• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 11
تعداد نظرات : 21
زمان آخرین مطلب : 6507روز قبل
خواستگاری و نامزدی

«به نام زندگی بخشِ بی همتا»

 

زندگی یه فرصته، فرصتی برای شناخت خودمون، خیلی ها این فرصت رو از دست میدن و تنها تعداد كمی از اون استفاده می كنن و اونا كسایی هستن كه خودشون رو خوب شناختن...

اگر فقط زندگیمون رو فقط درگیر پول و مقام و قدرت كنیم، فرصت های با ازرش زندگی رو از دست میدیم....

خیلی وقتا این سوال رو از خودم می پرسم كه : «من كی هستم؟» خیلی دنبال جوابش گشتم ولی هنوز كاملاً بهش نرسیدم، همیشه هم به خودم گفتم كه: (من باید جوابش رو پیدا كنم)... چون برای من چیز مهمیه و همینطور برای كسایی كه دنبال كلید خوشبختی هستن...

زندگی یه جورایی مثل سفر میمونه...زندگی مثل رودخونه جریان داره، زنده است، پاكه....

هر لحظه زندگی شگفتی آوره... مثل رازی كه آغاز و پایان نداره...

خدا این زندگیه زیبا و سرشار از شگفتی رو به ما داده و هر چیزه ارزشمندی مثل زندگی، هدیه ای است از طرف خدای یگانه...

آره زندگی خیلی زیباست ولی ما چشممون رو به روی زیبایی های اون بستیم...زندگی باشكوهه ولی خیلی از ما این شكوه رو نمی بینیم و شادمانی اون رو درك نمی كنیم، شادمانی كه مثل خورشید درون ما می درخشه، آخه بیشتر انسان ها در تاریكی زندگی می كنن و از خورشید درونشون بی خبرن...نمی دونن قلب همیشه راستگوست ، برای همین به ندای قلبشون گوش نمی دن و بهش اعتماد نمی كنن و در نتیجه در دنیایی پر از دروغ زندگی می كنن...

پس بیاییم خودمون رو بشناسیم و همه ی چیزهای زیبا و دست نیافتنی رو درك كنیم و از همه مهمتر از زندگی با ارزشی كه خدا بهمون داده لذت ببریم.........

.

 

»»» حركت، اول آفتابی شدن تو لحظه هاست.

                                     حركت، فلسفه ی جاری زندگی ماست.

  ...نیما...

 

 

يکشنبه 17/6/1387 - 11:39
محبت و عاطفه

میدونید عشق مثه چی میمونه؟؟؟

عشق بیشتر مثل رایحه است تا یه گل.....گل دارای شكل و هر شكلی محدودیت آفرینه...ولی عشق نامحدوده...

یاید عشق برای ما مثه نفس كشیدن بشه...همه جا باهامون باشه....عشق یه وظیفه نیست...اگه وظیفه بشه ، ساختگی و صوری می شه...بیایم عشق رو محدود نكنیم...

عاشق باش...نه فقط عاشق شخص معینی ، فقط عاشق باش... بذار همه وجودت از عشق سرشار بشه...

....نیما.... 

چهارشنبه 13/6/1387 - 18:37
خاطرات و روز نوشت

سلام به همه ی دوستای عزیزم....

پرسیده یودید كه من نیما هستم یا مانی....

من كه این مطلب رو می نویسم نیما هستم...

مانی دوست عزیز من هست كه با هم مطلب می نویسیم...

ممنون و سپاس از همراهی همه شما دوستان عزیز........

...نیما...مانی... 

 

دوشنبه 11/6/1387 - 0:1
خواستگاری و نامزدی

سلام دوست عزیزم ..... آره با شما هستم كه داری این مطلب رو

می خونی....یه سوال دارم ؟؟؟؟

 زیباترین لحظه زندگیت كی بوده؟؟؟ چرا فكر می كنی زیباست؟؟؟  دوست داری برای دوستات توصیفش كن؟؟؟

ممنون.......

.....نیما.....مانی.....

يکشنبه 10/6/1387 - 23:46
محبت و عاطفه

امروز نوزدهمیشه........

اونهایی که مال بچگیه رو اصلا یادم نیست , تو آلبوم , عکسها رو نگاه می کنم اما جز چند تا خاطره گنگ و مبهم چیزی یادم نمیاد , از رو عکس هم که نمیشه حس اون موقع رو فهمید...

اونهایی هم که مال بزرگیاس , در اصل انگار که نبودن , از بعضی هاشون حتی عکس هم ندارم , مال بچگی ها شلوغ بود , پر از بازی و خنده و خوراکی , مال بزرگیها سوت و کور شد , پراکنده و تیکه پاره , خوراکی هنوز هست اما از بازی هیچ خبری نیست !

همیشه به خودم می گم که باید با بقیه روزا فرق داشته باشه , که خیلی مهمه , همه باید بدونن اما ته دلم می دونم که اصلا هم مهم نیست , فرقی هم با روزای دیگه نداره , هیچ نقش مهمی هم نه تو زندگی من نه تو زندگی بقیه داره , فقط یه احترام متقابله که : من تولد تو رو یادمه , تو هم تولد من یادت باشه!

اینم یه اتفاق عادیه , مثل بقیه چیزا که سالی یه بار میفته , یه بهانه برای دور هم جمع شدن با همه این حرفها , باز هم مثل هرسال پیش خودم فکر می کنم که شاید امسال با همه سالها فرق داشته باشه....

 

....مانی...

يکشنبه 20/5/1387 - 11:54
خاطرات و روز نوشت

تو این دو سال كه نبودم مثل اینكه نظر دادن به مطالب دیگران كاملا تعطیل شده !!!!چراااااااااااا؟؟؟

چرا فقط به فكر ثبت مطلبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر هم بدید تا به مطالبتون نظر بدن................

یا علی............

تا بعد.........

                                            .....نیما.......
 

جمعه 18/5/1387 - 11:37
خاطرات و روز نوشت

سلام به همه ی دوستان عزیز و نازنینم.......

من امروز با اجازه شما عزیزان بعد از 2 سال دوباره به تبیان برگشتم....

و امیدوارم در كنار هم روزهای خوبی رو داشته باشیم...

دوستدار شما......

...نیما...

پنج شنبه 17/5/1387 - 12:6
خانواده
فكر كرد ... كاش جمعه می آمد ، خندید... آخر تازه شنبه بود .  روز تولد خودش ، دخترش و كلی كار انجام نشده ... روز اول هفته و تولد و بی حوصلگی !

فكر كرد ... كاش جمعه می آمد ، یكشنبه بود ... جلسه خانوادگی ، دور میز نشستن و چای نوشیدن و حرفهایی نسبتاً تكراری !

فكر كرد ... كاش جمعه می آمد ، دوشنبه بود ... دخترش كلاس نقاشی داشت . دو ساعت بیكار نشستن و تو هپروت بودن !

فكر كرد ... كاش جمعه می آمد، سه شنبه بود ... دندانپزشكی هم كه هیچ گاه جای راحتی نبود . با خودش قرار گذاشت وقتی كه زیر دست دكتر نشست و دهانش را باز كرد فقط به بستنی فكر كند اما مگر صدای آن چرخ لعنتی و خاطره هایی که از بستنی داشت گذاشت !

فكر كرد ... كاش جمعه می آمد ، چهارشنبه بود ... عروسی دعوت بود . بجای عروسی رفتن ساعتها در اینترنت پرسه زد !

فكر كرد ... كاش جمعه می آمد ، پنجشنبه بود ... ولیمه دعوت بود . فكر كرد خدا را شكر ، مهمونی امروز هم كه تمام شود دیگر جمعه می آید !

فكر كرد ... كاش جمعه می آمد ، جمعه شب بود ... فكر كرد زیاد می خوابد . از صبح كه حالش بد شد ، تا ظهر تا عصر تا شب ...

جمعه هم تمام شد و چیزی ازش نفهمید !!!

.........نیما......

پنج شنبه 17/5/1387 - 11:51
خانواده

دیشب در خواب دوباره مثل هر شب

خواب آن دالان دیدار را دیدم

هر چه منتظر نشستم نیامدی

مسافت سرتا سر دالان را

دو بار سه بار نه

به تعداد نفسهای شب بوها طی كردم

تا سر انجام... تو آمدی

دسته ای آفتابگردان آورده بودی

آفتابگردان زرد

نمی دانم چرا زرد آورده بودی

تو كه نگاهت با سپیدی یاس نسبت داشت

زرد چرا؟

ولی به زردی گلهای آفتابگردانت نیز دلخوشم

گلها را به من دادی

ولی گلها تا سردی دستانم را حس كردند

همه در دم خشكیدند

و بر روی سنگفرش نگاهم ریختند

گویا گلها نیز فرق دستهای یخ زده و ذوب شده را نیز می دانند

در مسیر عبورت از دالان

برای آخرین یادگاریت

گوری با برق نگاهم به اندازه قامت آفتابگردانهاحفر كردم

و تا آمدم گلها را در گور بریزم

ناگهان پیچكی

به دور دستانم پیچید و تازیانه ای به دستانم زد

پیچك چه می كنی؟

پیچك دستهایم را گرفت

و به سمت گور آفتابگردانها برد

او می خواست دفن كند دستهای یخ زده از گرمایم را

همینكه دستهایم را به سمت خاك برد

فریادم در خواب پیچید و خواب گل سرخها را آشفت

از خواب بلند شدم

در كنار بسترم گل آفتابگردان سفیدی یافتم

و آنجا بود كه فهمیدم گل آفتابگردان سفید و زرد یكی است!

 

.....نیما.......

پنج شنبه 17/5/1387 - 11:44
محبت و عاطفه

* ناکجاآبادی نیست ! ناکجاآباد شوخی خستگان است !


* زل زد ... زل زدم ! خندید ... خندیدم ! او بود... ولی نبود !

*می دونی ، من یه چیزو خیلی دوست دارم ... دوست دارم برم زیر یه لحاف سنگین !

انقدر سنگین که زیرش له بشم ... آخه اون زیر خیلی تاریکه ...اون وقت باید بگردم تا

شاید خودمو بتونم پیدا کنم... اگه پیدا کردم اون وقت شاید ... شاید ، از زیر لحاف

اومدم بیرون !



* برای چی دارم اینجا می نویسم ؟ برای چی دارم اینارو می نویسم ؟ چرا ؟ چرا ؟

چرا ؟


* خرابم !


* این نوشته پاورقی نداشت !


* نقطه ته خط !

 

......نیما......


پنج شنبه 17/5/1387 - 11:41
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته