• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 4873روز قبل
شهدا و دفاع مقدس

زندگینامه شهید انقلاب ناصر دانشگر :

شهید ناصر دانشگر مردادماه 1331 در یكی از خانواده های مسلمان وبا دیانت در شهرستان برازجان دیده به جهان گشود در سن هفت سالگی به مدرسه رفت ومدت 12 سال برای كسب علم كوشش نمود رفتار وكردار این شهید عزیز در منزل ومدرسه چنان بود كه دوستان همسایگان و آموزگارانش از وی رضایت كامل داشتند و رفتارش با مردم طوری بود كه همه او را دوست می داشتند پس از تمام كردن دوران تحصیل موفق به اخذ مدرك دیپلم با معدل 75/19 گردید بعد از دوران تحصیل به كمك پدر و خانواده در كارخانه یخ  سازی شتافت وبعد از دو سال جهت دوره سربازی روانه تهران گردید دوره آموزشی را كه باتمام رساند به دزفول منتقل و با درجه گروهبان دومی در قسمت نیروی زمینی خدمت سربازی پایان رسانید وبه برازجان آمد بعد از شش ماه در اداراه دخانیات رسماً مشغول به كار گردید.انقلاب اسلامی كه به رهبری امام امت شروع شد شهید دانشگر نیز در راهپیمایی ها وتظاهرات  علیه رژیم طاغوت شركت فعال داشت و اعلامیه های امام كه توسط یكی از روحانیون شهر دریافت می نمود شبها در كوچه و بازار پخش می كرد و همین طور بر روی دیوار شعار ضد طاغوت می نوشت دوازدهم دیماه 57 كه فرا رسید و برادران شهید موسوی و مشایخ و چند نفر دیگر كه در بخش سعدآباد مورد اصابت گلوله مزدوران طاغوت قرار گرفتند ومجروحین را برای معالجه به بیمارستان 17 شهریور برازجان آوردند شهید دانشگر جهت اهداء خون در بیمارستان حضور یافت و به اندازه ای خون داد كه حال ضعف برایش پیش آمد بعد از ظهر همان روز چند نفر از دوستانش كه نزدش آمدند با پیشنهاد شهید دانشگر برای تشیع شهداء به سعدآباد رفتند هنگامی كه جلو پاسگاه ژاندارمری سعدآباد رسیدند مأمورین طاغوت اقدام به شلیك گلوله نمودند كه بر اثر اصابت تیر به شهید دانشگر ایشان نیز دعوت حق را لبیك گفت وبسوی دوست شتافت وجانش را نثار اسلام عزیز نمود امید است كه ما رهروان راه این عزیزان بوده یك دم از پای ننشینیم تا پرچم لااله الله ومحمد رسول الله(ص) را در جهان به اهتزاز درآوریم خداوند این شهداء را با شهدای كربلا محشور و رهبر انقلاب را تا ظهور حضرت مهدی زنده و سلامت بدارد.

 

مادر شهید:

