دلم خسته بود
دوست داشت پرواز کند
آنرا بیرون آوردم
به نخی بستم
بادبادک قرمز کوچک
کودکی میخندید
بادبادک را دید
گریه کرد
بادبادک را به او دادم
کودک خندید
بادبادک را گرفت
نخ را کشید
بالا ، پایین
بالاتر از ابرها
دوید و دوید
ناگهان بادبادک ایستاد
لابه لای شاخه های درخت
کودک نخ را کشید
بادبادک پاره شد
باز هم نخ را کشید
بادبادک پاره پاره شد
بر زمین افتاد
بادبادک را - قلبم را - از کودک گرفتم
پاره پاره شده بود
دلم دیگر خسته نبود
شکسته بود
پاره پاره بود
دیگر دوست نداشت پرواز کند
تکه های دلم پروانه شدند
پریدند
به گلزار رسیدند
بر روی گلها نشستند
آرام برای همیشه
تا دیگر هیچوقت پرواز نکنند