام نمی دادند و حتی بد رفتاری هم می کردند و اسرا در این ماه مبارک مورد اهانت و شکنجه قرار می دادند. با این که بدن ها ضعیف و رنجور شده بودند ولی باز هم عده کثیری از بچه ها روزه می گرفتند . چقدر پور شور و جالب بود موقع افطار و سحر های ماه رمضان در اسارت . با وجود کم بود آب وغذا ، چه راحت بر گرسنگی و تشنگی غلبه پیدا می کردیم و براستی که چه معنویت و هیجانی حکمفرما بود .