ناصر اولین شهید دوران انقلاب استان بوشهر بود فردی بسیار مومن و خدا ترس و مهربان بود شغل او حسابدار اداره دخانیات بود یادم است هروقت كه حقوق می گرفت مبلغ زیادی از آن را همیشه بین فقرا تقسیم می كرد و به آنها رسیدگی می كرد . مثلا بدون اینكه ما متوجه شویم برای آنها برنج روغن ولباس وسایر مایحتاج زندگی را فراهم می نمود.در برگزاری راهپیمایی ها و تظاهرات فعالیت بسیار زیاد داشت . حتی هنوز ماژیك و رنگ ان زمان را كه شعار می نوشت داریم . در آن زمان اكثر اوقات كه كسی حتی در منزل خود جرأت حرف بدی به شاه را نداشت او جمعیتی حدود 150 نفر را جمع می كرد و می رفتند و مقابل شهربانی و شعار مرگ بر شاه سر می دادند به طوری كه هیچ كس هم اعتنایی نمی كرد یادم است روز یك پارچ آب و یك لیوان بدست گرفته و به دنبال او به تظاهرات رفتم تا هر كسی تشنه است یا مورد اصابت گلوله قرار گرفته باشد به او آب برسانم وقتی مرا دید خودش آمد مقابل من و گفت مادر تو یك نان داشتی آن را هم در راه خدا داده ایی پس نمی خواهد به دنبالش بروی .بنابراین من برگشتم و آمدم به منزل تا اینكه پس از چند ماهی یك شب آمد .و بین من وپدرش قرار گرفت طوری نشست كه یك زانویش روی زانوی من قرار گرفت و زانوی دیگرش روی زانوی پدرش و مرتب چند لحظه به چشم من وچند لحظه هم به چشم پدرش خیره می شد و نگاه می كرد پس از گذشت چند دقیقه مادر تو نمی گویی یارم فدای امام خمینی . بله می گویم تو نمی گویی ای كاش تعداد زیادی پسر داشتم تا به یاری امام حسین (ع) بفرستم و خودم هم به خرابه های شام نزد حضرت زینب بروم گفتم بله همیشه می گویم گفت حالا وقت یاری رساندن است چه می گویی گفتم هیچ پس مبلغ 18 هزار تومان هم شمرد و به پدرش داد حتی قبل از این صحبت كه اجازه اش را بگیرداز چند ماه قبل از شروع به خرید اسباب و اثاثیه خانه كرده بود برنج كیسه ای و حلب روغن و سایر مواد غذایی دیگر می خرید و در یخچال و انباری جا می داد. من خوشحال می شدیم و فكر می كردیم كه قصد ازدواج دارد تا اینكه شبی اجازه شركت در تظاهرات را از ما گرفت صبح رفت به دخانیات در قسمت اداری بود كه عده ای به دخانیات می آیند و تقاضای اهدا خون برای مجروحین تظاهرات ضد رژیم در سعدآباد را نمودند ناصر هم به یاری آنها شتافته و نزد دیگران رفته و گفته هر كه شیعه علی است برخیزد و برود به مجروحین تظاهرات در بیمارستان خون بدهد همان صبح رفت خون داد وقتی از بیمارستان برمی گشت در مسیر آقای حاج كمارجی را دید و از او سوال نمود ناصر مگر دستت چه شده كه این طور گرفته ای وقتی كه به او می گوید تازه از اهداء خون در بیمارستان دارم برمی گردم آقای كمارجی به او گفت این همه خون داده ای شهید در پاسخ  او می گوید عمو جان شما پول می دهید ما هم خون می دهیم . پس چون حال مناسبی نداشت بخاطر این كه من از رنگ رخسارش نگران نشویم به منزل برادرش رفت و به من زنگ زد و گفت مادر می توانی غذای پنچ نفر را بفرستی منزل برادرم گفتم بلی و سوال نمودم الان كه وقت اداری است چرا آمده ای منزل برادرت گفت خوب كار داشته ام وقتی خواست مكالمه تلفنی را قطع كند سه بار گفت مادر دیگر كار نداری من گفتم خیر سپس آن چنان  جمله پس خداحافظ مادر را كشید و با صدای بلند گفت كه به عمق جگرم اثر كرد و حتی زن برادرش قسم می خورد كه غذایی را كه تو فرستاده بودی حتی یك قاشق آن را هم نخورد وهمه را برای دوستانش داد