دیگه خسته شدم واقعا خسته شدم؛ از اینکه مدام کلمات را در ذهن خود بپرورانم و بیرون نریزم خسته شدم. مگر من چه گناهی کردم که دید من به زندگی با دید بقیه آدمها به زندگی فرق می کنه؟ گاهی با دیدن یک صحنه آنچنان کلمات وجودم را به تسخیر خود در می آورند که گویی سحر شده ام! در حالی که همان صحنه را خیلی از انسانهای دیگر در طی زندگی خود بارها و باره می بینند و بی تفاوت از کنار آن می گذرند.
گاه این کلمات, این موجودات دوست داشتنی آنچنان در وجودم به غلیان در می آیند که ناخوداگاه اشک در چشمانم لبریز می شود اما نمی گذاشتم که احساسم با اشک به فوران درآید.
اما دیگه واقعا خسته شدم بگذار احساسم به فوران درآید؛ مگر چه می شود؟؟؟
از اینکه مبادا کلمات رازهای درونم را فاش سازند؛ آنها ر در درونم به زندان می کشیدم و محبوس می کردم, و زندانبان آنها میشدم؛ اما دیگر بس است. بگذار کلمات هم آزادانه در فضای احساسم به پرواز در آیند و جولان دهند.
وه که من امروز چقدر خوشحالم. امروز دیگر زندانبان کلمات نیستم و نخواهم بود. دوستان!از این پس دیگر این سمت رانخواهم داشت و با شما همراهم خواهم بود در پرواز آزادانه کلمات!
پیش به سوی پرواز در آسمان آبی احساس!
علی ریاضی
مشهد مقدس
ariazy@tebyan.org
خدایا دوستت دارم همیشه تا ابد!!!!!