• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 5353روز قبل
خاطرات و روز نوشت

دیگه خسته شدم واقعا خسته شدم؛ از اینکه مدام کلمات را در ذهن خود بپرورانم و بیرون نریزم خسته شدم. مگر من چه گناهی کردم که دید من به زندگی با دید بقیه آدمها به زندگی فرق می کنه؟ گاهی با دیدن یک صحنه آنچنان کلمات وجودم را به تسخیر خود در می آورند که گویی سحر شده ام! در حالی که همان صحنه را خیلی از انسانهای دیگر در طی زندگی خود بارها و باره می بینند و بی تفاوت از کنار آن می گذرند.

گاه این کلمات, این موجودات دوست داشتنی آنچنان در وجودم به غلیان در می آیند که ناخوداگاه اشک در چشمانم لبریز می شود اما نمی گذاشتم که احساسم با اشک به فوران درآید.

اما دیگه واقعا خسته شدم بگذار احساسم به فوران درآید؛ مگر چه می شود؟؟؟

از اینکه مبادا کلمات رازهای درونم را فاش سازند؛ آنها ر در درونم به زندان می کشیدم و محبوس می کردم, و زندانبان آنها میشدم؛ اما دیگر بس است. بگذار کلمات هم آزادانه در فضای احساسم به پرواز در آیند و جولان دهند.

وه که من امروز چقدر خوشحالم. امروز دیگر زندانبان کلمات نیستم و نخواهم بود. دوستان!از این پس دیگر این سمت رانخواهم داشت و با شما همراهم خواهم بود در پرواز آزادانه کلمات!

پیش به سوی پرواز در آسمان آبی احساس!

علی ریاضی

مشهد مقدس

ariazy@tebyan.org

پنج شنبه 26/8/1390 - 9:59
خاطرات و روز نوشت

اصلا احساس خوبی نیست؛ اینکه نا امید باشی و به هیچ چیز و هیچ کس امیدی نداشته باشی. به هرچی می نگرم گویی داغ دلم تازه می شود.

امروز همان کارهای دیروز را انچام می دهم و باز فردا هم همان کارهای امروز؛ و این دور زجرآور همچنان ادامه دارد.آخر تا به کجا؟ پس من کجای این دور، کجای این زندگی هستم؟اصلا هستم؟؟!!دیگر حال و حوصله مطالعه ندارم؛چه می گویم، حتی حال و حوصله خوابیدن هم ندارم؛چرا باید بخوابم؟ بخوابم که چه بشود؟که باز وقتی بیدار شدی دوباره به همین دور ادامه دهی؟؟!!! چرا باید به این دور ادامه دهم؟ چرا؟

اما نه، صبر کن؛ سنگینی نگاهی را احساس می کنم،احساسم هیچگاه به من دروغ نمی گوید.انگار کسی دارد مرا می پاید؛انگار کسی با دوربین تک تک لحظات زندگی ام را می نگرد، حرکات مرا تحت نظر دارد و مرا می بیند.احساس نگاهش بر وجودم سنگینی می کند.؛ اما او کیست؟ چرا تا به حال سنگینی نگاهش را نیافته بودم؟

حال که فکر می کنم کسی مرا می بیند چقدر دوست دارم برایش ناز کنم!!!

در تنهایی هایم با او حرف بزنم!!!

براستی او کیست؟ این چشمان کیست که در تمام طول زندگی ام مدام مرا می پاید و مراقب و مواظب من است؟دوستم دارد!!!

دیگر از آن نا امیدی و پوچی خبری نیست؛ انگار که با احساس او، همه آنها از وجودم رخت بسته است.

در خلوت تنهایی هایم با او به گفتگو می نشینم؛ از سختیهای روزگار به او می گویم. از دردها و رنجهایم به درد و دل می کنم و او با لبخند مهربانانه ای که احساسش می کنم، همه آنها را از وجود من می شوید.

او دوستم دارد، این را یقین دارم چرا که با هر موفقیت من مرا تشویق می کند، گویی دست نوازشش را احساس می کنم و با هرخطا و شکست آغوشش را برایم باز می کند تا در آن به آرامش برسم.

آری او همان گمشده من است. همان که بی او احساس سرگشتگی و پوچی می کردم. همو که بی او در این کره خاکی احساس تنهایی می کردم. اما در خلوت تنهایی هایم او را یافتم و به آغوشش پناه بردم.

اما من . . . ؟؟؟ آیا من هم او را دوست دارم؟ خدایا با همه وجود ناچیزم دوستت دارم و به تو عشق می ورزم. نفس می کشم چون می دانم که تو دوست داری؛ می خوابم چرا که باز هم می دانم تو دوست دراری و در یک کلام زندگی می کنم چون می دانم که تو دوست داری؛ چرا که اگر غیر از این می بود مرا به این کره خاکی نمی آوردی و از عدم به عرصه وجود نمی آوردی.

پس ای خدا! ای مهربانترین مهربانان! ای یگانه معشوق هستی! کمک کن که آنگونه که تو دوست داری زندگی کنم.

 

خدایا دوستت دارم همیشه تا ابد!!!!!

چهارشنبه 25/8/1390 - 10:42
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته