آموزش و تحقيقات
من بعد از 15 سال تلاش و آزمایش کردن انواع داروها از جمله Adult cold و استامینافن و بسیاری دیگر به این نتیجه رسیدم بهترین دارو برای بهبود سرماخوردگی همان چهارگل است که از سالهای دور پدران ما در این کشور از آن استفاده میکردند.
شنبه 28/7/1386 - 17:35
آموزش و تحقيقات
1-پایین آورنده پربی خون (کلسترول و تری گلیسیرید)
2-با جلوگیری از لخته شدن خون و رقیق کردن آن، باعث پیشگیری از سکته قلبی میشود.
3-با اتساع عروق (بازشدن رگها)، سبب پایین آمدن فشار خون می گردد.
4-پایین آورنده قند خون
5-ضد التهاب و تسکین دهنده دردهای مفصلی
6-تنظیم کننده اعمال دستگاه گوارش : ضد نفخ - ضد اسهال - اشتها آور - ضد اسپاسم - ضد سوزش معده و آسان کننده هضم غذا.
7-موثر در ناراحتی دستگاه تنفسی : بیماری سل - خلط آور.
8-دارای اثرات ضد میکروبی - ضد ویروسی - ضد قارچی.
9-به تاخیر انداختن فعالیت سلول های سرطانی و پیشگیری از بروز سرطان.
10-تقویت کننده پیاز مو و جلوگیری از ریزش آن.
11-مدر و مفید در دفع سنگ کلیه.
حالا باز هم سیر را فقط به خاطر بوی آن نمیخورید؟؟!!
چهارشنبه 17/5/1386 - 15:55
شعر و قطعات ادبی
عشق من زرد است، رنگ زرد
رنگ زیبایی پاییز.
فصل، فصل خزان است.
زمین پر شده از برگ.
هیچ دانی چرا من دوست دارم این فصل؟
نه نه، تو نمیدانی
هیچ کس نمی داند.
خود من نیز سالیان سال، هیچ نمی دانستم.
ولی اکنون...
کنون می دانم که من مرگ را دوست می دارم
راستی، چیست این رمز؟
چیست این مرز؟
مرز و رمز بین پاییز و مرگ.
کنون خواهم از این دنیا
از این ویرانه ی غمها
مرگ را کند بر مجبور، جبر.
من در این دنیا ندارم هیچ.
عمر من همچو خورشید پاییز،
از لابلای شاخه های لخت و بی برگ،
وقتی بر زمین می تابد
بی نور و بی فروغ است
همچو چشمان چوک.
ولی کنون که هستم، از این دنیا نخواهم هیچ.
کنون تنها شدم بر این مسیر،
مسیر زندگی تا مرگ.
گیچ شدم در این دوراهی
دوراهی مرگ و حیات.
گر بروم مانده ام
و گر بمانم رفته ام.
یک آینه بر سر دوراهی نهادم.
خودم به سوی مرگ رفتم
عکسم به سوی حیات.
رفتم و ماندم، ماندم و رفتم.
هیچ به مقصود نرسیدیم.
دانستم چرا
روح من هنوز بر سر دوراهی بود
دوراهی فنا و بقا.
روحم به سوی بقا رفت
من هم به سوی فنا رفتم.
در آخر راه، دیدیم یکدیگر را
هر دو راه به یکجا می رفت.
اگر فنا نبود، بقا چه بود.
و اگر بقا نبود، فنا چه بود.
مرداد هشتاد و شش
شنبه 13/5/1386 - 11:0
شعر و قطعات ادبی
من در اینجایم
و گل در باغچه کوچک من
می شکفد.
عشق من می شکفد.
همچو گلهای بنفشه.
من در اینجایم
ولی، روح من در باغ است.
کنار گلها.
هر گلی می شکفد
من در آنجایم.
با خودم گفتم:
آن روا نیست که روح
باشد از روح جدا.
و به سمت روحم رفتم.
رفتم به سوی باغ
روحم پشت دیوار بلند رز بود.
رفتم آن سو ولی،
روح من گم شده بود.
همه جا را گشتم
سنگ بود، خاک بود، کود بود، آب بود،
اما، روح من ....
یافتم
روح من آنجا بود، سوی مغرب.
به آنجا رفتم، دور از باغ، دور از گل.
فرسنگها رفتم.
نرسیدم، به روح.
ناگهان دیدم یک گل را.
در بیابان گرم و سخت و تاریک.
روح من پیش آن گل بود.
گل را می بویید، می فهمید.
من در آنجا تنها
روح من با گل بود.
رفتم و رد شدم از روح.
برداشتم گل را.
بردم آن را سوی باغم،
گل را کاشتم،
خاک دادم، آب دادم،کود دادم،
خون دل دادم، پند دادم،
او نیز مرا
عجیب پندی داد.
و بگفتا من را:
که مشو از روح جدا.
و بگفت روحم را:
که مشو از جسم جدا.
من همان روحم، من همان جسمم هستم.
و گل ....
همان گل است،
با همان طراوت ،
شادابی.
من در آنجایم،
روح من آنجا است.
به کنار شقایق،
نیلوفر، بنفشه،لاله ....
و بسیاری دیگر.
پس، من و روحم یکجا ....
پشت درهای بهشتیم.
جمعه 12/5/1386 - 16:2
شعر و قطعات ادبی
در فکر بودم
در فکر باران
باران آمده بود ، ولی
همه جا خشک بود
همچو دل من
دل من خشکیده بود
دلم از آسمان ، دلم از ابر ، دلم از باد ، دلم از دوست
جرئه ای آب گوارا می خواست
طلب شستن می کرد
کاش امروز ، ببارد باران ، ببرد با خود ، کینه و اندوه دلم را
ای آسمان کویر
صافی تو حیرت انگیز است ، ملال انگیز است
ای ابر بهاری
بر این کویر بی فروغ ، بر این کویر بی سرور
تا توانی ببار
غرش ابر
بارش باران
ریزش سیل
همه جا آرام ، همه جا مرداب
مرداب کویر
کویر مرداب
دل من شد مرداب
دل من شد قایق
قایق آرام می رفت
می رفت که دریا کند پیدا
شب بود
همه جا ساکت بود
گوش می کردم ،جیرجیرک می خواند ، ماه می خواند ، ستاره می خواند
صدای موج می آمد ولی در مرداب!
طوفان شده بود
باد قایقم را می راند
راستی ، به کجا می راند؟
از آب پرسیدم ، به کجا خواهم رفت؟
نشنیدم جواب
به باد گفتم
باد فقط زوزه می کشید
از دلم پرسیدم ، از قایق
قایقم گفت به دریا
اما در این کویر خشک دل همچو سنگ من ، نه آب بود و نه دریا
همچنان می رفتم
شب گسسته بود
آب پیوسته
دل من چون شب بود
نم نمک سحر می شد
دریا پیدا بود
سنگی برداشتم
شکستم شیشه ی شب را
شب فرو ریخت
روز روشن شد
دریا واضح شد
آفتابِ بر آب ، بارانِ بر کویر ، نورِ بر ظلمت
همه جا روشن شد
دستها را مشت کنیم
مشتی سنگ
بشکنیم شیشه ی شب را
همه با هم
پشت این شب تاریک ، روز روشن پیداست
همه زیبایی شب از ماه است ، همه زیبایی ماه از خورشید ، همه زیبایی روز از خورشید
شب کمی زیباست ، اما روز
نور عامل بینایی است
نور دلیل زیبایی است
نور شکوه تنهایی است
شیشه شب فقط به دست نور ، می پاشد و می ریزد
ای خورشید دور ، ای آفتاب نور
بشکن همه غرور
بپاش همه سرور
چهارشنبه 10/5/1386 - 22:58
دعا و زیارت
هیچ توجه کردین چند وقتیه علما رو داریم از دست میدیم!
میدونید شیطان چقدر خوشحاله؟
بزرگترین بلاها از دست دادن علماست.
چهارشنبه 10/5/1386 - 22:53