وپس از صرف غذا به اتفاق همه دوستانش به سعدآباد رفت تا در تظاهرات مردمی علیه رژیم پهلوی شركت نماید و حتی تظاهرات بود كه مردم مورد هجوم ژاندارمهای رژیم قرار گرفتند و هنگامی كه شهید به كمك خواهران تظاهرات كننده شتافته بود تا آنها را از تیر رس مأموران رژیم دور كند بند ساعتش پاره شد و همین كه در آن جمعیت خم شد تا ساعتش را از زمین بردارد مورد اصابت گلوله طاغوتیان پهلوی قرار گرفت و با فریاد طنین انداز یا حسین (ع)برزمین افتاد حتی یكی از تظاهركنندگان با عجله رفت و در كلاه خود آب ریخته وبرایش آورده ولی فرصت نوشیدن جرعه ای از آب را هم نیافت و ندای حق را لبیك گفت . یك بار بعد از شهادتش خواب دیدم با لباس سبز رنگ و هیبتی سراسر نورانی به همراه دو سید نزدیك درب ساختمان حیاتمان نشسته بودند رفتم نزد شهید و گفتم مادر جان این دو نفر كه همراه تو هستند را معرفی كن گفت این حضرت محمد (ص) و حضرت عباس (ع) می باشند. حتی سر شب پس از شهادتش خوابش را دیدم كه در خیابان ایستاده ام از دور دیدم كه دو شهید تخت بدوش به طرفم می آیند به نزدیكی من كه رسیدند گفتند خواهر خواهر بیا من هم رفتم تخت را گریه كنان زمین گذاشتند ومن هم بی خبر از شهادت فرزندم بودم در حالی كه آنها به خاطر شهادت فرزندم برایم گریه می كردند یكی از آنها فرمود سه بار دستت را بكش روی عمامه و بر قلبت بكش كه گفتم ببخشید من ایشان را نمی شناسم این كیست فرمود ایشان حضرت زین العابدین (ع) بیمار است . گفتم خودت كیستی فرمود حضرت محمد (ص) هستم واین هم فرزندم امام حسین (ع) است . كمی آن طرفتر دیدم كه سه خواهر گریه كنان ایستاده اند پس از سلام گفتم تو كیستی فرمود حضرت زینب (س)هستم از دو نفر دیگر سئوال كردم توكیسیتی فرمود من هم یكی مثل خودت لیلا مادر علی اكبر(ع) هستم از نفر سومی سئوال كردم این سه دختر همراهان كیستند فرمود حضرت رقیه(س) و حضرت سكینه (س) و حضرت صغری بیمار هستند گفتم بی بی جان پس خودت كیستی فرمود من مادر سربریده صحرای كربلا هستم كه ناخودآگاه دستش را گرفتم و سه باردست او را بوسیدم در حالی كه همه آنها برای شهادت پسرم گریه می كردند و من نمی فهمیدم.ناگهان از خواب بیدار شدم پس از سه بار صلوات فرستادن وگفتم مادر جان ای كاش زودتر شهید بودی كه من امشب همه اهل بیت پیامبر(ص) را به خواب دیدم.یادم است هروقت از بیرون می آمد و مرا در آشپزخانه می دید مرا می نشاند و خودش برای اهل منزل غذا می كشد وقتی از اداره برمی گشت دست به سینه من سلام می كرد و دوشم را هم می بوسید یادم است همیشه به من می گفت مادر جان تا هزاران هزار مثل من شهید شوند دنیا سر و سامانی نمی گیرد مادر تو چه می دانی اگر من شهید شوم برای تو و پدر چقدر خوب است . به خاطر دارم به خواهر و براردان خود می گفت اگر از اداره آمدم و دیدم هم دوش گرفته و هم دوستان را   درستان را خوانده اید پنج تومان جایزه دارید وگرنه پنج تا چوب می خورید . پادم است وقتی بچه ها در انتخاب غذا خوردن خوب یا بد می كردند می گفت بخورید وشكر خدا راكنید كه بعضی از مردم هم آرزوی این را هم ندارند . یادم است وقتی كه به حرم مطهر امام رضا(ع) یا بی بی حكیمه می رفتیم آن چنان در حرم غرق در قرائت دعا و زیارت نامه و نماز می شد كه برای صرف غذا هم به زحمت او را می آوردیم و می گفت مگر من همیشه اینجا هستم می خواهم از این زمان كوتاه چند روز نهایت استفاده را بكنم .

 

جایی دیگر دوستان ما ازمادر شهیدپرسیده اند:

وی فردی بسیار با ایمان بود فرزندم عاشق مخلصی بود كه در راه اسلام به لقاء ا... پیوست. در رژیم طاغوت فرزندم بر ضد رژیم پهلوی فعالیتهای زیادی داشت ایشان بچه ها را در كنار دژ برازجان جمع می كرد و شروع به راهپیمایی بر ضد رژیم پهلوی می كردند.من هم در دوشادوش فرزندم در راهپیمایی ها شركت می كردم تا این كه فرزندم را شناسایی كردند و ایشان را به شهادت رساندند.

فرزندم قصد داشت به سعدآباد برود متأسفانه این موضوع را دشمن  می دانست،هنگامی كه فرزندم به سعدآباد می رود و مردم را جمع می كند و شروع به راهپیمایی وشعار می كنند عمال رژیم پهلوی شروع می كنند به تیراندازی و یكی  از دوستان فرزندم زخمی می شود و ناصر نیز دوستش را در آمبولانس می گذارد كه در همین هنگام تیر قلب فرزندم را مورد اصابت قرار می دهد وبه شهادت می رسد.

ظهر خوابیده بودم كه در خواب دیدم سه زن نورانی و یك مرد نورانی به همراه یك بچه كوچك كنار قبری ایستاده اند من رو به آنها كردم و گفتم:این قبر كیست؟آنها در جواب من گفتند این قبر ناصر فرزند شماست واین بچه كوچك را كه می بینی در كنار قبر ایستاده است فرزند ناصر است و اسمش علی اصغر است. من گفتم:ولی او بچه آی ندارد ناصر من ازدواج نكرده است.از خواب كه بیدار شدم دیدم صحن حیاط شلوغ است و آن وقت متوجه شدم كه فرزندم شهید شده است.در مراسم تشیع ناصر تعدادی بچه وافراد جوان آمده بودند كه ما آنها را نمی شناختیم و با آه وناله،پدر جان پدرجان سر می دادند و گروهی نیز می گفتند برادر جان چرا مارا تنها گذاشتی.وقتی پرسیدیم كه اینها كیستند متوجه شدیم كه فرزندم ناصر به این افراد تهیدست كمك می كرده است در حالی كه هیچ كس حتی ما (خانواده اش) هم از این موضوع خبر نداشتیم و بعد از شهادت ایشان متوجه این موضوع شدیم.

شنبه 19/12/1391 - 20:42
شهدا و دفاع مقدس

الهی هنگامی كه گناهم را می بینم بیتاب می شوم ولكن هنگامی كه كرمت را میبینم به طمع می آیم پس اگر عفو كنی تو بهترین راحمی واگر عذاب كنی تو عادلی اكنون كه قلم برداشته وچكیده های نا قص عقلم را بر روی صفحه كاغذ می آورم،تا آخرین كلامم را با دنیای فانی بگویم ،كه هرچند زیباییها، جذابیتها،زروزیورهاداراست ولی افسوس كه نمیتوانی همه انسانها را گول بزنی وبخود دلبندشان كنی ودرونشان علاقه مندیهای كذایی بوجود آوری وافسوس بحال انسانهایی كه هنوز شناخت در دین پیدا نكرده اند ودر پی حوائج دنیوی هستند وبه فكر آخرت وروزحساب نیستند.ای انسانهای پاك بخود آییدكه بهترین نعمت الهی (جبهه)برای رسیدن انسانها بحد كمال فرا رسیده وخود را برای آن دنیا آماده كنید،نفوس شیطانی وعلاقه مندیهای نابخردانه وپوچ را از خود بدور سازید، پیرو انبیاء واولیا الله شوید كه خداوندبا صالحان ودوستدار پرهیزگاران است.

برادران وخواهران عزیزم شما برتر از آنید كه این بنده حقیر بخواهم درخصوص شماها چیزی بگویم شما دینتان را نسبت به اسلام وامام وانقلاب ادا نمودید،درود وبركات خداوندی برشما همانطوری كه تا كنون وظیفه اتان را در قبال جنگ ادا نمودید،به كمكهای خود ادامه دهیدجنگ را فراموش نكنید ودر رأس همه كارهایتان مسئله جنگ را قرار دهید.امام!امام!امام را این روشنی بخش، این اسطوره تقوا وعبادت وسیاست را پشتیبان باشید تا به این مملكت آسیبی نرسد.از كمبودها نگران نباشید وسختی به خود راه ندهیدوبیاد پیامبر واصحابش در شعب ابیطالب باشید،ان شاء ا خداونددوستدار صابران است.از اختلاف كه حربه شیطان است بپرهیزیدواز وسوسه های آنها جواب دندان شكن بدهیدوبرآنها اجازه سخن گفتن ندهید.

برادران عزیز سپاهی وبسیجیان، قدر همدیگر را بدانید،شمادر جامعه همانند دژی استوار برای ملت وچراغی روشنگر باشید،قدر این بسیجیان را بدانید چون بسیج مدرسه من است ومن در این مكان تربیت یافته ام خودراسراسیمه مدیون این مكان مقدس میدانم،بسیج قدمگاه شهیدان خدایی است.نماز جمعه این صفوف بهم فشرده را خالی نكنید،نماز جمعه سنت عبادی،سیاسی،نظامی دیر پای محمّدی(ص)میباشد.

اما جمله ای كوتاه با خانوادهایی دارم كه از رفتن فرزندانشان به جبهه خودداری میكنند آیا فردای قیامت شما جوابگوی اعمال گذشته فرزندانتان خواهید بود،آیا شما بار گناهان آنان را بردوش میكشید،بخدا فردا پیش فاطمه زهرا(س)شرمنده خواهید بود امیدوارم كه خدا به همه ما شناخت در دین عطا فرماید ان شاءا.وامّا شما پدر ومادر عزیزم دست وپای مباركتان را میبوسم بحق، كه وظیفه خودرا در قبال تربیت اولادتان كامل نمودید،متأسفم از اینكه نتوانستم وظیفه ام رابه نحو احسن در قبال شما انجام دهم اگر من به این فیض عظیم رسیدم ناراحت نباشیدمن خدایم رااینجا دیدم وشناختم،ایكاش هزاران جان میداشتم تا فدای اسلامش كنم.خدایا من به طمع بهشت یا از ترس دوزخت به اینجا نیامده ام، به امید عشق به وصال ورسیدن بتو وفضلت، اگر مرا هر جا ببری فریاد میزنم:((الهی وربی من لی غیرك)).خدایا من طاقت فراق از تورا ندارم اگر مرا میان ظالمان اندازی آنجا ناله كنان میگویم كه من خدایم را دوست دارم واگر من شهید گمنام شدم مادرم هر شب جمعه بیابرسر قبرم واگر قبر ندارم یك گوشه را انتخاب كن وبیاد مظلومیت آل الله در خرابه شام گریه كن وبرای من ناله مكن،دوستانم درنیمه شب قرآن بخوانید ودر عمق قرآن ودر دل قرآن بروید زیرا قرآن بهار دلهاست ،نماز شب را فراموش نكنید چون پاك كننده گناهان روز است. از خدا برایم طلب عفو وآمرزش كنید واز همگی حلال بودی میطلبم،مرا كنار شهیدان مظلوم برازجان بخاك بسپارید،حدود سه ماه روزه دارم برایم بگیرید.پروردگارا!مارا از كسانی قرار بده كه از باطن وقلب توجه به توشادوخشود، واز دل ناله شوق میكشند.ودرهمه عمر بخاطر محبت به تو ناله عاشقانه دارند. خدایا مارا بیامرز مرگ مارا وسیله راحتی ما قرار بده درآخر جمال منوّر امام زمان (عج)ومولا حسین(ع)وبی بی زهراء(س)رانشانم بده ومارا راضی شده از خودت بمیران مارا در بی نیازی ازنفس وبیقین درآخرت،واخلاص در عمل ونور چشم وبصیرت دردین عطا بفرما.چشم مرا وارث من گردان.

خدایا!خدایا!تا انقلاب مهدی(عج)حتی كنار مهدی(عج)خمینی رانگهدار

عیدسعید فطر63/4/1 غلامرضاجوان 

شنبه 19/12/1391 - 16:49
شهدا و دفاع مقدس

 

>دشمن باید بداند و این تجربه را كسب كرده باشد كه

هر توطئه‌ای را كه علیه انقلاب طرح‌ریزی كند،

امت بیدار و آگاه با پیروی از رهبر عزیز،

آن را خنثی خواهد كرد. آینده جنگ هم كاملاً

روشن است كه

 پیروزی نصیب رزمندگان اسلام خواهد شد

و هیچگاه، ما نخواهیم گذاشت كه خون شهیدانمان هدر رود

اگر امروز به انقلاب ما خدشه وارد شود، بدانید كه به

مسلمانان جهان خدشه وارد شده است، به آنها آسیب رسیده است

و اگر به انقلاب ما رونق داده شد، آنها پیروز شده‌اند

 

سه شنبه 15/12/1391 - 16:41
طنز و سرگرمی

 

داشتم سرچ می زدم تو اینتر نت که دیدم ...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سرچ تو گوگل


سه شنبه 15/12/1391 - 16:15
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته