شعر و قطعات ادبی
هوالودود
دلم میخواهد اشک بریزم به پهنای دیده ام
شاید این دل صاحب مرده بگیرد قرار
شاید لازم بود شاید هم نیاز!
به هرحال هست و وجود دارد چه محکم و استوار
کاش فقط یک لحظه از دلم رخت بر میبست این همه وابستگی و انتظار...
يکشنبه 24/2/1391 - 23:19
محبت و عاطفه
همیشه از این میترسیدم که عشق بشه مختص -
وقتی عشق تو تک تک لحظههای زندگیم باشه احساس خوشبختی میکنم. حتی لحظههای جدیش
عشق فقط گفتن دوست دارم و تعریف و تمجید و قربونت برم نیست
عشق برای من یعنی حمایت... امنیت... مهربانی... پشتیبانی... و در آخر بیان دوستت دارم و ...
عشق برای تو چه معنی میده؟؟
دوشنبه 23/9/1388 - 16:23
دانستنی های علمی
برای خودم مینویسم
فقط برای خودم... نه برای کس دیگه ای... نه به خاطر دیگران... نه به خاطر تبیان... نه به خاطرات بالا رفتن تعداد نظرات و ...
میدونم
این حرفها تکرارین... اما این بار فرق میکنه... من وبلاگ ندارم... دوست
ندارم داشته باشم چون حس میکنم یه روز انقدر سرم شلوغ میشه که نمیتونم آپش
کنم و باید جواب بدم و یا برای همیشه ترکش کنم... اینجا هر وقت دلم خواست هر چی دلم خواست
مینویسم...
بعضی از بچه ها رو میشناسم. اما اصلا برام مهم نیست در
موردم چی فکر میکنن. اصلا برام مهم نیست چون دیگه شاید هیچ وقت منو نبینن.
اصلا بزار ببینن!!! بابا من همینم همین! همه مطالب قبلی رو هم که خوندی یا
شعر ها و مطالبی بود که خودم دوست دارشتم یا مطالب واقعی از زندگیم.
دوست
دارم یه وقتی بنویسم که بعد از من یکی زود مطلب ثبت کنه تا مطالب من توی
دید همه نباشن... انقدر خوشم میاد وقتی نمیشه یه عضو رو سرچ کرد و مطالب
رو خوند(شاید هم من بلد نیستم!) نمیدونم چرا...
همسرم آدرس اینجا رو داره... حتی یادم هست قبلا بوزر و پسور هم دادم بهشون. البته فکر نمیکنم یادشون باشه!!! خیلی با همسرم حرف میزنم... خیلی از حرفهایی که به هیچ کس نمیتونم بگم رو به اون میگم... من خیلی تنهام... باید حرف بزنم... اما جدیدا احساس میکنم یه حرفهایی فقط باعث اختلاف بینمون میشه... شاید اینجا جایی باشه یه بشه یه حرفهایی رو زد یه درد و دلهایی رو کرد...
اره... انشالله که میشه!!!
دوشنبه 13/7/1388 - 16:51
شعر و قطعات ادبی
عیب کار از جعبه تقسیم نیست
سیم سیار دل ما سیم نیست
این خدا این هم هزاران طول موج
دیش احساسات ما تنظیم نیست
چهارشنبه 18/6/1388 - 10:17
شعر و قطعات ادبی
کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدون بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفرمشو
نزار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
اگرچه من به چشم تو کمم قدیمیم گمم
آتشفشان عشقم و دریای پرتلاطمم
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
پنج شنبه 5/6/1388 - 16:33
خانواده
نمیدانم از کجا شروع کنم... از روز خواستگاری سمانه یا از قبل از
خواستگاری خودم!!! همان روز به مامان جون گفتم خیلی زود است... خیلی کم سن و
سال هستند گفتند اووووه حالا تا 3 - 4 سال دیگه که میخوان عروسی
بگیرن!!! حالا دو هفته دیگه به سالگرد عقدشان مانده اما یک ماه پیش عروسی
کردند!!! قرار بود طبقه دوم زندگی کنند اما با انتقالی داماد موافقت نشد
است... باز قم بهتر است چند تا فامیل و آشنا دارند و بهتر از کاشان است!!!
خدا کند حد اقل این انقالی جور شود... خدا کند حد اقل بچه دار نشوند....
میبنیم روزی را که سمانه از مشکلات اول زندگیشان تعریف میکند... می بینم
روزی را که میگوید کاش کسی بود که به من میگفت، یاد میداد و ... کاش مامان
جون اینها هم همراهیشان کنند!!! از سر خودخواهی نمی گویم... میدانم ما این
طوری ما (نمیدانم اسمش را چه بگزارم) آزادی بیشتری داریم... اما سمانه
واقعا کم سن و سال است برای زندگی مشترک... داماد هم که هم سن اوست!!!
نمیدانم به چه زبانی به او بگویم زندگی مشترک .... میدانم هر کس
دوست دارد اول زندگیش مستقل باشد خب باشد... همین جا هم میتوانست باشد
خانه هم آماده بود وسایل را هم برایش چیدیم اما آشپزخانه همت خودشان را
میخواست که انگار نمی خواستند قبل از شروع ماه رمضان اول سحری را در خانه
خودشان بخورند!!! یک بار که با آقا کارداشتم و همراهش خاموش بود و خانه را
جواب نمیدادند با همراه سمانه تماس گرفتم... به شوخی گفتم برین سر خونه
زندگیتون ما میخایم بیاییم خونه تون مهمونی!!!گفتند اوه حالا تا شما بییاین!!!!
حالا که میخواهند بروند قم خوشحالند... بسیار خوشحالند... من هم با
خوشحالیشان خوشحالم اما نمیتوانم نسبت به زندگیش بی تفاوت باشم... گناه
دارد به خدا گناه دارد... دختر یکی یه دانه ای که مادرش از تمام جیک و
پوکش آگاه هست و اولین کسی که تا به خانه میرسد تمام خبرها را با هم رد و
بدل میکنند حالا میخواهد از کرمان برود قم زندگی کند!!! بدون مادر
میتواند؟؟؟؟ دختری که من به عنوان عروس یا چه می دانم به قول خودش خواهر
بزرگتر یا چه میدانم یک دوست مینشینم و به او یاد میدهم که در خلوت با
داماد آینده چه بگوید و لازم است چه مطالبی را عنوان کند میتواند بار
زندگی را در شهر دیگری به دوش بکشد... خدا که اللهی قربانش شوم خوب در و
تخته را به پای هم جور کرده است!!!
نمیدانم... شاید الان هر کس جای
من بود با دمش گردو میشکست!!! چون از اول هم قرار بود ما در آن خانه
بشینیم و کم کم طبقه سوم را بسازیم و و بعد از دو سه سال به خانه خودمان
مراجعه کنیم... نمی دانم شاید به قول مامان جون ما فداکاری کردیم... انگار
خودشان هم میدانند این زوج و کم سن و سال نیاز داشتند یکی دو سال نزدیک
خانواده ها زندگی کنند تا جا بیفتند و بعد از دو سال که مهلت انتقالی به
پایان میرسد زندگی مشترک را در شهر دیگری ادامه دهند!!! ما عجله ای برای
زندگی مشترک نداشتیم. نمیخواستیم با این سرعت و عجله زندگی مشترک خود را
بسازیم... هنوز هم حاضرم تا سال دیگر صبر کنم اما در خانه خودم باشم و سر
فرصت و با حوصله وسایل زندگیم را بخرم و ...
این را میدانم!!! این
یکی را میدانم که دوری سخت است میدانم هزینه های سفر من و آقا برای چند روز
با هم بودن با توجه به شاغل بودن هر دو و هزینه های تلفن دار دور و...
کمر شکن است!!! به قول خیلی ها اگر هر دو در یه شهر بودید نمیتواستید تحمل
کنید و خیلی زودتر از اینها زندگی مشترک خود را شروع کرده بودید...
میخواستم
به مامان جون بگویم که وقتی بحث ازدواج من و آقا پیش آمد از من قول گرفتی
که پسر بزرگ و عصای دستمان را از ما دور نکن و به شهر بی در و پیکر نبر و
... اما اینها همه بهانه بود... دلیل اصلی حرف در و همسایه و فک و فامیل بود و بس!!! چه طور حالا که
دخترتان میخواهد به شهر دیگر برود شما میخواهید پسر بزرگ و عصای دستتان را
ول کنید و بروید... اما اگر ما میخواستیم در تهران زندگی کنیم وای نه
پسرمان فلان و ...
شیطان نهیبم میزند: بگذار بروند ما هم تمام وسایل
را در سوئیت پارکینگ میریزیم و تمام 3 واحد را اجاره میدهیم و از درآمدش
استفاده میکنیم . میرویم مالزی یا ... برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترای
آقا... چون من خودم را میشناسم عرضه ادامه تحصیل هم ندارم!!! ( بر شیطان
لعنت!!!)
خدواندا نمیدانم این بار هم نمیدانم که چه دعایی در درگاهت
کنم... این نمیدانم برایم از هزاران نمیدانم دیگر سخت تر است... دعا کنم
برای خوشبختی سمانه؟؟؟ که میدانم در پوست خود نمیگنجد برای زندگی مستقل یا
دعا کنم که در شهر غربت سختی زیاد نکشد که میدانم بدون سختی و مشکلات
تجربه به دست نمیاد!!! یا دعا کنم... به قول مامان: هر چه خیر است پیش می
آید.
خداوندا عاقبت همه ما را ختم به خیر بفرما... آمین یا رب العالمین
دوشنبه 2/6/1388 - 9:54
دانستنی های علمی
به بابا میگم: الهی قربون کله کچلت بشم...
مامان میگه: کجای کلش کچله؟؟فقط یه کم پیشونیش بلنده!!!
شنبه 20/4/1388 - 10:32
دانستنی های علمی
فرزندِ كی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس
حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
يکشنبه 6/2/1388 - 15:50
محبت و عاطفه
عشق
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!
يکشنبه 6/2/1388 - 15:44
شعر و قطعات ادبی
خداکند که بیاید مسافری که نیامد
و کوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد
دوباره مثل گذشته تمام فاصله ها را
غزل غزل بنویسم به شاعری که نیامد
همیشه غربت اینجا فقط نصیب دلم شد
شریک غربت من کو مهاجری که نیامد
شکست بغض غرورم در انتظار عزیزی
دعا کنیم بیاید مسافری که نیامد
يکشنبه 4/12/1387 - 12:0