• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 11
زمان آخرین مطلب : 6357روز قبل
دانستنی های علمی

مرگ ما را مرور میکند
میدانم ولی چه اهمیتی دارد؟

درخت جلوی پنجره اتاق ، سر برافراشته است . 
هر روز صبح از او میپرسم : تازه چه خبر؟
صدها برگ بی درنگ به سوال من پاسخ میدهند:
- یک دنیا ، یک دنیا .....

بیشتر ، شبها دلم میخواهد با درخت سخن بگویم ، زمانی که نور چراغ در شیشه پنجره اتاق ، او را از دید من پنهان میکند ، میدانم که آنجاست و در تاریکی مرا می پاید.
این حس به من آرامش میدهد ....
در چشمانش نوری میدرخشد که هیچ ربطی به بیماریش ندارد....
نوری که تنها یک فرشته میتواند به راز آن پی ببرد.
کافیست به این درخت بنگرید تا دریابید که در این محیط هیچ موجودی نمیتواند زنده بماند ؟
این همه تلاش ، این همه شکست ، این همه جست وجو برای رسیدن به .............. ؟
شاخه ای شکست 
اما بلافاصله روی زمین نیفتاد 
شاخه های دیگر آن را چند ساعتی نگه داشتند و از آن پرستاری کردند –
درد ، هذیان ، میل شدید به ادامه زندگی و فراموشی که مثل جانوری ذهن را می جود.
کسی از مرگی که در این جا رخنه کرده است سخن نمیگوید 
آنها همه چیز را با چشمهایشان بیان میکنند. امروز آسانسور بزرگ بازهم (جلوی چشم همه) به سمت پایین حرکت کرد ؛ بوی کافور همه جا رو وهم آور کرد....
درخت کتابی است گشوده ، امروز باد آن را چنان با بی حوصلگی ورق میزند که انگار حواسش پرت است ؛ بوی عرق مرگ زیر عطر ظاهری زندگی ، بخشیدن و باز هم بخشیدن ، تصویری هولناک ، ملایم ذهنم را فرا میگیرد...... بخشیدن جان ... به ....... مرگ ..............
ما هرگز نمیتوانیم در مقابل مصیبت ، از کسانی که دوست داریم حمایت کنیم ؛ مدت ها طول کشید تا توانستیم واقعیتی به این سادگی را درک کنیم ، آموختن همیشه تلخ است و گران تمام میشود ولی من از این حس تلخ پشیمان نیستم،
حالا دیگر .....

- شما چهره فوق العاده ای دارید . من هرگز این زیبایی رو فراموش نمیکنم ، بارها دیده ام که با رغبت خم میشوند و میگویند و تکرارش میکنند ...... اما حالا دیگر ، با هم روبوسی هم نمیکنیم.
گنجشک ها و کلاغ ها ........ درخت هر روز پیغام های تازه به تازه دریافت میکند.
من در دنیایی زاده شدم که در آغاز نمیخواست یک کلمه درباره مرگ بشنود و تا به امروز ، که به آخر خط رسیده است در نیافته که در اصل محکوم به نشنیدن یک کلمه مهرآمیز است.
مانند خدمتکاری که دست و دلش به کار نمی رود ......... دستی نامرئی ، ناگهان جوانه های درخت را پاره کرد.
باد با درخت درباره جاودانگی گفت وگو میکند و برگ های جوان از لذت شادی در باد میلرزند
حقیقت چندان از ما دور است که وقتی از دور دست ها به ما میرسد دیگر هیچ چیز از آن بر جا نمی ماند ، همین هیچ ، خود گنجینه ای با ارزش است .

اگر توماس مقدس انگشت اش را روی زخم مسیح رستاخیز کرده میگذارد، برای آن نیست که به تردید خود پایان دهد بلکه برای آن است که نشان دهد زندگی گاهی چنان رو به نابودی پیش میرود و بازیافتن آن چندان سوزاننده میشود که جز سکوت – و لمس پیکر معجزه یافته ی دیگری راهی باقی نمی ماند.......

سخنانی از درخت:
- همه آن چه را که نور به من میگوید ،درک نمیکنم ، هیچ گاه نمی خوابم ، همیشه کسی یا چیزی می آید باد ، چشمهای یک ولگرد و یا دستهای یک فرشته.....
حقیقت میسوزاند ، حقیقت بیشتر در چشمها ، دست ها و سکوت زنده است تا در کلام ، حقیقت این چشم ها و دست هایی است که درسکوت میسوزند ، 
هر شب مرگ به بالین ها می آید.............
گنجشک ها درخت روبروی پنجره ام را تسخیر کرده اند با این حال ذره ای از آرامش حاکم بر آن را بر هم نزده اند ، آرامشی که پر گویی گنجشک ها از آن جدایی ناپذیر است.
آن گاه که نزدیک است درخت از فرط عقل و منطق کرخ شود ، باد در شاخه های آن وزیدن میگیرد مانند دستی که زلف های کودکی دوست داشتنی را نوازش میکند و سرشارش میکند از هیچ ، هیچ بودن ، هیچ شدن..............

شنبه 26/11/1387 - 19:22
دانستنی های علمی

 

 آدمها...!

بعضی ها وقتی كاری داشته باشند دوستت هستند....! 


بعضی ها وقتی گیر می كنند دوستت هستند...!

 بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند!!!

 
 بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند.... 


بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند..

 
. بعضی های دیگر هم به طور كلی هستند ولی آدم نیستند 


آنهای دیگری هم كه آدم هستند نیستند ..!

 

جمعه 25/11/1387 - 18:14
دانستنی های علمی
سلام 



داشتم به این فکر می کردم که از کجا شروع کنم ، از چی بنویسم ، یا شاید وکیل سخن کی باشم .. دیدم کلا زیاد اهل نقل قول نیستم و به حرف دل بیشتر معتقدم!! .. 

از دل میگم که مخزن اسراره .. ولی باز فکر کردم که واسه کی مهمه این اسرار چیه؟!! .. ملت انقدر گرفتار و .... ای بابا!!!! ... بیخیال این حرفا ..

…………………

……………………

…………………

……………………

نمیدانم

نمیدانم که بگویم یانه؟!!

نمیدانم به که گویم از دل؟

چه بگویم؟!

چه کسی میشنود؟!

چه کسی در پی آرامش من می آید؟!

هیچ نیست در دل تنهای وجودم!!

دل تنهای وجودم …….

چه بگویم ؟!

به که گویم؟!

چه کسی میشنود؟!

...........................



شاید این حرف تکراری باشه ولی خب حقیقتو هربار بگی باز هم تازگی داره .. 

من اهل حرف نیستم زیاد و اگر چیزی اینجا بنویسم از خودمه و اینا .. ینی یاد گرفتم بیشتر عمل کنم تا اینکه بخوام ملت و ببرم تو تخیلاتم و سرکارشون بزارم ..



البته شما هم میتونید بهم خط فکری بدینا که مثلا در چه موضوعاتی مانور بدم و کشش بیشتری داره ، من هم سعی میکنم همون بشه که باید ..

چهارشنبه 23/11/1387 - 20:58
دانستنی های علمی
سلام به همه دوستان خوب من از امروز بار دیگه به تبیان برگشتم البته هر روز به تبیان سر میزنم اما الان 2 سال هست که مطلبی ننوشتم شاید خیلی از شما ها منو نشناسید اما بعضی از دوستان قدیمی منو میشناسن . 2 سال پیش بود که من رفتم و دیگه مطلب ندادم امروز برگشتم امیدوارم منو به عنوان یه دوست جدید قبول کنید. دوستار همتون هستم.
سه شنبه 22/11/1387 - 20:22
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته